تبليغاتX
دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

MRG

((هان ای ویزیتور عزیز بدان و آگاه باش که خواب از اهم امور و از واجبات است .... ))قال ام آر جی ،که درود خداوند بر او و خاندان او باد،

جدیدا صبح ها از خواب که می خوام پاشم انگار دیگه رسما دارم جون به ازرائیل می دم ...حتی به سرم می زنه بگیرم بخوابم و نرم سر کار یا مثل امروز می خواستم نرم یونی ... جدا که خواب صبح یه چیز دیگست ...

امروزم مثل هفته های دیگه ضد خوردم ...بازم استاد آزمایشگاه مدار منطقی نیومده بود ...حالا فکر کن هفته پیش گفته بود که نیم ساعاتم زودتر بیاییم سر کلاسش ..من بدبختم امروز از این کلاس نظریه که دراومدم سریع رفتم و ناهارو اصلا نفهمیدم چه جوری ساندویج آیدا رو خوردم برگشتم دانشگاه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اما اصلا خبری از استاد نبود ...... یه سری از دخترا که نبودن معلوم بود می دونستن نیومده و نمی یاد ..فقط این وسط من مچل شدم و دو نفر دیگه ..یکیشون همون همکلاسیم که تو پست قبلی توضیحش رفته بود که مخش زده نشده بود

جالبه هر ترم کلا شاید دو تا کلاسم باهاش نداشتم اما این ترم ۳-۴ تا کلاس مشترک داریم  ....امروز که استاد نیومده بود یه کم هیز بازی درآوردمو نگاش کردم  به سلیقه اولیه خودم احسنت گفتم ..بچم یکم بیشتر جا افتاده و جالب تر به نظر می رسید ولی با همه این توصیفات بزرگترین شانس زندگیشو از دست داده ...

بله خودمو می گم ..همانا من همان پرنده خوشبختی بودم که می خواستم رو شونم بشینم ولی قبل از رسیدن با سنگ منو زد... هر کسی توی دنیا این سعادت رو پیدا نمی کنه که من بهش پیشنهاد بدم ....فقط بندگان برگزیده خدا یه همچین شانسی نصیبشون میشه ولی اون نشون داد که از بنده های برگزیده نیست  

خیلی خوبه وقتی می دونی نظر یکی راجع به تو چیه  (ولی حیف که آدم رکی نبود تا درست حسابی جواب بگیرم ..)...با حال بود دیگه چون می دونستم چی به چیه و اینکه نمی خواد راحتتر بودم ..اونم با حال بود  به درو دیوار نگاه می کرد کلا ،که یه موقع به من نگاه نکنه هرچی باشه از من بدش میاد دیگه  .... منم از فرصت نهایت استفاده رو بردم  

توی همین مدت چندتا نکته ازش کشف کردم  ، اولا دهنش رو کلا نمی تونه ببنده  همیشه بین لبای بالا و پایینش فاصله است  ، نمی تونه پاهاشو واسه چند دقیقه ثابت نگه داره حتما باید یه تکونی به خودش بده  مورد سوم که جالبتر از بقیه بود مدل موهاش بود دوتا تیکه از موهاش( واحد مو چیه؟ تیکه؟شاخه؟ حالا همون دوتا از اونا...) می افتاد جلو صورتش حدودا ده باری توی همین چند دقیقه هی اونا رو می کشید کنار دوباره می افتادن  نمی دونم خوشش می اومد از این کار یا اینکه نمی دونست می تونه اونا رو کنار بقیه سفت کنه  

خلاصه امروز الاف شدیم اما یه دل سیر هیز بازی درآوردیم  

پ.ن۱: وقتی پست قبلیو زدم خودم دوباره یکم جوگیر شده بودم ولی امروز که اینجوری نگاه کردم و عکس العملشو بررسی کردم کاملا متوجه شدم که اون دیگه بزرگترین شانس زندیگشو از دست داده و من جزو چهره های ماندگارش نیستم

پ.ن۲: توی این چند روز تعداد پستم رفته بالا ...یعنی تو اینترنت کاری بهتر از نوشتن بلاگ واسه من پیدا نمی شه؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 17:20  توسط MRG  | 

می خوام درمورد عشق و عاشقیو دوست داشتن بنویسم ....چیه به من نمیاد؟ اتفاقا میاد ولی نگاه من با نگاه شما فرق داره  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.... البته چیزی که اینجا مینویسم نگاه تازه ای نیست ..شاید این نگاهو به چند نفر توضیح داده باشم ....
قضیه از این قراره که من عشق از نوع امروزیش و قدیمیش رو به طور کلی یک توهم می دونم

یعنی عملا می تونم بگم که این علاقه وافر این دوست داشتن شدید رو خودمون خواستیم که بوجود بیاریم و می شده این حس نسبت به کس دیگه ای هم ایجاد بشه ....

یعنی اگه شما امروز می گید عاشق یک نفر در این دنیا هستید و فقط اونو می خواید احتمالا تخیلات ذهنیتون در رسیدن به این مرحله زیادی کمکتون کرده ...

بزارید گنگ ننویسم ... با مثال معروفم آغاز می کنم بحث رو ..لطفا ساکت باشید ..شلوغ نکنید ...

من تا دوره دبیرستان بچه حزب اللهی بودم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ... از دوره دبیرستان به بعد هم بچه سر به زیری بودم و کلا اهل اینجور حرفا نبودم  ولی به عشق اعتقاد داشتم و اینکه روزی تو خواهی آمدو ...

اما با ورود به دانشگاه ییهو نگرشم عوض شد ..حالا چه جوری؟ تو دانشگاه با بالای هزار چهره مونث مواجه شدم که از این بین تعدادیشون موجه به نظر می رسیدن و با گذشت مدتی زمان و برخورد با چهره های متفاوت دیدم که چندنفری هستن که چهره شون به دلم میشینه ..توجه داشته باشید چندین نفر شاید حدوده ...( بچه پررو چی کار داری که من چند نفرو دوست دارم؟ مهم اینه که چند نفری هستن ادامشو بخون ) .. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دیدم از بین این دخترا هرکیو که انتخاب کنم و برم جلو و روشهای مخزنیو رو ابتداً روش پیاده کنم جواب می گیرم و اگه اتفاق خاصی مثل بچه بازی این وسط نیفته بعد از چند ماه ادعا می کنم که عاشق طرف شدم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir... نشستم و حساب کتاب کردم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irدیدم واقعیت همینه من هرکدومشون رو که انتخاب کنم و مخزنی رو انجام بدم نتیجتا اون شخص میشه ملکه ذهنم و بازیگر نقش مقابل من در خیالبافیای یومیه ..این تخیلات روزانتون رو دست کم نگیرید واقعا تو روحیه و رفتارتون تاثیر داره ...یعنی عملا نقش معشوق من رو هرکردوم از این افراد می تونستن بازی کنن

