تبليغاتX
دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

MRG

زندگی آدم تو کجاها می گذره؟  اگه دقت کنیم می بینیم بخش اعظمی از زندگی ما تو یک سری نقاط معلوم می گذره ... مثلا همین زندگی یکنواخت و مسخره من ....

خب بزار ببینم ... مسلما بیشترین وقت مربوط به منزل میشه ..هرچقدرم که آدم بره سر کارو و دانشگاهو اینور اونور بازم شبا بر می گرده منزل و یه بخش نسبتا بزرگی از وقت و زندیگیش تو خونش می گذره ....( این مطلبو درمورد خودم گفتم ..اینکه جنابعالی شبا کجا تشریف دارید از دایره علم من خارجه! )

محل کار دومین جاییه که آدم ( در اینجا منظور این بنده حقیر یعنی ام آر جی کبیر هستش ) مدت زمان زیادی از زندگیش رو اونجا صرف می کنه ...

دانشگاه ! یکی از محلهایی که آدم وقتشو بشدت هدر میده و به عبارتی یه بخش از زندگیش رو اونجا به تباهی می کشونه ...

خب دیگه کجا ؟ بزار ببینم ...جدا حقیقت داره ؟ زندگی من داره تو یکی از این 3 تا ناحیه می گذره ؟ بزار یکبار دیگه برنامه هفتگیمو مرور کنم ... سه روزشو که از صبح پا می شی می ری سر کار و شب بر می گردی منزل ..شبا که مطمئنا تو منزل تشریف داری ... 3 روزه دیگش رو هم که یا تو خونه داری کمبود خواب روزای قبل رو جبران می کنی یا باید بری دانشگاه و به کلاسات برسی و بعدشم دوباره برگردی منزل و کارای شخصی ...

...یعنی یک زندگی یکنواخت ! نترسید نمیخوام بازم از زندگی یکنواخت و بدون هیجانم بگم ! عنوان مطلب رو  مگه نخوندید؟ خب پس نگران نباشید دیگه ...

امروز می خواستم راجع به یکی دیگه از این مکانهای خاص که زندگیم داره توش می گذره بنویسم! آره تاکسی ....از اونجایی که من تاکسی سوارم نه مترو سوار بخش قابل توجهی از ساعات روزانم رو سوار تاکسی هستم بخصوص روزایی که میرم سر کار ...من کرج ..محل کار ونک ..متوجه هستی دیگه ...

اما حالا چی شده که من گیر دادم به تاکسی ؟ ماجرا از این قراره که دو هفته پیش داشتم می رفتم سر کار ..مثل همیشه اول انداختم با یه تاکسی رفتم میدون سپاه شهریار ... اونجا وایستاده بودیم تا اینکه یه بنده خدایی مار و سوار کرد ...

رسیدیم نزدیک دانشگاه درآوردم یه هزاری دادم به راننده ...کرایش 200 تومن می شد ..راننده دنبال خورد می گرده بده به من بالاخره دو تا دویست تومنی با یه صدی و پنجاهی داده  ( یعنی به عبارتی مبلغ 550 تومن ) به من و برگشته می گه دیگه خورد ندارم شرمنده حلال کن !

 گفتم اوکی برو ! بعد نگاه کردم دیدم ای دل غافل یارو به جای 200 تومن ازم 450 گرفته! یعنی به جای اینکه ایشون بگه من خورد ندارم و 200 تومن رو حلال کنه 250 تومن بیشتر از من گرفته و بعد خواسته که من حلالش کنم !

دیگه حلالش کرده بودم دیگه ...اشتباهی بود که مرتکب شده بودم ! اینجاست که می گن آب رفته هرگز به جوی باز نگردد!

حالا از شوخی گذشته این جاده اینقدرا هم بد نیست ...یه بار چند ترم پیش بود شاید یک یا دو سال پیش دقیقا خاطرم نیست ..همین میدون سپاه  یه یارو مارو سوار کرد ..همون اول پرسید دانشجویی منم سرمو به نشانه تایید تکون دادم ( معمولا تو تاکسی و اینجور جاها با راننده و مسافر همصحبت نمیشم ! )

آقا این بابا یهو شروع کرد که آره منم ادبیات خوندم ولی ول کردم ..منم اینجوری بودم و اونجوری بودم ... من شعر می گفتم ...خیلی شعرهای خوبی می گفتم و اینا .... اون زمان یه روز داشتم روزنامه می خونم دیدم یه شعر آشنا به نظر می رسه دیدم آره شعر خودمه ولی زدن به اسم سهراب سپهری ... رفتم گشتم دیدم آره سهراب چطوری شده شعر منو دزدیده و گذاشته تو کتابش و اینا ... بعد بحث رو به این سمت برد که مثلا شعر زیاد گفته ولی دزدی ادبی زیاد میشه و اینا و کلا ایشون خیلی ادبیا حالیشونه و اینا ...

آقا منو میگی یعنی اونجایی که گفت شعرشو سهراب دزدیده می خواستم بزنم زیر خنده ! ولی خوب شد که نخندیدم! آقا رسیدیم دم دانشگاه  دست کردم تو جیبم می گم چقدر تقدیم کنم ؟ ( تو ببین آب زیر کاهی منو! ) خب معلوم بود با این جمله من دیگه روش نمیشه پول بگیره الان یه ساعته داره اینهمه خالی می بنده و خودش رو در حد  سهراب سپهری برده بالا حالا بیاد بگه میشه فلان قد!

هیچی دیگه ! برگشت گفت که نه آقا این چه حرفی من مسافرکشی نمی کنم ..همینطوری سوارتون کردم ... منم گفتم موفق باشید و با یک لبخند موذیانه ماشین رو ترک کردم!

بطور کلی این مسیر سواری مجانیش بد نبوده ! یعنی گه گاه از این تیپ آدما به پستم می خوره که جدا همینجوری منو سوار کردن ..نمیدونم مگه من  کنار خیابون چه جوری وایمیستم که اینا میان سوار می کنن!

تاکسیای مسیر ونک فردیسو نگو ...یعنی یک بخش مشقت بار زندگی من تو این تاکسیا می گذره ... بدترین حالتشم که مشخص چیه ! من وسط دوتا خرس گنده کنار دست من!

یعنی فک کن من به این لاغری خودمو جمع می کنم اون وسط و زانوهامو می چسبونم به هم که به ملت کناریم نخورم اونوقت یارو همینجوری لنگو باز می کنه و فشار میاره!  خلاصه که مترو سوارا ناراحت نباشن فشار تاکسیم کم از مترو نیست!

یه ماجرای خنده دار که شبا برگشتنی پیش میاد اون وقتایی که من وسط می شینم و کناریا می گیرن می خوابن ! آقا اینا کم فشار می یارن به آدم، سرشونم می زارن رو شونه آدم!

منم که در این زمینه ها بچه پر رو همینکه یکی سرشو مثلا در حالت خواب میزاره رو شونم سریع یه تکون اساسی به خودمو طرف می دم تا خودشو جمع کنه ... خدا ازم بگزره یه بار که یارو خیلی دیگه خواب بود هی می افتاد رو من دیگه رسما قاطی کردم با شونم کوبیدم تو چونش ... ولی بچه پررو از رو نمی رفت هی دوباره می گرفت می خوابید ...

فقط یه باریادمه که بصورت کلامی مشکل رو حل کردم ..من اون وسط خودمو جمع کرده بودم ولی کناریم پاهاشو بصورت غیر قابل باوری باز کرده بود ( یعنی زاویه بین دو تا پاش خیلی غیر طبیعی و زیاد بود بالاخره هرچی نباشه ما مذکریم یه چیزای وجود داره که نمیزاره اینقدر راحت لنگمون رو باز کنیم ! خیلی غیر طبیعی بود ! کی می دونه شاید دوجنسه بوده! اصلا به شما چه؟ چرا گناه مردمو می شورید ؟ نگاه کن نشستن راجع به پسر مردم چیا میگن ..یکم شرم کنید ! )  خلاصه که برگشتم بهش گفتم جناب خیلی داره به من فشار میاد میشه یکم جمع تر بشینید! و اونم خودشو جمع کرد و مشکل حل شد ! و من تازه فهمیدم که چه خوبه من تو این موارد هم رک برخورد کنم!

خلاصه که تاکسی هم یکی از اماکن متبرکه ایه که زندگی من توش جریان پیدا می کنه ... همون زندگی یکنواخت ...

 

:: رک بودن بعضی وقتا می تونه کار دست آدم بده ها!!! هفته پیش سر آخرین جلسه شیوه ارائه مطالب اخرین نفر می خواست ارائه بده .. این بنده خدا شروع کرد به صحبت که بله موضوع من داده کاویه و اینا ... هنوز دو کلمه نگفته بود که استاد پرید وسط حرفش که آره داده کاوی اینو و اون !آقایی که شما باشید منم نه گذاشتم نه برداشتم پریدم وسط حرف استاد گفتم : استاد اگه بزارید خودش داشت توضیح می داد!!!!

استاد برگشت گفت که نه من فقط خواستم یکم به بچه ها اطلاعات بدم و بعد ساکت شد!!!

خیلی بد شد ولی  خب چی کار کنم راست گفتم دیگه اون بنده خدا می خواست حرف بزنه استاد پرید وسط حرفش!!!

امروز با همون استاد پایگاه داشتم ..جلسه آخرش بود ..آخر جلسه رفتم ازش یه سوال پرسیدم بعد می گم استاد خسته نباشید! سال خوبی داشته باشید!!!  رفیقم برگشته می گه اینکه گفتی یعنی چی ؟ مگه عیده؟؟؟

نمیدونم چه اصراری دارم جمله موفق باشیدمو عوض کنم ؟؟؟

پی نوشت : بازم امتحانا دارن شروع می شن ..این ترم دیگه فک کنم بالاخره خراب کنم! تقریبا همه درسا رو از اول ترم نگاه نکردم ! نمیدونم ! اگه توی این فرجه برسم بخونم شاید فرجی بشه والا این ترم دیگه خراب میشه ... کی میدونه شایدم مشروط شدیم حداقل زندگیمون از یکنواختی درمیاد! همیشه شعبون یدفعه هم رمضون!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 19:4  توسط MRG  | 

زندگی خیلی یکنواخته ...خیلی  ..همون اتفاقایی که سالهای پیش می افتاد بازم داره میوفته ...

الان من دو روزه که بازم سرماخوردم ... خب چی از این تکراری تر؟ سرماخوردگی داره کم کم جزئی از زندگی مسخره من میشه ...موندم چی کار کنم ...

سه شنبه ای همکارم سر کار اول صبح برگشته می گه من مریضم بپا نگیری ازم ... می گم خب یه ماسکی چیزی بزن تانگیرم! ولی خودم می دونستم که نمیشه سر کار ماسک زد .... هیچی دیگه عصر نشده منم گلوم درد گرفته اونم بصورت اسفناک!

چهارشنبه ای که به خاطر کلاس فوق العاده سیستم عامل سر کارو پیچونده بودم ..اینقد حالم بد بود که می خواستم کلاس حل تمرین رو بپیچونم ...ولی بازم بلند شدم رفتم  ... بازم حالم بدتر شد . 

