تبليغاتX
دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

MRG

اگه فکر می کنید امروز اومدم راجع به خاطراتم از بهمن ۵۷ بنویسم ، کور خوندید ...چون اون موقع من هنوز موز بودم!!!و هنوز وارد ایران نشده بودم ... یه جایی وسطه برزیل بودم ..الان دقیقا محلش یادم نیست فقط خواستم بگم که مطلب امروز من اصلا ربطی به انقلاب و این حرفا نداره ...

بحث امروز من کاملا سینمایی و حرفه ایه ... حتما از رو عنوان مطلب فهمیدید که می خوام راجع به جشنواره صحبت کنم ..صد البته جشنواره فجر منظورمه نه جشنواره برلین ...

عارضم حضور انورتون که (درست نوشتم؟)  از اونجایی که ما جزو علاقه مندان به فیلمهای ایرانی هستیم و مسائل مربوط به اون رو مورد پیگرد قرار می دیم ، توی این روزا سخت پیگیر سرنوشت سیمرغهای بلورین بودیم که قراره به کی اهدا بشه و یه موقع حق کسی ضایع نشه ( البته به صورت همزمان پیگیر قضایای در باره الی در برلین هم هستیما ...یه وقت فکر نکنید فرهادی و گلشیفته رو به حال خودشون رها کردیم ..نخیر ..حواسم به اونجا هم هست )

داشتم می گفتم به همین خاطر اخبار سینمایی رو از طریق خبرگزاری ها و سایتها دنبال می کردم تا اینکه امروز یه مطلب تو سایت سینمای ما دیدم با این مضمون که از طریق این سایت و با همکاریه شرکت ایرانسل  می تونید اخبار مراسم اختتامیه رو بصورت همزمان دریافت کنید ...

خب عنوان خبر یکمی جذاب می نمود واسه همین ما هم کلیک نمودیم و مشروحش رو خوندیم ..توش نوشته بود که اگه می خواید اخبارو لحظه به لحظه واستون اس ام اس کنیم و سریع باخبر شید فلان پیغام رو به فلان شماره از ایرانسل اس ام اس کنید ....

از اونجایی که از نظر من شیرینترین خوردنی موجود در جهان ترشی مفتیه!!! با خودم گفتم چه خوب بدون اینکه برم سایتای خبری همون اول می تونم مجانی از سرنوشت سیمرغا باخبر بشم !!! چی از این بهتر ...

سریع گوشیمو برداشتم و پیغام مورد نظر رو ارسال کردم( من ایرانسل دارم ..چیه چرا می خندین؟؟ خب پول ندارم ..تازه خیلیم ازش راضیم ..ماله من ۳۰۰ کیلو ام ام اس می فرسته دلتون بسوزه )

همینجوری داشتم از اینکه یه سرویس مجانی گیر آوردم لذت می بردم که یهو دیدم از ویترین ایرانسل جواب اومد ...  ای دل غافل ..رکب زدن ...ویترین؟؟ من با ویترین چی کار دارم ؟

نوشته بود : ثبت نام انجام شد .. نام بسته فستیوال اونت نیوز ...تعداد روز ۷ ..قیمت ۴۲۰۰ ریال

یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این نامردا نگفته بودن پولیه واسه دوتا دونه اس ام اس ازم ۴۲۰ تومن کم کردن اونم چی ..مگه خودم اونجوریم!!! سریع میومدم نت و خبرشو می خوندم دیگه اینترنت که واسه من هزینه نداره

حالا سریع نگید ۴۲۰ تومن که چیزی نیست و چرا گدا بازی در میاری چون شما از هیچ چی خبر ندارید ...برادر من! مصرف کل ماه گذشتم به ۵۰۰ تومن نمی رسید اونوقت واسه دوتا اس ام اس ازم ۴۲۰ تومن کم شه ؟؟؟؟؟؟این انصافه آخه؟؟؟؟؟؟این نامردا نزده بودن ویترنیه و پولیه ...... اینه که من الان دارم می سوزم