ببینید مسلما همه شما با چهره هایی برخورد کردید که به دلتون بشینه ... اگه شما اقدام به مخزنی این افراد کنید ( و اگه دختری که ایشون مختو بزنه ..) و بتونید یک رابطه دوستانه رو آغاز کنید به سرعت نسبت به هم علاقه پیدا می کنید و اونقدر اون فرد رو تو تخیلاتتون میارید که کاملا ملکه ذهنتون میشه و عملا از طرف یک موجودی که بهش نیاز دارید واسه خودتون درست می کنید ( حالا شاید  اون فرد اصلا ایده ال های شما رو هم نداشته باشه ها ..) خودتون با تصورتون اونو بزرگ می کنید و اینقدر توی رابطه اغراق می کنید که در عدم حضور فرد (یا عدم دسترسی تلفنی و اس ام اسیو چتی و ...) احساس دلتنگی شدید می کنید ...

ببینید الان می خوام دوتا نکته رو یاد آوری کنم :ابتدا به ساکن به شما یاد آوری می کنم که این طرف مقابل تنها فردی نبوده که به دل شما نشسته و شما هم تنها فرد برای اون نبودید(شایدم از ابتدا اصلا چهره به دل نشسته نبودید بلکه برای مصارف دیگه انتخاب شدید) ....

نکته دوم اینه که یه لحظه مکث کنید از خودتون بکشید بیرون ببینید واقعا این همه نیازی که اسرار می کنیدو دارید یا خودتون ایجاد کردید ... این همه زیبایی ها که میبینید وجود داره یا این تفاوت نگاه شماست؟ واقعیت اینه که این تفاوت نگاه شماست ..و معنای درست عشق هم همینه یعنی شما چیزی رو می بینی و درک می کنی که فقط مال شماست مختص شماست ولی خیلی وقتا ما با تخیلاتمون این تفاوت نگاه زیادی ایجاد می کنیم ...

احتمالا تا اینجای مطلب چیزه زیادی نگرفتی از حرفام ...فکر می کنی من به عشق اعتقاد ندارم؟؟ نه کاملا برعکسه ...من دیدم این ره که می رویم به ترکستان است ...

رک بگم بهتون با روشهای مخ زنی مخ هر دختری و زنی رو میشه زد ... تنها مورد زمانه ...شاید بعضی ها زمان بیشتری نیاز باشه همین ...

دخترای ایرانی که رسما فاجعه هستن ... اصلا تا حالا به عشق علاقه دخترا و زنان ایرانی فکر کردید؟ چی میشه که می گن عاشقن ؟؟

پسری عاشق و دلباخته اونا میشه و به اونا ابراز عشق می کنه و انا از روی شرم و حیا و اینا رد می کنن و می گن اگه بگم آره فلان میشه و بهمان و بعد پسر دوباره ابراز علاقه می کنه و در عاشق بودن خودش پافشاری می کنه و کم کم  .....بله دختر با صدای رسا اعلام می کنه که اونم عاشقه

آیا روایتی از عشق در ایران جز این دیدین؟ فیلمای ایرانی که به طور کامل نمود وضعیت رو نشون می دن دختر اصلا تا قبل از ابراز عشق اصلا اهمیتی به پسره نمی داده ولی بعد از ابراز عشق و پافشاری بر اون اونم اعلام می کنه عاشقه و حقیقتا هم فکر می کنه عاشقه .. چون عاشق بودن و عاشق گشتن در ایران فعلی اینطوریه ...

شاید الان بخندید ولی این شیوه موثرترین شیوه هست ... دخترای ایرانی عاشق شدنو با دوست داشته شدن عوضی گرفتن ...

خب تا الان بازم نفهمیدی  نگاه من چیه یا روشم چیه ..پس بخون هنوز ... ببین اینکه بخوای کسی رو عاشق کنی واقعا سخت نیست فقط نیاز به زمان داره ( البته اگه اصول و روش مهندسی مخ زنی رو به درستی پیاده کنی و اشتباه شروع نکرده باشی..)

حالا چه با استفاده از یک رابطه دوستی و چه با پافشاری بر روی عاشقی ... و این وسط چیزی که مشخصه اینه که اگه به جای این فرد کس دیگه ای رو که به دلت نشسته بود انتخاب می کردی الان توی یک وضعیت مشابه بودی و ادعای عاشقی داشتید ... و در ضمن نمی دونی که این طرف از اول دوست داشته و به خاطر حیا می گفته نه یا اینکه جدا از اول نمی خواسته؟ خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من یه راه حل پیدا کردم واسه فرار از این وضعیت ... من می دونم که با روشهای مخ زنی قابلیت دوستی و در نهایت مراتب دیگه رو دارم اما این کارو نمی کنم  چون اگه این کارو بکنم بعدا نمی تونم بفهمم که طرف واقعا منو دوست داشت یا بخاطر روشهای مهندسی شده منه که الان هلاکمه ...

پس؟؟؟....معلومه دیگه ..من کاری عکس روشهای مخ زنی انجام می دم ... رک و روراست به طرف می گم که یک اون یک گزینه است که تو ذهن منه و به دلم نشسته و به نظرم بهترین گزینه ممکنه  و تقاضای رابطه بیشتر برای آشنایی بیشتر می کنم ...

مسلما جواب ۹۹.۹٪ دخترا به این سوال منفیه .حتی اگه طرف بهت کمی علاقه داشته باشه به احتمال قریب به یقین جواب مثبت نمی ده ...این کاملا واضحه اما.....

