تا حالا شده بد بدین ؟ منظورم امتحانتونه ...(آخه به قیافه من می خوره الان باهات شوخی داشته باشم؟؟؟اونم از اون شوخیا...)
چه سوالی کردم معلومه که همتون این حس رو تجربه کردید .. منظورم گند زدن به ورقه امتحانیه
نمی دونم شما چطور باهاش کنار میاید از اونایی هستید که تا چند روز قاطین و بعدش بی خیال می شن یا اینکه اون رو به حافظه تاریخیتون می سپارید (حالا من به روت نمی یارم تو هم پررو نشو ... تو اگه حافظه تاریخی داشتی که تو امتحانت گند نمی زدی...بچه پررو)
اصلا مهم نیست که شما چه مدلی هستید ... مهم اینه که من چطوری شدم ... راستشو بخوای من که اصلا بد دادن تو کارم نیست ...ببخشید یعنی نبود ... تک و توک توی هر ترم چی می شد یه درس رو بد می دادم و بعد از اون هم یه مدتی دپرس که نه ولی آزرده خاطرم می کرد . بعدشم می رفت تو حافظه تاریخیم و هر وقت یادش می افتادم به اون روز گند دشنام (معادل فارسی فحش پدر مادر دار ) می دادم . ( همینجا لازم به توضیحه که منظورم یه فحشی در حد لعنتیه ... یه موقع فکر بد نکنی .. منظورم از پدر مادر دار یعنی اصل و نسب دار ... به این شیوه نگارش می گن ایجاز ... یا برو فارسی یاد بگیر یا اون ذهن خرابتو درست کن )
توی امتحانایی که تا اینجا دادم یه اتفاق جالب افتاد برام ، هر دوتاشون رو بد دادم !
اونم امتحانایی که قبل از اینکه شروع بشه رو بیستشون حساب کرده بودم ... حالا حتما می رسی کجاش جالبه؟ گوش کن الان می گم...
نمی دونم تا حالا بهت گفته بودم یا نه ( معلومه که نگفته بودم ...آخه تو منو از کجا میشناسی که حالا من این مطلبو قبلا واست تعریف کرده باشم ؟؟؟؟) معمولا سر جلسه امتحان حتی اگه سوالها خیلی گنگ و پیچیده باشه توی دقیقه نود حل می شن ... ببخشید یعنی می شدن .... یعنی وقتی شروع می کردم به نوشتن و سوالای سخت رو می زاشتم کنار، آخر کار انگار یه امداد غیبی بهم می رسید، یهو همش حل می شد ، نمی دونم گفته بودم یا نه کلا خدا منو دوست داره
همیشه سر موقع به دادم می رسید ، انگار که یهو بهم الهام می شد ..همینجوری الکی الکی حل می شدن سوالات...
اما توی این یکی امتحانات یه سری اتفاق دیگه افتاد که من به رابطم با خدا شک کردم ! و مهمتر از اون یه مدل حس عجیب و غریب بهم دست داد که خودم موندم یعنی چی !
سر جلسه ساختمان داده به سوالای مشکل دارش که می رسیدم و حل نمی شدن ، خندم می گرفت .. همینطوری الکیا ..از اینکه نمی تونستم حل کنم خندم می گرفت ..بعد دوباره شروع می کردم از نو تلاش کردم ..دوباره به جواب نمی رسیدم ایندفه عصبی می شدم ..باز دوباره ادامه می دادم خندم می گرفت ..نمی دونم چرا ولی به صورت متناوب اول قاطی می کردم بعد از اینکه نمی تونم حل کنم خندم می گرفت ... بعد از پایان جلسه لحظه اول عصبی بودم اما یه دقیقه بعد دوباره خندم گرفت از اینکه بد دادم اونم درسیو که برای ۲۰ امده بودم ...ملت همیشه در صحنه هم فکر می کردن که من حتما خوب دادم که نیشم بازه
امتحان زبان رو که نگو ..بعد سوالای تستیش تا رسیدم به تشریحیا و یه هوا با سوالاش مشکل پیدا کردم بازم خندم گرفت ... بیشتر از این خندم گرفت که همه استادا واسه ما شاخ شدن و سوالای مورد دار طراحی می کنن .. دوباره هی عصبی می شدم ... هی خندم می گرفت بازهم به طور متناوب ...
نمی دونم چم شده ، یه ساعت بی خیالم یه ساعت یادش می افتم !!! واقعا وضعیت خنده داریه ... البته الان دارم به وضع نرمالم بر می گردم یعنی به کل امتحانا می خندم ...
نکته جالب خود این امتحاناست ... استاد زبان نمی دونی چه کلاسی داشت یعنی در این حد بهت بگم که سر کلاسش می رفتم ته کلاس و واسه خودم اهنگ گوش می دادم ... کلاسش واقعا کلاس نبود راحت می تونستی اون وسط گل کوچیک بازی کنی ... یعنی یه همچین استادی بود که یه ساعت رو هدر می داد تا یه صفحه ریدینگ و واسط ترجمه کنه ... دقت کن ترجمه کنه نگفتم پروفیز فقط ترجمه .. اونم با چه وضعیت ناجوری ....
نکته جالب تر اینکه وقتی از اونایی که قبلا باهاش داشتن می پرسیدی می گفتن این بابا اونقدر گشاده (شرمنده الان شبه که دارم می نویسم کلمه معادل و مناسبی هم گیر نیاوردم ) که همون سوالای تستی ترم پیش رو ازتون امتحان می گیره ... خداییش به قیافه استاده هم می خورد که یه همچین آدمی باشه ... خصوصا که اصلا یه ذره وقت نزاشته بود که درست حسابی با ما لغات تخصصی رو کار کنه ..
حالا فکر کن بری سر امتحان یه همچین آدمی و با اینکه درستو بلدی ببینی تو بعضی از سوالا مشکل داری !!! اصلا یادم می افته که این بابا این سوالا رو طرح کرده بوده خندم می گیره ...اصلا به قیافش نمی خورد بتونه سوال طرح کنه ...
خلاصه که من در عین حالی که بد دادم انگار که بد ندادم یعنی نمی دونم چرا سر امتحان یه لحظه خوبم
یه لحظه بد ... فکر کنم دارم به تئوری "هیچ چیزی ارزش نداره" می رسم ... حالا شاید یه روز این تئوری رو همینجا یا یه جای دیگه واست تعریف کردم ( چیه ؟چرا نگاه می کنی ؟ نکنه انتظار داری شمارمو بدم تا بیای اونجای دیگه که تئوری واست بگم؟ نه عزیزم هنوز زوده واست ...باید یه چند سالی مطالب منو بخونی تا بعد شاید به اون تئوری هم رسیدیم ...)
نکته آخر اینکه من موندم این اواخر با خدا دعوام نشده بود ، رابطمون همچین دوستانه نبود ولی بحثیم بینمون پیش نیومده بود ، چرا تو این امتحانا بهم حال نداد نمی دونم ... باید یه بازنگری تو اتفاقاتی که توی این چند ماهه بینمون افتاده بکنم ببینم مشکل کجاست ...چی کار کردم که از دستم ناراحته و دیگه سر جلسه امداد غیبی نمی رسونه ...
القصه نمی دونم اصلا چرا امشب نشستم این پست رو زدم ... می خواستم برم بخوابم یهو کرمم گرفت که بعد چند ماه اینجا بنویسم ... کرمه دیگه بعضی وقتا می گیره بعضی وقتا ول می کنه