خلاصه که دیدم دارم می سوزم اومدم اینجا سوزشم رو با شماها قسمت کنم شاید جاش آروم بشه ..از قدیم گفتن غم ها و شادیهاتون رو بادیگران قسمت کنید ( اینم از حدیث جدید ام آر جی )

پ.ن : توی این  چند هفته اتفاق خاصی نیفتاده که بخوام تعریف کنم یعنی بوده ها ولی اونقدرا هیجان انگیز نبوده که منو وادار به نوشتن بکنه ...نمیدونم یهو چم میشه و حس نوشتنم از بین می بره!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 18:7  توسط MRG  | 

این ترمم سر امتحانا هر کی می شست کنارم سریع می پرسید که اهل تقلب هستی؟؟؟ به منم برسون .........ولی من درحالی که برگه هامو نگاه می کردم می گفتم نه اهلش نیستم ولی دستمو باز می زارم خواستی خودت نگاه کن ...

حتما الان فکر می کنید که من چه آدم پایبند اصولی هستم! ولی سخت در اشتباهیدچون من از اول اینطوری نبودم بلکه خیلی هم اهل تقلب بودم ..البته معمولا می رسوندم کمتر پیش میومد تقلب کنم به جز سال اول دبیرستانم ..

سال اول یه همکلاسی داشتم که بدلیل تشابه فامیلی همیشه کنار هم بودیم ..درسش بد نبود ..یعنی تقلبمون به حدی رسیده بود که واسه یکی از امتحانای آخر کتاب رو نصف کردیم و من چندتا فصلشو خوندم و اونم چندتا فصلشو و هردومون هم نمره بالا گرفتیم

به جز اون سال دیگه فقط به ملت می رسوندم ....ولی تقدیر با من کاری کرد که برای همیشه تقلب رو به کناری نهادم و به اصول پایبند گشتم!!! می خوای بدونی چی شد که من تقلبو رها کردم؟ اوکی می گم برات تا شاید واسه تو هم درس عبرتی بشه

داستان از اونجایی آغاز شد که من امتحانای پایانی پیش دانشگاهیو تموم کرده بودم و مثلا تعطیلات تا قبل از کنکور بود و منم بیکار و الاف تو خونه نشسته بودم و فقط می گرفتم می خوابیدم یا آهنگ گوش می کردم ( کل زندگی من در دوره پیش دانشگاهی خلاصه شده بود در دو چیز : خواب و آهنگ )

داشتم می گفتم ، یه روز از زور بیکاری  داشتم با خودم ور می رفتم که دیدم زنگ درمون رو زدن ..بابک بود ...یکی از همسایه های قدیمیمون ..یه مدت بود از کوچه ما رفته بودن چندتا خیابون بالاتر ...یکم خوش بش کردیم تا اینکه بابک رفت سر اصل مطلب ...

اصل مطلب این بود که ایشان امتحان زبان داشتن و هیچی نخونده بودن و این تقاضا رو داشتن که من به جای ایشان در جلسه امتحان حضور پیدا کنم و ایشان را مقبول پروردگار و استاد سازم ...

گفتم خب الان کدوم مدرسه می خونی؟ گفت ابوریحان ...توی یه منطقه دیگه بود و من اونجا ناشناس بودم ..گفتم خب حالا من اومدم نشستم کارت که به اسم تو هستش تازه تو که کلا بچه تابلویی هستی ناظم می شناستت معلم می شناسست ..نمی شه که من برم بگم من بابکم!!!

گفت : نههههههههههههههه من توی این مدرسه کلا بچه آرومی بودم اصلا شناخته شده نیستم ..تازه کلاسا رم می پیچوندم و زیاد نرفتم مدرسه ..تازه سر امتحانا هم کارتا رو نگاه نمی کنن ...کلا خیال راحت اصلا هرکی به هرکیه ..کسی کاری به کار کسی نداره منم ناشناختم توی اون مدرسه ...