اما اگه طرف واقعا بهت علاقه داشته باشه احتمالا یا جواب مثبت میده یا بحث رو به صورت شوخی ادامه میده تا نه جواب بله داده باشه نه اینکه از دستت بده ولی مطمئنا اگه علاقه اولیه نباشه سریع ردت می کنه ...و این خیلی خوبه چون همون کسی که اگه با مخ زنی میرفتی جلو چند ماه بعد همدمت می شد الان واقعیت رو بهت گفته ....(که تو شرایط اولیه رو نداری و جزو چهره های دلنشین نیستی)

من این راهو رفتم  واسه اون همکلاسیم که تو پست قبلی زده بودم همین کارو کردم .. بین چهره هایی که توی این چند ترم به دلم نشسته بود موجه تر از بقیه بود و کلا به نظرم گزینه بالاتری بود و حتی واسه ازدواجم می شد روش فکر کردو برنامه ریخت ...یه بار به خاطر یه کاری به شوخی مطلبو طرح کردم تا نظرشو راجع به یه پسری مثل خودم بدونم ...بیشتر حالت نظر سنجی  ولی رد شدم .... از اونجایی که من نمیدوستم طرفم تو چه موقعیت زمانی و مکانی و روحی این جوابو داده یه بار دیگه خواستم به طور واضح و رسمی و  مشخص ( نه مثل دفه قبل که بیشتر جنبه شوخی و نظر سنجی داشت ) شرایطو بگم و جواب بگیرم ...

 عیناً همین چیزایی که بالا نوشتمو گفتم اینکه به نظرم یه گزینه خوبه و می خوام آمارشو داشته باشمو ... ولی به دره بسته خوردم .. یعنی رد شدم  

البته توی این روش اگه طرف آدم رک و صادقی باشه حتی رد شدنم فواید بسیاری داره ..مثلا اینکه بفهمی مورد تو چی بوده که رد شدی ؟ اینکه تیپ ایده الش نیستی ( که خب کاملا می تونه طبیعی باشه هر کس یه تیپ ادمو دوست داره دیگه ..) یا اینکه اون کسیو می خواد و شما دیر رسیدی  یا مهمتر ازهمه اینکه شما مثلا به خاطر فلان مدل رفتار یا وجناتت رد شدی .. به این آخری اگه برسی خیلی عالیه و می تونی خودتو اصلاح کنی تا تو آزمون بعدی رد نشی  

ولی خر ما از کرگی دم نداشت .... این همکلاسی محترم ما هم ادم رکی نبود و اصلا برخورد درستی نداشت و جواب که نداد هیچ ..زشت برخورد کردو تهشم به جای اینکه جواب سوال منو بده گفت دیگه اس ام اس نده!!! (  چیه کفت برید؟ آدم به خسیسی من ندیده بودی؟ با اسم ام اس علاقه ام رو مطرح کردم   ولی اونقدرا هم خسیس نیستم چون دفعه اولم بود و مطمئنا هول می کردم اصلا نخواستم تلفنی یا حضوری باشه چون مطمئن بودم یا صدام می لرزید و تابلو می شدم یا اگه حضوری بود عین لبو قرمز می شدم ... چی کار کنم خب بار اولم بود ...  ....ما که از این تجربه ها نداریم درسته ۲۱ سال سن داریم ولی... )

هیچی دیگه در این ابراز علاقه شکست خوردیم ولی عملا پیروز شدیم .. اگه با روشای مخزنی می رفتم جلو شاید الان با همین دختر دوست صمیمی بودم و بنابر همون مسائلی که بالا توضیحش رفت الان اونم ادعای علاقه به من رو می کرد ولی الان من می دونم که من جزو چهره هایی نبودم که به دلش نشسته باشه و به صورت اولیه و پیش فرض خوشش بیاد و این خیلی مهمه ...

چون به نظر من ماندگاری عشقی که دو طرف از اول از هم خوششون می اومده بالاتر از بقیه است و البته از نظر من اون عشقه واقعیه ..نه این چیزی که الان رایجه که یکی یا مخزنی بکنه طرف رو عادت بده به خودش یا اینکه اونقدر در عشق پافشاری کنه که طرفم ادعای عاشقی کنه ....

این بود نگاه من

پ.ن : میدونم که هیشکی حتی کسایی که کامنت می زارن کل مطالبمو نمی خونن چون معمولا طولانی می نویسم ولی  کلا دلم میخواد طولانی بنویسم واگه  چیزی به ذهنم می رسه در لحظه . بنویسم ... مهم نیست که  کل مطلبمو کسی نمی خونه اینا همش بعدا برای خودم خاطره مکتوب میشه ... مثل پستای ابتدایی این بلاگ  پس نگید که طولانی ننویسم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:47  توسط MRG  | 

 خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

از این شکلک خوشم اومد ... خیلی باحال گریه می کنه  دلم نیومد اینجا نزارمش ....

دیروز نمی دونی چی شد ... فکر کن دوشنبه تا ساعت هفت ، هفت و نیم سر کار بودم و ماشینم واسه برگشت نبود دیگه یعنی بود طبق معمول جمعیت زیاد بود ... ساعت نه به بعد رسیدم خونه..حالا فکر کن صبح سر کار دعوا هم شده بود ، کل بعد از ظهرم تنها بودم چون مسعود باید می رفت دانشگاه ..کلاس داشت  ( البته خوب بودا چون من تجربه ساعت ۱۰ به بعد رو هم دارم ..یه زمانی زیر ۹.۵ ایده الم بود ولی الان یه کم راه و چاه یاد گرفتیم که زودتر بپیچونیم )

حالم که هنوز تعریفی نداره .. بیماریم مزمن شده .. یعنی نمیدونم چی شده یه لحظه خوبم یه لحظه افتضاحم ... هنوز نرفتم آمپول بزنم ... هیچی دیگه با وضعیت لنگ در هوا شب را گزراندیم و صبح سه شنبه با یک وضعیت نالان تر از خواب ناز بیدار شدم و رفتم یونی ...

حالا کلاس اخلاق دارم اول ... همون استاده که شرحش قبلا رفته .. به دیر رسیدن هم می خواد گیر بده کلاسشم شلوغه یعنی دیر برسی جا واسه نشستن هم نداری ... هیچی دیگه من بدبختم زورمو زدم که دیر نرسم

تقریبا وقتی رسیدم یونی دیگه ساعت شروع کلاسش بود ..سریع خودمو رسوندم سر کلاسش دیدم کلاس خالیه ... چی شده ؟ چرا کسی نیست ؟ آهان حتما جای کلاسش عوض شده بزار برم پایین برد رو ببینم .. راه افتادم از پله ها بیام پایین یهو همچین که انگار از یه خواب ۳۰۰ ساله بیدار شده باشم یادم افتاد که این استاد اخلاق شریف هفته پیش گفته بود که این هفته کلاس تشکیل نمیشه ....