مثل همیشه اول به خود درمانی رو آوردم ..انواع نوشیدنی ها و قرص ها رو خودم تست می کردم ... تا دیشب تقریبا داشتم خوب می شدم ..شب گرفتم خوابیدم تا صبح گلوم به دردی دچار شده بود که تا حالا تو عمر پربرکتم ندیده بودم !

پا شدم رفتم دکتر  ..من که گلوم درد می کرد نمی تونستم حرف بزنم ..یه نگاه به گلوم انداخت بعد دارو واسم نوشت ... ۴ تا آمپول یه دونه قرص یه دونه شربت ... رفتم گرفتم اومدم میگه این دوتا رو عضلانی می زنی ( یعنی به ... مبارک ) این یکیم می زنی تو رگ!

این تو رگ زدنو دیگه تا حالا ندیده بودم!  رفتم پیش خانومه و بهش نشون می دم بعد می گم برم اتاق تزریق آقایان ؟ میگه نه برو رو همین تخت بغل بخواب ! رفتم خوابیدم و شلوارمو کشیدم پایین ...همینکه کشیدم پایین پاشد درو بست اومد بالاسرم و دو تا آمپولو پشت سرهم فرو کرد ( چیه انتظار داشتی جای آمپول زدن کار دیگه بکنه؟ )

بعد می گه حالا بلند شو و اونوری بخواب رو تخت ! جانم؟ باید تو رگت بزنم! آهان آستینا رو باید بدم بالا ..

این یکیم زد ..البته بصورت اسلو موشن چون یه ۲-۳ دقیقه ای طول داد تا کلشو تزریق کنه ...نمیدونم چرا؟

رفتم یه عالمه واسه خودم انواع آب میوه و نوشیدنی خریدم که یکم تقویت بشم ... الان دو روزه فقط نوشیدنی می خورم ..غذا نخوردم ... دلم از این می سوزه که وقتی حالم خوبه اونقدر خرج نوشیدنی نمی کنم که خرجم زیاد نشه اونوقت وقتی مریض می شم باید اینهمه خرج کنم آخرشم نفهمم مزه نوشیدنیا چه جوری بوده!

ظهر پاشدم رفتم دانشگاه ..گلوم همچنان درد میکرد ... رسیدم یونی می بینم بچه ها می گن کلاس شبکه تشکیل نمی شه ! جانم؟ امروز آخرین پنجشنبه بود و در واقع آخرین کلاس این درس!

فکر می کنید حضرت استاد چندبار سر کلاس ما حاضر شدن ؟ جانم ؟ ۱۰ ؟ نه آقا خیلی کمتره یه چیزی در حد ۵ جلسه ... هفته پیشم نیومده بود هفته اول بعد عیدم نیومده بود ..قبل عیدم فقط یه بار اومده بود !

خلاصه بصورت جامع و کامل ما رو پیچوند این استاد ... حالا فکر می کنید تو این ۵ جلسه چقدر درس داده ؟ ۳۵۰ صفحه! ..فکر کن میومد سر کلاس با پروجکشن یه پاور پوینت مینداخت و شروع می کرد تند تند به صحبت کردن .... همینطور یه ریز می گفت ..بعد از ۲ ساعت می گفت خب الان من ۱۰۰ صفحه از کتاب رو درس دادم!

خلاصه که معلوم نیست چه بلایی سرمون قراره بیاره! استاد گرافیک هم نیومده بود ..البته ایشون نیومدنشون رو روی برد اعلام کرده بودن! ایشون هم یه مشکل بزرگ که داشتن این بود که اصلا نمونه سوال یا تمرینی حل نکردن واسمون! معلوم نیست چه شکلی امتحان بگیرن! اصولا استادا و درسای پنجشنبه های این ترمم خیلی تخیلی بودن!

حالا برگشتم خونه ...یکم تو نت گشتم بعد گرفتم خوابیدم ..الان بیدار شدم می بینم گلوم همچنان درد می کنه! ای تو روحت دکتر جان! صبح بهم گفت تا عصر دیگه خوب می شی! به همین بهونه ۳ تا آمپول بهم فرو کردن اونوقت بازم دارم درد می کشم !

خلاصه که زندگی همون گندیه که بود ....

توی این یکماهیم که چیزی ننوشتم یه مشت اتفاقات تکراری افتاد مثل :

:: سر آزمایشگاه معماری کامپوتر فلشمو زدم جلوی کیس و سوزوندم ... جاش رفتم یه ۸ گیگشو خریدم

:: بالاخره دو هفته پیش طراحی Cpu رو کامل کردم و نمره کامل یعنی 20 رو گرفتم .

:: هرچی خواستم کلاس حل تمرین معماری ،که قرار بود واسه شاگردای استادم بزارم  ، رو بپیچونم  نشد که نشد .. روز آخر برگشتم به استاد گفتم که اصلا من نمونه سوال امتحانی حل می کنم می دم بهتون ..اولش استاده گفت نه ..ولی عصر که باهاش کلاس داشتم برگشته می گه آره برو سوالای ۴ تا امتحان آخری که گرفتم رو حل کن بیار! بعد میگه خطت خوبه ؟ می گم خودم نمی تونم بخونمش! میگه خب پس جوابا رو تایپ کن ! جانم!!!!

خلاصه که الکی کار دادم دستم خودم ..هنوز یه کلمه از درسای خودمو نخوندم اونوقت باید بشینم چی کار بکنم! لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود .. یکی نیست بگه نونت نبود آبت نبود آخه این چی بود که گفتی ..می رفتی کلاس حل تمرین می زاشتی مگه چی میشد تازه شاید شانست می زد یه زیبا رو هم توی شاگرداش در میومد و شما هم به یه نون و نوایی می رسیدی ...

:: دقیقا دو هفته پیش ارائه داشتم ...درس شیوه ارائه مطالبو می گم ... آقایی که شما باشید من یکشنبه باید ارائه می دادم جمعه نشستم مطلبو درست کردم ..شنبه هم نرفتم سر کار نشستم پاورپوینتشو درست کردم و شروع کردم به خوندن و خود یکشنبه هم تازه فهمیدم این چیزی که می خوام راجع بهش حرف بزنم چیه و به چه دردی می خوره !

حالا وقت ارائه شده اول یه ساعت بازی درآورده تا لپ تاپ و پروجکشن با هم هماهنگ بشن ... بعد حالا وایسا تا استاد بیاد مگه میاد ... این وسط این مهدیم هی میومد می زد یه چیزیو خراب می کرد اصلا انگار یه چیزی تو وچود این بچه رفته بود که نمی تونست کرم نریزه و خراب کاری نکنه ... همینجوری وایستاده بودم تا استاد اومدن بالاخره ...

آقا استاد اومد ..منم ارائه ام رو شروع کردم !  دیدم استرس ما را فرا گرفت ...در ادامه دیدم حرارت بدنم همینجوری داره میره بالا یعنی احتمالا قرمز کردم! ولی موضوع رو گم نکردم و از حفظ دارم حرف می زنم!  به اواسط کار که رسیدیم دیگه آروم بودم ...به آخرای کار که رسیدیم که دیگه بازی دست من بود و اونچیزی که دلم می خواست رو راحت انجام می دادم !

اصولا من همیشه وقتی می خواستم تو جمع صحبت کنم استرس داشتم! نمیدونم شاید این مورد تو وجودم نهادینه شده ! اینو واسه این می گم که تا حالا زیاد ارائه داشتم یا زیاد تو جمع حرف زدم ولی هر دفعه همینجوری استرس داشتم! پس اینم یکی دیگه از موارد تکراریه زندگی منه!

 

:: می خواستم کلا درمورده یه موضوع دیگه بنویسم ..درمود اهمیت نداشتن نقشمون تو زندگی ..اینکه بود یا نبودمون چقدر تو اطرافیانمون تاثیر داره ؟ اصلا داره؟ از روابط دوستانه که بگذریم تو حیطه کاری که دیگه وجود یا عدم وجود اصلا تاثیر نداره ...فرقی نداره کی با چه مشخصاتی داره اون کارو انجام میده مهم اون کاره که چه تو باشی یا نباشی به یه نحوی انجام میشه ...  

تو مسائل کاری این یه چیز روشن و بدیهیه اما تو روابط دوستانه واقعا موندم من ... فکر کن اونی که باهاش اینهمه می گفتی و می خندیدی وقتی نیستی اصلا سراغت رو نمی گیره ! انگار اصلا وجود یا عدم وجودت تاثیری نزاشته ... فکر کن اونی که اینهمه راجع به ایدئولوژی های زندگی باهم بحث کردید اونهمه با هم همفکری کردید وقتی یه مدت از هم دور می شید اصلا یه اس ام اسم نمیزنه بگه فلانی زنده ای یا مرده؟ 

کسایی که تو دانشگاه باهاشون می گیو می خندی وقتی نباشی انگار نه انگار که یکی بینشون نیست ... اصلا عدم حضورت حس نمیشه ...

یه علتش شاید شخصیت مزخرف خودم باشه! چون همیشه سعی می کنم در عین حال که صمیمی برخورد می کنم با اطرافیانم ، بهشون نزدیک نشم ...بطور کلی شاید هیچ وقت نخواستم دوست صمیمی جدید پیدا کنم ... من کلا دو تا دوست صمیمی یا به عبارت بهتر رفیق ۶ ، دارم !  با یکیشون که اونقدر جورم که حتی در آینده حاضرم باهاش همخونه بشم و با هم زندگی کنیم!  ولی نمیدونم چرا اصلا نمیتونم یا بهتر بگم دلم نمی خواد با کس دیگه ای دوست صمیمی بشم! پس حتما یه علتش می تونه همین باشه ...

یه علتش به قول بهاره ، تنها دوست اینترنتی من ، می تونه مشغله افراد باشه ... اینکه دوستان یا اطرافیان قدیمیم دیگه سراغی ازم نمی گیرن علتش می تونه مشغله فکری و کاری زیادشون باشه ..همونطور که من به علت مشغله هایی که داشتم نتونستم سراغشون رو بگیرم ...

اما به نظرم علت مهمترش شخصیت خودمه ..حتما من شخصیتی که از خودم بروز دادم شخصیت بزرگ و دلخواهی نبوده والا معنی نمیده که بود یا نبودم واسه اطرافیان اینقدر بی تفاوت باشه ... آدمای بزرگ نبودشون خیلی حس میشه ! پس من آدم بزرگی نیستم !

نمیدونم ! جدیدا حس می کنم خیلی زود فراموش می شم و اصلا شخصیت جذابی ندارم ! منظورم از نظر تیپ و قیافه نیست ( که تو اون مورد هم جذابیت خاصی ندارم ) منظورم تو برخورد و طرز رفتارمه ... چون واقعا خیلی زود فراموش می شم ...

شاید تنها کسی که می دونم بود و نبودم واسش مهمه ( به جز خانوادم البته ) همون  رفیق ۶ ام باشه  ! بازم جای شکرش باقیه! مگه نه؟ یه نفر هست که بود و نبودم واسش فرق می کنه!

:: بگذریم بازم سرما خوردم و افتادم به همینجوری الکی نوشتن ... هنوزم گلوم درد می کنه ... فردا بازم باید آمپول بزنم ...برام دعا کنید !

