تبليغاتX
دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

MRG

::نمیدونم چم شده اصلا حال و حوصله وبلاگ نوشتن ندارم ...فکر نکنید دارم خر می زنما ..نه!... همین الان با اینکه ظهر امتحان طراحی داشتم و فردا هم ذخیره، نشسته بودم You've got mail رو نگاه میکردم

 برای اینکه اینجا رو از رکود اقتصادی در بیارم مطالب وبلاگ کلوپمو اینجا کپی کنم ..قضیه مربوط به پارساله یعنی دو ترم پیش ...اینم لینک اصلی..بدون دخل و تصرف همینجا نقل میشه تا یکم بخندید توی این امتحانا :

امروز سر امتحان امار و احتمالات مهندسی یه بلاهایی سرم اومد که دودمانم را بر باد داد
یعنی به طور کلی افتضاح کردم و گند زدم و ...
فکر کنید داشتم سوالا رو جواب می دادم رسیدم به سوال 3 که مثل سوالای بعدی مورد داشت داشتم ور می رفتم باهاش که نمی دونم دستم به کدوم یکی از دکمه های وضعیت خاص ماشین حساب مهندسی خورده بود !و رفته بود تو یه وضعیت خاص! منم عین این دهاتیا که از هیچی سر در نمی یارن شروع کردم ور رفتم با این ماشین حساب که شاید فرجی بشه و خدا دلش به حالم بسوزه و برگرده به وضعیت عادی . آقا ما هر چی می زدیم کمتر به نتیجه می رسیدیم دکمه هایی که مربوط به مود بود که که اصلا به مود عادی بر نمی گشت اون یکی دکمه ها که واسه حالت های خاص بودم می زدم ولی به نتیجه نمی رسیدم .
دیدم اینجوری نمیشه الان نزدیک نیم ساعت از وقتمو گذاشتم دارم با این ماشین حساب ور می رم  . به مراقبه گفتم البته با شرمندگی .. واقعا وقتی خواستم بگم داشتم از خجالت آب می شدم که الان می گه این دیگه چه جور دانشجویی که بلد نیست با ماشین حساب کار کنه!
مراقبه ماشین حساب گرفت یه نگاه بهش کرد یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد  به من و گفت اینو خاموش کن و درشو ببند خودش بر می گرده وضعیت عادی!!! منو می گی نگاش کردم گفتم چی می گی؟ این اینجوری ریست نمیشه که این ماشین حساب مهندسی . دیدم ماشین حساب برداشت شروع کرد به زدن دکمه های مختلف همیجوری عین چی داشت دکمه ها رو می زد . دیدم نه بابا این وعضش از منم بدتره . خلاصه یه 10- 15 دقیقه ای ور رفت و تهش نمی دونم دستش به کدوم دکمه خورد اومد رو اعداد و بعدشم چند تا دکمه دیگه زیدیم تا اومد تو وضعیتی که اعداد رو درست نشون بده اما به یه مشکل دیگه خوردم، حالا فقط تا یه رقم اعشار نشون می داد و عملا گرد می کرد عددها رو . حالا تو امار ما به چند رقم اعشار نیاز داریم؟ خب معلومه دیگه 4 عدد!
چشمتون روز بد نبینه همینجوری مونده بودم رفتم سراغ سوالای بعدی و نصفه نصفه می نوشتم تا شاید فرجی بشه و دستم بخوره به دکمه ای چیزی شاید معجزه ای بشه ( آخه من معمولا تو امتحانا یهو در وضعیتی که دارم گند می زنم یه اتفاقی می افته و جوابا پیدا می شن!) ولی نه خبری نبود به ناچار اومدم شروع کنم دیدم وقت داره تموم میشه من هنوز اولشم ... اعصابمم خورد شده بود یهو تو این وضعیت (شبم نخوابیده بود و مثلا می خواستم تا اخرین لحظه درس بخونم) دیدم ضعف کردم و دارم افتم .. حالا بیا درستش کن یه لحظه خواستم بلندشم بیام بیرون و بی خیال امتحان بشم .. دستم و کرد تو کاپشنم ببینم چی پیدا می کنم ... شکر خدا یه دونه شکلات پیدا کردم درش آوردم و خوردمش و یه 5 دقیقه ای سرم و گذاشتم رو میز
اصلا انگار این مصایب ما تمامی نداشت از مصایب مسیحم بدتر شده بود ... اعصابمم خورد شده بود ... یهو یکی به دادم رسید خدا خیرش بده این دختره بغل دستیم گفت می خوای ماشین حساب منو بگیر و سریع استفاده کن ... منو می گی انگار یه روح تازه در بدنم دمیده شده شروع کردم به حساب کردن و اینا ... حالا مشکل کجا بود؟ خب خود این بنده خدا هم ماشین حساب می خواد دیگه باید سریع حساب می کردم و پس می دادم بعد منتظر می موندم ...
بزرگترین مشکل هم که معلومه چی بود سوالای نا مفهوم و زمان کم .. استاد هم که نامردی نکرده بود یه ترکیبی از جزوش و مسائل تخیلی داده بود . به هر طریق منم جوابای تخیلیشو نوشتم یاشد تو تخیلات یه نمره ای هم به ما بده ...
جالب اینکه یه سوالش جوری بود که اگه می خواستی نمونه گرفته شده از جامعه رو به حالت نرمال تبدیل کنی و احتما خوسته شده رو بگیری باید بیشتر از 12.5 رو می گرفتی درصورتی که اصلا تو جدول مورد نیازش تا 3 یا 4 بیشتر وجود نداره ....البته یه راه حل خودش تو جزوش داشت که اصلا چرت بود یعنی نقض کتاب بود و و خودشم ازش استفاده نکرده بود ... ولی به هر حال سوالای ناجوریم داده بود ...
همه این مسائل روی همدیگه دست به دست هم دادن تا یک روز گند رو در تاریخ زندگانی من به ثبت برسونند
6.10.86

