دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

MRG

کل مطلب من تو همون عنوان خلاصه شده! راستش یه ساعته دارم فکر می کنم راجع به امسالی که داره تموم میشه و یه ده ۱۵ خطیم راجع بهش نوشتم ولی پاکش کردم!

چون واقعا دیدم هیچ حسی نسبت به امسال ندارم ... تقریبا همه اتفاقاتی که تو زندگیم افتادن هم درجه و یکسان بودن ...چه خوب چه بد ... البته اگه بشه مشخص کرد که کدومشون خوب بوده و کدومشون بد!

هرچی فکر کردم یه اسم هم نتونستم براش بزارم ... قبلا که گفته بودم من سال رو آخرش نامگزاری می کنم برعکس رهبر! ..خودتون هر اسمی دوست داشتین روش بزارید ...

خلاصه که امسال بصورت خنثی داره تموم میشه ... امسال هم به تاریخ پیوست ...

 

تقریبا خودمم الان به یه موجود خنثی تبدیل شدم و هیچ حرفی برای گفتن ندارم ... پس سال نوتون مبارک ...ایشالله این سالی که میاد براتون پر اتفاق خوب باشه ..همین ... ماچو بوسه هم نداریم چون اولا من از ماچ و بوسه بدم میاد دوما بازم سرما خوردم ...

 

به عنوان حسن ختام لینک آهنگیو که الان دارم گوش میدم و اینجا می زارم ...آهنگ هیپنوتیزم از زانیار خسروی ..تنظیم هم که مال سیروانه ... آهنگ نیمه شادیه ..گوش کنید در نوع خودش جالبه ...برای دانلود کلیک کنید ....

پ.ن:

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 9:39  توسط MRG  | 

:: قبول دارید آدم وقتی نمی نویسه فراموشش میشه؟ خاطره ها رو عرض می کنم  الان مدت مدیدی است که اینجا ثبتشون نکردم بعد الان که اومدم ثبتشون کنم می بینم چیزی خاطرم نیست !

البته اصولا من حافظه کوتاه مدتم فاجعه است یعنی مثلا فک کن الان به من می گی که امشب واست یه چیزیو ایمیل کنم بعد من هفته دیگه که میبینمت یادم می افته که باید واست ایمیل بزنم !

البته خب با توجه به مثال فوق ناگفته پیداست که حافظه بلند مدتم خوبه چون بعد یه هفته قشنگ یادم مونده که هفته پیش ازم چی خواستی .... ولی خب الان هرچی زور می زنم چیزی از مغزم تراوش نمی کنه ... 

 

:: جدیدا به این نتیجه رسیده بودم که من مشکل داخلی دارم!!! یعنی روزمرگی، سرماخورگی ،بی حوصلگی ، بی پولی ، عدم نتیجه گیری تیم ملی و پرسپولیس همش به خاطر مشکلات داخلی باید باشه ! فی الواقع گفتن روحیه سالم در بدن سالم ! پس اگه من در حال حاضر با زندگیم حال نمی کنم پس مشکل باید از اندرونی باشه واسه همین تصمیم به یک چکاب کامل گرفتیم .

دیشب از سر کار که برگشتم رفتم درمانگاه پیش دکتره جواب آزمایشا رو نشونش می دم برگشته می گه اهنت خوبه ، کلسترولت خوبه ، اینت خوبه ، اونت خوبه ، اونجاتم خوبه! ... خلاصه که هیچ مشکلی ندارم!!!

خلاصه که حالا من موندم که چرا از زندگیم لذت نمی برم اونم با توجه به اینکه دو هفته گذشته چندتا اتفاق مالی خوب برام افتاد ...  

لطفا راهای لذت بردن از زندگی رو برام بنویسید شاید از این وضعیت در بیام ...آهان اصلا چیز کنید بشینید تفریح و لذت رو برام تعریف کنید !!!

 

::دقت کردید آدما به خصوص ادمای متشخص و جنتلمن در مواقع ویژه و  اضطراری چه حرکات جالب توجهی از خودشون بروز می دن ؟ منظور از جالب توجه رو که ایشالله گرفتید دیگه ..

نمونش همین خود بنده ..صد البته از من که جنتلمن تر پیدا نمیشه.... چند هفته پیش از تاکسی پیاده شده بودم ..باید می رفتم اونور خیابون پل عابری هم در کار نبود ماشینا هم با سرعت رد می شدن و هیچ اعتنایی به ما نمی کردن دیدم یه بابایی که پایین تر از منه داره رد میشه ...خب کور از خدا چی می خواست؟ دو چشم بینا دیگه این بابا هم تقریبا می تونست یه همچین چیزی برای من باشه و عملا نقش دیوار حائل رو بازی کنه... اگه ماشینیم بزنه اول اونو می زنه تا برسه به من وقت زیاده!!!

هیچی دیگه عین یه جنتلمن سرمو انداختم پایینو هماهنگ باهاش شروع به حرکت کردم ...همچین با ابهت و صلابت در حرکت بودم و این بابا رو می پاییدم یهو دیدم این بابا شروع کرد به دویدین ..ای دل غافل ... بازم که گول خوردیم!  هیچی دیگه منو میگی دیدم الانه که برم زیر ماشین ..جنتلمن منتلمن کیلو چنده همچین با سرعت وسط خیابون شروع به دویدن کردم که نگو!!! عین این آدمای غیر متمدنی که می پرن وسط خیابونو می دووند!!!!جون دوستم دیگه ...

خلاصه که شما فک کن حالا من تو یه همچین وضعیت ساده ای یه همچین حرکتی از خودم بروز دادم اگه تو وضعیت بحرانی تری قرار داشته باشم چه ها خواهم کرد ....

الان که دارم دقت می کنم می بینم اکثر افراد تقریبا جنتلمن در مواردی که جونشون یا مالشون به خطر بیفته دیگه جنتلمن بودنو این حرفا حالیشون نیست و فقط به فکر دفع خطرن و حرکات جالبی از خودشون بروز می دن ...

فک می کنید شما برای حفظ جونتون حاضرید دست به چه کارایی بزنید؟؟؟ ... عمرا نمی تونی فکرشو بکنی باید تو موقعیت قرار بگیری تا ماهیت اصلی خودتو نشون بدی!!!

 

:: این ترم آخرمه ... وقتی به دوره دانشگاهم نگاه می کنم چیز قابل توجهی نمی بینم ...نه اینکه هیچ خبری نبوده باشه هرچی نباشه من طی دوره دانشگاهم کلا چندین لایه پوست اندازی کردم از نظر شخصیتی و به این درجه از کمال رسیدم ( الان یعنی مثلا من نمونه یه انسان کاملم) ...

بحثم سر اینه که وقتی به این دوره نگاه می کنم می بینم اون چیزی که باید می بود نبوده ... نه عشق و حال کردم مثل بعضیا ... نه از نظر علمی و درسی مدارج خاصیو طی کردم ... نه به مواردی که بطور مستقل بهشون علاقه مند بودم رسیدم ... 

نمیگم که عمرم تباه شده ولی می گم قسمت عمده ایش به بطالت گذشت ... اگه حداقل عشق و حالی نموده بودیم نمی سوختیم ...

نمیدونم شاید یه پست واسه ترم آخر نوشتم ... یه چیز جالب ... وقتی می رم دانشگاه اکثریت چهره ها غریبن!!! حتی مناظر طبیعی متحرکی که قبلا دیده می شدن هم دیده نمی شن ..یعنی ببینید به چه وضعی افتادم که یکشنبه ای با دیدن یکی از کارمندای قدیمی داشت اشک شوق از چشمم جاری می شد و از اینکه چهره یه نفر برام آشنا بود احساس شورو شعف می کردم!!!

پ.ن : اتفاقات زیادی تو این مدت که نمی نوشتم برام افتاده ولی حس نوشتنشو ندارم .. شما هم نگران نباشید چون این اتفاقات هرچی که بودن تغییرات شگرفی در من بوجود نیاوردن.. من همچنان همونم که بودم یه آدم معمولی  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 20:20  توسط MRG  | 

::چرا بعضی وقتا یهو نوشتن اینقد سخت میشه؟؟؟

... خب بگذریم ...کسی جوابشو نمیدونه درست مثل سوالی که هفته پیش استاد هوش مصنوعیمون از بچه ها پرسید ! روح وجود داره؟ ثابتش کنید! هدف آفرینش چیه؟ خدا واسه چی خلق کرده؟ و از این مدل سوالا ....

باید بودیدو می دید یعنی اونایی که سعی می کردن جواب بدن انقد باحال بودن!!! خودشونم نمی گرفتن چی می خوان بگن! نکته جالبش این بود کسی نمی تونست اصلا سمت هدف خلقت بره و چیزی بگه ! به هر حال هرچی باشه این سوال اساسی بشر از اول خلقت بوده ولی هنوز جواب قانع کننده ای داده نشده برای اون ....

بگذریم کلا بعضی چیزا جواب ندارن مثل اینکه واقعا چرا من یهو حس نوشتن ندارم و بعد یهو چی میشه که این حسه پیداش میشه و اصلا این حسه از کجا پیداش میشه ....

 

::یعنی من تو کار خودم موندما!!! گربه هم که می خواد از یه سوراخی رد بشه اول با سیبیلاش اونو می سنجه که می تونه رد بشه یا نه اونوقت من ....