پ.ن: خیلی بده که هم زندگیت یکنواخت باشه ... هم بدونی که بود و نبودت تو این زندگی یکنواخت بی اهمیته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:34  توسط MRG  | 

سلام ! چطوری ؟ خوبی؟

چیه؟ به من نمیاد اول مطلبم سلام کنم؟ خب دیگه قضیه داره ... هر چی باشه سال عوض شده ..الان یه سال جدیده ..منم گفتم یه تغییری تحولی چیزی از خودم بروز بدم ...

حتما فکر می کنید خیلی بهم خوش  میگذشته که تا حالا اینجا چیزی ننوشتم؟ یا اینکه اینقدر مشغله داشتم که وقت نکردم ... یا مثلا عید رفتم مسافرت ... 

سخت در اشتباهید! بنده نه تنها مسافرت تشریف نبردم بلکه مشغله خاصیم نداشتم و از زور بیکاری انگشت تو چشش خودم می کردم تا شاید با دردی که میاره یکم هیجان به زندگیم منتقل کنم ...

نمی خوام  بازم از روزمرگی ناله سر بدم و بگم زندگی خسته کننده شده ...ولی حقیقت داره زندگی خسته کننده شده ! تقریبا هیچ اتفاق جالب توجهی در تعطیلات رخ نداد!

 نمی دونم شایدم یه عاملش خودم باشم ...آره خودم ..مثلا من امسال عید خونه هیچکدوم از فک و فامیلا نرفتم که هیچ ... مهمونا هم اکثرا تو ساعات خواب من میومدن خونه ما ... گفتم خواب ! من تو تعطیلات هر کاری نکرده  باشم دو تا کارو بصورت فشرده و مداوم انجام دادم که یکیش همین خواب بود اونیکیشو بعدا می گم ! فضولی نکن !

داشتم می گفتم توی تعطیلات تونستم ساعات خوابم رو تقریبا به ۱۰ تا ۱۲ ساعت در روز افزایش بدم! کلا  تونستم رکوردهای تحسین بر انگیزی از خودم در این زمینه به جا بزارم ..البته نا گفته نماند که من  قبلا تو دوره پیش دانشگاهی این  رکوردها رو زده بودم و توی تعطیلات تونستم خودم رو به آمادگی قبلی برسونم !

مهمونا هم که ساعات مراجعه حالیشون نمیشد ..میزارن ساعت ۱۰-۱۱ صبح میان ! آخه اون وقت صبح  کدوم جوونی بیداره که من بیدار باشم؟؟؟ خلاصه که توی عید دیدو بازدیدی هم نداشتم که مثلا اتفاقی افتاده باشه ... تقریبا همه چیز خسته کننده دنبال شد ...

اما عوضش تا دلتون بخواد فیلم دیدم.دومین کاری که می گفتم همین بود ...جانم ؟؟ من و تلوزیون ایران ؟؟؟ .... جانـــــــــــم؟؟؟  شبکه های ماهواره ؟ نه آقا ما  آنتن ماهوارمون کجا بود؟؟؟ من که گفته بودم خانواده ما مذهبیه ...بیخودی واسه ما حرف در نیارید ...  

البته عرض کردم که خانوادمون مذهبیه ..به شخص خودم اشاره نکردم ...بـــــــــــــــلــــــــــــــــه ...تا دلتون بخواد نشستم فیلمای اورجینال باحال خنده دار نگاه کردم ..تازه تو تعطیلات ۸-۹ تا فیلم هم از اینترنت دانلود کردم و نشستم نگاه کردم! البته دروغ چرا همشونو نه! تو یکی از فیلما که مثلا ترسناک بود  وسطش اینقدر سوسکو عنکبوت و حشره مشره چندش آور  ریخت تو صحنه که حالم بهم خوردو قیدشو زدم ....

خب دیگه چی؟؟؟ آهنگ؟ در مورد آهنگ همون رویه قبل عیدو ادامه دادم ..همش روزی ۵-۶ ساعت اهنگ گوش می کردم ! البته جا داره همینجا از چندتا از آهنگها آلبوم element of life جناب استاد dj tiesto نام ببرم که تو این مدت تاثیر شگرفی روی من گذاشتن ..ولی به علت زیغ (؟) وقت از اوردن اسم اونها خودداری می کنم ...

چی فرمودین ؟ 13 بدر کجا رفتم ؟؟؟ خب  این دوستتون به نکته خوبی اشاره کرد ... عارضم حضورتون که تو خانواده ما رسم بر اینه که به جای سیزده 12 رو بدر می کنیم ... حالا نمی دونم با روز جمهوری اسلامی ربط و نسبتی داره یا نه ولی از وقتی که من به خاطر دارم در منزل ما به جای سیزده، 12 فروردین رو بدر می کنن ...

شب دوازده مامانم اومده از من می پرسه فردا کجا بریم ؟ من که عادت کرده بودم تا ساعت 1 بعد از ظهر بخوابم فرمودم که نمیدونم من که خوابم ..حسشو ندارم ... بقیه اهالی منزل هم  جملاتی شبیه من ادا کردن ..این بود که دوازده بدر امسال هم کنسل شد ... به همین راحتی !به همین خوشمزگی ...

جانم؟خود  13 فروردین چی کار می کردم ؟ خب شما چرا گوش نمی کنی؟ گفتم که ما 12 می رفتیم بیرون ولی واسه احتیاط سیزده رو رفتم حموم و اونجا بدرش کردم ..آهان عصرشم با امید رفتم شهرک گردی و بعد از مدتها یکمی تاب بازی کردیم و از سرسره بالا پایین رفتیم!

دیـــــــگــــــــــــــه .... دیگه هیچی ..همین دیگه .. بطور کلی می تونم بگم که در طول تعطیلات کار خاصی انجام ندادم ... مخصوصا که تصمیم گرفته بودم تو عید کارای مربوط به درسای دانشگاه رو انجام بدم که البته هنوزم همین تصمیم رو دارم!

پ.ن: می خواستم درمورد این هفته هم بنویسم ولی دیگه دیدم داره طولانی میشه .یه موقع حوصلتون سر می ره ! اینه که قیدشو زدیم ... دیگه نگید MRG به فکر خواننده ها نیست و هرچی دلش می خواد می نویسه ...

پ.ن2:البته باید اعتراف کنم که چون الان می خوام برم بیرون قیدشو زدم ..والا من اگه فکم بیفته کسی جلو دارش نیست!

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:36  توسط MRG  | 

::امسال داره تموم میشه ... فکر می کنید مهمترین اتفاقی که تو این روزای آخر سال واسم افتاده چیه؟؟؟ بزارید راهنماییتون بکنم بیشترین اتفاقی که امسال واسه من افتاده چی بوده؟؟؟ چه اتفاقی می افتاد که من میومدم تو وبلاگ و ناله سر می دادم؟؟ آفرین درست حدس زدید ...سرماخوردگی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اما نه کاملا ... یعنی این یکی فرق میکرد ..دوشنبه شب اول حس کردم تب و لرز دارم چیزی که اواسط سرماخوردگی باید اتفاق بیفته بعدش بدنم کوفته بود اتفاقی که معمولا اواخر دوره سرماخوردگی می افته ... در آخر هم چهارشنبه گلوم درد گرفت اتفاقی که در ابتدای سرماخوردگی باید بیفته!!! و بعد .............بوووووووووووووم امروز که بیدار شدم انگار نه انگار که من سرماخورده بودم!!!

نمیدونم چی شد!!! تا حالا یه همچین سرماخوردگی رو تجربه نکرده بودم!!! مراحل سرماخوردگی از آخر به اول طی شد!!!

خلاصه که من این سال رو ، همینی که داره تموم میشه ، سال سرماخوردگی نامگزاری می کنم !!! چیه؟؟؟ کی گفته حتما باید اول سال اسم سال رو بزاریم؟ من دلم می خواد الان سال ۸۷ رو الان نامگزاری کنم ...

راستی اگه جای رهبر ایران بودین  واسه سال ۸۸ چه اسمی انتخاب می کردین؟ من می زاشتم سال شکوفایی و نوآوری!  قاطی نکنید با اسم امسال فرق داره !!! اون نوآوری و شکوفایی بود ولی تو این یکی اول باید شکوفا بشید و بعد اقدام به نوآوری بکنید!!! نه شایدم می زاشتم سال آزادی نصفه و نیمه! آخه امسال بازم انتخابات ریاست جمهوریه و احتمالا کسی بیخودی به ملت گیر نمیده و مردم همیشه در صحنه می تونن کمی آزادتر زندگی کنن ....

:: این دور روز کاریم تموم شد!!! و تعطیلات من از امروز رسما آغاز شد ...سه شنبه ای جاتون خالی کارو زود پیچوندم ولی چون تاکسی گیر نمی یومد با اتوبوس و مترو برگشتم خونه ...یعنی اینجوری بهتون بگم که بعد از پیاده شدن از متروی کرج نیم ساعت تو خیابون اویزون بودم ولی هیچ ماشینی گیر نمی یومد ..شهر حالت جنگی به خودش گرفته بود و از گوشه و کنار شهر صدای انواع بمبهای دست ساز و کوتاه برد و میان بردو و بالستیک  به گوش می رسید .... هی رئیس جمهور ایران میگه ما در تولیدات نظامی به خودکفایی رسیدیم ولی ما باور نمی کردیم ...راست میگه بنده خدا وقتی نوجوانان ما با دست خالی می تونن یه همچین بمبهای خوشه ای و چندین منظوره درست کنن معلومه که وزارت دفاعمونم می تونه دیگه ...

خلاصه که بعد نیم ساعت یه اتوبوس اومد و مارو نجات داد ..اینم از چهارشنبه سوری ...

:: امسال هم به تاریخ پیوست  ... خب چه جور سالی بود براتون؟؟؟ خوب بود یا بد؟؟؟ نه بزار سوالمو بهتر بپرسم خاطرات شیرینتون بیشتر بود یا خاطرات بد؟؟؟ اصلا بشینیم اتفاقات مهم رو درجه بندی کنیم ببینیم چندتا رویداد مهم در زندگیمون حادث شده؟

خب از اونجایی که فعلا به نظرات شما دسترسی نداریم پس مجبوریم بشینیم و اتفاقات مهم زندگی منو با هم مرور کنیم ... چیه؟؟؟ مگه از اتفاقات روزمره زندگی من مهمتر  هم وجود داره؟

خب .... هیییییییییییییییییییم .... اتفاقات مهم در سال ۸۷ .... ؟ .... اون روز رفتم اونجا و با اون ...نه این زشته نمیشه گفت ... ! .... یه روز داشتم می رفتم که ... نه اینم که اونقدرا مهم نیست ! ...

اه ...یعنی امسال هیچ اتفاق مهمی واسم نیفتاده؟؟؟ بعد من می گم به روزمرگی رسیدم شما میاید می گید که نه ....

بزار بیشتر فکر کنم .... آهان  خب اهم اتفاقات به ترتیب حروف الفبای یونایی از این قراره ...

۱. شکست عشقی ...مطمئنا عنوان بزرگترین اتفاق زندگی من در سال ۸۷ به جریان شکست عشقی می رسه !!!  بله کف بزنید .... شاید بگید کدوم شکست عشقی؟؟ تو که کاری نکردی فقط یه پیشنهاد دادی و یه نه شنیدی همین ... ولی این ظاهر قضیست ..به قول شاعر تو  اونجا رو می بینی ولی  من پیچش اونجا رو!

