زندگی خیلی یکنواخته ...خیلی ..همون اتفاقایی که سالهای پیش می افتاد بازم داره میوفته ...
الان من دو روزه که بازم سرماخوردم ... خب چی از این تکراری تر؟ سرماخوردگی داره کم کم جزئی از زندگی مسخره من میشه ...موندم چی کار کنم ...
سه شنبه ای همکارم سر کار اول صبح برگشته می گه من مریضم بپا نگیری ازم ... می گم خب یه ماسکی چیزی بزن تانگیرم! ولی خودم می دونستم که نمیشه سر کار ماسک زد .... هیچی دیگه عصر نشده منم گلوم درد گرفته اونم بصورت اسفناک!
چهارشنبه ای که به خاطر کلاس فوق العاده سیستم عامل سر کارو پیچونده بودم ..اینقد حالم بد بود که می خواستم کلاس حل تمرین رو بپیچونم ...ولی بازم بلند شدم رفتم ... بازم حالم بدتر شد .
مثل همیشه اول به خود درمانی رو آوردم ..انواع نوشیدنی ها و قرص ها رو خودم تست می کردم ... تا دیشب تقریبا داشتم خوب می شدم ..شب گرفتم خوابیدم تا صبح گلوم به دردی دچار شده بود که تا حالا تو عمر پربرکتم ندیده بودم !
پا شدم رفتم دکتر ..من که گلوم درد می کرد نمی تونستم حرف بزنم ..یه نگاه به گلوم انداخت بعد دارو واسم نوشت ... ۴ تا آمپول یه دونه قرص یه دونه شربت ... رفتم گرفتم اومدم میگه این دوتا رو عضلانی می زنی ( یعنی به ... مبارک ) این یکیم می زنی تو رگ!
این تو رگ زدنو دیگه تا حالا ندیده بودم! رفتم پیش خانومه و بهش نشون می دم بعد می گم برم اتاق تزریق آقایان ؟ میگه نه برو رو همین تخت بغل بخواب ! رفتم خوابیدم و شلوارمو کشیدم پایین ...همینکه کشیدم پایین پاشد درو بست اومد بالاسرم و دو تا آمپولو پشت سرهم فرو کرد ( چیه انتظار داشتی جای آمپول زدن کار دیگه بکنه؟ )
بعد می گه حالا بلند شو و اونوری بخواب رو تخت ! جانم؟ باید تو رگت بزنم! آهان آستینا رو باید بدم بالا ..
این یکیم زد ..البته بصورت اسلو موشن چون یه ۲-۳ دقیقه ای طول داد تا کلشو تزریق کنه ...نمیدونم چرا؟
رفتم یه عالمه واسه خودم انواع آب میوه و نوشیدنی خریدم که یکم تقویت بشم ... الان دو روزه فقط نوشیدنی می خورم ..غذا نخوردم ... دلم از این می سوزه که وقتی حالم خوبه اونقدر خرج نوشیدنی نمی کنم که خرجم زیاد نشه اونوقت وقتی مریض می شم باید اینهمه خرج کنم آخرشم نفهمم مزه نوشیدنیا چه جوری بوده!
ظهر پاشدم رفتم دانشگاه ..گلوم همچنان درد میکرد ... رسیدم یونی می بینم بچه ها می گن کلاس شبکه تشکیل نمی شه ! جانم؟ امروز آخرین پنجشنبه بود و در واقع آخرین کلاس این درس!
فکر می کنید حضرت استاد چندبار سر کلاس ما حاضر شدن ؟ جانم ؟ ۱۰ ؟ نه آقا خیلی کمتره یه چیزی در حد ۵ جلسه ... هفته پیشم نیومده بود هفته اول بعد عیدم نیومده بود ..قبل عیدم فقط یه بار اومده بود !
خلاصه بصورت جامع و کامل ما رو پیچوند این استاد ... حالا فکر می کنید تو این ۵ جلسه چقدر درس داده ؟ ۳۵۰ صفحه! ..فکر کن میومد سر کلاس با پروجکشن یه پاور پوینت مینداخت و شروع می کرد تند تند به صحبت کردن .... همینطور یه ریز می گفت ..بعد از ۲ ساعت می گفت خب الان من ۱۰۰ صفحه از کتاب رو درس دادم!