داستان از این قراره که سه شنبه جاتون خالی بعد از نوش جان کردن پیتزا مخصوص شهر شب قصد کردم  برای یه بارم که شده نظافت شخصیو به جا بیارم واسه همین پا شدم رفتم سمت قسمت سرویس بهداشتی ... دستامو شستم ،یکم با موهام ور رفتم بعد اومدم از در رد شم بیام بیرون ، یهو صدای مهیب شپلق بلند شد و درد مهیبی کله مرا فرا گرفت!بله این در با این عظمتش کلی از قد من کوتاه تره  و منو ندیده! هیچی دیگه یه چند ثانیه فقط اون تو داشتم کله مبارک رو می مالیدم تا بلکه دردش التیام پیدا کنه!

یکم دردش آروم شده ، برگشتم به دره نگاه می کنم می بینم نه این دره قدش خیلی از من کوتاه تره! من پیش خودم چی فکر کردم که بدون اینکه سرمو خم کنم می خواستم ازش رد بشم ؟ یکم دیگه دقت کردم یادم اومد من اصلا فکر نکردم  و همینجوری اومدم بیام بیرون ( البته کارشناسان مربوطه احتمال میدن که چون من قبل از خروج چهره جذاب و دلربای خودمو تو آینه سرویس دیده بودم و خب ناخود آگاه از خود بیخود شده بودم در نتیجه در وضعیت طبیعی به سر نمی بردم و علت اصلی سانحه این بوده! )

خلاصه که من موندم ،  گربه هم که می خواد از یه سوراخی رد بشه اول با سیبیلاش اونو می سنجه که می تونه رد بشه یا نه اونوقت من ....

جدیدا خیلی بی حواس شدم ..همون سه شنبه اومدم از سر آزمایشگاه پایگاه داده بیام بیرون پام گیر کرده به سیمای کامپیوترا نزدیک بود خودم و سیستمها را با هم نابود کنم!

امشبم اومدم سمت میز کامپیوتر پام محکم خورده  به میزو درد گرفته!!!اصولا تو این مواقع برای رفع درد حرکت خواهر زادم خیلی موثره ! محمد حسین ( خواهر زادمو می گم )  وقتی پاش گیر می کنه به چیزی و میفته مثلا مثل میز اول به اون بدو بیراه میگه بعد شروع می کنه مثلا این میزه بده باید بندازیمش بیرون ! باید بشکونیمش ! خلاصه باید سزای اعمالشو پس بده و اینا ....

جاتون خالی امشب بعد از تصادف آخرم با این میزه تا تونستم بهش بدو بیراه گفتم ! اینقدر حال داد

 

::شما هم یه آدم دو رو هستید ؟؟؟؟ امشب رفتم یه ذره به وضع ریش و سیبیلم برسم و یه سرو سامانی بهشون بدم یهو یه نکته قدیمی توجهم رو جلب کرد ! وقتی سمت راست صورتمو نگاه می کردم یه تیپ می دیدم وقتی سمت چپو نگاه میکردم یه تیپ دیگه ! یعنی به طور خلاصه قیافم از اینور با قیافم از اونور فرق داره! به طور مختصر یعنی من یه آدم دو رو هستم!

سریع نگید یعنی چی!! تو چه جور موجودی هستی!!! .... استوپ ... این قضیه مربوط میشه به فرم بینی ...فرم بینی اکثریت ادما جوریه که باعث میشه نیم رخ راست و چپشون باهم فرق کنه ... حداقل من که این مورد رو فراوووون تو دانشگاهمون دیدم !

 اینقدر باحاله فقط از یه سمت زوم می کنی رو یکی یه تیپ می بینی وقتی از یه طرف دیگه زوم می کنی یه تیپ دیگه می بینی ...البته الان که چندتا نمونه دانشگاهیو آوردم جلو چشم دیدم فقط بحث بینی نیست بعضی وقتا فرم چشمها هم کمی می تونه متفاوت باشه ...منظورم این نیست که یکیشون گنده و اونیکی کوچیکه !..منظورم یه مدل تفاوت قابل حس کردنه نمی دونم منظورمو رسوندم یا نه ... اصلا ولش کن ! شما الان یه آدم دو رو هستی یا یه رو !

برای اینکه بتونی جواب این سوالو پیدا کنی دو راه وجود داره یا پاشی بری جلو آینه و هی صورتو اینور و اونور کنی و چشاتو در بیاری تا متوجه این قضیه بشی یا اینکه با دوربین ۲ تا عکس از دو نیم رخ بگیری بعد بزاری کنار هم !

البته الان که من عکس تمام رخم کنار اونها قرار دادم به این نتیجه رسیدم که من یه آدم سه رو هستم!!! چون این نیم رخ با اون نیم رخ فرق داره و تمام رخم کلا با دوتای قبلی متفاوته! 

 از یه نیم رخ شبیه برد پیتم از اون یکی نیم رخ شبیه محسن نامجو ، حالا تمام رخ منو تجسم کنید !

 

پ.ن: اصلا حس شکلک گذاشتن نداشتم الانم کلی بهتون لطف کردم که اون شکلکای بالایی رو گذاشتم...حالا واسه اینکه نگید عجب بچه پرروییه یه شکلک باحال که همین الان کشفش کردمو می زارم فقط یکم بالای ۱۸ ساله ها ..کوچولوها نگاه نکنن.......دختره خیلی با حال میزنه تو گوش پسره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:47  توسط MRG  | 

چرا تو این مدت ننوشتم ؟ جوابش همون عنوان این پستمه! هیچ دلیلی وجود نداشته!

نمی دونم شاید اینکه دو سه بار ADSL ام قطع شده بود ، بی تاثیر نبوده ... اینکه اتاق خاصی واسم نیفتاده ... اینکه حسش نبوده ..اینکه ... راستش فکر کنم همون عنوان مطلبم درست تره ! دلیلی وجود نداشته!

اتفاق خاصیم نیفتاده تو این مدت ... کارآموزی و کار ... یه سفر به اصفهان که چنگی به دل نزد ولی  باعث بوجود اومدن یک تغییر شگرف در اهداف کوتاه مدت من شد ... زندگی عادی ...   هنوز کارای کار آموزیمو تموم نکردم ... ترم جدید هم سه روز سرکارم و سه روز دانشگاه ... همین ...

من همونم که بودم! یه آدم معمولی!

:: واقعا نمیشه درمورد آدما از روی ظاهر و حرکاتی که تو جای خاص ارائه می دن قضاوت کرد! دیشب برگشتنی از سر کار  تو ملاصدرا بعد از شیخ بهایی همینجوری واس خودم داشتم شاد و خندان حرکت می کردم که یهو چهره دختری که  تو رستوران Moz  نشسته بود نظرمو جلب کرد ... همونطوری در حال حرکت سرمو 90 درجه چرخوندمو بهش نگاه کردم که داشت با دوست پسرش حرف می زد ... و من به همچنان به حرکت ادامه می دادم  ... و رد شدم از کنار رستوران ... 

  یهو برق سه فاز از کلم پرید ! این که همکلاسیم بود ! این و دوست پسر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  چه تیپییییییییییییییییی !!! ( البته قبلا با همین تیپ تو ونک دیده بودمش )  

احتمالا الان میگید خب مگه چیه داره که داره ..به تو چه ..چه موضوع عادی و بی اهمیتی ...  اما قضیه از این قراره که این دختر خانم تو دانشگاه کلا یه مدل دیگس

حالا از پوشش بگذریم ( چون اگه بخوادم حراست نمی زاره اون مدلی تیپ بزنه ) ایشون تو دانشگاه اصلا محل پسرا نمی زاره ..نه ببخشید ایشون اصلا با پسرا حرف نمی زنه و اصلا حتی سرشم بلند نمی کنه سمت پسرا ..یعنی توی این 3 سال کلا شاید زیر ده بار چشم تو چشم شده باشم باهاش ..حتی سرشم سمتی که پسر باشه نمی چرخونه ... 

یه بارم که چند ترم پیش آمارشو واسه یکی از بچه ها گرفتم گفته بود که اصلا اهل این چیزا نیست و اینا ... یعنی هرکی رفتار و حرکاتشو تو دانشگاه ببینه فکر می کنه این عمرا با هیچ پسری دوست نیست و نخواهد شد ( از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من که فکر می کردم همجنسبازه! آخه بعضی وقتا تیپای جالبی می زد که هر دختری نمی زنه و در عین حال بازم محل پسرا نمی زاشت! )

خلاصه که دیشب اول یه برق چند فاز از کلم پرید بعد به این نتیجه رسیدم که ظاهر و گویش و حرکات یک فرد در یک مکان خاص حتی در طول مدت 3 سال نمیتونه نشون دهنده شخصیت اجتماعی اون فرد باشه و افرادو باید در محل های متفاوت مورد قضاوت قرار داد ...

با وجود این نتیجه شگرف که دیشب در راه برگشتن به منزل بهش دست یافتم نمی دونم چرا من در همه مکان ها و زمان ها یه شکل و یه مدل و یه جور شخصیت اجتماعی دارم ! یه آدم معمولی!