یعنی با خودم به یه همچین وضعیتی رسیده بودم   خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ..نه راه پیش داشتم نه راه پس ..فکر کن این کلاسم صبح بود کلاس بعدیم ساعت ۱و نیم به بعد ... خواستم برگردم خونه دیدم ارزش نداره برمو یه ساعت خونه باشمو دوباره بیام .... هیچی دیگه تصمیم گرفتیم که بی توجه به این وضع از فضای موجود نهایت بهره رو ببریم

ابتدا به ساکن رفتم سمت الاچیق پسرونه (رسما واسه پسرا نیست اما کمتر پیش میاد که دختر بیاد اون سمت همیشه ما پسرا به صورت گله ای در این مکان به سر می بریم  البته دخترا هم یه الاچیق اینجوری دارن که گله ای در اون بسر می برنا ...!) یه کم آهنگ گوش کردم دیدم بوی گند سیگار که از همه طرف داره میاد داره حالمو بهم می زنه پاشدم رفتم دانشکده فنی ...(خدا می دونه الاچیق دخترا بوی چی میده ..!)

رفتم طبقه ۳ یه کلاس خالی پیدا کردم و نشستم آهنگ گوش کردم ( قبلا گفته بودم که من در حالت آهنگ گوش می دم ) یهو جرقه ای در ذهنم موج زدم و یادم افتاد که خیلی وقته گیم بازی نکردم ..هیچی دیگه نشستم یه یک ساعتی QuadraPop بازی کردم و یک رکورد تاریخی زدم ... 71 هزار و خورده ای .... اونایی که سونی اریکسون دارن می دونن کدوم بازیو می گم ..یعنی ترکوندما ..یه بازی کردم که خودم کف کردم ..رکورد جهانی زدم ...

بعدشم چند واحد محوطه پاس کردم ( البته گونه زیبا و خوشگلی که باعث انبساط خاطر بشه کشف نکردم ) و ناهار رفتم هایدا .. یه هایدا وا شده تو شهر قدس قیمتاش خیلی پایینه مثلا مخصوص خودشو می ده 1800 کلا قیمتاش مناسبه ..رفتم همونجا ... باز بعدش که برگشم یه چندتا از بچه ها رو کشف کردمو از الافی کامل در اومدم ...

استاده طراحی و پیاده سازیم که هیچی ..نمی دونم درسش داغونه یا ...؟ خیلی خسته کنندس ... عملا توضیح واضحات میده ... حالا شانس آوردیم که داستان سوسک رو دوباره تعریف نکرد .. تو این سه هفته دو سه بار درمورد باگ و داستان اسم گذاری ارور های کشف نشده که مربوط به زمان کامپیوترهای بزرگ می شده رو تعریف کرده که از روی سوسک برداشته شده ..اینقدم با ذوقو شوق تعریف می کنه ...

امروز که فاجعه بود ..صبح بیدار شدمو بازم رفتم یونی ابتدا به ساکن تحت تاثیر آلبوم جدید چاووشی بودیم ( فعلا که با عصا که قبلا دموش رو داشتم حال نمودیم ... تا بعد شاید درباره این آلبوم نوشتم ) ..نشستیم تا استاد بیاد یه 20-30 دقیقه ای گذشت و خبری ازش نبود یکی از پسرا گفت آموزش میگه نمیاد بزارید برید درست در همین لحظه استاد وارد شد و این بیچاره ضایع ...

استاد اومد و درس رو شروع کرد این درسم چون اوایل درسشه درسش یه کم سطحیه معماریو می گم .. استاد درسشو می داد ما هم با ارازل عقب نشسته بودیم استاد درسشو می داد و منم اگه سوالی بود و می گرفتم جوابشم می دادم یه جایی برگشت درمورده کامپایلر سی صحبت کرد منو بغل دستیم یاد استاد دیروز و بورلند سی گفتن و خاطرات دیروز افتادیمو خندیدیم .. یهو برگشت به من گفت جی سی سی خنده داره نه؟ گفتم نه استاد به بورلند سی می خندم واسه درس دیروز ..گفت بورلند سی خنده داره دیگه؟ ... چیزی نگفتم دیگه ... درسشو ادامه داد ...

آخر کلاس حضور غیاب کرد و شروعش با من بود .. برادر MRG .. بله حاضرم ...یعنی بقیه رو سریع تیک زد ولی واسه منو عملا انگار داشت خط خطی می کرد   

بعد کلاس رفتم هم آمار جزوه رو بگیرم ببینیم چی کار می خواد بکنه هم یه سرکی بکشم ببینم چی نوشته جلو اسمم .. رفتم گفتم استاد سی دی رو می دید انتشارات یا یکی از بچه ها ..برگشت گفت : شما از هفته دیگه سر کلاس من نمی یای !!! گفتم چرا استاد ؟؟ مگه من چی کار کردم !!؟ من که حواسم به درس بوده تازه جواب سوالارم می دادم ..گفت حضورت باعث اخلاق نظم کلاس میشه و یهو یه چیزی می گی حواسمو پرت می کنی بعد من یادم میره یه مطلب مهم رو به بچه ها بگم .. گفتم استاد من فقط یه بار خندیدم اونم مال خاطره دیروز بود کاری نکردم که ؟؟  من که کلا تو درس غرق بودم  گفت من حذفت نمی کنم یعنی حضور غیاب اهمیتی نداره واسم ..نیا ... راستی به دوستاتم بگو دیگه نیان گفتم استاد من که کلا از درس دارم استفاده می کنم و اینا... حالا استاد سی دیو می دید انتشارات یا به یکی از بچه ها ؟ 

تو همین لحظه علیرضا اومد دنبالم که چرا نیومدی ..یهو استاد برگشت بهش گفت از هفته بعد تو هم نیا سر کلاس  ... خیلی باحال بود ..علیرضا هم یه کم حرف زد که استاد ما که کاری نکردیم .. استاد گفت از کلاس بهره نمی برید پس نیاید ..علیرضا برگشت گفت که نه استاد  کلی بهره بردم من ..استاد گفت که شلوغ می کنید ..گفت استاد من که همش خواب بودم  ( در حالت خواب بهره می برد )

خلاصه دیدیم خیلی گیره تریپ ندامت ورداشتیمو اومدیم بیرون .. ولی فکر کنم با این استاد به مشکل بخورم ...  

بد فاز منفی داد بهم ... تا حالا هیچ استادی اینطوری با من برخورد نکرده بود که جلو بچه ها بگه تو از هفته بعد نیا سر کلاسم ... کلا تجربه جدیدی بود

الانم فوتبال شروع میشه می خوام برم فوتبال نگاه کنم دیگه حال نوشتن ندارم ....