از اونجایی که خودمم توی مدرسه پیش دانشگاهیم بچه ساکتی بودم و بر عکس مدارس قبلیم ناشناخته بودم ( چون همیشه ته کلاس می گرفتم می خوابیدم ) حرفاشو باور کردم ..نمی دونم چی شد گفتم باشه کی و کجا ...

خلاصههههههههههه ، روز امتحان همینطوری شادو خندان پا شدم باهاش رفتم تا دم مدرسه اومد و ما را با سلام و صلوات رهسپار امتحان کرد ...رفتم تو مدرسه چندتا از همکلاسیای قدیمم منو دیدن شروع کردن به جیغ و داد و مسخره بازی که تو اینجا چی کار ممی کنی اومدی جای کی؟؟؟ می گم خاموووووووووش به شما چه از من دور شید .....

خلاصه رفتم جای نشستن رو پیدا کردم و نشستم رو صندلی ...برگه ها رو آوردن ...یه مراقبه که یه دست نداشت همش تو نخ من بود ...همون اول گفتن اسمتون رو حتما روی برگه ها بنویسید ..ولی من توجهی نکردم و سریع شروع کردم به نوشتن جوابا خیلی آسون بود ...همونی که دست نداشت اومد بالا سرم گفت اسمتو بنویس گفتم باشه و نوشتم باباک فلانی ...

هیچی مراقبه رفت و منم سریع نوشتن جوابا ادامه دادم هنوز پنج دقیقه نشده بود سوالای صفحه اول تموم شد و رفتم صفحه دوم  ..همینطوری داشتم با سرعت می نوشتم دیدم یکی اومده بالا سرم ...

می گه اسمت چیه؟؟؟ می گم بابک فلانی ! می گه کی؟؟؟ بابک فلانی ...یهو دستمو محکم گرفتو منو کشید ..پاشو بیا ببینم ........

همینطوری دستمو محکم گرفته بود و داشت می برد یه ساختمون دیگه ..تو راه  برگشته می گه ..تو بابک فلانی هستی؟؟؟؟ من خودم بابکو چندبار به خاطر سر وضع نامناسبش گرفتم ..چندبار سر کارای...گرفتم ......و همینطوری منو  برد توی یه ساختومنه دیگه و دفتر مدیرو باز کرد و به من گفت بشین و درو بست و رفت .......

ای خدااااااااااااااااااا ...بابک خدا لعنتت کنه ..تو که گفته بودی اینجا ناشناخته ای .......یعنی وضعیت روحیم رو نمی تونم واستون شرح بدم یه حس چه جوری بگم نمیشه شرحش داد ..حس دستگیر شدن و رفتن آبرو!!!!!!!

بعد از چند دقیقه اومد تو برگشته می گه دانشجویی؟ می گم نه به خدا دانش آموزم هنوز! امسال تازه کنکور دارم ..می گه می خوای کاری کنم نتونی تا دو سال کنکور بدی؟؟ می دونی با این کارت ممنوع التحصیل می شی ؟؟؟

می گم ببخشید تو رو خدا ...اشتباه کردم ...یه برگه گذاشته جلوم و می گه بنویس می گم چی می گه اعتراف به اینکه جای فلانی اومدی و درخواست بخشش ...منم که اصلا اهل مقاومت نیستم همون لحظه تو برگه به همه چی اعتراف کردم و تقاضای بخششم نوشتم و پاشو هم امضا زدم هم اثر انگشت ...

حالا برگشته می گه شماره خونتون رو بده ..می گم تورو خدا نههههههههههههههههههه ..آبروم میره.........میگه قبلا باید فکرشو می کردی ..شماره رو بده .......واقعا آبرو ریزی بود یعنی تصویری که خانواده از من داشت تصویر یک پسر مودب،آرام ، پایبند اصول و پسری که  هرگز  در کارهای خلاف عرف و شرع و قانون شرکت نمی کنه !