 

::پنجشنبه هفته پیش راه افتادم برم دانشگاه ... وارد دانشگاه شدم از کنار ساختمون اولی که هنوز ساختش تموم نشده رد شدم ...با خودم می گم این ترم دانشجوهای بدبخت کشاورزی باید اینجا خاک بخورن و همینجوری لبخند بر لب رفتم سمت ساختمون فنی ... رسیدم می بینم رو در یه تیکه کاغذ زدن و نوشتن دانشکده کشاورزی ! رفتم تو برد رو نگاه می کنم می بینم فقط وضعیت کلاسای دروس کشاورزیو زدن  .. منو می گی همینجوری هاج و واج موندم که چی شده؟

رفتم بیرون یکم گشتم بعد برگشتم رقتم دفتر اساتید از مسئولش می پرسم دانشکده فنی وجود خارجی داره الان ؟ میگه امروز یا کلا ؟ می گم امروز ؟ میگه امروز نه ولی ایشالله از هفته دیگه قراره باشه  ...

اومدم بیرون رفتم سمت همون ساختمون در حال ساخت می بینم روش یه تیکه کاغذ چسبوندن نوشتن دانشکده فنی مهندسی!!! فهمیدم این ترم خودمونیم که باید خاک بخوریم!

خلاصه که فعلا دانشجوهای فنی بی خانمان هستند ... منم به عنوان عضوی از این جمعیت زحمت کش از این قاعده مستثنی نیستم و فعلا تا هفته آینده کلاس ندارم !

 

پ.ن :حس نوشتن خاطرات تابستونو ندارم ... 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 18:57  توسط MRG  | 

:: خیلی ضد حاله  وقتی آخرای امتحانه سوالا رو مرور می کنی و قبل از اتمام زمان امتحان برگه رو با اطمینان به مراقب تحویل می دی ولی وقتی بعدش جواباتو با دیگران در میون میزاری می بینی چه سوتی های عظیمی دادیو حواست نبوده !

:: ضد حال یعنی اینکه برای یک واحد آزمایشگاه ، با اینکه ۸ صبح شروع میشه همه کلاساشو بری ، سر کلاسش حضور فعال داشته باشی و همه آزمایشها رو کامل انجام بدی ، همه گزارش کارها رو با شرح کامل و به همراه جدول و نمودار و .. تایپ کنی ، یک تحقیق درباره موضوع مربوطه به درخواست استاد بهش تحویل بدی ، امتحان کتبی بدی و همه سوالا رو بوط کاملا درست جواب بدی اونوقت ....

اونوقت استاد نمره ای که حقت بوده رو ازت دریغ کنه!

::خیلی ضد حاله دو هفته مونده به امتحان بفهمی که یه درسو اصلا نخوندی و هیچی راجع بهش نمی دونی و بعد برای اینکه مجبور نشی اون درسو حذف کنی مجبور بشی خودتو به مدت دو روز و نیم توی یک اتاق حبس کنی و عین چی درس بخونی

:: خیلی ضد حاله بعد از گذشت سه هفته از یک امتحان وقتی به سایت دانشگاه مراجعه می کنی می بینی که استاد محترم هنوز نمره رو اعلام نکردن!

:: خیلی ضد حاله  وقتی که دو هفته تا اتمام ترم مونده استاد برگرده بگه که انجام پروژه اختیاریه و تعریف پروژه و اینکه چی باید انجام بشه رو بعدا اعلام می کنه تو سایت ، بعد هفته آخر نیاد و بعد از اون هم دیگه در هیچ سایتی و هیچ جایی تعریف پروژه رو اعلام نکنه ، اونوقت دو هفته بعد امتحان تو سایت اعلام کنه که دو روز دیگه تاریخ تحویل پروژست ! اونم پروژه ای که هنوز اعلام نشده درمورد چی باید باشه!

:: خیلی ضد حاله  وقتی که کلاسای فوق العاده قبل امتحانا همش می خوره به روزای کاریت و مجبور می شی بپیچونی و آخر ماه حقوقت نصف میشه !

:: خیلی ضد حاله  وقتی که قراره روزای تعطیل تابستون رو به جای استراحت و خوشگذرونی بری کارآموزی  تو یه شرکت دیگه و مفت کار کنی ، برای انجام این مورد و به پاس قدر دانی باید ۲۵۵ هزار تومن به حساب دانشگاه آزاد واریز کنی !

::خیلی ضد حاله وقتی یه ماه بیشتر تا شروع لیگ نمونده اونوقت این مدیر عامل و هیئت مدیره خاک بر سر پرسپولیس هنوز سرمربی رو مشخص نکردن و هر روز یه نفرو به عنوان کاندید معرفی می کنن ! یکی از یکی بدتر!

:: خیلی ضد حاله بعد از مدتها تصمیم بگیری به ملتی که میشناسی و خیلی وقته سراغشون رو نمی گیری ،  اس ام اس بدی ، بعد ببینی بازم اس ام اسو قطع کردن !

:: خیلی ضد حاله که امتحاناتت تموم بشه و تا شروع کار آموزی چند روز غیر تعطیل برای استراحت و خوشگذرونی داشته باشی اما عملا هیچ برنامه ای برای عشق و حال نداشته باشی و وقتت رو هدر بدی و فقط بشینی و فیلم نگاه کنی !

:: خیلی ضد حاله وقتی .....

.... هر کسی بتونه ضد حال بعدی که قراره بخورم رو پیش بینی کنه یک جایزه نفیس پیش من داره ...( منظورم از نفیس از لحاظ روحی و معنویه! اینجا دیگه مادیات مهم نیست! )

پ.ن: یه مدته دارم به همه چیز گیر میدمو و هی قر می زنم ! یکی بیاد منو از این زندگی یکنواخت بکشه بیرون!  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:53  توسط MRG  | 

زندگی آدم تو کجاها می گذره؟  اگه دقت کنیم می بینیم بخش اعظمی از زندگی ما تو یک سری نقاط معلوم می گذره ... مثلا همین زندگی یکنواخت و مسخره من ....

خب بزار ببینم ... مسلما بیشترین وقت مربوط به منزل میشه ..هرچقدرم که آدم بره سر کارو و دانشگاهو اینور اونور بازم شبا بر می گرده منزل و یه بخش نسبتا بزرگی از وقت و زندیگیش تو خونش می گذره ....( این مطلبو درمورد خودم گفتم ..اینکه جنابعالی شبا کجا تشریف دارید از دایره علم من خارجه! )

محل کار دومین جاییه که آدم ( در اینجا منظور این بنده حقیر یعنی ام آر جی کبیر هستش ) مدت زمان زیادی از زندگیش رو اونجا صرف می کنه ...

دانشگاه ! یکی از محلهایی که آدم وقتشو بشدت هدر میده و به عبارتی یه بخش از زندگیش رو اونجا به تباهی می کشونه ...

خب دیگه کجا ؟ بزار ببینم ...جدا حقیقت داره ؟ زندگی من داره تو یکی از این 3 تا ناحیه می گذره ؟ بزار یکبار دیگه برنامه هفتگیمو مرور کنم ... سه روزشو که از صبح پا می شی می ری سر کار و شب بر می گردی منزل ..شبا که مطمئنا تو منزل تشریف داری ... 3 روزه دیگش رو هم که یا تو خونه داری کمبود خواب روزای قبل رو جبران می کنی یا باید بری دانشگاه و به کلاسات برسی و بعدشم دوباره برگردی منزل و کارای شخصی ...

...یعنی یک زندگی یکنواخت ! نترسید نمیخوام بازم از زندگی یکنواخت و بدون هیجانم بگم ! عنوان مطلب رو  مگه نخوندید؟ خب پس نگران نباشید دیگه ...

امروز می خواستم راجع به یکی دیگه از این مکانهای خاص که زندگیم داره توش می گذره بنویسم! آره تاکسی ....از اونجایی که من تاکسی سوارم نه مترو سوار بخش قابل توجهی از ساعات روزانم رو سوار تاکسی هستم بخصوص روزایی که میرم سر کار ...من کرج ..محل کار ونک ..متوجه هستی دیگه ...

اما حالا چی شده که من گیر دادم به تاکسی ؟ ماجرا از این قراره که دو هفته پیش داشتم می رفتم سر کار ..مثل همیشه اول انداختم با یه تاکسی رفتم میدون سپاه شهریار ... اونجا وایستاده بودیم تا اینکه یه بنده خدایی مار و سوار کرد ...

رسیدیم نزدیک دانشگاه درآوردم یه هزاری دادم به راننده ...کرایش 200 تومن می شد ..راننده دنبال خورد می گرده بده به من بالاخره دو تا دویست تومنی با یه صدی و پنجاهی داده  ( یعنی به عبارتی مبلغ 550 تومن ) به من و برگشته می گه دیگه خورد ندارم شرمنده حلال کن !

 گفتم اوکی برو ! بعد نگاه کردم دیدم ای دل غافل یارو به جای 200 تومن ازم 450 گرفته! یعنی به جای اینکه ایشون بگه من خورد ندارم و 200 تومن رو حلال کنه 250 تومن بیشتر از من گرفته و بعد خواسته که من حلالش کنم !

دیگه حلالش کرده بودم دیگه ...اشتباهی بود که مرتکب شده بودم ! اینجاست که می گن آب رفته هرگز به جوی باز نگردد!