پ.ن: می خواستم درمورد عشق و عاشقی بنویسم و این چیزا ولی دیدم حیف این تجربیات جدید که به شما منتقل نشه  واسه همین زدم intro شاید همین امروز فردا درمورد عشق و عاشقی نوشتم و شما خواننده عزیز را از توهم درآوردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:8  توسط MRG  | 

اگه نوشته های این وبلاگم رو خونده باشید حتما فهمیدید که اینجا چیزی شبیه مصیبت نامست  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بازم افتادم به درد کشیدن  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir....نه اینکه اتفاق خوشایند و لذت بخش برام نمی افته ها!!! نه ..اونا رو به علت پایین بودن سن شما خواننده عزیز اینجا بیان نمی کنم

بد روزگاری شده ... یادتونه همین یه مدت پیش سرماخورده بودم؟ الان دوباره سرما خوردم ...آقا به پیر به پیغمبر من نه جلو باد بودم نه جلو سرما ..نه برف بازی کردم نه رفتم استخر آب سرد!!! آسته رفتم آسته اومدم که گرگه شاخم نزنه ..اونوقت بازم حالم خرابه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا در همین لحظه که دارم می نویسم این بزرگترین سوال زندگیمه  به سرم زد برم واکسن سرماخوردگی بزنم ..تو نت یه سرچ زدم دیدم رسما واکسنش چرته و اونم تاثیر نداره  قید اونم زدم

فردا بازم باید برم سر کار ... دانیال نامرد که نمیاد جام ...عباس که روزشه رسما نمیاد ... یعنی تازه باید دنبال یکی بگردم تا تنها نباشم با این حالم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

از اینا بگزریم هفته جالبیم نداشتم ...

آقا من یکشنبه صبحش طراحی الگوریتم دارم بعدش نظریه زبانها و بعد از ظهرم آز مدار منطقی دارم .

جونم بگه براتون سر کلاس طراحی بودیم یهو دیدم مهدی داره پشت پنجره بال بال می زنه و می گه بیا بیرون ...از اونجایی که من بچه + هستم و اهل درس بی توجه به کار خودم ادامه دادم  

وقت انتراک که شد ریختیم بیرون ( اول از همه اینو بگم که این ترم کلا خیلی گند شده .. با کمبود پسر مواجه شدیم ..همش دختر دختر دختر ....اه اه اه .... ) دیدم ای دل غافل مهدی بدون اینکه خودش بدونه  یه خبر مهم داره واسم  ..چی شده چی نشده هیچی دیگه استادشون که همانا استاد آزمایشگاه مدار منطقی منم هست نیومده ..چی از این بهتر ؟ معنیش اینکه دیگه نهارو می رم خونه و از دادن پول نهار خلاص می شم

خلاصه محض احتیاط و اطمینان بیشتر سر آنتراک نظریه رفتم سراغ مسئول آزمایشگاها که خیالم راحت بشه .. رفتم تو به زنه گفتم استاد میری امروز نیمودن دیگه کلاساش تعطیله دیگه؟ یه نگاه به من کردو گفت :کی گفته؟ اومده الانم سر کلاسش تو آزمایشگاهه

منو می گی با دلی لبریز از غم به سوی دانشکده فنی روانه شدم ... کلاس که تموم شد خب مشخصا باید می رفتیم ناهار ..مهدی گیر داده بودیم بریم محل جدید کافی شاپ ۸۴ رو افتتاح کنیم ! مسرش اصلا ماشین خور نیست ولی از شانسمون مهدی ماشینشو آورده بود  

حالا بشین تا ملت جمع بشن مگه میان ؟؟؟ حاجاقا میثم بعد یه رب تشریف فرما شدن می گیم حاجاقا در خدمت باشیم بریم دیگه .. می گه نه من تا علیرضا نیاد نمیام .... حالا بشین این یکی بیاد ... تا شروع کلاس بعدی کلا نیم ساعاتم نمونده!!!

هیچی بالاخره اینیکی هم به جمع حضار اضافه شدن ... حالا رفتیم سوار ماشین شیم .. ما چند نفریم؟ به جز مهدی ۵ نفر !!! ماشین چندتا جا داره ؟ ۴ تا ... ماشالله میثم و علیرضا که خودشون به تنهایی دو نفرن .. امیر محمد و اونیکی علیرضا هم کم و بیش یه همچین وضعیتی دارن .. این وسط من بدبخت لاغرم و به قول ملت کاملا سفری ..

هیچی دیگه من بدبخت باید جلو با میثم می شستم .. آقا مگه میشه؟ اصلا در نمی شد بسته بشه  هی درو می کوبیدیم مگه بسه می شد ؟ می خورد به من ....

گفتم ملت بیخیال من با ماشین دیگه میام ...ولی کو گوش شنوا مارو اوردن عقب ... یعنی رسما یه ورم رو پای علیرضا بود یه یه ورم رو این قسمت دستگیره ..مهدیم با اون رانندگیش ... حالا من به اینا می گم اگه دانشجو آشنا دیدید بگید من خودمو قایم کنما آبرومون نره

داشتیم می رفتیم یهو دیدم تق صدای شکستن اومد همچین که انگار ماشین مهدیو داغان کردم دیگه هیچی دیگه مجبور شدم رسما بشینیم رو پاهای مبارک علیرضا خان ... و بد و بیراه گفتن به این وضعیت ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نمیدونم چرا اینقدر الکی حساس شدم ؟!!! هردومون پسر بودیم خب !!! چه فرقی داشت ؟

هیچی دیگه تا رسیدیم با لگد و مشت درو بازکردمو قبل از اینکه کسی این صحنه شنیع رو ببینه خودمو به بیرون پرتاب کردم  

حالا خیلی وقت داریم این ملت وایستادن جلو در اول دارن سیگار می کشن ... خلاصه بالاخره غذای نه چندان جالبشو خوردیم و هرکی دنگشو گذاشت که مهدی کلی حساب کنه حالا مهدی اومده حساب کنه پول کم آورده!!! هیچی دیگه به ناچار من مجبور شدم بدم .. مهدیم نوشت رو یخ گذاشت جلو آفتاب تا بعدا  یادش باشه که باهام حساب کنه!!!