حالا اصل ماجرا مربوط میشه به فردای اون روز که نوشتم:

اصل مطلبی که می خوام بنویسم اینه :

اوسکول می گن به من .... اگه نوشته قبلیمو خونده باشید می فهمید که چه بلاهایی بر سر من نازل شده بود و من چه مصایبی کشیدم سر امتحان آمار ....

اما حالا چرا دارم به خودم فحش می دم؟ قضیه داره .. عارضم  حضور انورتون (درست نوشتم؟؟؟) که دیشب داشتم جریان رو واسه داداشم تعریف می کرد و با حسرت به بخت بد خودم لعنت می فرستادم ... رفتم ماشین حساب رو بیارم باهاش ور برم واسه امتحان مدار الکترونیکی درستش کنن .. یهو دستم خورد به قسمت پشت ماشین حساب ( ماشین حساب مدل دفتری داره یعنی یه صفحه اول و یک صفحه آخر داره و ماشین حساب وسطشه ) ... دیدم روش نوشته reset یه سوراخم بالاشه ... منو می گی عین لر دوغ ندیده همچین هاج و واج نگاش کردم ... یعنی چی؟ یعنی چی کار میکنه اگه واقعا ریست می کنه پس چرا دکمه نداره؟ .... با صدای بلند گفتم اینجا نوشته ریست ولی دکمه نداره و هر چی فشار می دم  اتفاقی نمی افته ... داداشم گفت : آی کیو باید با نوک خودکار یا یک سوزن سوراخ پشت ماشین حساب رو بزنی تا ریست بشه با فشار ذهنت می خوای ریست رو بزنی ؟؟؟

رفتم خودکار آوردم و فرو کردم اونجایی که نباید ..  دیدم  نه بابا علم پیشرفت کرده ! درست شد! تا 10 رقم اعشارم نشون می داد و برگشته بود به وضعیت عادی ... یعنی خون خونم رو می خوردا ... الکی الکی گند زده بودم تو امتحان ! یعنی من اینقدر آی کیو جلبک بودم؟چرا سر امتحان ندیدمش؟؟؟؟ ای خدا .................!!!

یعنی از دیشب دارم فکر می کنم که چرا واقعا چرا من یه نگاه به پشت ماشین حسابم و کلمه ریست نکردم؟؟؟

اولش واقعا از خودم نا امید شدم و گفتم که واقعا من معنای واقعی کلمه اوسکول هستم! آخه آدم اسمشو می زاره دانشجوی مهندسی کامپیوتر بعد نمی دونه ماشین حسابش دکمه ریست  داره!!! اما کم کم آروم شدم .. دیدم نه این اتفاقیه که ممکنه واسه هر کس بیفته واسه همین تصمیم گرفتم بیام اینجا این مطلبو بنویسم تا شید درس عبرتی برای شما باشه !