شمارمم دادم ...زنگ زدو گفت که پسرتون رو به این خاطر گرفتیم پاشید بیاید شناسنامشم تا نیم ساعت دیگه بیارید و الا میفرستم پاسگاه وقت ندارم ........

خلاصههههههههههههه بعد بیست دقیقه دیدم داداشم اومد ..ناظمه ( بعدا فهمیدم سمتش ناظم مدرسه بوده ) یه دقیقه رفت بیرون ...داداشم یه نگاه کرده به من کرده و با آرامش یه لبخند زده می گه چی کار کردی تو ؟؟؟ می گم ولم کن حالم خوش نیستا .....

هیچی دیگه ناظمه هم اومد و نشست و شروع کرد که آره اینطوری و اونطوری ..طبق قوانین ج.ا.ا تا شش ماه حبس هم می تونه براش داشته باشه و ممنوع التحصیلم میشه و ....

داداشمم خیلی آروم شروع کرد به صحبت که ما هم کلا متحیریم که چطور یه همچین کاری کرده چون این بچه خوبیه و اصلا اهل اینجور کارا نیست ..اصولا با این کارا مخالفه نمیدونیم چرا گول خورده ....

منم همینطوری سرمو انداخته بودم پایین تا آخرین حد ممکن خودمو به موش مردگی می زدم ( البته خداییش در اون وضعیت حالمم زیاد مساعد ، قابل توجه نازنین ، نبود )

خلاصههههههههههه می کنم، بعد کلی فک زدن برادرم ازش خواست که منو ببخشه و قول گرفت که مشکلو حل کنه و اونم شناسنامه منو گرفتو قبول کرد و گفت که فردا همراه با اونی که به جاش اومده بودم مراجعه کنم پیش مدیر ...

اومدیم بیرون بابک بیرون مدرسه است ..می گم فلان فلان شده تو مگه نگفتی تو این مدرسه ناشناخته بودی؟؟؟؟ می گه تو حتما تابلو بازی درآوردی ... حالا داداشم منو آروم کرده و راه افتادیم سمت شهرک و به بابک تفهیم شد که فردا سر ساعت برای حضور در جلسه محاکمه حاضر بشه

تو راه نحوه دستگیری رو دارم تعریف می کنم ..یهو داداشم برگشته می گه خب همون موقع که گرفته بودت فرار می کردی دیگه چرا بی عرضه بازی در میاری من اگه جات بودم یه جوری در می رفتم ؟؟؟؟؟ بلههههههههه؟ جانم؟؟؟؟؟ یعنی چی فرار کنم؟؟؟؟ 

اومدم خونه  مامنم منو نگاه می کنه می گه چی کار کردی؟؟ یعنی چی؟؟ گفتم من از الان دیگه یه مجرم سابقه دارم قراره شیش ماه برم زندان ..مامانم برگشته می گه برو بشین بیخودی حرف نزن و از داداشم ماجرا رو  می پرسه ( این یه تکنیک بسیار قدیمیه به مرگ بگیرید تا به تب راضی بشن و کاری به کارتون نداشته باشن )

ماردم می گه حالا جای کی رفتی؟ می گم بابک فلانی ... میگه کی؟؟؟ حالت خوبه ؟تو با اون چه رابطه ای داری که بخوای جای اون بری؟؟؟؟یکم فکر کردم دیدم راست می گه ها ...بابک دوست صمیمی من نبود فقط همسایه قدیمیمون بود که در دوران کودکی بازی می کردیم باهم ..تازه یه یکی دوسالیم می شد که ندیده بودمش زیاد .............واااااااااااای خدای من! من چرا قبول کردم جای بابک برم ؟؟؟؟؟؟

حالا هر کی به من رسیده اول یه نگاه عاقل اندر سفیه می کنه بعد می گه تو چرا؟؟؟ تو که بچه عاقلی هستی تو چرا؟؟؟ منم همش خجالت می کشم ...حالا بابام اومده همون اول می گم بابا منو گرفتن من دیگه یه مجرم سابقه دارم ( همون روش قبلی ) ..میگه باشه و از خیر نصیحت کردن من می گذره