حالا برگشتنی ماشین سعیدم بود مثل بچه آدم برگشتیم ... حالا منو میگی بدو بدو دارم خودمو می رسونم سر آزمایشگاه یه بیست دقیقه ای دیر کرده بودم ( حالا ملت گذاشتن همشون همون روز کتابای منو پس آوردن منم که کوله نبرده بودم یه عالمه کتاب سنگینم دستم بود )

رفتمو یهو به در بسته خوردم .. یعنی چی ؟ این چرا بستست؟ رفتم سراغ مسئول آزمایشگاه یکی دیگه نشسته بود گفتم کلاس میری برگزار نمیشه؟ گفت : نه ایشون اصلا نیومدن 

یعنی منو می گی دلم می خواست در اون لحظه اون زنه رو پیدا می کردم و تیکه تیکش می کردم ... هم الاف شده بودم ..هم الکی کلی پول خرج کرده بودم ...

خلاصه که بد خوردم ... سه شنبشم تعریفی نداشت البته باز دوتا از بچه ها رو گیر آوردم که اونا هم مثل من سه شنبه ها کلاس دارن ..بازم از وضعیت قبلی بهتره ولی کلا روز گندیه ...

البته وضعیتمون فرقی نکرده ها یعنی اگه قبلا به تنهایی مناظر طبیعی رو نگاه می کردم الان گروهی می شینیم و مناظر طبیعی متحرک رو نگاه می کنیم  

امروزم که حالم کلا خراب بود ..سر کلاس هی می خواستم بیفتم زمین رسما ...

همین الان خبر رسید که فردا مسعود و امین جای من و عباس میرن ... این پیروزی بزرگ رو به تک تکتون تبریک می گم ...فردا رو راحت می گیرم می خوابم با این حالم ....

نمی دونم چرا روزایی که حالم خوش نیست اینقدر حس چرت و پرت نوشتن دارم خوب شد این خبر رسید والا تا صبح اینجا راجع به فعالیتهایی که انجام شده می نوشتم ... بگذریم امروز به اندازه کافی چرت و پرت بیربط نوشتم ..

پ.ن: این تیتر مال وقتی بود که می خواستم برم سر کار الان دیگه حس عوض کردنشو ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:17  توسط MRG  | 

آقایی که شما باشید من متنفرم از اول مهر چرا اینقدر عقربه رفت جلو هی؟
اول مهر که شکر خدا تعطیل بود ...قصد کرده بودیم از دوم بریم که بازم به شکرانه الهی شبش تو سایت دانشگاه دیدم که تا شنبه تعطیله ... خلاصه چند روز اول به استراحت مطلق گذشت
این ترمم بازم اینتوری شده که کل هفته رو یا سر کارم یا دانشگاه ...یعنی وقت آزاد ندارم بازم ( البته من اوغات فراغتم با اوغات غیر فراقتم فرقی نداره در هر دو حالت دارم آهنگ گوش می دم !)

یکشنبه کلاس داشتم اونم  از ساعت ۸ .... خانومی که شما باشید شبش برا سحری که بیدار شدم داشتم جون می دادم اینقدر خسته و بدخواب شده بودم به هر ضرب و زوری بود یه چیزی چاپوندیم گوشه دلمون تا تو روز آمبولانس لازم نشیم ... گرفتیم یه دو ساعتی بخوابیم و الحق که نیاز به خواب داشتم .. آقا حالا صبح گوشی زنگ زده که بیدارم کنه منم که عاشق خواب ..چند بار زدم تو سرش و اسنوز کردم تا اینکه بد بیدار شدم و گردنم درد گرفت  

هیچی دیگه با همون وضعیت به سوی یونی رهسپار شدم ...  وارد دانشگاه شدیمو بالاخره کلاس مورد نظرو پیدا کردیم  ..آقایی که من باشم دیدم استادش نیومده و از پسرا هم فقط یکی هست ... از رفیقای خودم هیشکی نبود  

نشستیم تا استاد بیاد ....بشین میاد ... یعنی عین چی ضد حال خوردم ( فکر کن گردنم درد می کرد ) حالا با این استاد دوتا کلاس داشتم یعنی تا بعد از ظهر علاف بودم ... رفتم از مسئول وسایل آزمایشگاها پرسیدم دیدم آزمایشگاها هم طبق معمول یه هفته دیرتر شروع میشه ...یعنی رسما هیچ کلاسیم تشکیل نمی شد !!! گفتم نه ایشالله که گربست! شایدم استاد ساعت دوم اومد!

راستشو بخوای حیفم میومد برگردم ... آخه خیلی ضد حاله صبح اونجوری پاشی پول بدی بیای یونی بعد رفیقاتم نبینی .. یه یکی دو ساعت بعد چندتا از رفیقام اومدن بازم اوضام بهتر شد .. یکم چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و آهنگ گوش کردم!  

روز رو به کل به الافی گذروندم ...

فرداش دوباره سر کار بودم دیگه آخرین روزا بود بازم با هات داگ افطار کردیم (آخه دفعه قبلی که با حلیم بود اصلا حالم به هم خوردا ..پول خون می گیرنو آشغال میدن تو بالاشهر ) برگشتنی تنها بودم

آقا داشتم ملاصدرا رو میومدم سمت ونک بعد از خیابون پردیس داشتم می رفتم ..پامو بلند کردم داشت میومد پایین یهو نمیدونم چی شد زیرش خالی بود!! آخه پدرت خوب مادرت خوب اینجا که صاف بود ... هیچی دیگه پام پیچ خورد شدید .. یعنی نابود شدم افتادم یه گوشه آروم یکم مالیدم پامو تا آروم بشه و بتونم راه برم .. لامصب این مصیبتای من تمومی نداره

فرداش کلاس داشتم اونم چی اخلاق اسلامی!!! آقا به هر ضرب و زوری که بود با پای شکسته ببخشید پای پیچیده ! خودم رو به یونی مورد نظر رسوندم حالا هرچی بوردو نگاه می کنم مگه کلاس این بابا رو پیدا می کنم!؟ اصلا مثل اینکه این بابا کلاس نداره! بالاخره رفتم ساختمون یکو از بورد اونجا پیدا کردم ... حالا رفتم سر کلاسش ..از اون استادای خشکه به نظرم فکر نکنم بشه سر کلاسش شوخی کرد  هر زنگی که گوشیت بخوره ۰.۲۵ کم میشه ازت ... به سوال تستی و تحقیق دانشجویی (آبکی منظور است!) اعتقادی نداره ... از همه مهمتر اینکه بهش می خوره از اون حزب اللهیا باشه ... من ادم مذهبی هستم به طور کامل ولی مدلش با این طیف فرق داره واسه همین می ترسم سر کلاسش یهو یه بحثی پیش بیادو زیر آب خودمو بزنم!!!