حالا از شوخی گذشته این جاده اینقدرا هم بد نیست ...یه بار چند ترم پیش بود شاید یک یا دو سال پیش دقیقا خاطرم نیست ..همین میدون سپاه  یه یارو مارو سوار کرد ..همون اول پرسید دانشجویی منم سرمو به نشانه تایید تکون دادم ( معمولا تو تاکسی و اینجور جاها با راننده و مسافر همصحبت نمیشم ! )

آقا این بابا یهو شروع کرد که آره منم ادبیات خوندم ولی ول کردم ..منم اینجوری بودم و اونجوری بودم ... من شعر می گفتم ...خیلی شعرهای خوبی می گفتم و اینا .... اون زمان یه روز داشتم روزنامه می خونم دیدم یه شعر آشنا به نظر می رسه دیدم آره شعر خودمه ولی زدن به اسم سهراب سپهری ... رفتم گشتم دیدم آره سهراب چطوری شده شعر منو دزدیده و گذاشته تو کتابش و اینا ... بعد بحث رو به این سمت برد که مثلا شعر زیاد گفته ولی دزدی ادبی زیاد میشه و اینا و کلا ایشون خیلی ادبیا حالیشونه و اینا ...

آقا منو میگی یعنی اونجایی که گفت شعرشو سهراب دزدیده می خواستم بزنم زیر خنده ! ولی خوب شد که نخندیدم! آقا رسیدیم دم دانشگاه  دست کردم تو جیبم می گم چقدر تقدیم کنم ؟ ( تو ببین آب زیر کاهی منو! ) خب معلوم بود با این جمله من دیگه روش نمیشه پول بگیره الان یه ساعته داره اینهمه خالی می بنده و خودش رو در حد  سهراب سپهری برده بالا حالا بیاد بگه میشه فلان قد!

هیچی دیگه ! برگشت گفت که نه آقا این چه حرفی من مسافرکشی نمی کنم ..همینطوری سوارتون کردم ... منم گفتم موفق باشید و با یک لبخند موذیانه ماشین رو ترک کردم!

بطور کلی این مسیر سواری مجانیش بد نبوده ! یعنی گه گاه از این تیپ آدما به پستم می خوره که جدا همینجوری منو سوار کردن ..نمیدونم مگه من  کنار خیابون چه جوری وایمیستم که اینا میان سوار می کنن!

تاکسیای مسیر ونک فردیسو نگو ...یعنی یک بخش مشقت بار زندگی من تو این تاکسیا می گذره ... بدترین حالتشم که مشخص چیه ! من وسط دوتا خرس گنده کنار دست من!

یعنی فک کن من به این لاغری خودمو جمع می کنم اون وسط و زانوهامو می چسبونم به هم که به ملت کناریم نخورم اونوقت یارو همینجوری لنگو باز می کنه و فشار میاره!  خلاصه که مترو سوارا ناراحت نباشن فشار تاکسیم کم از مترو نیست!

یه ماجرای خنده دار که شبا برگشتنی پیش میاد اون وقتایی که من وسط می شینم و کناریا می گیرن می خوابن ! آقا اینا کم فشار می یارن به آدم، سرشونم می زارن رو شونه آدم!

منم که در این زمینه ها بچه پر رو همینکه یکی سرشو مثلا در حالت خواب میزاره رو شونم سریع یه تکون اساسی به خودمو طرف می دم تا خودشو جمع کنه ... خدا ازم بگزره یه بار که یارو خیلی دیگه خواب بود هی می افتاد رو من دیگه رسما قاطی کردم با شونم کوبیدم تو چونش ... ولی بچه پررو از رو نمی رفت هی دوباره می گرفت می خوابید ...

فقط یه باریادمه که بصورت کلامی مشکل رو حل کردم ..من اون وسط خودمو جمع کرده بودم ولی کناریم پاهاشو بصورت غیر قابل باوری باز کرده بود ( یعنی زاویه بین دو تا پاش خیلی غیر طبیعی و زیاد بود بالاخره هرچی نباشه ما مذکریم یه چیزای وجود داره که نمیزاره اینقدر راحت لنگمون رو باز کنیم ! خیلی غیر طبیعی بود ! کی می دونه شاید دوجنسه بوده! اصلا به شما چه؟ چرا گناه مردمو می شورید ؟ نگاه کن نشستن راجع به پسر مردم چیا میگن ..یکم شرم کنید ! )  خلاصه که برگشتم بهش گفتم جناب خیلی داره به من فشار میاد میشه یکم جمع تر بشینید! و اونم خودشو جمع کرد و مشکل حل شد ! و من تازه فهمیدم که چه خوبه من تو این موارد هم رک برخورد کنم!

خلاصه که تاکسی هم یکی از اماکن متبرکه ایه که زندگی من توش جریان پیدا می کنه ... همون زندگی یکنواخت ...

 

:: رک بودن بعضی وقتا می تونه کار دست آدم بده ها!!! هفته پیش سر آخرین جلسه شیوه ارائه مطالب اخرین نفر می خواست ارائه بده .. این بنده خدا شروع کرد به صحبت که بله موضوع من داده کاویه و اینا ... هنوز دو کلمه نگفته بود که استاد پرید وسط حرفش که آره داده کاوی اینو و اون !آقایی که شما باشید منم نه گذاشتم نه برداشتم پریدم وسط حرف استاد گفتم : استاد اگه بزارید خودش داشت توضیح می داد!!!!

استاد برگشت گفت که نه من فقط خواستم یکم به بچه ها اطلاعات بدم و بعد ساکت شد!!!

خیلی بد شد ولی  خب چی کار کنم راست گفتم دیگه اون بنده خدا می خواست حرف بزنه استاد پرید وسط حرفش!!!

امروز با همون استاد پایگاه داشتم ..جلسه آخرش بود ..آخر جلسه رفتم ازش یه سوال پرسیدم بعد می گم استاد خسته نباشید! سال خوبی داشته باشید!!!  رفیقم برگشته می گه اینکه گفتی یعنی چی ؟ مگه عیده؟؟؟

نمیدونم چه اصراری دارم جمله موفق باشیدمو عوض کنم ؟؟؟

پی نوشت : بازم امتحانا دارن شروع می شن ..این ترم دیگه فک کنم بالاخره خراب کنم! تقریبا همه درسا رو از اول ترم نگاه نکردم ! نمیدونم ! اگه توی این فرجه برسم بخونم شاید فرجی بشه والا این ترم دیگه خراب میشه ... کی میدونه شایدم مشروط شدیم حداقل زندگیمون از یکنواختی درمیاد! همیشه شعبون یدفعه هم رمضون!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 19:4  توسط MRG  | 

زندگی خیلی یکنواخته ...خیلی  ..همون اتفاقایی که سالهای پیش می افتاد بازم داره میوفته ...

الان من دو روزه که بازم سرماخوردم ... خب چی از این تکراری تر؟ سرماخوردگی داره کم کم جزئی از زندگی مسخره من میشه ...موندم چی کار کنم ...

سه شنبه ای همکارم سر کار اول صبح برگشته می گه من مریضم بپا نگیری ازم ... می گم خب یه ماسکی چیزی بزن تانگیرم! ولی خودم می دونستم که نمیشه سر کار ماسک زد .... هیچی دیگه عصر نشده منم گلوم درد گرفته اونم بصورت اسفناک!

چهارشنبه ای که به خاطر کلاس فوق العاده سیستم عامل سر کارو پیچونده بودم ..اینقد حالم بد بود که می خواستم کلاس حل تمرین رو بپیچونم ...ولی بازم بلند شدم رفتم  ... بازم حالم بدتر شد . 

مثل همیشه اول به خود درمانی رو آوردم ..انواع نوشیدنی ها و قرص ها رو خودم تست می کردم ... تا دیشب تقریبا داشتم خوب می شدم ..شب گرفتم خوابیدم تا صبح گلوم به دردی دچار شده بود که تا حالا تو عمر پربرکتم ندیده بودم !

پا شدم رفتم دکتر  ..من که گلوم درد می کرد نمی تونستم حرف بزنم ..یه نگاه به گلوم انداخت بعد دارو واسم نوشت ... ۴ تا آمپول یه دونه قرص یه دونه شربت ... رفتم گرفتم اومدم میگه این دوتا رو عضلانی می زنی ( یعنی به ... مبارک ) این یکیم می زنی تو رگ!

این تو رگ زدنو دیگه تا حالا ندیده بودم!  رفتم پیش خانومه و بهش نشون می دم بعد می گم برم اتاق تزریق آقایان ؟ میگه نه برو رو همین تخت بغل بخواب ! رفتم خوابیدم و شلوارمو کشیدم پایین ...همینکه کشیدم پایین پاشد درو بست اومد بالاسرم و دو تا آمپولو پشت سرهم فرو کرد ( چیه انتظار داشتی جای آمپول زدن کار دیگه بکنه؟ )

بعد می گه حالا بلند شو و اونوری بخواب رو تخت ! جانم؟ باید تو رگت بزنم! آهان آستینا رو باید بدم بالا ..

این یکیم زد ..البته بصورت اسلو موشن چون یه ۲-۳ دقیقه ای طول داد تا کلشو تزریق کنه ...نمیدونم چرا؟

رفتم یه عالمه واسه خودم انواع آب میوه و نوشیدنی خریدم که یکم تقویت بشم ... الان دو روزه فقط نوشیدنی می خورم ..غذا نخوردم ... دلم از این می سوزه که وقتی حالم خوبه اونقدر خرج نوشیدنی نمی کنم که خرجم زیاد نشه اونوقت وقتی مریض می شم باید اینهمه خرج کنم آخرشم نفهمم مزه نوشیدنیا چه جوری بوده!