نکته جالب اینکه تو خونه بازم بهم می گن خوب چرا وقتی گرفتت در نرفتی؟؟؟؟؟؟؟ می گم یعنی چی؟؟؟؟ می گن خب بهتر از اینکه نتونی کنکور بدی اونم به خاطر کی؟؟؟؟؟

خلاصهههههههه فرداش با بابک و داداشم رفتیم ..چند نفر دیگه رم بابت همین کار گرفته بودن با خانواده هاشون داخل دفتر بودن ..یعنی مدیره یه تهدیدایی می کردا ..هم اشک پسرا رو در آورده بود هم اشک مادراشون رو ....گفتم بابک الان رفتیم تو همون اول من می فروشمت و همه گناهارو میندازم گردنت و خودمو خلاص می کنم

رفتیم تو ،مدیره شروع کرده به تهدید و ارعاب ما که فلانتون می کنم ....ناظمه هم بود داداشم به ناظمه اشاره کرد که با هم صحبت کردن و ناظمه برگشت گفت قبلا صحبت کردیم مدیره گفت : آره ..خب پس هیچی و گذاشت رفت

ناظمه یه تعهد از ما گرفت که دیگه از این کارا نکنیم و ماهم ازش تشکر کردیم و زدیم بیرون ...

از اون روز تصمیم گرفتم دیگه تقلب نکنم ..اصولا فکر می کنم دانش خودم اگه از کسایی که کنارم نشستن بیشتر نباشه کمتر نیستپس هرگز علاقه ای به نوشتن از روی دست دیگران ندارم ...از طرفی برای چی باید اعتبار و ارزش خودمم رو برای دیگرانی که رابطه خاصی باهاشون ندارم و نهایتا همکلاسی منن  به خطر بندازم؟؟؟ از همه مهمتر اینکه اصلا امتحان برای چیه؟؟؟ برای اینکه مشخص کنه من و شما هرکدوم به چه میزان متوجه مطالب درس شدیم و اگه مفاهیم اولیه رو نفهمیدیم بیخودی بالا نریم چون اگه همینجوری بریم بالا بعدا دچار مشکل می شیم ...

اینم از نصحیت اخلاقی ..نگید فقط خاطره تعریف می کنه ..مطالب من کاملا آموزندستپس بخونیدو عبرت بگیرید

پ.ن: درسته طولانیه ولی ارزشه یه بار خوندنو داره ..بخونید دیگه سریع مطالبو رد نکنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:23  توسط MRG  | 

الان بازم خستم و اعصابم خورده اما حس هیچ کار دیگه ای جز نوشتن ماجرای امروز در این بلاگ رو ندارم ...

قصه از اونجایی آغاز شد که من امروز صبح تصمیم گرفتم که برم پول بریزم به حساب ملی داداشم تا با استفاده از حساب اون پرداخت شهریه دانشگاه رو انجام بدم ...

همه چیز روال طبیعی خودشو طی می کرد و من درصف بانک ملی منتظر بودم تا نوبتم بشه و یه ۵۰۰ هزارتومنی بریزم تو حساب داداشم ...خب بالاخره نوبتم شد و از پولای عزیزم خداحافظی کردمو دادمشون دست متصدی و ... کار تمام .

راه افتادم برم سمت بانک خودم ..بانک سامان میدون توحید رو می گم ...رفتم نوبت گرفتمو و سریع نوبتم شدو یه مبلغیم به حساب سامانم ریختم ...از متصدی می پرسم هنوزم واسه اینترنت بانک هزینه اضافه می گیرید؟ (اینترنت بانک با خرید اینترنتی فرق داره ....اینترنت بانک یه سری خدمات اینترنتی دیگست )گفت :نه الان نمی گیریم قبلا از شما گرفتیم؟؟ گفتم نه منتظر بودم رایگانش کنید ...حالا خیلی طول می کشه انجام بشه؟ گفت نه برو باجه ۶ ...