عزیزم ... دلبندم ... جیگرم... بازدیدکننده محترم ... علم پیشرفت کرده ! معمولا بیشتر وسایل الکترونیکی و محاسباتی که بدست استکبار جهانی ساخته می شه یه وضعیت واسه برگشت به تنظیم کارخونه داره .... این بنده ها خدا چون من و تو رو می شناختن و می دونستن آی کیومون یه کم (؟؟) مورد داره و ممکنه تو قسمتهای مختلف و پیچیده وسایل اونا گیر کنه یه دکمه های اضطراری گذاشتن تا وقتی که الکی دستمون خورد و رفت تو حالات پیچیده با استفاده از اون خودمون رو نجات بدیم ، خودمون که بلد نیستم برگردونیم به وضعیت قبل ! پس کارخونه این کارو واسمون انجام می ده البته دیگه خودش نمی تونه بیاد دکمه رو هم فشار بده این وظیفه من و تو هستش که یکم فسفر بسوزونیم و اون دکمه کذایی رو فشار بدیم! خلاصه کلام اینکه با هر چی کار اول یه نگاه به دفترچش بنداز!!!

پ.ن: بیخودی بهم نخندین ..خب اون موقع هنوز محاسبات عددی پاس نکرده بودم که بلد باشم با ماشین حساب مهندسی کار کنم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:53  توسط MRG  | 

:: یکشنبه ای صبح دیر از خواب بیدار شدم ...از شانس بد طراحی الگوریتم داشتم که استادش ساعت ۸:۱۵ به بعد دیگه راه نمی ده ...هیچی دیگه از خیر صبحونه گذشتم و رفتم دانشگاه ...

هر جور شده بود سر ساعت خودمو جزو آخرین نفرات رسوندم و رفتم ته کلاس نشستم  

دلم بدجور ضعف می رفت ...آنتراکو که داد سریع رفتم بوفه و یه بیسکویت گرفتم و شروع کردم به خوردن ..همینجوری در حال خوردن برگشتم نزدیک کلاسم ... با پسرای خودمون یکم سر به سر گذاشتم  ..مهدیو دیدم ..همینجوری مشغول بیسکویت خوردن مسخره بازی در می اوردیمو و می خندیدیم تا اینکه من رفتم نشستم رو پله ها ...

همینجوری واسه خودم نشسته بودم و یکی مونده به آخرین بیسکویتمو رو با عشق و علاقه می خوردم که یهو یکی از همکلاسیای دختر قدیمیم اومده سمتم میگه : آقای MRG شما با من مشکلی دارید؟ منو می گی؟؟؟ جانم ؟ نه چه مشکلی؟ ... (تو همین لحظه یه دختر غریبه که از پله ها داره میاد پایین برگشته با هیجان بهم میگه آقا می تونم از بیسکویتتون بخورم ؟ منم آخرین دونش رو دادم به اون و فقط یه نصفه دست خودم موند).... نه شما با من مشکلی داری؟  چرا وقتی از کنارم رد می شی ابروتو اینور اونور می کنی واسم ؟؟؟هان؟؟ چرا چشماتو اونطوری می کنی؟؟؟ گفتم من؟ چی می گی؟؟؟ من چی کار به کار شما دارم ؟؟ شما یه مدت سلام می دادی منم جواب سلام می دادم الان سلام نمی دین منم سلامیو جواب نمی دم !همین .... برگشته می گه: مگه وظیفه منه که سلام کنم؟؟ ..گفتم من نگفتم وظیفه شماست گفتم سلام ندادین منم جواب سلامی ندادم ..دیگه کاری به کارتون نداشتم!!!

باز شروع کرده که نه وقتی از کنارم رد می شید واسم ابروتون رو اونطوری می کنین !!!! میگم برداشت شما اشتباهه ...همینطوری ادامه می ده که اصلا این کار شما زشته که اونطوری منو نگاه می کنید ..هی می خواستم بقیه بیسکویتمو بخورم ولی نمی شد ..دیدم زیاد داره ادامه می ده برگشتم گفتم برداشت شما اشتباهه ..موفق باشید (به معنی خوش آمدی عزیزم ..زیاد چرت نگو ... اصولا من از انواع موفق باشید استفاده می کنم ..یکیش همین مورد بالا ..یکیش وقتی بخوام یکیو بپیچونم ..یه مورد وقتی استفاده می شه که بخوام بعد از پایان صحبتی از دوستی جدا بشم ..یکیشم که همون آرزوی موفقیته ) ....