ظهر پاشدم رفتم دانشگاه ..گلوم همچنان درد میکرد ... رسیدم یونی می بینم بچه ها می گن کلاس شبکه تشکیل نمی شه ! جانم؟ امروز آخرین پنجشنبه بود و در واقع آخرین کلاس این درس!

فکر می کنید حضرت استاد چندبار سر کلاس ما حاضر شدن ؟ جانم ؟ ۱۰ ؟ نه آقا خیلی کمتره یه چیزی در حد ۵ جلسه ... هفته پیشم نیومده بود هفته اول بعد عیدم نیومده بود ..قبل عیدم فقط یه بار اومده بود !

خلاصه بصورت جامع و کامل ما رو پیچوند این استاد ... حالا فکر می کنید تو این ۵ جلسه چقدر درس داده ؟ ۳۵۰ صفحه! ..فکر کن میومد سر کلاس با پروجکشن یه پاور پوینت مینداخت و شروع می کرد تند تند به صحبت کردن .... همینطور یه ریز می گفت ..بعد از ۲ ساعت می گفت خب الان من ۱۰۰ صفحه از کتاب رو درس دادم!

خلاصه که معلوم نیست چه بلایی سرمون قراره بیاره! استاد گرافیک هم نیومده بود ..البته ایشون نیومدنشون رو روی برد اعلام کرده بودن! ایشون هم یه مشکل بزرگ که داشتن این بود که اصلا نمونه سوال یا تمرینی حل نکردن واسمون! معلوم نیست چه شکلی امتحان بگیرن! اصولا استادا و درسای پنجشنبه های این ترمم خیلی تخیلی بودن!

حالا برگشتم خونه ...یکم تو نت گشتم بعد گرفتم خوابیدم ..الان بیدار شدم می بینم گلوم همچنان درد می کنه! ای تو روحت دکتر جان! صبح بهم گفت تا عصر دیگه خوب می شی! به همین بهونه ۳ تا آمپول بهم فرو کردن اونوقت بازم دارم درد می کشم !

خلاصه که زندگی همون گندیه که بود ....

توی این یکماهیم که چیزی ننوشتم یه مشت اتفاقات تکراری افتاد مثل :

:: سر آزمایشگاه معماری کامپوتر فلشمو زدم جلوی کیس و سوزوندم ... جاش رفتم یه ۸ گیگشو خریدم

:: بالاخره دو هفته پیش طراحی Cpu رو کامل کردم و نمره کامل یعنی 20 رو گرفتم .

:: هرچی خواستم کلاس حل تمرین معماری ،که قرار بود واسه شاگردای استادم بزارم  ، رو بپیچونم  نشد که نشد .. روز آخر برگشتم به استاد گفتم که اصلا من نمونه سوال امتحانی حل می کنم می دم بهتون ..اولش استاده گفت نه ..ولی عصر که باهاش کلاس داشتم برگشته می گه آره برو سوالای ۴ تا امتحان آخری که گرفتم رو حل کن بیار! بعد میگه خطت خوبه ؟ می گم خودم نمی تونم بخونمش! میگه خب پس جوابا رو تایپ کن ! جانم!!!!

خلاصه که الکی کار دادم دستم خودم ..هنوز یه کلمه از درسای خودمو نخوندم اونوقت باید بشینم چی کار بکنم! لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود .. یکی نیست بگه نونت نبود آبت نبود آخه این چی بود که گفتی ..می رفتی کلاس حل تمرین می زاشتی مگه چی میشد تازه شاید شانست می زد یه زیبا رو هم توی شاگرداش در میومد و شما هم به یه نون و نوایی می رسیدی ...

:: دقیقا دو هفته پیش ارائه داشتم ...درس شیوه ارائه مطالبو می گم ... آقایی که شما باشید من یکشنبه باید ارائه می دادم جمعه نشستم مطلبو درست کردم ..شنبه هم نرفتم سر کار نشستم پاورپوینتشو درست کردم و شروع کردم به خوندن و خود یکشنبه هم تازه فهمیدم این چیزی که می خوام راجع بهش حرف بزنم چیه و به چه دردی می خوره !

حالا وقت ارائه شده اول یه ساعت بازی درآورده تا لپ تاپ و پروجکشن با هم هماهنگ بشن ... بعد حالا وایسا تا استاد بیاد مگه میاد ... این وسط این مهدیم هی میومد می زد یه چیزیو خراب می کرد اصلا انگار یه چیزی تو وچود این بچه رفته بود که نمی تونست کرم نریزه و خراب کاری نکنه ... همینجوری وایستاده بودم تا استاد اومدن بالاخره ...

آقا استاد اومد ..منم ارائه ام رو شروع کردم !  دیدم استرس ما را فرا گرفت ...در ادامه دیدم حرارت بدنم همینجوری داره میره بالا یعنی احتمالا قرمز کردم! ولی موضوع رو گم نکردم و از حفظ دارم حرف می زنم!  به اواسط کار که رسیدیم دیگه آروم بودم ...به آخرای کار که رسیدیم که دیگه بازی دست من بود و اونچیزی که دلم می خواست رو راحت انجام می دادم !

اصولا من همیشه وقتی می خواستم تو جمع صحبت کنم استرس داشتم! نمیدونم شاید این مورد تو وجودم نهادینه شده ! اینو واسه این می گم که تا حالا زیاد ارائه داشتم یا زیاد تو جمع حرف زدم ولی هر دفعه همینجوری استرس داشتم! پس اینم یکی دیگه از موارد تکراریه زندگی منه!

 

:: می خواستم کلا درمورده یه موضوع دیگه بنویسم ..درمود اهمیت نداشتن نقشمون تو زندگی ..اینکه بود یا نبودمون چقدر تو اطرافیانمون تاثیر داره ؟ اصلا داره؟ از روابط دوستانه که بگذریم تو حیطه کاری که دیگه وجود یا عدم وجود اصلا تاثیر نداره ...فرقی نداره کی با چه مشخصاتی داره اون کارو انجام میده مهم اون کاره که چه تو باشی یا نباشی به یه نحوی انجام میشه ...  

تو مسائل کاری این یه چیز روشن و بدیهیه اما تو روابط دوستانه واقعا موندم من ... فکر کن اونی که باهاش اینهمه می گفتی و می خندیدی وقتی نیستی اصلا سراغت رو نمی گیره ! انگار اصلا وجود یا عدم وجودت تاثیری نزاشته ... فکر کن اونی که اینهمه راجع به ایدئولوژی های زندگی باهم بحث کردید اونهمه با هم همفکری کردید وقتی یه مدت از هم دور می شید اصلا یه اس ام اسم نمیزنه بگه فلانی زنده ای یا مرده؟ 

کسایی که تو دانشگاه باهاشون می گیو می خندی وقتی نباشی انگار نه انگار که یکی بینشون نیست ... اصلا عدم حضورت حس نمیشه ...

یه علتش شاید شخصیت مزخرف خودم باشه! چون همیشه سعی می کنم در عین حال که صمیمی برخورد می کنم با اطرافیانم ، بهشون نزدیک نشم ...بطور کلی شاید هیچ وقت نخواستم دوست صمیمی جدید پیدا کنم ... من کلا دو تا دوست صمیمی یا به عبارت بهتر رفیق ۶ ، دارم !  با یکیشون که اونقدر جورم که حتی در آینده حاضرم باهاش همخونه بشم و با هم زندگی کنیم!  ولی نمیدونم چرا اصلا نمیتونم یا بهتر بگم دلم نمی خواد با کس دیگه ای دوست صمیمی بشم! پس حتما یه علتش می تونه همین باشه ...

یه علتش به قول بهاره ، تنها دوست اینترنتی من ، می تونه مشغله افراد باشه ... اینکه دوستان یا اطرافیان قدیمیم دیگه سراغی ازم نمی گیرن علتش می تونه مشغله فکری و کاری زیادشون باشه ..همونطور که من به علت مشغله هایی که داشتم نتونستم سراغشون رو بگیرم ...

اما به نظرم علت مهمترش شخصیت خودمه ..حتما من شخصیتی که از خودم بروز دادم شخصیت بزرگ و دلخواهی نبوده والا معنی نمیده که بود یا نبودم واسه اطرافیان اینقدر بی تفاوت باشه ... آدمای بزرگ نبودشون خیلی حس میشه ! پس من آدم بزرگی نیستم !

نمیدونم ! جدیدا حس می کنم خیلی زود فراموش می شم و اصلا شخصیت جذابی ندارم ! منظورم از نظر تیپ و قیافه نیست ( که تو اون مورد هم جذابیت خاصی ندارم ) منظورم تو برخورد و طرز رفتارمه ... چون واقعا خیلی زود فراموش می شم ...

شاید تنها کسی که می دونم بود و نبودم واسش مهمه ( به جز خانوادم البته ) همون  رفیق ۶ ام باشه  ! بازم جای شکرش باقیه! مگه نه؟ یه نفر هست که بود و نبودم واسش فرق می کنه!

:: بگذریم بازم سرما خوردم و افتادم به همینجوری الکی نوشتن ... هنوزم گلوم درد می کنه ... فردا بازم باید آمپول بزنم ...برام دعا کنید !

پ.ن: خیلی بده که هم زندگیت یکنواخت باشه ... هم بدونی که بود و نبودت تو این زندگی یکنواخت بی اهمیته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:34  توسط MRG  | 

سلام ! چطوری ؟ خوبی؟

چیه؟ به من نمیاد اول مطلبم سلام کنم؟ خب دیگه قضیه داره ... هر چی باشه سال عوض شده ..الان یه سال جدیده ..منم گفتم یه تغییری تحولی چیزی از خودم بروز بدم ...