خب همینکه بعد از ۲۱ سال زندگی پر افتخار و با صلابت و پر برکت و  اینا ... اقدام به دادن پیشنهاد دوستی به اون همکلاسیم کردم خودش کلی حرکت مهم محسوب میشه!!! همینکه جرات کردم غرور خودم رو بزارم کنار و نظریه معروف خودم رو تست کنم خودش خیلیه ... هرچند که با یک جواب دندان شکن مواجه شدم ولی انجام این حرکت اونم از جانب شخصیت شخیصی مثل من مطمئنا تنها کاندیدای شایسته دریافت عنوان مهمترین اتفاق زندگی در سال ۸۷ هستش ... دست بزنید ...( راستی اون ضرب المثلی که گفتم چه ربطی به موضوع داشت؟)

۲. قهرمانی پرسپولیس در لیگ .... از این رویداد به این سادگی نمیشه گذشت ..یعنی وقتی پرسپولیس قهرمان شد حداقل واسه یه ماه کامل بهم انرژی داد و تا مدت مدیدی جلوی استقلالیای کثیف سرمون رو بالا می گرفتیم !!! ( شرمنده بازدیدکنندگان استقلالی ولی این لقب خیلی بهشون میاد )

خلاصه که قهرمانی پرسپولیس می تونه در جایگاه دوم قرار بگیره ..اصولا یکی از معدود چیزای که در زندگی برام هیجان داره پرسپولیسه .... پس بازم دست بزنید ...

۳. خرید کاپشن ۱۰۰ هزارتومنی و .... چرا می خندید؟؟؟ خب اینکه من ، ام آر جی کبیر ، اقدام به خرید یه جنس گرون بکنم جزو نوادر تاریخه ....هرچه قدر خرید اجناس گرون و یا مارک دار از جانب برادران من امری طبیعی به نظر برسه انجام اون توسط من و  اونم با پول شخصی خودم کاملا غیر طبیعیه ... پس نخندید ..کف بزنید ...

خب همین سه تا بسه ..اینا اتفاقای مهم بودن .... مطمئنا اتفاقای مهم دیگه ای هم افتاده که الان تو ذهنم نیست یا شاید قابل نوشتن نیست ... در حال حاضر که این سه تا تونستن عناوین مهم رو کسب کنن شاید اگه بیشتر فکر می کردم موارد دیگه هم می تونستن به جمع اونها اضافه بشن ولی در حال حاضر همینه که هست ..پس دست بزنید ...

 

:: خب دیگه هر چی پست طولانی شد بسه ..دیگه داریم به انتهاش نزدیک می شیم ...هم انتهای سال و هم انتهای این پست ...اینم داره به تاریخ می پیونده .... اول از همه مرسی از اونایی که تو این مدت واسم نظر گذاشتن ...تو این مدت هیچ وقت درمورد اینکه کسی نظر بزاره و اینا چیزی ننوشته بودم ولی شاید یه دلیلی که من هنوز دارم می نویسم اینه که می بینم هنوز کسایی هستن که بخونن ...

 اوایل که می نوشتم بیشتر واسه دل خودم بود و اینکه کسی بخونه واسم مهم نبود حتی هنوزم واسه وبلاگ کد مربوط به تعداد بازکننده نزاشتم که ببینم کسی میاد یا نه ... ولی وقتی آدم تنبلیش میاد که خاطراتشو بنویسه  با دیدن نظرات روحیه می گیره و میاد می نویسه ...پس

از اونایی که امسال واسم نظر گذاشتن ممنونم ..دست بزنید واسشون ... ولی اونایی که اومدن اینجا ولی واسم نظر نزاشتن الهی از گلوشون پایین نره !مطالبمو می گم!!!

 خب می رسیم به قسمت آخر ..نوروزتون مبارک ..سال نوتون مبارک ...بیا جلو ماچو بده .... اینو تو پرانتز بخونید : حالم از دیده بوسی عید بهم می خوره! آقا من از روبوسی با ملت خوشم نمیاد به کی بگم؟؟؟؟ نمیشه مودبانه فقط دست بدیم!؟؟؟ حالا پرانتزو ببندید ... خلاصه صد سال به این سالا ...

امیدوارم یا شاید امید دارم که سال جدید اتفاقات شیرینتون بیشتر از اتفاقای تلختون باشه و آخر سال که خواستید اونا رو درجه بندی کنید ده تا اتفاق مهم زندگیتون جزو خوباش باشه ... 

به طور خلاصه موفق باشید

پ.ن: جدا انتظار داری اخرین پست سالم پی نوشت داشته باشه ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:38  توسط MRG  | 

خب من چرا این همه وقته اینجا چیزی ننوشتم ؟ خب می تونه چندین دلیل داشته باشه مثلا اینکه اصلا حس نوشتن نداشتم و تا میومدم تو بلاگفا که بنویسم یه حسی بهم می گفت ولش کن بابا جای اینکارا برو بشین خبرای سیاسی- ورزشی بخون؟ ...

یه دلیل دیگش میتونه این باشه که اتفاق هیجان انگیزی که قابل نوشتن در اینجا باشه واسم نیفتاده ؟ ...

یه دلیل دیگش می تونه رسیدن به روزمرگی باشه ... بله درست خوندی روزمرگی ..یعنی کم کم حس کنی همه چیز عادیه و هیچ هیجانی نداره و زندگی داره همینجوری یکنواخت میره جلو ...و به نظرت وبلاگ نویسی هم جزئی از همین روزمرگیت بیاد ...

کی می دونه؟خلاصه خواستم بگم دلایل زیادی دست در دست هم دادن تا منو از وظیفه خطیر ( همون نوشتن وبلاگمو می گم ) دور کنن ...

:: پنجشنبه پیش به سلامتی کلاسامم تموم شد و رفت تا بعد تعطیلات ... کلا ترم معمولی ای باید داشته باشم احتمالا ... بعضی از استادا کلا بپیچون به نظر می رسن و بعضیاشونم که مبهم یعنی نه خودش می فهمه قصدش از درس دادن چیه نه ما .... همکلاسیامونم که همون همیشگیان ..یعنی به طور کلی هیچ چیزی عوض نشده ..پس بهم حق بدید که پیش بینی کنم ترم کاملا معمولی ای خواهم داشت !غیر از اینه؟ دانشگاهمم افتاده توی یه حلقه و همش داره تکرار می شه ...

:: دو هفته پیش بالاخره رفتم سر آزمایشگاه معماری ...از استاد خواستم تا دوباره بگه چی به چیه و نرم افزار شبیه سازو توضیح بده ...اونم توضیح داد و گفت که تحویل ALU تا هفته دیگس و  البته اینم گفت که هرکی بتونه CPU رو زودتر طراحی کنه نمرشو گرفته و دیگه نیازی به حضور در کلاس نداره ...منم که علاقه شدیدی به حضور در صحنه داشتم تا می شد از استاد درمورد قسمتای مختلف سوال پرسیدم تا بلکه بتونم سریع طراحیش کنم و از شر این کلاس خلاص شم ...

حالا من اول کلاس اومدم برنامه رو بردارم ، فلشمو کردم پشت کیس یکی از بچه ها یهو فلشم از وسط به دو نیم تقسیم شد و فقط خود مدار وسطی موند  به ضرب و زور دوباره با دست چسبوندمشون و سفتش کردم تا فعلا فایلا رو کپی کنه ...

خلاصهههههههه به هر طریق ممکنه برنامه رو برداشتیم البته نسخه اینستالی نبودا نسخه نصب شده رو با همه فایلاش کپی کردیم !!!

فرداش که سر کار بودم ..شبش اومدم نشستم رو برنامه و یه ذره کار کردم به نظر می شد سریع ALU رو طراحی کرد جمع کننده و مالتیپلکسر و طراحی کردم و یه Alu 1 بیتی طراحی کردم و دیگه ولش کردم چون ساعت یک و نیم شب بود من فردا صبحم باید می رفتم سر کار ...

بعد از ظهر سر کار بودم داداشم زنگ زد که سیستم ویروس داشت و منم حواسم نبود گزاشتم کاسپر همه رو دیلیت کنه و اونم فایلای سیستمی رو دیلیت کرده ..اوکی می زاریمش ریپیر بشه ...

شب برگشتم خونه می بینم نشسته داره فیلم نگاه می کنه ..می گم چی شد می گه با ریپیر حل نشد اگه فایل خاصی تو سی داری با Virtual بردارش و دوباره یه سیستم عامل نصب کن ...هیچی دیگه گذاشتم نصب بشه ... نصب شدو بعد یه رب با یه ری استارت دوباره ویروس اومد بالا و نمی ذاشت هیچی کار کنه حتی تو Safe mode! ای خدا این چه جوری دوباره پیداش شد ؟؟؟ دوباره یه ورژن دیگه از ویندوزو نصب کردم ...

ایندفه دیگه خبری ازش نبود و منم نشستم ادامه طراحی و ALU رو طراحی کردم و بعد گرفتم خوابیدم ... صبح بلند شدم دیدم بازم ویروسه اومده و سیستم بالا نمیاد ..یعنی اعصابم خورد شده بودا ..نکته اینجا بود که این ویروس می چسبید به فایلای سیستمی اصلی و  نمیزاشت کار کنن و وقتی شما سیستم عامل رو عوض می کنی دیگه اصولا اون فایلای قبلی نابود شدن و یه فایل جدید جایگزین می شه ..یعنی ویروس همینجوری نمی تونه دوباره بیاد خودشو بچسبونه باید یه جوری خودشو فعال کنه از اول که تو استارت آپ سیستم نیست که ..خلاصه که خیلی غیر منطقی بود ...

دوباره گذاشتم یه ورژن دیگه از ویندوز نصب بشه ..ظهرشم باید می رفتم یونی ... این دفه دیگه ریسک نکردم همون اول یه آنتی ویروسم نصب کردم ..اول گذاشتم فول اسکن ..بعد گفتم بزار فایلایی که از یونی آوردمو چک کنم ببینم ..گذاشتم ...

آقا چشمتون روز بد نبینه دیدم بله کار خودشونه ..ویروسه چیسبیده به این برنامه که برداشتم آوردم و دلیل اینکه هر ویدوزی نصب می کردم بازم بعد یه رب سیستمم نابود می شد این بود که منم همون اول بعد نصب می رفتم این نرم افزارو باز می کردم تا چکش کنم سالمه یا نه ...

یعنی رسما با دست خودم هی ویروسو فراخوانی می کردم و دوباره از نو سیستم عامل نصب می کردم و دوباره ویروسو اجرا می کردم ....

اینبار اینا رو دیلیت کردم ...چه خوب از شرشون خلاص شدم ..چه خوب؟؟؟ اوه مای گاد ...من باید تا چند روز دیگه ALU رو کامل تحویل بدم ..من هنوز تست نکردم ALU مو !!! حالا چی کار کنم ؟ آهان از اینترنت دانلودش می کنم ...