خلاصه که معلوم نیست چه بلایی سرمون قراره بیاره! استاد گرافیک هم نیومده بود ..البته ایشون نیومدنشون رو روی برد اعلام کرده بودن! ایشون هم یه مشکل بزرگ که داشتن این بود که اصلا نمونه سوال یا تمرینی حل نکردن واسمون! معلوم نیست چه شکلی امتحان بگیرن! اصولا استادا و درسای پنجشنبه های این ترمم خیلی تخیلی بودن!
حالا برگشتم خونه ...یکم تو نت گشتم بعد گرفتم خوابیدم ..الان بیدار شدم می بینم گلوم همچنان درد می کنه! ای تو روحت دکتر جان! صبح بهم گفت تا عصر دیگه خوب می شی! به همین بهونه ۳ تا آمپول بهم فرو کردن اونوقت بازم دارم درد می کشم !
خلاصه که زندگی همون گندیه که بود ....
توی این یکماهیم که چیزی ننوشتم یه مشت اتفاقات تکراری افتاد مثل :
:: سر آزمایشگاه معماری کامپوتر فلشمو زدم جلوی کیس و سوزوندم ... جاش رفتم یه ۸ گیگشو خریدم
:: بالاخره دو هفته پیش طراحی Cpu رو کامل کردم و نمره کامل یعنی 20 رو گرفتم .
:: هرچی خواستم کلاس حل تمرین معماری ،که قرار بود واسه شاگردای استادم بزارم ، رو بپیچونم نشد که نشد .. روز آخر برگشتم به استاد گفتم که اصلا من نمونه سوال امتحانی حل می کنم می دم بهتون ..اولش استاده گفت نه ..ولی عصر که باهاش کلاس داشتم برگشته می گه آره برو سوالای ۴ تا امتحان آخری که گرفتم رو حل کن بیار! بعد میگه خطت خوبه ؟ می گم خودم نمی تونم بخونمش! میگه خب پس جوابا رو تایپ کن ! جانم!!!!
خلاصه که الکی کار دادم دستم خودم ..هنوز یه کلمه از درسای خودمو نخوندم اونوقت باید بشینم چی کار بکنم! لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود .. یکی نیست بگه نونت نبود آبت نبود آخه این چی بود که گفتی ..می رفتی کلاس حل تمرین می زاشتی مگه چی میشد تازه شاید شانست می زد یه زیبا رو هم توی شاگرداش در میومد و شما هم به یه نون و نوایی می رسیدی ...
:: دقیقا دو هفته پیش ارائه داشتم ...درس شیوه ارائه مطالبو می گم ... آقایی که شما باشید من یکشنبه باید ارائه می دادم جمعه نشستم مطلبو درست کردم ..شنبه هم نرفتم سر کار نشستم پاورپوینتشو درست کردم و شروع کردم به خوندن و خود یکشنبه هم تازه فهمیدم این چیزی که می خوام راجع بهش حرف بزنم چیه و به چه دردی می خوره !
حالا وقت ارائه شده اول یه ساعت بازی درآورده تا لپ تاپ و پروجکشن با هم هماهنگ بشن ... بعد حالا وایسا تا استاد بیاد مگه میاد ... این وسط این مهدیم هی میومد می زد یه چیزیو خراب می کرد اصلا انگار یه چیزی تو وچود این بچه رفته بود که نمی تونست کرم نریزه و خراب کاری نکنه ... همینجوری وایستاده بودم تا استاد اومدن بالاخره ...
آقا استاد اومد ..منم ارائه ام رو شروع کردم ! دیدم استرس ما را فرا گرفت ...در ادامه دیدم حرارت بدنم همینجوری داره میره بالا یعنی احتمالا قرمز کردم! ولی موضوع رو گم نکردم و از حفظ دارم حرف می زنم! به اواسط کار که رسیدیم دیگه آروم بودم ...به آخرای کار که رسیدیم که دیگه بازی دست من بود و اونچیزی که دلم می خواست رو راحت انجام می دادم !