حتما فکر می کنید خیلی بهم خوش  میگذشته که تا حالا اینجا چیزی ننوشتم؟ یا اینکه اینقدر مشغله داشتم که وقت نکردم ... یا مثلا عید رفتم مسافرت ... 

سخت در اشتباهید! بنده نه تنها مسافرت تشریف نبردم بلکه مشغله خاصیم نداشتم و از زور بیکاری انگشت تو چشش خودم می کردم تا شاید با دردی که میاره یکم هیجان به زندگیم منتقل کنم ...

نمی خوام  بازم از روزمرگی ناله سر بدم و بگم زندگی خسته کننده شده ...ولی حقیقت داره زندگی خسته کننده شده ! تقریبا هیچ اتفاق جالب توجهی در تعطیلات رخ نداد!

 نمی دونم شایدم یه عاملش خودم باشم ...آره خودم ..مثلا من امسال عید خونه هیچکدوم از فک و فامیلا نرفتم که هیچ ... مهمونا هم اکثرا تو ساعات خواب من میومدن خونه ما ... گفتم خواب ! من تو تعطیلات هر کاری نکرده  باشم دو تا کارو بصورت فشرده و مداوم انجام دادم که یکیش همین خواب بود اونیکیشو بعدا می گم ! فضولی نکن !

داشتم می گفتم توی تعطیلات تونستم ساعات خوابم رو تقریبا به ۱۰ تا ۱۲ ساعت در روز افزایش بدم! کلا  تونستم رکوردهای تحسین بر انگیزی از خودم در این زمینه به جا بزارم ..البته نا گفته نماند که من  قبلا تو دوره پیش دانشگاهی این  رکوردها رو زده بودم و توی تعطیلات تونستم خودم رو به آمادگی قبلی برسونم !

مهمونا هم که ساعات مراجعه حالیشون نمیشد ..میزارن ساعت ۱۰-۱۱ صبح میان ! آخه اون وقت صبح  کدوم جوونی بیداره که من بیدار باشم؟؟؟ خلاصه که توی عید دیدو بازدیدی هم نداشتم که مثلا اتفاقی افتاده باشه ... تقریبا همه چیز خسته کننده دنبال شد ...

اما عوضش تا دلتون بخواد فیلم دیدم.دومین کاری که می گفتم همین بود ...جانم ؟؟ من و تلوزیون ایران ؟؟؟ .... جانـــــــــــم؟؟؟  شبکه های ماهواره ؟ نه آقا ما  آنتن ماهوارمون کجا بود؟؟؟ من که گفته بودم خانواده ما مذهبیه ...بیخودی واسه ما حرف در نیارید ...  

البته عرض کردم که خانوادمون مذهبیه ..به شخص خودم اشاره نکردم ...بـــــــــــــــلــــــــــــــــه ...تا دلتون بخواد نشستم فیلمای اورجینال باحال خنده دار نگاه کردم ..تازه تو تعطیلات ۸-۹ تا فیلم هم از اینترنت دانلود کردم و نشستم نگاه کردم! البته دروغ چرا همشونو نه! تو یکی از فیلما که مثلا ترسناک بود  وسطش اینقدر سوسکو عنکبوت و حشره مشره چندش آور  ریخت تو صحنه که حالم بهم خوردو قیدشو زدم ....

خب دیگه چی؟؟؟ آهنگ؟ در مورد آهنگ همون رویه قبل عیدو ادامه دادم ..همش روزی ۵-۶ ساعت اهنگ گوش می کردم ! البته جا داره همینجا از چندتا از آهنگها آلبوم element of life جناب استاد dj tiesto نام ببرم که تو این مدت تاثیر شگرفی روی من گذاشتن ..ولی به علت زیغ (؟) وقت از اوردن اسم اونها خودداری می کنم ...

چی فرمودین ؟ 13 بدر کجا رفتم ؟؟؟ خب  این دوستتون به نکته خوبی اشاره کرد ... عارضم حضورتون که تو خانواده ما رسم بر اینه که به جای سیزده 12 رو بدر می کنیم ... حالا نمی دونم با روز جمهوری اسلامی ربط و نسبتی داره یا نه ولی از وقتی که من به خاطر دارم در منزل ما به جای سیزده، 12 فروردین رو بدر می کنن ...

شب دوازده مامانم اومده از من می پرسه فردا کجا بریم ؟ من که عادت کرده بودم تا ساعت 1 بعد از ظهر بخوابم فرمودم که نمیدونم من که خوابم ..حسشو ندارم ... بقیه اهالی منزل هم  جملاتی شبیه من ادا کردن ..این بود که دوازده بدر امسال هم کنسل شد ... به همین راحتی !به همین خوشمزگی ...

جانم؟خود  13 فروردین چی کار می کردم ؟ خب شما چرا گوش نمی کنی؟ گفتم که ما 12 می رفتیم بیرون ولی واسه احتیاط سیزده رو رفتم حموم و اونجا بدرش کردم ..آهان عصرشم با امید رفتم شهرک گردی و بعد از مدتها یکمی تاب بازی کردیم و از سرسره بالا پایین رفتیم!

دیـــــــگــــــــــــــه .... دیگه هیچی ..همین دیگه .. بطور کلی می تونم بگم که در طول تعطیلات کار خاصی انجام ندادم ... مخصوصا که تصمیم گرفته بودم تو عید کارای مربوط به درسای دانشگاه رو انجام بدم که البته هنوزم همین تصمیم رو دارم!

پ.ن: می خواستم درمورد این هفته هم بنویسم ولی دیگه دیدم داره طولانی میشه .یه موقع حوصلتون سر می ره ! اینه که قیدشو زدیم ... دیگه نگید MRG به فکر خواننده ها نیست و هرچی دلش می خواد می نویسه ...

پ.ن2:البته باید اعتراف کنم که چون الان می خوام برم بیرون قیدشو زدم ..والا من اگه فکم بیفته کسی جلو دارش نیست!

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:36  توسط MRG  | 

::امسال داره تموم میشه ... فکر می کنید مهمترین اتفاقی که تو این روزای آخر سال واسم افتاده چیه؟؟؟ بزارید راهنماییتون بکنم بیشترین اتفاقی که امسال واسه من افتاده چی بوده؟؟؟ چه اتفاقی می افتاد که من میومدم تو وبلاگ و ناله سر می دادم؟؟ آفرین درست حدس زدید ...سرماخوردگی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اما نه کاملا ... یعنی این یکی فرق میکرد ..دوشنبه شب اول حس کردم تب و لرز دارم چیزی که اواسط سرماخوردگی باید اتفاق بیفته بعدش بدنم کوفته بود اتفاقی که معمولا اواخر دوره سرماخوردگی می افته ... در آخر هم چهارشنبه گلوم درد گرفت اتفاقی که در ابتدای سرماخوردگی باید بیفته!!! و بعد .............بوووووووووووووم امروز که بیدار شدم انگار نه انگار که من سرماخورده بودم!!!

نمیدونم چی شد!!! تا حالا یه همچین سرماخوردگی رو تجربه نکرده بودم!!! مراحل سرماخوردگی از آخر به اول طی شد!!!

خلاصه که من این سال رو ، همینی که داره تموم میشه ، سال سرماخوردگی نامگزاری می کنم !!! چیه؟؟؟ کی گفته حتما باید اول سال اسم سال رو بزاریم؟ من دلم می خواد الان سال ۸۷ رو الان نامگزاری کنم ...

راستی اگه جای رهبر ایران بودین  واسه سال ۸۸ چه اسمی انتخاب می کردین؟ من می زاشتم سال شکوفایی و نوآوری!  قاطی نکنید با اسم امسال فرق داره !!! اون نوآوری و شکوفایی بود ولی تو این یکی اول باید شکوفا بشید و بعد اقدام به نوآوری بکنید!!! نه شایدم می زاشتم سال آزادی نصفه و نیمه! آخه امسال بازم انتخابات ریاست جمهوریه و احتمالا کسی بیخودی به ملت گیر نمیده و مردم همیشه در صحنه می تونن کمی آزادتر زندگی کنن ....

:: این دور روز کاریم تموم شد!!! و تعطیلات من از امروز رسما آغاز شد ...سه شنبه ای جاتون خالی کارو زود پیچوندم ولی چون تاکسی گیر نمی یومد با اتوبوس و مترو برگشتم خونه ...یعنی اینجوری بهتون بگم که بعد از پیاده شدن از متروی کرج نیم ساعت تو خیابون اویزون بودم ولی هیچ ماشینی گیر نمی یومد ..شهر حالت جنگی به خودش گرفته بود و از گوشه و کنار شهر صدای انواع بمبهای دست ساز و کوتاه برد و میان بردو و بالستیک  به گوش می رسید .... هی رئیس جمهور ایران میگه ما در تولیدات نظامی به خودکفایی رسیدیم ولی ما باور نمی کردیم ...راست میگه بنده خدا وقتی نوجوانان ما با دست خالی می تونن یه همچین بمبهای خوشه ای و چندین منظوره درست کنن معلومه که وزارت دفاعمونم می تونه دیگه ...

خلاصه که بعد نیم ساعت یه اتوبوس اومد و مارو نجات داد ..اینم از چهارشنبه سوری ...