رفتم سایتی که MAX pluss II رو داشت و آخرین ورژنو دانلود کردم ولی لیسانسشو میفروخت !!! باشه منم که حتما می خرم !!! رفتم دنبال کرک ... ایرانی جماعت مگه پول می ده؟؟؟ ..بله بالاخره پیدا کردم این از کرک مکس پلاس ...ولی یه مشکلی این سایت دزد هم کرک رو 50 دلار می فروشه!!!!!!!!!! فکر کن  یارو یه لیسانس دزدیده اونوقت 50 دلار هم می فروشه !!! 

خلاصه بعد یونی هرچی گشتم پیدا نکردم کلا نا امید شده بودم ..تا اینکه زدو داداشم یه لیسانس پیدا کرد !

هیچی دیگه منم جمعه نشستم هم ALU رو کامل کردم و هم یه ماکس بزرگ 32 بیتی واسه فایل رجیسترم ساختم ...

یکشنبه ای خانم کربلایی ( کارشناس گروهمون ) خواسته بود که فردا صبح بریم کمکش منم که بچه بامرامیم با اینکه خسته بودم ولی صبح پاشدم رفتم ...رسیدم جلو گروه درش بسته بود علیرضا رو گرفتم ببینم کجاست آخه قرار بود با هم بیایم کمک ..گوشیو برداشته می گه من خونم ..نیومدم!!! اوکی ... رفتم ساختمون فنی کارشناس گروه ناپیوسته ها رو دیدم بهش کمک کردم یه سری پرونده بیاره اینور ..زنگ زده به کربلایی و بعد گوشیو داده به من ..برگشته می گه چیزه اون کاری که می خواستیم بکنیم کنسل شد می گم خب پس دیگه نیازی به من نیست دیگه می گه نه بمون یکم تو مهر کردنا کمک کن ... گفتم باشه .بالاخره هرچی باشه من که از خوابم زده بودم بزار حداقل یه کار مفیدم کرده باشم ...

خلاصه شروع کردم ثبت ناما و کارنامه ها رو مهر کردن البته به صورت برعکس  ..یکم خراب کاری کردم و گند زدم به پرونده هاشون دیدم دیگه خسته شدم خداحافظی کردمو اومدم بیرون !!!

رفتم کلاس قبلی آز معماری و نشستم پای یه سیستم که یه بار دیگه ALU رو تست کنم ..وا این چرا اینجوری می کنه؟؟؟ چرا نمی تونه درست باز کنه؟؟؟ آهان من تو ورژن 10 نوشتم ولی نرم افزار دانشگاه ورژن 9 هستش ..امروزم که روزه تحویله ..

هیچی دیگه جنگی پریدم بیرون و سریع خودمو رسوندم خونه و فایلی که دانلود کرده بودمو کپی کردم و برگشتم یونی ... این مسیری که ازش می رم و میام درسته مسیر بدیه ولی سریعه یعنی بعضی وقتا زیر بیست دقیقه هم میشه رسید خونه درحالی که اگه بخوام با مترو  و یا با اتوبوس برگردم زیر 1 ساعت نمی شه ... پول تاکسیش زیاد میشه ولی به سرعتش می ارزه ...

چند دقیقه بود که کلاس شروع شده بود ...ALU رو تحویل استاد دادمو و نمرشو گرفتم ! نکته جالب توجه این بود که وقتی به استاد گفتم ماکس ۳۲ بیتی رجیستر فایلم طراحی کردم یه نگاه بهم کرد گفت یعنی یه ساعت نشستی اونهمه مدارو طراحی کردی؟ با افتخار گفتم آره!!! گفت خب این بصورت اماده تو این نرم افزار وجود داشت نیازی نبود بشینی وقت بزاری حالا اشکال نداره .... یعنی سوختمااااااااااااااااااا

ولی مهم این بود که من نمره ALU رو گرفته بودم ... بقیه روزو به الافی و آهنگ گوش کردن گذروندم ...

پنجشنبه هم که رفتم کتاب خریدم و بیست هزارتومنی پیاده شدم ...ولی استاد شبکه که 11 هزار تومن پول کتابشو داده بودم نیمود و مارو پیچوند ...کلاس گرافیکم که فعلا بچه بازیه ...

خلاصه کلوم اینکه کلاسام بدون هیچ حادثه جالب توجهی تموم شد و این هفته هم دو روز دیگه باید برم سر کار بعدش دیگه تعطیلم تا 15 ...

زندگی همینه تکرار و تکرار وتکرار و .... به این می گن روزمرگی !!!

 

:: یه مدته به جای هات داگ ویژه گیر دادم به پیتزا مخصوص ..اصولا خشمزست ولی به پولش نمی ارزه ..لطفا یکی بیاد منو تادیب کنه ..هی الکی دارم پول خرج می کنم ...

راستی به نظر شما از این کیو تی شرتا بخرم؟ این طرحهای فارسی  رو می گم که با نستعلیق رو پیرن نوشته ..به نظر جالب میان ...بیرون که ندیدم ( حالا یکی نیست بگه تو اصلا مگه رفتی بیرون بگردی ) ولی تو اینترنت 19 هزار تومن می فروشن ... نمیدونم بگیرم یا نه مامانم که می گه احتمالا کیفیت نداره!!!؟؟ شما می گید بخرم؟ اصولا حال خرید هم ندارم ...

:: چهارشنبه سوری سر کارم و شب باید برگردم ..برام آرزوی سلامتی بکنید ..اگه زنده برگشتم خونه شاید یه پست نوشتم!!!

پ.ن: یه دلیل دیگه که ننوشتم شاید این بوده که می خواستم پست قبلیم بیشتر دیده بشه ..چون بعضیا اومدن گیر دادن به این کلمه زیبارو ...مگه چیه؟؟؟ دلم می خواد خاطراتمو اینجوری بیان کنم ...در ضمن اگه درست می خوندید می فهمیدین که بیشتر جنبه شوخیای بین بچه هاس که یکم بخندن ... پس من هرجور دلم بخواد می نویسم لطفا انتقاد کنید نه اینکه گیر بدید !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 14:3  توسط MRG  | 

:: ترم جدیدم شروع شده ..خب مطابق معمول آزمایشگاه یه هفته دیرتر شروع می شد یعنی از اول این هفته ...

یکشنبه صبح آزمایشگاه مدار الکترونیکی داشتم ساعت ۸ .... خب طبق معمول از ساعت ۶:۴۰گوشیم شروع به زنگ زدن کرد ولی من از اونجایی که می خواستم جانب احتیاط رو داشته باشم تصمیم گرفتم یه نیم ساعتی دیر برم تا اگه استاده نیومد زیاد ضایع نشم ...

هیچی دیگه رفتم یونی دیدم بله درست حدس زده بودم استاد معظم تشریف نیاوردن ..ما هم اویزون تو دانشگاه چرخیدیم تا کلاس بعدی ...

فرداش که امروز می شد تصمیم گرفتم آزمایشگاه معماریو نرم و کلاسای بعدیو برم ...

ظهر رفتم یونی سیستم عامل داشتم ...سجادو دیدم میگه آزمعماری تشکیل شد تازه کامل هم درس داد ..یه نرم افزار شبیه سازم داد و گفت فلان چیزو تا دو هفته دیگه طراحی کنیدو تحویل بدید!!!

بیا!!! اونی رو که می ری استادش نمیاد اونی که نمی ری استاده میاد هیچ نرم افزار شبیه سازم میده و دو هفته هم وقت تحویل میده!!! 

هیچی دیگه تو همین حال و هوای ضدحال با بچه ها می گفتیم و می خندیدیم یهو استادشو دیدم ..استاد معماری ترم پیشم بود ( همونی که جلسه سوم از کلاسش اخراجم کرد ولی در آخر بالاترین نمره کلاسشو به من داد ) داشت با یکی حرف می زد ..رفتم کنارشون و سلام کردم تا حرفشون تموم بشه ...

گفتم استاد آزمایشگاه تشکیل شده؟؟؟؟ گفت آره ..گفتم استاد من نتونستم بیام حالا درس دادید و اینا ..گفت آره و اینا ...خلاصه دیدم که آره قضیه راسته و درس داده ..در آخر گفتم استاد بابت نمره ای که دادی هم ممنونم و مراتب قدردانی رو بجا آوردم ...استاد برگشت گفت کارت دارم باهام بیا ...

منم دنبالش راه افتادم ..تو راه همچنان در حال تقدیر و تشکر از استاد بودم که برگشت گفت می خوام واسه بچه های معماریم کلاس حل تمرین بزاری ...و حل تمرین با تو باشه ...

منم سریع شروع به پیچوندن موضوع کردم که خب باید ببینم و هفته دیگه بهتون می گم که میتونم یا نه ..استاد گفتش که نه باید کلاسو برگزار کنی یه روز مشخص کن یه کلاس واسه پیوسته ها یکیم واسه ناپیوسته ها ...گفتم استاد باید ببینم گرافیک و سیستم عامل پروژه میدن یا نه اگه وقت خالی داشته باشم مشکلی ندارم ...هفته دیگه جوابشو می گم ..گفت که نه باید کلاسو حل تمرینو برگزار کنی ...تو همین حین یهو یادم افتاد من با این استاد دوتا درس دارم ...آزمعماری و ریزپردازنده ...اگه پیشنهادشو قبول نکنم به بخت خودم لگد زدم ..گفتم باشه استاد قبوله فقط من این ترم باهاتون دوتا کلاس دارم ...من مشکلی ندارم فقط تو اون کلاسا جبران کنید دیگه

تو همین گیروداد یکی از بچه ها اومده می گه چی؟حل تمرین؟؟منم هستم ...MRG هروقت رفتی منم میاما ....اول متوجه موضوع نشدم بعد یهو عین کسی که تازه از خواب زمستانی بیدار شده باشه  متوجه علاقه رفیقم شدم ...

خب حق داشت ..حل تمرین با بچه های ترم پایین یا به زبان عامیانه با دختران ترم پایینی ...خب استادم که مثل دکتر محرمه ....کور از خدا چی می خواد؟؟؟    


برگشتم گفتم باشه من به دخترا درس میدم و پسرا رو هم میسپارم به تو ....گفت نه من اونیکیا رو می خوام ..گفتم باشه اصلا تقسیم می کنیم پیوسته ها مال تو و ناپیوسته ماله من ...

خلاصه یکم مسخره بازی درآوردیم و رفتیم نشستیم سر کلاس سیستم عامل ..کلاس که تموم شد اومدیم پشت در کلاس همون استاده تا یکی از بچه ها بیاد ..کلاس تموم شد و جمعیت از کلاس خارج شد ..آقا یعنی قیافه من و این دوستم دیدنی بود ...هردومون سریعا نسبت به کلاس حل تمرین اعلام برائت کردیم و پشیمانی مون رو از این موضوع اعلام کردیم و به این نتیجه رسیدیم که این ترم ما سرمون زیاد شلوغه و نمی رسیم به کسی کمک کنیم ....یعنی اینقدر خوشتیپ بودنااااااااااااااااااا

دپرس شدیم!!! ملت شانس دارن منم ... حالا باز به خودمون امید میدم که نه ایشالله ناپیوسته ها خوبن  .....