برگشسته میگه من خیلیم موفقم... بازم می گم باشه موفق باشی( با دست اشااره می کنم یعنی برو  ) بازم میگه من خیلیم موفقم .. همچنان ادامه میده ... بعد یهو برگشته میگه ..اینا الانم واسم ابرتو تکون دادی!!!! می گم ببین!!!! منو می بینی؟؟؟ من این شکلیم ...این شکلی متولد شدم ؟؟؟ چی می گی تو؟؟؟برداشتت غلطه موفق باشی ...

برگشته می گه اگه من اشتباه کردم عذر می خوام ولی .. گفتم باشه موفق باشی...

بالاخره رفته ..حالا مهدی اومده شروع کردیم به مسخره کردن موضوع ..یعنی باید قیافه منو می دیدید تو تمام این لحظات من تمام فکر و حواسم به بقیه بیسکویتم بود و می خواستم زودتر اونو بخورم .. 

اول صبحی با چه ذوق و شوقی داشتم صبحونه می خوردم اونوقت این اومده چی میگه!!! حالا این بابا کیه؟ یکی از همکلاسیای قدیمیم ..از همون ترم اول زیاد سر به سرش می زاشتم ..یعنی اصولا ترم اول و دوم کلا سر به سر این بابا می زاشتم ولی این چند ترم اخیر کاری به کارش نداشتم ...فقط اول ترم که تو کلاس بغلی دیدمش رفتم تو و سلام کردم و آمار گرفتم که اونجا کلاس چیه ..هفته بعدش سلام داد و منم سلام و احوالپرسی کردم ...هفته بعد سلام نکردو سرشو اونوری کرد منم دیگه کلا کاری به کارش نداشتم و سلام عیلکم نکردم ..دیگه کاری به کارش نداشتم یعنی اصلا  اهمیتی نداشت واسم ..

برگشتم به مهدی می گم بیا بریم اونور تر الان می بینی با یه بچه میادو می گه آقای MRG چرا بچتو گذاشتی پیش من و ول کردی رفتی   ...خلاصه که آش نخورده و دهن سوخته اگه کاری کرده بودم دلم نمی سوخت ...

:: درست شنبه یعنی یک روز بعد تولدم ..صبح که از خواب پاشدم دیدم رنگ یک دونه از موهام تغییر کرده اول فکر کردم زیادی طلایی شده ..شب که از سر کار برگشتم رفتم جلو آینه دیدم نه سفید شده  ...یهو دیدم یه دونه از ریشامم سفید شده ..هیچی دیگه اومدم پیش مامانم می گم مادر جان دیدی؟ اونقدر واسم زن نگرفتی و نزاشتی دوست دختر پیدا کنم که آخرش ناکام دارم از دنیا می رم ..یهو خواهرم برگشته می گه از بی عرضه گی خودته عزیزم ..ما که جلوتو نگرفتیم عرضه داشتی پیدا می کردی  ..یعنی یه جواب دندان شکنی داد که سریع از محیط دور شدم ...رفته بودم یکم خودمو به عنوان کوچکترین عنصر خانواده لوس کنم که  اینطوری ضد حال خوردم  .. حالا خارج از شوخی یعنی من بی عرضم؟؟؟

پ.ن 1: مرسیییییی بابت تبریکاتتون ...دیدم جواهرات ارزش پولیش بیشتره گفتم جواهرات واسم بیارید تا من بعدا به پول تبدیلشون کنم  ..اصولا هدیه باید بار مادی زیادی داشته باشه بار معنویش که مهم نیست

پ.ن2: دوستان باور کنید می خوام خلاصه بنویسم ولی وقتی می شینم بنویسم یهو تو لحظه طولانی میشه ..منم که دیگه حس دوباره کاری ندارم و سریع دکمه ثبت مطلب رو می زنم  پس بخونید دیگه ..دلگیر نشید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 18:40  توسط MRG  |