:: امسال هم به تاریخ پیوست  ... خب چه جور سالی بود براتون؟؟؟ خوب بود یا بد؟؟؟ نه بزار سوالمو بهتر بپرسم خاطرات شیرینتون بیشتر بود یا خاطرات بد؟؟؟ اصلا بشینیم اتفاقات مهم رو درجه بندی کنیم ببینیم چندتا رویداد مهم در زندگیمون حادث شده؟

خب از اونجایی که فعلا به نظرات شما دسترسی نداریم پس مجبوریم بشینیم و اتفاقات مهم زندگی منو با هم مرور کنیم ... چیه؟؟؟ مگه از اتفاقات روزمره زندگی من مهمتر  هم وجود داره؟

خب .... هیییییییییییییییییییم .... اتفاقات مهم در سال ۸۷ .... ؟ .... اون روز رفتم اونجا و با اون ...نه این زشته نمیشه گفت ... ! .... یه روز داشتم می رفتم که ... نه اینم که اونقدرا مهم نیست ! ...

اه ...یعنی امسال هیچ اتفاق مهمی واسم نیفتاده؟؟؟ بعد من می گم به روزمرگی رسیدم شما میاید می گید که نه ....

بزار بیشتر فکر کنم .... آهان  خب اهم اتفاقات به ترتیب حروف الفبای یونایی از این قراره ...

۱. شکست عشقی ...مطمئنا عنوان بزرگترین اتفاق زندگی من در سال ۸۷ به جریان شکست عشقی می رسه !!!  بله کف بزنید .... شاید بگید کدوم شکست عشقی؟؟ تو که کاری نکردی فقط یه پیشنهاد دادی و یه نه شنیدی همین ... ولی این ظاهر قضیست ..به قول شاعر تو  اونجا رو می بینی ولی  من پیچش اونجا رو!

خب همینکه بعد از ۲۱ سال زندگی پر افتخار و با صلابت و پر برکت و  اینا ... اقدام به دادن پیشنهاد دوستی به اون همکلاسیم کردم خودش کلی حرکت مهم محسوب میشه!!! همینکه جرات کردم غرور خودم رو بزارم کنار و نظریه معروف خودم رو تست کنم خودش خیلیه ... هرچند که با یک جواب دندان شکن مواجه شدم ولی انجام این حرکت اونم از جانب شخصیت شخیصی مثل من مطمئنا تنها کاندیدای شایسته دریافت عنوان مهمترین اتفاق زندگی در سال ۸۷ هستش ... دست بزنید ...( راستی اون ضرب المثلی که گفتم چه ربطی به موضوع داشت؟)

۲. قهرمانی پرسپولیس در لیگ .... از این رویداد به این سادگی نمیشه گذشت ..یعنی وقتی پرسپولیس قهرمان شد حداقل واسه یه ماه کامل بهم انرژی داد و تا مدت مدیدی جلوی استقلالیای کثیف سرمون رو بالا می گرفتیم !!! ( شرمنده بازدیدکنندگان استقلالی ولی این لقب خیلی بهشون میاد )

خلاصه که قهرمانی پرسپولیس می تونه در جایگاه دوم قرار بگیره ..اصولا یکی از معدود چیزای که در زندگی برام هیجان داره پرسپولیسه .... پس بازم دست بزنید ...

۳. خرید کاپشن ۱۰۰ هزارتومنی و .... چرا می خندید؟؟؟ خب اینکه من ، ام آر جی کبیر ، اقدام به خرید یه جنس گرون بکنم جزو نوادر تاریخه ....هرچه قدر خرید اجناس گرون و یا مارک دار از جانب برادران من امری طبیعی به نظر برسه انجام اون توسط من و  اونم با پول شخصی خودم کاملا غیر طبیعیه ... پس نخندید ..کف بزنید ...

خب همین سه تا بسه ..اینا اتفاقای مهم بودن .... مطمئنا اتفاقای مهم دیگه ای هم افتاده که الان تو ذهنم نیست یا شاید قابل نوشتن نیست ... در حال حاضر که این سه تا تونستن عناوین مهم رو کسب کنن شاید اگه بیشتر فکر می کردم موارد دیگه هم می تونستن به جمع اونها اضافه بشن ولی در حال حاضر همینه که هست ..پس دست بزنید ...

 

:: خب دیگه هر چی پست طولانی شد بسه ..دیگه داریم به انتهاش نزدیک می شیم ...هم انتهای سال و هم انتهای این پست ...اینم داره به تاریخ می پیونده .... اول از همه مرسی از اونایی که تو این مدت واسم نظر گذاشتن ...تو این مدت هیچ وقت درمورد اینکه کسی نظر بزاره و اینا چیزی ننوشته بودم ولی شاید یه دلیلی که من هنوز دارم می نویسم اینه که می بینم هنوز کسایی هستن که بخونن ...

 اوایل که می نوشتم بیشتر واسه دل خودم بود و اینکه کسی بخونه واسم مهم نبود حتی هنوزم واسه وبلاگ کد مربوط به تعداد بازکننده نزاشتم که ببینم کسی میاد یا نه ... ولی وقتی آدم تنبلیش میاد که خاطراتشو بنویسه  با دیدن نظرات روحیه می گیره و میاد می نویسه ...پس

از اونایی که امسال واسم نظر گذاشتن ممنونم ..دست بزنید واسشون ... ولی اونایی که اومدن اینجا ولی واسم نظر نزاشتن الهی از گلوشون پایین نره !مطالبمو می گم!!!

 خب می رسیم به قسمت آخر ..نوروزتون مبارک ..سال نوتون مبارک ...بیا جلو ماچو بده .... اینو تو پرانتز بخونید : حالم از دیده بوسی عید بهم می خوره! آقا من از روبوسی با ملت خوشم نمیاد به کی بگم؟؟؟؟ نمیشه مودبانه فقط دست بدیم!؟؟؟ حالا پرانتزو ببندید ... خلاصه صد سال به این سالا ...

امیدوارم یا شاید امید دارم که سال جدید اتفاقات شیرینتون بیشتر از اتفاقای تلختون باشه و آخر سال که خواستید اونا رو درجه بندی کنید ده تا اتفاق مهم زندگیتون جزو خوباش باشه ... 

به طور خلاصه موفق باشید

پ.ن: جدا انتظار داری اخرین پست سالم پی نوشت داشته باشه ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:38  توسط MRG  | 

خب من چرا این همه وقته اینجا چیزی ننوشتم ؟ خب می تونه چندین دلیل داشته باشه مثلا اینکه اصلا حس نوشتن نداشتم و تا میومدم تو بلاگفا که بنویسم یه حسی بهم می گفت ولش کن بابا جای اینکارا برو بشین خبرای سیاسی- ورزشی بخون؟ ...

یه دلیل دیگش میتونه این باشه که اتفاق هیجان انگیزی که قابل نوشتن در اینجا باشه واسم نیفتاده ؟ ...

یه دلیل دیگش می تونه رسیدن به روزمرگی باشه ... بله درست خوندی روزمرگی ..یعنی کم کم حس کنی همه چیز عادیه و هیچ هیجانی نداره و زندگی داره همینجوری یکنواخت میره جلو ...و به نظرت وبلاگ نویسی هم جزئی از همین روزمرگیت بیاد ...

کی می دونه؟خلاصه خواستم بگم دلایل زیادی دست در دست هم دادن تا منو از وظیفه خطیر ( همون نوشتن وبلاگمو می گم ) دور کنن ...

:: پنجشنبه پیش به سلامتی کلاسامم تموم شد و رفت تا بعد تعطیلات ... کلا ترم معمولی ای باید داشته باشم احتمالا ... بعضی از استادا کلا بپیچون به نظر می رسن و بعضیاشونم که مبهم یعنی نه خودش می فهمه قصدش از درس دادن چیه نه ما .... همکلاسیامونم که همون همیشگیان ..یعنی به طور کلی هیچ چیزی عوض نشده ..پس بهم حق بدید که پیش بینی کنم ترم کاملا معمولی ای خواهم داشت !غیر از اینه؟ دانشگاهمم افتاده توی یه حلقه و همش داره تکرار می شه ...

:: دو هفته پیش بالاخره رفتم سر آزمایشگاه معماری ...از استاد خواستم تا دوباره بگه چی به چیه و نرم افزار شبیه سازو توضیح بده ...اونم توضیح داد و گفت که تحویل ALU تا هفته دیگس و  البته اینم گفت که هرکی بتونه CPU رو زودتر طراحی کنه نمرشو گرفته و دیگه نیازی به حضور در کلاس نداره ...منم که علاقه شدیدی به حضور در صحنه داشتم تا می شد از استاد درمورد قسمتای مختلف سوال پرسیدم تا بلکه بتونم سریع طراحیش کنم و از شر این کلاس خلاص شم ...

حالا من اول کلاس اومدم برنامه رو بردارم ، فلشمو کردم پشت کیس یکی از بچه ها یهو فلشم از وسط به دو نیم تقسیم شد و فقط خود مدار وسطی موند  به ضرب و زور دوباره با دست چسبوندمشون و سفتش کردم تا فعلا فایلا رو کپی کنه ...

خلاصهههههههه به هر طریق ممکنه برنامه رو برداشتیم البته نسخه اینستالی نبودا نسخه نصب شده رو با همه فایلاش کپی کردیم !!!