یه نکته دیگشم این بود که سر کلاسش باید پسرا جلو بشینن و دخترا عقب ... البته من که مشکلی ندارم چون اگه نمی گفتم من خودم از هفته دومُ سوم میرم جلو می شینم عادتمه ..اینجوری به استاد نزدیکتری و بیشتر می تونی ... بکنی  ( از شوخی گذشته جلو راحتم من )

تا بعد از ظهر علاف ..استاد طراحی و پیاده سازیمم که رسما ادبیات فارسی تدریس می کرد !!!

آدم بیچاره ای که من باشم فکر کنم سه شنبه ها بدترین روز یونیم باشه این ترم  هیچکدوم از رفیقام نیستن که هیچ .. هیچ پسری که من باهاش صنمی داشته باشمم همراهم نبود ..یعنی رسما علافم و باید آهنگ گوش بدمو مناظر طبیعی متحرک (منظورمو که فهمیدی؟ ) نگاه کنم ..آخه اینم شد کار؟

از دخترا هم که اصلا هیشکدوم تریپ آشنا که من باهاش حال کنم و بخوام باهاش بگمو بخندمو و  بگردم نیستن یعنی یکی هست ولی به خاطر یک سری ملاحظات سیاسی کلا دیگه کاری به کارش ندارم !!! دختر لوسیه ..دفعه آخر که می خواستم مخشو بزنم خیلی زشت برخورد کرد باهام  

مخ زدن که نمی شه اسمشو گذاشت .. چون اصلا مخ نزدم فقط رک و روراست باهاش صحبت کردم (من کلا اهل مخ زدن و این حرفا نیستم ..یعنی بچه پاکی موندم هنوز کاری به کار کسی نداشتم ..نه اینکه فکر کنی بدم میادا نه اصلا .. هروقت به پولی که رفیقام خرج کردن و منم  باید خرج کنم فکر می کنم کلا بی خیال می شم  .. اینم از فواید پول دوستیه دیگه آدمو بچه مسلمون نگه می داره)

من با این بابا رک برخورد کردم کاری که تو مخزنی نباید انجام بشه به هیچ وجه و الا به در بسته می خوری! ... یه مدل روراست برخورد کردم باهاش ولی کلا ادم رک و روراستی نبود و خیلی زشت برخورد کرد ...منم که دیدم اینقدر بدش میاد از ما و اینتوری برخورد میکنه دیگه کاری به کارش ندارم  ( حالا شاید یه روزی اینجا در این مورد و مساله راستگویی و اثرات آن براتون  مطلب نوشتم تا درس عبرتی شود واستون!!!)

القصه من بیچاره تنها موندم و باید همینطوری الکی وقتمو بگذرونم ۳ شنبه ها .... از همینجا از کلیه دوستان و آشنایان دعوت می کنم که ۳ شنبه بیان یونی، حتی شما خواننده گرامی !!! در ضمن ناهارم مهمون من فقط بیاین که از بی کسی مردم  

پ.ن: ناهارو شوخی کردما .. می خوام صد سال سیا تنها باشم اگه می یای ناهارتم بیار

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12:31  توسط MRG  | 

فارغ از همه مسایل عبادی سیاسی به شبایی که مناسبتی هست و فرداش تعطیله توجه کردین؟

وضعیت حمل و نقل و خیابونا رو می گم .... وضعیت تاکسی و اتوبوس ....

شبا که افتضاحه ..ملت تو خیابونا همینطوری آویزونن .. ماشینم نیست .. اگه هم باشه که پول خون باباشو از آدم می گیره ....

جریان از اینجا شروع شد که من دوشنبه سر کار بودم... شب شهادتو شب احیا بود دیگه ..ساعتا رو کشیدن جلو دیگه ..یعنی ما هم به کل از فکر جیم زدن و رسیدن به افطار زدیم بیرون ... مثل بچه آدم نشستیم کارامونو تا آخر انجام دادیمو همه چیو روتین کردیم ...

دنی گیر داده بود بریم از ملک کباب بگیریم واسه افطار!!! گفتم آخه مگه آدم با کباب افطار می کنه؟؟ عقلت کجا رفته؟؟؟ بیا بریم آیدا با هات داگ و پنیر افطار کنیم  

از اونجایی که همگان به خوشمزگی و دلچسبیه هات داگ ویژه آیدا اعتراف دارند قبول کرد بریم اونجا ...

هیچی دیگه پیچوندیم رفتیم آیدا ..یارو درشو واسه ما وا کرد و سفارش دادیم و نشستیم به انتظار ..همینکه اذان رو داد دیدیم ای دل غافل بیرون دارن نذری آش می دن !!! اون وقت ما داریم ۵-۶ تومن الکی پول می دیم ولی کاریش نمی شد کرد ..کار از کار گذشته بود .. نکته جالبش این بود که یه دختره آششو ورداشته بود اومده بود جلو آیدا داشت می خورد اونوقت ما همچنان با دلی پر از درد و ضعف و حس نابودی پول منتظر ورود هات داگ ویژه بودیم!!! ( حالا اینو بگما من اصلا اهل نذریو این چیزا نیستم ..یعنی مثلا اگه تو خیابون یه نذری بخوان بهم بدن احتمالا قبول نمی کنمو و می گم مرسی !!! ولی خب از اونجایی که من آدم خسیسو پول دوستیم یکم داشت بهم فشار می اومد دیگه ...)

یه نکته جالب دیگه در مورد خودم اینه که (دقت کردید عین این دخترای دم بخت همش از خودم تعریف می کنمو خودمو شرح می دم؟  .... خب  خانومای محترم علاقه مند بعد از خوندن وبلاگ پیشنهاداتتون رو به میلم ارسال کنید .. به بهترین و بالاترین پیشنهاد جواب مثبت داده می شه....  حالا به نکته جالبم توجه کن)  من زیاد آب می خورم

نه نفهمیدی چی شد ! من زیاد آب نمی خورم!!! من با غذا آب نمی خورم که با آب و نوشیدنی غذا می خورم .... مخصوصا افطار یهو می بینی من همون اول چندتا بطری آب یا نوشابه خوردمو افتادم زمین !!!