رفتم و منتظر شدم که کار متصدی تموم بشه ..یه سری فرم داد پر کنم ..درحال پر کردن می پرسم قدیم ۱۱ هزار تومن می گرفتید که چی شد؟ میگه رایگان شد الان فقط هزار تومن هزینه تمبر می گیریم ...برگشته میگه الان خوشالی که قبلا رمز اینترنت بانک نگرفته بودی ..می گم آره خب به نفعم شده

خلاصه رمز رو گرفتیم ..تو همین گیرو گذر رفیقم هی زنگ می زد که بیا بریم بیرون من کار دارم بعد بریم عشق و حال ... دیروزم می گفت که از سر کار برم پیشش ولی من گفتم خستم و نرفتم ....

سرتو درد نیارم اومدیم خونه و ناهارو خوردیم با این رفیقمون راه افتادیم ... همون اول بهش گفتم برادر نکنه می خوای مارو پرزنت کنی واسه این شرکت هرمیا؟؟؟ ببین اگه اینه ما رو بیخیال شو ها ...گفت نه چه فکرا می کنیا ؟؟؟ چقدر فکر کردی به این نتیجه رسیدی؟؟

هیچی دیگه ما هم عین چی راه افتادیم دنبالش و سوار مترو شدیم ..حاجاقا می خواست به دفتر سر بزنه و بعد بریم عشق و حال ....تو مترو الکی یکم گفتیمو خندیدیم ...تا اینکه رسیدیم صادقیه و راه افتادیم تا بریم دفتر ...

رسیدیم دفتر ..خب رفتیم تو ...خب ... می گم این کاملا شبیه مکان پرزنت شدنه ها ... رفتیم تو با یکی سلام و علیکی کردیم و به یه اتاق رفتیم تا ما را ارشاد کنند ...بعد از چند لحظه ارشاد کننده اولیه ما که حامد نام داشت هویدا شد ...راستش رو بخواید من خودم ته این جور کارام یعنی این چیزایی که اینا الان دنبالشن من تو دوره اول و دوم دبیرستان آمارشو داشتم که چی به چیه ...راه حل خلاص شدن از صحبتهای مداوم اینه که سوال نکنی و پس از شنیدن سریع موافق خودت رو اعلام بکنی و بعد سریع بزنی بیرون ولی...

ولی من اینکارو نکردم ..هی ازش سوال پرسیدم تا ببینم اصلا می تونه  جواب بده یا نه ..یه سری رو درست توضیح می داد ..خلاصه بعد یه نیم ساعتی از اولیش خلاص شدیم ..بعد اونیکی که نشسته بود شروع کرده که مجموعه ما بقیه فرق داره ..ما تو گروهمون دختر نمیاریم علت شکست مجموعه های دیگه اینه که دخترا رو هم میارن تو مجموعه و خب اون مسایل پیش میاد(پس نتیجه می گیریم ورود دخترا در هرجایی عامل فساده!!!) ..اوکی باشه ...

حالا رفتیم تو پذیرایی دفتر دو نفر دیگه هم هستن ..بهشون می گن اصلا اینکه این سیستم به این صورت توانایی سود رسوندن رو داره رو واسم ثابت کنید یعنی نشون بدید با تعدد مراحل بازهم سیستم قدرت پرداخت داره یعنی مقداری که داره به بالا سریا پرداخت می کنه کمتر از مبلغیه که از نفرات جدید می گیره  یعنی سود داشته باشه واسه شرکته)

یارو نمی تونست ..چند نفره دیگه هم اومدن آخر سر خودم نشستم با ماشین حساب گوشیم حساب کردم که اصلا این سیستم از پایه می تونه درست باشه یا نه و بهشون ثابت کردم که می تونه درست باشه چون شرکت پول بیشتری می گیره ...