فرداش که سر کار بودم ..شبش اومدم نشستم رو برنامه و یه ذره کار کردم به نظر می شد سریع ALU رو طراحی کرد جمع کننده و مالتیپلکسر و طراحی کردم و یه Alu 1 بیتی طراحی کردم و دیگه ولش کردم چون ساعت یک و نیم شب بود من فردا صبحم باید می رفتم سر کار ...

بعد از ظهر سر کار بودم داداشم زنگ زد که سیستم ویروس داشت و منم حواسم نبود گزاشتم کاسپر همه رو دیلیت کنه و اونم فایلای سیستمی رو دیلیت کرده ..اوکی می زاریمش ریپیر بشه ...

شب برگشتم خونه می بینم نشسته داره فیلم نگاه می کنه ..می گم چی شد می گه با ریپیر حل نشد اگه فایل خاصی تو سی داری با Virtual بردارش و دوباره یه سیستم عامل نصب کن ...هیچی دیگه گذاشتم نصب بشه ... نصب شدو بعد یه رب با یه ری استارت دوباره ویروس اومد بالا و نمی ذاشت هیچی کار کنه حتی تو Safe mode! ای خدا این چه جوری دوباره پیداش شد ؟؟؟ دوباره یه ورژن دیگه از ویندوزو نصب کردم ...

ایندفه دیگه خبری ازش نبود و منم نشستم ادامه طراحی و ALU رو طراحی کردم و بعد گرفتم خوابیدم ... صبح بلند شدم دیدم بازم ویروسه اومده و سیستم بالا نمیاد ..یعنی اعصابم خورد شده بودا ..نکته اینجا بود که این ویروس می چسبید به فایلای سیستمی اصلی و  نمیزاشت کار کنن و وقتی شما سیستم عامل رو عوض می کنی دیگه اصولا اون فایلای قبلی نابود شدن و یه فایل جدید جایگزین می شه ..یعنی ویروس همینجوری نمی تونه دوباره بیاد خودشو بچسبونه باید یه جوری خودشو فعال کنه از اول که تو استارت آپ سیستم نیست که ..خلاصه که خیلی غیر منطقی بود ...

دوباره گذاشتم یه ورژن دیگه از ویندوز نصب بشه ..ظهرشم باید می رفتم یونی ... این دفه دیگه ریسک نکردم همون اول یه آنتی ویروسم نصب کردم ..اول گذاشتم فول اسکن ..بعد گفتم بزار فایلایی که از یونی آوردمو چک کنم ببینم ..گذاشتم ...

آقا چشمتون روز بد نبینه دیدم بله کار خودشونه ..ویروسه چیسبیده به این برنامه که برداشتم آوردم و دلیل اینکه هر ویدوزی نصب می کردم بازم بعد یه رب سیستمم نابود می شد این بود که منم همون اول بعد نصب می رفتم این نرم افزارو باز می کردم تا چکش کنم سالمه یا نه ...

یعنی رسما با دست خودم هی ویروسو فراخوانی می کردم و دوباره از نو سیستم عامل نصب می کردم و دوباره ویروسو اجرا می کردم ....

اینبار اینا رو دیلیت کردم ...چه خوب از شرشون خلاص شدم ..چه خوب؟؟؟ اوه مای گاد ...من باید تا چند روز دیگه ALU رو کامل تحویل بدم ..من هنوز تست نکردم ALU مو !!! حالا چی کار کنم ؟ آهان از اینترنت دانلودش می کنم ...

رفتم سایتی که MAX pluss II رو داشت و آخرین ورژنو دانلود کردم ولی لیسانسشو میفروخت !!! باشه منم که حتما می خرم !!! رفتم دنبال کرک ... ایرانی جماعت مگه پول می ده؟؟؟ ..بله بالاخره پیدا کردم این از کرک مکس پلاس ...ولی یه مشکلی این سایت دزد هم کرک رو 50 دلار می فروشه!!!!!!!!!! فکر کن  یارو یه لیسانس دزدیده اونوقت 50 دلار هم می فروشه !!! 

خلاصه بعد یونی هرچی گشتم پیدا نکردم کلا نا امید شده بودم ..تا اینکه زدو داداشم یه لیسانس پیدا کرد !

هیچی دیگه منم جمعه نشستم هم ALU رو کامل کردم و هم یه ماکس بزرگ 32 بیتی واسه فایل رجیسترم ساختم ...

یکشنبه ای خانم کربلایی ( کارشناس گروهمون ) خواسته بود که فردا صبح بریم کمکش منم که بچه بامرامیم با اینکه خسته بودم ولی صبح پاشدم رفتم ...رسیدم جلو گروه درش بسته بود علیرضا رو گرفتم ببینم کجاست آخه قرار بود با هم بیایم کمک ..گوشیو برداشته می گه من خونم ..نیومدم!!! اوکی ... رفتم ساختمون فنی کارشناس گروه ناپیوسته ها رو دیدم بهش کمک کردم یه سری پرونده بیاره اینور ..زنگ زده به کربلایی و بعد گوشیو داده به من ..برگشته می گه چیزه اون کاری که می خواستیم بکنیم کنسل شد می گم خب پس دیگه نیازی به من نیست دیگه می گه نه بمون یکم تو مهر کردنا کمک کن ... گفتم باشه .بالاخره هرچی باشه من که از خوابم زده بودم بزار حداقل یه کار مفیدم کرده باشم ...

خلاصه شروع کردم ثبت ناما و کارنامه ها رو مهر کردن البته به صورت برعکس  ..یکم خراب کاری کردم و گند زدم به پرونده هاشون دیدم دیگه خسته شدم خداحافظی کردمو اومدم بیرون !!!

رفتم کلاس قبلی آز معماری و نشستم پای یه سیستم که یه بار دیگه ALU رو تست کنم ..وا این چرا اینجوری می کنه؟؟؟ چرا نمی تونه درست باز کنه؟؟؟ آهان من تو ورژن 10 نوشتم ولی نرم افزار دانشگاه ورژن 9 هستش ..امروزم که روزه تحویله ..

هیچی دیگه جنگی پریدم بیرون و سریع خودمو رسوندم خونه و فایلی که دانلود کرده بودمو کپی کردم و برگشتم یونی ... این مسیری که ازش می رم و میام درسته مسیر بدیه ولی سریعه یعنی بعضی وقتا زیر بیست دقیقه هم میشه رسید خونه درحالی که اگه بخوام با مترو  و یا با اتوبوس برگردم زیر 1 ساعت نمی شه ... پول تاکسیش زیاد میشه ولی به سرعتش می ارزه ...

چند دقیقه بود که کلاس شروع شده بود ...ALU رو تحویل استاد دادمو و نمرشو گرفتم ! نکته جالب توجه این بود که وقتی به استاد گفتم ماکس ۳۲ بیتی رجیستر فایلم طراحی کردم یه نگاه بهم کرد گفت یعنی یه ساعت نشستی اونهمه مدارو طراحی کردی؟ با افتخار گفتم آره!!! گفت خب این بصورت اماده تو این نرم افزار وجود داشت نیازی نبود بشینی وقت بزاری حالا اشکال نداره .... یعنی سوختمااااااااااااااااااا

ولی مهم این بود که من نمره ALU رو گرفته بودم ... بقیه روزو به الافی و آهنگ گوش کردن گذروندم ...

پنجشنبه هم که رفتم کتاب خریدم و بیست هزارتومنی پیاده شدم ...ولی استاد شبکه که 11 هزار تومن پول کتابشو داده بودم نیمود و مارو پیچوند ...کلاس گرافیکم که فعلا بچه بازیه ...

خلاصه کلوم اینکه کلاسام بدون هیچ حادثه جالب توجهی تموم شد و این هفته هم دو روز دیگه باید برم سر کار بعدش دیگه تعطیلم تا 15 ...

زندگی همینه تکرار و تکرار وتکرار و .... به این می گن روزمرگی !!!

 

:: یه مدته به جای هات داگ ویژه گیر دادم به پیتزا مخصوص ..اصولا خشمزست ولی به پولش نمی ارزه ..لطفا یکی بیاد منو تادیب کنه ..هی الکی دارم پول خرج می کنم ...

راستی به نظر شما از این کیو تی شرتا بخرم؟ این طرحهای فارسی  رو می گم که با نستعلیق رو پیرن نوشته ..به نظر جالب میان ...بیرون که ندیدم ( حالا یکی نیست بگه تو اصلا مگه رفتی بیرون بگردی ) ولی تو اینترنت 19 هزار تومن می فروشن ... نمیدونم بگیرم یا نه مامانم که می گه احتمالا کیفیت نداره!!!؟؟ شما می گید بخرم؟ اصولا حال خرید هم ندارم ...

:: چهارشنبه سوری سر کارم و شب باید برگردم ..برام آرزوی سلامتی بکنید ..اگه زنده برگشتم خونه شاید یه پست نوشتم!!!

پ.ن: یه دلیل دیگه که ننوشتم شاید این بوده که می خواستم پست قبلیم بیشتر دیده بشه ..چون بعضیا اومدن گیر دادن به این کلمه زیبارو ...مگه چیه؟؟؟ دلم می خواد خاطراتمو اینجوری بیان کنم ...در ضمن اگه درست می خوندید می فهمیدین که بیشتر جنبه شوخیای بین بچه هاس که یکم بخندن ... پس من هرجور دلم بخواد می نویسم لطفا انتقاد کنید نه اینکه گیر بدید !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 14:3  توسط MRG  |