خلاصه که من با کمک تو درس به دیگران مشکلی ندارم ولی نمیدونم چرا شانس نداریم که در این بین با یک زیبارو هم آشنا بشیم ..ملت بدون اینکارا و فقط با انتخاب واحد به این مهم دست پیدا می کنن ..اونوقت ما همکلاسی خوشتیپم نداریم 

:: این آهنگ رو دانلود کنید ...آهنگسازش سیروان خسرویه ...آهنگ فوق العاده ای داره ...خوانندش هم زانیار خسرویه ...شعرشم بد نیست کلا آهنگ جالبیه دانلود کنید ...دو روزه فقط همین اهنگو گوش میدم

پ.ن: حالا سریع نیاید بگید خجالت بکش و درون مهمه نه برون آدمی و از این حرفا....فقط خواستم بگم که من شانس ندارم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:4  توسط MRG  | 

اگه فکر می کنید امروز اومدم راجع به خاطراتم از بهمن ۵۷ بنویسم ، کور خوندید ...چون اون موقع من هنوز موز بودم!!!و هنوز وارد ایران نشده بودم ... یه جایی وسطه برزیل بودم ..الان دقیقا محلش یادم نیست فقط خواستم بگم که مطلب امروز من اصلا ربطی به انقلاب و این حرفا نداره ...

بحث امروز من کاملا سینمایی و حرفه ایه ... حتما از رو عنوان مطلب فهمیدید که می خوام راجع به جشنواره صحبت کنم ..صد البته جشنواره فجر منظورمه نه جشنواره برلین ...

عارضم حضور انورتون که (درست نوشتم؟)  از اونجایی که ما جزو علاقه مندان به فیلمهای ایرانی هستیم و مسائل مربوط به اون رو مورد پیگرد قرار می دیم ، توی این روزا سخت پیگیر سرنوشت سیمرغهای بلورین بودیم که قراره به کی اهدا بشه و یه موقع حق کسی ضایع نشه ( البته به صورت همزمان پیگیر قضایای در باره الی در برلین هم هستیما ...یه وقت فکر نکنید فرهادی و گلشیفته رو به حال خودشون رها کردیم ..نخیر ..حواسم به اونجا هم هست )

داشتم می گفتم به همین خاطر اخبار سینمایی رو از طریق خبرگزاری ها و سایتها دنبال می کردم تا اینکه امروز یه مطلب تو سایت سینمای ما دیدم با این مضمون که از طریق این سایت و با همکاریه شرکت ایرانسل  می تونید اخبار مراسم اختتامیه رو بصورت همزمان دریافت کنید ...

خب عنوان خبر یکمی جذاب می نمود واسه همین ما هم کلیک نمودیم و مشروحش رو خوندیم ..توش نوشته بود که اگه می خواید اخبارو لحظه به لحظه واستون اس ام اس کنیم و سریع باخبر شید فلان پیغام رو به فلان شماره از ایرانسل اس ام اس کنید ....

از اونجایی که از نظر من شیرینترین خوردنی موجود در جهان ترشی مفتیه!!! با خودم گفتم چه خوب بدون اینکه برم سایتای خبری همون اول می تونم مجانی از سرنوشت سیمرغا باخبر بشم !!! چی از این بهتر ...

سریع گوشیمو برداشتم و پیغام مورد نظر رو ارسال کردم( من ایرانسل دارم ..چیه چرا می خندین؟؟ خب پول ندارم ..تازه خیلیم ازش راضیم ..ماله من ۳۰۰ کیلو ام ام اس می فرسته دلتون بسوزه )

همینجوری داشتم از اینکه یه سرویس مجانی گیر آوردم لذت می بردم که یهو دیدم از ویترین ایرانسل جواب اومد ...  ای دل غافل ..رکب زدن ...ویترین؟؟ من با ویترین چی کار دارم ؟

نوشته بود : ثبت نام انجام شد .. نام بسته فستیوال اونت نیوز ...تعداد روز ۷ ..قیمت ۴۲۰۰ ریال

یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این نامردا نگفته بودن پولیه واسه دوتا دونه اس ام اس ازم ۴۲۰ تومن کم کردن اونم چی ..مگه خودم اونجوریم!!! سریع میومدم نت و خبرشو می خوندم دیگه اینترنت که واسه من هزینه نداره

حالا سریع نگید ۴۲۰ تومن که چیزی نیست و چرا گدا بازی در میاری چون شما از هیچ چی خبر ندارید ...برادر من! مصرف کل ماه گذشتم به ۵۰۰ تومن نمی رسید اونوقت واسه دوتا اس ام اس ازم ۴۲۰ تومن کم شه ؟؟؟؟؟؟این انصافه آخه؟؟؟؟؟؟این نامردا نزده بودن ویترنیه و پولیه ...... اینه که من الان دارم می سوزم

خلاصه که دیدم دارم می سوزم اومدم اینجا سوزشم رو با شماها قسمت کنم شاید جاش آروم بشه ..از قدیم گفتن غم ها و شادیهاتون رو بادیگران قسمت کنید ( اینم از حدیث جدید ام آر جی )

پ.ن : توی این  چند هفته اتفاق خاصی نیفتاده که بخوام تعریف کنم یعنی بوده ها ولی اونقدرا هیجان انگیز نبوده که منو وادار به نوشتن بکنه ...نمیدونم یهو چم میشه و حس نوشتنم از بین می بره!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 18:7  توسط MRG  | 

این ترمم سر امتحانا هر کی می شست کنارم سریع می پرسید که اهل تقلب هستی؟؟؟ به منم برسون .........ولی من درحالی که برگه هامو نگاه می کردم می گفتم نه اهلش نیستم ولی دستمو باز می زارم خواستی خودت نگاه کن ...

حتما الان فکر می کنید که من چه آدم پایبند اصولی هستم! ولی سخت در اشتباهیدچون من از اول اینطوری نبودم بلکه خیلی هم اهل تقلب بودم ..البته معمولا می رسوندم کمتر پیش میومد تقلب کنم به جز سال اول دبیرستانم ..

سال اول یه همکلاسی داشتم که بدلیل تشابه فامیلی همیشه کنار هم بودیم ..درسش بد نبود ..یعنی تقلبمون به حدی رسیده بود که واسه یکی از امتحانای آخر کتاب رو نصف کردیم و من چندتا فصلشو خوندم و اونم چندتا فصلشو و هردومون هم نمره بالا گرفتیم

به جز اون سال دیگه فقط به ملت می رسوندم ....ولی تقدیر با من کاری کرد که برای همیشه تقلب رو به کناری نهادم و به اصول پایبند گشتم!!! می خوای بدونی چی شد که من تقلبو رها کردم؟ اوکی می گم برات تا شاید واسه تو هم درس عبرتی بشه

داستان از اونجایی آغاز شد که من امتحانای پایانی پیش دانشگاهیو تموم کرده بودم و مثلا تعطیلات تا قبل از کنکور بود و منم بیکار و الاف تو خونه نشسته بودم و فقط می گرفتم می خوابیدم یا آهنگ گوش می کردم ( کل زندگی من در دوره پیش دانشگاهی خلاصه شده بود در دو چیز : خواب و آهنگ )

داشتم می گفتم ، یه روز از زور بیکاری  داشتم با خودم ور می رفتم که دیدم زنگ درمون رو زدن ..بابک بود ...یکی از همسایه های قدیمیمون ..یه مدت بود از کوچه ما رفته بودن چندتا خیابون بالاتر ...یکم خوش بش کردیم تا اینکه بابک رفت سر اصل مطلب ...

اصل مطلب این بود که ایشان امتحان زبان داشتن و هیچی نخونده بودن و این تقاضا رو داشتن که من به جای ایشان در جلسه امتحان حضور پیدا کنم و ایشان را مقبول پروردگار و استاد سازم ...

گفتم خب الان کدوم مدرسه می خونی؟ گفت ابوریحان ...توی یه منطقه دیگه بود و من اونجا ناشناس بودم ..گفتم خب حالا من اومدم نشستم کارت که به اسم تو هستش تازه تو که کلا بچه تابلویی هستی ناظم می شناستت معلم می شناسست ..نمی شه که من برم بگم من بابکم!!!

گفت : نههههههههههههههه من توی این مدرسه کلا بچه آرومی بودم اصلا شناخته شده نیستم ..تازه کلاسا رم می پیچوندم و زیاد نرفتم مدرسه ..تازه سر امتحانا هم کارتا رو نگاه نمی کنن ...کلا خیال راحت اصلا هرکی به هرکیه ..کسی کاری به کار کسی نداره منم ناشناختم توی اون مدرسه ...

از اونجایی که خودمم توی مدرسه پیش دانشگاهیم بچه ساکتی بودم و بر عکس مدارس قبلیم ناشناخته بودم ( چون همیشه ته کلاس می گرفتم می خوابیدم ) حرفاشو باور کردم ..نمی دونم چی شد گفتم باشه کی و کجا ...

خلاصههههههههههه ، روز امتحان همینطوری شادو خندان پا شدم باهاش رفتم تا دم مدرسه اومد و ما را با سلام و صلوات رهسپار امتحان کرد ...رفتم تو مدرسه چندتا از همکلاسیای قدیمم منو دیدن شروع کردن به جیغ و داد و مسخره بازی که تو اینجا چی کار ممی کنی اومدی جای کی؟؟؟ می گم خاموووووووووش به شما چه از من دور شید .....

خلاصه رفتم جای نشستن رو پیدا کردم و نشستم رو صندلی ...برگه ها رو آوردن ...یه مراقبه که یه دست نداشت همش تو نخ من بود ...همون اول گفتن اسمتون رو حتما روی برگه ها بنویسید ..ولی من توجهی نکردم و سریع شروع کردم به نوشتن جوابا خیلی آسون بود ...همونی که دست نداشت اومد بالا سرم گفت اسمتو بنویس گفتم باشه و نوشتم باباک فلانی ...

هیچی مراقبه رفت و منم سریع نوشتن جوابا ادامه دادم هنوز پنج دقیقه نشده بود سوالای صفحه اول تموم شد و رفتم صفحه دوم  ..همینطوری داشتم با سرعت می نوشتم دیدم یکی اومده بالا سرم ...

می گه اسمت چیه؟؟؟ می گم بابک فلانی ! می گه کی؟؟؟ بابک فلانی ...یهو دستمو محکم گرفتو منو کشید ..پاشو بیا ببینم ........

همینطوری دستمو محکم گرفته بود و داشت می برد یه ساختمون دیگه ..تو راه  برگشته می گه ..تو بابک فلانی هستی؟؟؟؟ من خودم بابکو چندبار به خاطر سر وضع نامناسبش گرفتم ..چندبار سر کارای...گرفتم ......و همینطوری منو  برد توی یه ساختومنه دیگه و دفتر مدیرو باز کرد و به من گفت بشین و درو بست و رفت .......

ای خدااااااااااااااااااا ...بابک خدا لعنتت کنه ..تو که گفته بودی اینجا ناشناخته ای .......یعنی وضعیت روحیم رو نمی تونم واستون شرح بدم یه حس چه جوری بگم نمیشه شرحش داد ..حس دستگیر شدن و رفتن آبرو!!!!!!!