اصولا من همیشه وقتی می خواستم تو جمع صحبت کنم استرس داشتم! نمیدونم شاید این مورد تو وجودم نهادینه شده ! اینو واسه این می گم که تا حالا زیاد ارائه داشتم یا زیاد تو جمع حرف زدم ولی هر دفعه همینجوری استرس داشتم! پس اینم یکی دیگه از موارد تکراریه زندگی منه!
:: می خواستم کلا درمورده یه موضوع دیگه بنویسم ..درمود اهمیت نداشتن نقشمون تو زندگی ..اینکه بود یا نبودمون چقدر تو اطرافیانمون تاثیر داره ؟ اصلا داره؟ از روابط دوستانه که بگذریم تو حیطه کاری که دیگه وجود یا عدم وجود اصلا تاثیر نداره ...فرقی نداره کی با چه مشخصاتی داره اون کارو انجام میده مهم اون کاره که چه تو باشی یا نباشی به یه نحوی انجام میشه ...
تو مسائل کاری این یه چیز روشن و بدیهیه اما تو روابط دوستانه واقعا موندم من ... فکر کن اونی که باهاش اینهمه می گفتی و می خندیدی وقتی نیستی اصلا سراغت رو نمی گیره ! انگار اصلا وجود یا عدم وجودت تاثیری نزاشته ... فکر کن اونی که اینهمه راجع به ایدئولوژی های زندگی باهم بحث کردید اونهمه با هم همفکری کردید وقتی یه مدت از هم دور می شید اصلا یه اس ام اسم نمیزنه بگه فلانی زنده ای یا مرده؟
کسایی که تو دانشگاه باهاشون می گیو می خندی وقتی نباشی انگار نه انگار که یکی بینشون نیست ... اصلا عدم حضورت حس نمیشه ...
یه علتش شاید شخصیت مزخرف خودم باشه! چون همیشه سعی می کنم در عین حال که صمیمی برخورد می کنم با اطرافیانم ، بهشون نزدیک نشم ...بطور کلی شاید هیچ وقت نخواستم دوست صمیمی جدید پیدا کنم ... من کلا دو تا دوست صمیمی یا به عبارت بهتر رفیق ۶ ، دارم ! با یکیشون که اونقدر جورم که حتی در آینده حاضرم باهاش همخونه بشم و با هم زندگی کنیم! ولی نمیدونم چرا اصلا نمیتونم یا بهتر بگم دلم نمی خواد با کس دیگه ای دوست صمیمی بشم! پس حتما یه علتش می تونه همین باشه ...
یه علتش به قول بهاره ، تنها دوست اینترنتی من ، می تونه مشغله افراد باشه ... اینکه دوستان یا اطرافیان قدیمیم دیگه سراغی ازم نمی گیرن علتش می تونه مشغله فکری و کاری زیادشون باشه ..همونطور که من به علت مشغله هایی که داشتم نتونستم سراغشون رو بگیرم ...
اما به نظرم علت مهمترش شخصیت خودمه ..حتما من شخصیتی که از خودم بروز دادم شخصیت بزرگ و دلخواهی نبوده والا معنی نمیده که بود یا نبودم واسه اطرافیان اینقدر بی تفاوت باشه ... آدمای بزرگ نبودشون خیلی حس میشه ! پس من آدم بزرگی نیستم !
نمیدونم ! جدیدا حس می کنم خیلی زود فراموش می شم و اصلا شخصیت جذابی ندارم ! منظورم از نظر تیپ و قیافه نیست ( که تو اون مورد هم جذابیت خاصی ندارم ) منظورم تو برخورد و طرز رفتارمه ... چون واقعا خیلی زود فراموش می شم ...
شاید تنها کسی که می دونم بود و نبودم واسش مهمه ( به جز خانوادم البته ) همون رفیق ۶ ام باشه ! بازم جای شکرش باقیه! مگه نه؟ یه نفر هست که بود و نبودم واسش فرق می کنه!
:: بگذریم بازم سرما خوردم و افتادم به همینجوری الکی نوشتن ... هنوزم گلوم درد می کنه ... فردا بازم باید آمپول بزنم ...برام دعا کنید ! 
پ.ن: خیلی بده که هم زندگیت یکنواخت باشه ... هم بدونی که بود و نبودت تو این زندگی یکنواخت بی اهمیته!