خلاصه تو آیدا هم نتونستم دست از این عادت ماهیانه ..ببخشید عادت عامیانه ! بردارم ...یه لیموناد بزرگ ( همون نوشابه خانواده لیمویی منظورمه .. بی کلاس !) گرفتم و همچین شروع به نوش جان کردم ..

الحق و النصاف که هات دات آیدا یه چیز دیگست ... حالا دنی نصفشو بیشتر نتونست بخوره .. منو می گی کلشو خوردم هیچ نصف بیشتر نوشابه رو هم خوردم یعنی وقتی اومدم بیرون معدم باد کرده بود  از بس که نوشیدنی ریخته بودم توش !

از آیدا با پای پیاده به سمت میدون ونک رهسپار شدیم تا شاید کمی به هضم غذا کمک کنه... رسیدیم میدون  چشمتون روز بد نبینه .. یعنی خدا اون روزو سرتون نیاره دیدم واسه کرج یه  سی چهل نفری وایستادن ..... واسه فردیسم تعدادشون کم نبود !!!! حالا ماشین کجا بود ؟

گفتم ولش کن حالا که شلوغه بریم وینکی من کفش بخرم ... رفتم نگاه کردم از پشت ویترین از یه کفش جیغ خوشم اومد رفتم تو که یارو گفت تعطیلیم !!! گفتم ای بابا شما که دو روز قبلم تعطیل بودین که کی کار می کنی؟

زدیم بیرونو دیدیم ماشینی در کار نیست ..گفتم دنی بیا بریم اتوبوس سوار شیم خودمونو برسونیم مترو صادقیه و بعدشم با مترو بریم ... هزینشم خیلی کمتر از تاکسیه ( اخه نوبت من بود که کرایه تاکسیو بدم ) ... رفتیمو سریع یه اتوبوس که داشت راه می افتادو سوار شدیم  جمعیت زیاد بود هوا هم کاملا مطبوع (!؟)

یه کم رفت جلوتر از یه مرده که کنارم بود پرسیدم آقا این اتوبوس مترو صادقیه هم میره دیگه ؟ گفت نمی دونم من تا حالا تا تهش نرفتم شایدم بره ....  ... یکم شک کردم ولی می دونستم که احتمالا میره اخه اتوبوس آزادی ونک بود دیگه .... یه بار یادمه سوار اوتوبوس شده بودم اونبارم ماشین نبود ...

یارو برگشت گفت می خواید برید کرج؟ گفتم آره .. یکم من من کرد و یه چیزایی گفت و بعد یهو برگشت گفت که منم می خوام برم کرج ماشینم دارم یکم جلوتره بیاید با من بریم .. منم که حس اتوبوس نداشتم سریع گفتم باشه کجاست ؟ گفت همین ایستگاه پیاده شید  پیاده شدیمو گفت ماشینم اون جلو تو فرعیه من جلو می رم شما هم بیاید بپیچید تو ....

یارو  سریع رفت ... منم راه افتادم ..حالا دانیال گیر داده می گه کجا میری ..اگه یارو خلافکاری چیزی باشه چی ؟ اگه ... گفتم نترس بالام جان من خودم اونکارم  نگران نباش اگه خبریم باشه قبل از هر عملی من خودم عکس العمل مناسبشو نشون می دم نترس  ....

خلاصه دیدیم از یارو خبری نیست ؟ ای بابا مارو مچل کرده ؟دیدم نه یهو از تو یه خونه با پرایدش زد بیرون .. من رفتم جلو نشستم و دنی رفت عقب ... یکم یارو از خیابونا صحبت کردو شلوغی و عدم وجود ماشین و اینکه هرروز این مسیرو میره و میاد .. دیدم حسش نیست به این چرت و پرتا گوش کنم هد ستمو زدمو اهنگ گوش کردم ....

به پل فردیس که رسیدیم طرف پرسید شما کجای کرج می رید .. خب منم طبق معمول با توجه به مسیر راننده مسیرمو مشخص می کردم گفتم شما کدوم سمت می رید .. گفت هرجا بگید می رسونم دیگه!!! .. ولی من دارم می رم آزادگان .. گفتم خب اگه چهار را مصباح یا میدون شاه عباسی پیادمون کنی ما هم ماشین گیر میاریم از اونجا ... من دوزاریم یه جورایی افتاد که باید پول بسلفیم ...

حالا دانیال فکر کرده این یارو نمی خواد پول بگیره برگشته عینهو این پیرزنا میگه خدا به حق این شب عزیز هرچی می خوای بهت بده !!! و اینا ... آخرای بلوار امام زاده حسن که رسید گفتم خب حالا چقدر تقدیم کنم ؟ گفت این حرفا چیه؟ نمی خواد ! گفتم خواهش می کنم ؟ چقدر بدم ؟ بازم گفت آقا خواهش می کنم و اینا ... در آوردم یه ۲ تومنی ( یعنی همون کرایه معمول البته کرایه ۱۱۰۰ هستش ولی دیدم ضایعست یه دویستیم بدم یارو ) گذاشتم رو داشبورد و گفتم مرسی این کنار پیاده می شیم ... پیاده شدیم یهو دیدم داره بوق می زنه و اشاره می کنه رفتم پیشش گفت آقا قابل شما رو نداره ها ولی گفتم ۴ تومن بدید ... البته قابلی نداره ها ولی گفتم که من ونک مسافر میزدم امشب نزدم ... دراوردم پولو دادم و گفتم موفق باشی و تو دلم نفرینش کردم ...

مترو به اون خوبی که همش ۱۵۰ تومن میشه رو ول کردیم سوار ماشین این یارو شدیم آخر سرم پول دربست دادیم .... دانیال حالا تازه دوزاریش افتاده برگشته بازم مثل پیرزنا نفرینش می کنه که الهی خیر نبینی  ....

خلاصه همونجا تو کرج رفتم سریع یه کفشم خریدم و پیچوندیمو اومدیم شهرک .... گور بابای وینکی و اون کفشای جیغش !!! نامرد کرجیه هم یه ۱۰ هزار تومن گرونتر از وینکی می فروخت کفششو .. حالا خوبه این تو چهار را دانشکده کرجه و وینکی تو پاساژ آسمان ونک!!!

خلاصه که دوستان من ..جوانان ..عزیزان شبای تعطیلی از خونه بیرون نرید یا اگه میرید خودتون رو واسه تیغ زده شدن آماده کنید

پ.ن: ملت شب قدر دارن منم شب قدر دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:10  توسط MRG  |