بعد از چند دقیقه اومد تو برگشته می گه دانشجویی؟ می گم نه به خدا دانش آموزم هنوز! امسال تازه کنکور دارم ..می گه می خوای کاری کنم نتونی تا دو سال کنکور بدی؟؟ می دونی با این کارت ممنوع التحصیل می شی ؟؟؟

می گم ببخشید تو رو خدا ...اشتباه کردم ...یه برگه گذاشته جلوم و می گه بنویس می گم چی می گه اعتراف به اینکه جای فلانی اومدی و درخواست بخشش ...منم که اصلا اهل مقاومت نیستم همون لحظه تو برگه به همه چی اعتراف کردم و تقاضای بخششم نوشتم و پاشو هم امضا زدم هم اثر انگشت ...

حالا برگشته می گه شماره خونتون رو بده ..می گم تورو خدا نههههههههههههههههههه ..آبروم میره.........میگه قبلا باید فکرشو می کردی ..شماره رو بده .......واقعا آبرو ریزی بود یعنی تصویری که خانواده از من داشت تصویر یک پسر مودب،آرام ، پایبند اصول و پسری که  هرگز  در کارهای خلاف عرف و شرع و قانون شرکت نمی کنه !

شمارمم دادم ...زنگ زدو گفت که پسرتون رو به این خاطر گرفتیم پاشید بیاید شناسنامشم تا نیم ساعت دیگه بیارید و الا میفرستم پاسگاه وقت ندارم ........

خلاصههههههههههههه بعد بیست دقیقه دیدم داداشم اومد ..ناظمه ( بعدا فهمیدم سمتش ناظم مدرسه بوده ) یه دقیقه رفت بیرون ...داداشم یه نگاه کرده به من کرده و با آرامش یه لبخند زده می گه چی کار کردی تو ؟؟؟ می گم ولم کن حالم خوش نیستا .....

هیچی دیگه ناظمه هم اومد و نشست و شروع کرد که آره اینطوری و اونطوری ..طبق قوانین ج.ا.ا تا شش ماه حبس هم می تونه براش داشته باشه و ممنوع التحصیلم میشه و ....

داداشمم خیلی آروم شروع کرد به صحبت که ما هم کلا متحیریم که چطور یه همچین کاری کرده چون این بچه خوبیه و اصلا اهل اینجور کارا نیست ..اصولا با این کارا مخالفه نمیدونیم چرا گول خورده ....

منم همینطوری سرمو انداخته بودم پایین تا آخرین حد ممکن خودمو به موش مردگی می زدم ( البته خداییش در اون وضعیت حالمم زیاد مساعد ، قابل توجه نازنین ، نبود )

خلاصههههههههههه می کنم، بعد کلی فک زدن برادرم ازش خواست که منو ببخشه و قول گرفت که مشکلو حل کنه و اونم شناسنامه منو گرفتو قبول کرد و گفت که فردا همراه با اونی که به جاش اومده بودم مراجعه کنم پیش مدیر ...

اومدیم بیرون بابک بیرون مدرسه است ..می گم فلان فلان شده تو مگه نگفتی تو این مدرسه ناشناخته بودی؟؟؟؟ می گه تو حتما تابلو بازی درآوردی ... حالا داداشم منو آروم کرده و راه افتادیم سمت شهرک و به بابک تفهیم شد که فردا سر ساعت برای حضور در جلسه محاکمه حاضر بشه

تو راه نحوه دستگیری رو دارم تعریف می کنم ..یهو داداشم برگشته می گه خب همون موقع که گرفته بودت فرار می کردی دیگه چرا بی عرضه بازی در میاری من اگه جات بودم یه جوری در می رفتم ؟؟؟؟؟ بلههههههههه؟ جانم؟؟؟؟؟ یعنی چی فرار کنم؟؟؟؟ 

اومدم خونه  مامنم منو نگاه می کنه می گه چی کار کردی؟؟ یعنی چی؟؟ گفتم من از الان دیگه یه مجرم سابقه دارم قراره شیش ماه برم زندان ..مامانم برگشته می گه برو بشین بیخودی حرف نزن و از داداشم ماجرا رو  می پرسه ( این یه تکنیک بسیار قدیمیه به مرگ بگیرید تا به تب راضی بشن و کاری به کارتون نداشته باشن )

ماردم می گه حالا جای کی رفتی؟ می گم بابک فلانی ... میگه کی؟؟؟ حالت خوبه ؟تو با اون چه رابطه ای داری که بخوای جای اون بری؟؟؟؟یکم فکر کردم دیدم راست می گه ها ...بابک دوست صمیمی من نبود فقط همسایه قدیمیمون بود که در دوران کودکی بازی می کردیم باهم ..تازه یه یکی دوسالیم می شد که ندیده بودمش زیاد .............واااااااااااای خدای من! من چرا قبول کردم جای بابک برم ؟؟؟؟؟؟

حالا هر کی به من رسیده اول یه نگاه عاقل اندر سفیه می کنه بعد می گه تو چرا؟؟؟ تو که بچه عاقلی هستی تو چرا؟؟؟ منم همش خجالت می کشم ...حالا بابام اومده همون اول می گم بابا منو گرفتن من دیگه یه مجرم سابقه دارم ( همون روش قبلی ) ..میگه باشه و از خیر نصیحت کردن من می گذره

نکته جالب اینکه تو خونه بازم بهم می گن خوب چرا وقتی گرفتت در نرفتی؟؟؟؟؟؟؟ می گم یعنی چی؟؟؟؟ می گن خب بهتر از اینکه نتونی کنکور بدی اونم به خاطر کی؟؟؟؟؟

خلاصهههههههه فرداش با بابک و داداشم رفتیم ..چند نفر دیگه رم بابت همین کار گرفته بودن با خانواده هاشون داخل دفتر بودن ..یعنی مدیره یه تهدیدایی می کردا ..هم اشک پسرا رو در آورده بود هم اشک مادراشون رو ....گفتم بابک الان رفتیم تو همون اول من می فروشمت و همه گناهارو میندازم گردنت و خودمو خلاص می کنم

رفتیم تو ،مدیره شروع کرده به تهدید و ارعاب ما که فلانتون می کنم ....ناظمه هم بود داداشم به ناظمه اشاره کرد که با هم صحبت کردن و ناظمه برگشت گفت قبلا صحبت کردیم مدیره گفت : آره ..خب پس هیچی و گذاشت رفت

ناظمه یه تعهد از ما گرفت که دیگه از این کارا نکنیم و ماهم ازش تشکر کردیم و زدیم بیرون ...

از اون روز تصمیم گرفتم دیگه تقلب نکنم ..اصولا فکر می کنم دانش خودم اگه از کسایی که کنارم نشستن بیشتر نباشه کمتر نیستپس هرگز علاقه ای به نوشتن از روی دست دیگران ندارم ...از طرفی برای چی باید اعتبار و ارزش خودمم رو برای دیگرانی که رابطه خاصی باهاشون ندارم و نهایتا همکلاسی منن  به خطر بندازم؟؟؟ از همه مهمتر اینکه اصلا امتحان برای چیه؟؟؟ برای اینکه مشخص کنه من و شما هرکدوم به چه میزان متوجه مطالب درس شدیم و اگه مفاهیم اولیه رو نفهمیدیم بیخودی بالا نریم چون اگه همینجوری بریم بالا بعدا دچار مشکل می شیم ...

اینم از نصحیت اخلاقی ..نگید فقط خاطره تعریف می کنه ..مطالب من کاملا آموزندستپس بخونیدو عبرت بگیرید

پ.ن: درسته طولانیه ولی ارزشه یه بار خوندنو داره ..بخونید دیگه سریع مطالبو رد نکنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:23  توسط MRG  | 

الان بازم خستم و اعصابم خورده اما حس هیچ کار دیگه ای جز نوشتن ماجرای امروز در این بلاگ رو ندارم ...

قصه از اونجایی آغاز شد که من امروز صبح تصمیم گرفتم که برم پول بریزم به حساب ملی داداشم تا با استفاده از حساب اون پرداخت شهریه دانشگاه رو انجام بدم ...

همه چیز روال طبیعی خودشو طی می کرد و من درصف بانک ملی منتظر بودم تا نوبتم بشه و یه ۵۰۰ هزارتومنی بریزم تو حساب داداشم ...خب بالاخره نوبتم شد و از پولای عزیزم خداحافظی کردمو دادمشون دست متصدی و ... کار تمام .

راه افتادم برم سمت بانک خودم ..بانک سامان میدون توحید رو می گم ...رفتم نوبت گرفتمو و سریع نوبتم شدو یه مبلغیم به حساب سامانم ریختم ...از متصدی می پرسم هنوزم واسه اینترنت بانک هزینه اضافه می گیرید؟ (اینترنت بانک با خرید اینترنتی فرق داره ....اینترنت بانک یه سری خدمات اینترنتی دیگست )گفت :نه الان نمی گیریم قبلا از شما گرفتیم؟؟ گفتم نه منتظر بودم رایگانش کنید ...حالا خیلی طول می کشه انجام بشه؟ گفت نه برو باجه ۶ ...

رفتم و منتظر شدم که کار متصدی تموم بشه ..یه سری فرم داد پر کنم ..درحال پر کردن می پرسم قدیم ۱۱ هزار تومن می گرفتید که چی شد؟ میگه رایگان شد الان فقط هزار تومن هزینه تمبر می گیریم ...برگشته میگه الان خوشالی که قبلا رمز اینترنت بانک نگرفته بودی ..می گم آره خب به نفعم شده

خلاصه رمز رو گرفتیم ..تو همین گیرو گذر رفیقم هی زنگ می زد که بیا بریم بیرون من کار دارم بعد بریم عشق و حال ... دیروزم می گفت که از سر کار برم پیشش ولی من گفتم خستم و نرفتم ....

سرتو درد نیارم اومدیم خونه و ناهارو خوردیم با این رفیقمون راه افتادیم ... همون اول بهش گفتم برادر نکنه می خوای مارو پرزنت کنی واسه این شرکت هرمیا؟؟؟ ببین اگه اینه ما رو بیخیال شو ها ...گفت نه چه فکرا می کنیا ؟؟؟ چقدر فکر کردی به این نتیجه رسیدی؟؟

هیچی دیگه ما هم عین چی راه افتادیم دنبالش و سوار مترو شدیم ..حاجاقا می خواست به دفتر سر بزنه و بعد بریم عشق و حال ....تو مترو الکی یکم گفتیمو خندیدیم ...تا اینکه رسیدیم صادقیه و راه افتادیم تا بریم دفتر ...

رسیدیم دفتر ..خب رفتیم تو ...خب ... می گم این کاملا شبیه مکان پرزنت شدنه ها ... رفتیم تو با یکی سلام و علیکی کردیم و به یه اتاق رفتیم تا ما را ارشاد کنند ...بعد از چند لحظه ارشاد کننده اولیه ما که حامد نام داشت هویدا شد ...راستش رو بخواید من خودم ته این جور کارام یعنی این چیزایی که اینا الان دنبالشن من تو دوره اول و دوم دبیرستان آمارشو داشتم که چی به چیه ...راه حل خلاص شدن از صحبتهای مداوم اینه که سوال نکنی و پس از شنیدن سریع موافق خودت رو اعلام بکنی و بعد سریع بزنی بیرون ولی...

ولی من اینکارو نکردم ..هی ازش سوال پرسیدم تا ببینم اصلا می تونه  جواب بده یا نه ..یه سری رو درست توضیح می داد ..خلاصه بعد یه نیم ساعتی از اولیش خلاص شدیم ..بعد اونیکی که نشسته بود شروع کرده که مجموعه ما بقیه فرق داره ..ما تو گروهمون دختر نمیاریم علت شکست مجموعه های دیگه اینه که دخترا رو هم میارن تو مجموعه و خب اون مسایل پیش میاد(پس نتیجه می گیریم ورود دخترا در هرجایی عامل فساده!!!) ..اوکی باشه ...

حالا رفتیم تو پذیرایی دفتر دو نفر دیگه هم هستن ..بهشون می گن اصلا اینکه این سیستم به این صورت توانایی سود رسوندن رو داره رو واسم ثابت کنید یعنی نشون بدید با تعدد مراحل بازهم سیستم قدرت پرداخت داره یعنی مقداری که داره به بالا سریا پرداخت می کنه کمتر از مبلغیه که از نفرات جدید می گیره  یعنی سود داشته باشه واسه شرکته)

یارو نمی تونست ..چند نفره دیگه هم اومدن آخر سر خودم نشستم با ماشین حساب گوشیم حساب کردم که اصلا این سیستم از پایه می تونه درست باشه یا نه و بهشون ثابت کردم که می تونه درست باشه چون شرکت پول بیشتری می گیره ...

خلاصه یه سری سوالای فقهی ازشون پرسیدم که یکم اذیتشون می کرد ولی تمام تلاششون رو می کردن که توضیح بدن و منو توجیه کنن ..تقریبا هم تونسته بودن توجیهم کنن ..منم دیگه حس بحث نداشتم چون چند ساعت بود اونجا بودم ..خلاصه یه نیم ساعتیم یه فیلم گذاشتن و از درآمدهای کلونی که بقیه کسب کردن گفتن ...اوووووووووکیولم کنید....

بالاخره بعد اینهمه مدت راضی شدن منو ول کنن و منم قول دادم که فکرامو بکنم واگه شرایط را مسائد یافتم  خیلی زود وارد بشم!!!  اومدیم بیرون به این رفیقم می گم تو ادامه بده ایشالله موفق می شی ولی من نیستم ....یکی دیگه هم همراهمون اومده پایین و داره مارو می بره یه دفتر دیگه .......

ای خدا ....حالا یه عالمه پیاده رفتیم تا دفتر دیگه ..اینجا مثلا گنده تراشون بودن ..حالا بازم مارو بردن تو یه اتاق دیگه و پرزنت از نو شروع شده ..دیگه بنای مخالفت رو گذاشتم کنار تا شاید مارو بیخیال بشن ...حالا مگه ول می کنن دوباره رفتیم تو یه اتاق دیگه یکی دیگه شروع کرده که آره تو این کار می تونی هفته ای ۱۵ میلیون درامد داشته باشی ..تو تهش میری یا سایپا یا ایران خودرو یا یه اداره دیگه نهایتا ماهی ۵۰۰ تومن درامد داری و نمی تونی چیزایی که زنت می خوادو واسش بخری!!!!!!(خواستم بگم من اصلا دوست ندارم واسه زنم چیزی بخرم به شما چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟) 

نکته جالب این بود که همشون (از اولی تاآخری) هی می گفتن تو دلت نمی خواد ظرف یه سال یه زانتیا بخری؟؟؟با زندگی عادیت باید کلی زحمت بکشی تا نهایتا یه ۲۰۶ بخری .... دوست نداری زانتیا داشته باشی ؟؟؟؟هی می خواستم بگم نههههههههههههههههههه من از زانتیا بدم میاد ....

خلاصه از این یکی هم بالاخره اومدیم بیرون ...دوباره این ملت راه افتادن منو ببرن یه دفتر دیگه ..می گم ولم کنید بابا گندشو درآوردید ..همه حرفا رو چندبار شنیدم دیگه اگه بخوام قبول کنم خب قبول می کنم دیگه ..باید فکر کنم دیگه ..می گن نه اینم ببین ..میگم ول کنید بابا مثلا تعطیلات بین ترممه ...دو روز نمیرم سر کار می خوام عشق و حال کنم اونم دارید ازم می گیرید ..برید بابا ..

خلاصه ولمون کردن و با رفیقم راه افتادیم به سمت مترو که برگردیم ...تو مترو سعی کردیم تا از فشار موجود نهایت لذت رو ببریم!!! ...و رسیدیم شهرک و اومدم خونه ...

اومدم خونه ( همین یه ساعت و نیم پیش ) اومدن نت رفتم سایت یونی تا پول رو واریز کنم ..رفتم صفحه پرداخت بانک ملی و ۵۰۰ تومن واریز کردم .پول رو از حساب کم کرد و به حساب دانشگاه ریخت ..تایید پرداخت رو زدم ولی نتونست برگرده سایت دانشگاه ..بز خورد..... دوباره رفتم سایت یونی و صفحه کلیه تراکنش ها تا دوباره پیگیریش رو بزنم و مشکل رو حل کنم ...

دکمه پیگیری رو زدم ..ارور میده و میگه که نمی شه ... دوباره زدم می گه که نمی تونه ...هیچی دیگه پول رو از حساب کم کرده ولی سایت دانشگاه تایید نمیکنه تا بره به حسابم ...

من دیوانه اومدم خیر سرم تا سایت درسته و هنگ نیست زودتر پولو بریزم تا بعدا که ملت همه می خوان بیان پرداخت کنن دچار مشکل نشم ولی از اونور خوردم ... حالا آویزون موندم اگه تا چند روز دیگه تایید نده مجبورم بیفتم دنباله مسئولین قسمت شهریه دانشگاه تا یه جوری مشکلو حل کنم ..فکر کنید ۵۰۰ هزارتومنم بپره!!!!

خلاصه که از صبح تا حالا بیرون بودم و سخت پرزنت شدم واسه همین خستم و این قضیه پوله هم اعصابمو خورد کرده ...

کل این مطلب طولانی واسه این بود که بدونید چرا من تو خط اول گفتم هم خستم و هم اعصابم خورده ....حالا حتما بهم حق می دید که هم خسته باشم و هم ...

 پ.ن: الان دو دفعست که می خوام راجع به تقلب بنویسم ولی موضوعاته دیگه نمیزارن!!! تو پست بعدی می نویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:22  توسط MRG  | 

می خواستم درمورد تقلب یه خاطره بنویسم یکم بخندید ولی اونقدر این امتحان اخلاق عصبیم کرده که فعلا حس نوشتن خاطره خنده دار ندارم ...

نمیدونم چرا امتحان آخر من باید اینطوری بشه؟؟ نمیدونم استادی که اونقدر آدم منطقی و خوبی به نظر می رسید چرا یهو اینطوری رنگ عوض کرد؟؟؟

حتما فکر می کنید چون امتحانش سخت بوده من شاکیم؟؟ نه اشتباه می کنید من تو کار استاد دخالت نمی کنم استاد حق داره از مطالبی که یاد داده امتحان بگیره هرجوری که دلش می خواد ...پس مشکل کجاست؟؟

دقت نکردی چی گفتم دیگه ..گفتم چیزی که درس داده و چیزی که گفته می خواد ازش امتحان بگیره ...

بله درست فهمیدی ..فکر کن این استاد خان  به ما گفت که 15 نمره تشریحیه و 5 نمره تستی و اون 15 نمره از سوالای آخرای فصل تو کتابه یعنی فقط اونا رو واسه تشریحی بخونیم ولی واسه تستی مطالب کتاب رو بخونیم دیگه ...البته 60 صفحه اول یعنی مقدمه و فصل اول رو هم حذف کرد ...

خب من بدبختم گول ظاهر ملکوتی این استاد رو  خوردم و واسه تشریحی فقط پرسشهای کتاب، که انصافا کم هم نبود و پیدا کردن جواب و خلاصه اونها خودش چندین صفحه A3 میشد ، رو خوندم و بلد شدم ...

اونوقت رفتم سر امتحان میبینم علاوه بر تستهای تخیلی دو تا سوال تشریحی به اندازه 5 نمره خارج از مباحث گفته شده داده!!! یعنی چی؟؟؟ اول  مثل همیشه خندم گرفته و همینطوری الکی نگاه می کردم به برگه ...دیدم نه نمیشه ...اصلا این مباحث رو گفته بود نخونیم اونوقت سوال داده ؟یعنی چی مگه استاد شاگردشو فریب می ده؟؟ مگه دروغ می گه به دانشجو؟؟؟ مگه ما دشمنشیم؟؟؟

سوالای تستیشم داغون بود یه مواردی بود که اشتباه بزنی ... بدتر از همه اینکه سوال اشتباه هم داده بود ..

یعنی این یکی رسما فاجعه بود فکر کنید یه قسمت از حدیث راجع به کار رو داده بود و ادامش رو خواسته بود و گفته بود این از کیه ...خب اون حدیث مسلما طبق نوشته کتاب برای پیامبر بود ...اونوقت گزینه های تست یکیش امام صادق بود یکیش امام باقر!!!! یعنی رسما سوالو اشتباه طرح کرده بود و اشتباهی اسم گوینده حدیث بعدی در کتاب یعنی امام باقرو اورده بود !!!من که مونده بودم الکی یکیشو زدم و جلو سواله نوشتم مگه از پیامبر نبود!؟؟

هیچی به همین منوال یکم سر کردیم ..میشد یه سری شعر و ور همینطوری راجع به اون 2 سوال نوشت ولی دیدم این نامردیه ..اصلا اینا جزو مباحث درس نبودن ..واسه همین شروع کردم به نامه نگاری واسه استاد ...( این اولین باری بود که برای استاد نامه می نوشتم )

نوشتم : استاد این دو تا سوال مشکل داشتن شما خودتون گفتید از این مباحث نمیاد و نخونیم ..خب شما که می خواستید از کل کتاب امتحان بگیرید بهمون می گفتید ما که مشکلی نداشتیم می گفتید می خوندیم ..همونطور که بقیه مطالب رو خوندیم اینارم می خوندیم فقط می گفتید نه اینکه یه چیز دیگه بگید ..در ضمن همه نمرهای این ترمم بالا میشه اونوقت واسه اخلاق اینطوری ؟؟

دلم می خواست یه چندتا بدو بیراهم واسش بنویسم ولی نمیشد دیگه هنوز نمره داده نشده و امکان بدتر شدن نمره وجود داره ...از قدیم گفتن آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج

برگه رو دادم مراقب اومدم بیرون ..کلا این امتحان آخر وقتی خراب میشه میره رو اعصاب آدم ..کلی می خواستم واسه خودم عشق و حال کنم اونوقت این استاده با این امتحانش اعصابمو به هم ریخت ..البته مثل همیشه چند ساعت دیگه به وضعیت عادی برمی گردم ولی الان قاطیم ...

آخه خیلی قیافه موجه و معقولی داشت اصلا بهش نمیومد یه همچین آدم ...باشه .

پ.ن: خلاصه مطلب این که این امتحانای آخر قرار نیست هیچکدوم ختم به خیر بشن

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:43  توسط MRG  |