خلاصه یه سری سوالای فقهی ازشون پرسیدم که یکم اذیتشون می کرد ولی تمام تلاششون رو می کردن که توضیح بدن و منو توجیه کنن ..تقریبا هم تونسته بودن توجیهم کنن ..منم دیگه حس بحث نداشتم چون چند ساعت بود اونجا بودم ..خلاصه یه نیم ساعتیم یه فیلم گذاشتن و از درآمدهای کلونی که بقیه کسب کردن گفتن ...اوووووووووکیولم کنید....

بالاخره بعد اینهمه مدت راضی شدن منو ول کنن و منم قول دادم که فکرامو بکنم واگه شرایط را مسائد یافتم  خیلی زود وارد بشم!!!  اومدیم بیرون به این رفیقم می گم تو ادامه بده ایشالله موفق می شی ولی من نیستم ....یکی دیگه هم همراهمون اومده پایین و داره مارو می بره یه دفتر دیگه .......

ای خدا ....حالا یه عالمه پیاده رفتیم تا دفتر دیگه ..اینجا مثلا گنده تراشون بودن ..حالا بازم مارو بردن تو یه اتاق دیگه و پرزنت از نو شروع شده ..دیگه بنای مخالفت رو گذاشتم کنار تا شاید مارو بیخیال بشن ...حالا مگه ول می کنن دوباره رفتیم تو یه اتاق دیگه یکی دیگه شروع کرده که آره تو این کار می تونی هفته ای ۱۵ میلیون درامد داشته باشی ..تو تهش میری یا سایپا یا ایران خودرو یا یه اداره دیگه نهایتا ماهی ۵۰۰ تومن درامد داری و نمی تونی چیزایی که زنت می خوادو واسش بخری!!!!!!(خواستم بگم من اصلا دوست ندارم واسه زنم چیزی بخرم به شما چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟) 

نکته جالب این بود که همشون (از اولی تاآخری) هی می گفتن تو دلت نمی خواد ظرف یه سال یه زانتیا بخری؟؟؟با زندگی عادیت باید کلی زحمت بکشی تا نهایتا یه ۲۰۶ بخری .... دوست نداری زانتیا داشته باشی ؟؟؟؟هی می خواستم بگم نههههههههههههههههههه من از زانتیا بدم میاد ....

خلاصه از این یکی هم بالاخره اومدیم بیرون ...دوباره این ملت راه افتادن منو ببرن یه دفتر دیگه ..می گم ولم کنید بابا گندشو درآوردید ..همه حرفا رو چندبار شنیدم دیگه اگه بخوام قبول کنم خب قبول می کنم دیگه ..باید فکر کنم دیگه ..می گن نه اینم ببین ..میگم ول کنید بابا مثلا تعطیلات بین ترممه ...دو روز نمیرم سر کار می خوام عشق و حال کنم اونم دارید ازم می گیرید ..برید بابا ..

خلاصه ولمون کردن و با رفیقم راه افتادیم به سمت مترو که برگردیم ...تو مترو سعی کردیم تا از فشار موجود نهایت لذت رو ببریم!!! ...و رسیدیم شهرک و اومدم خونه ...

اومدم خونه ( همین یه ساعت و نیم پیش ) اومدن نت رفتم سایت یونی تا پول رو واریز کنم ..رفتم صفحه پرداخت بانک ملی و ۵۰۰ تومن واریز کردم .پول رو از حساب کم کرد و به حساب دانشگاه ریخت ..تایید پرداخت رو زدم ولی نتونست برگرده سایت دانشگاه ..بز خورد..... دوباره رفتم سایت یونی و صفحه کلیه تراکنش ها تا دوباره پیگیریش رو بزنم و مشکل رو حل کنم ...

دکمه پیگیری رو زدم ..ارور میده و میگه که نمی شه ... دوباره زدم می گه که نمی تونه ...هیچی دیگه پول رو از حساب کم کرده ولی سایت دانشگاه تایید نمیکنه تا بره به حسابم ...

من دیوانه اومدم خیر سرم تا سایت درسته و هنگ نیست زودتر پولو بریزم تا بعدا که ملت همه می خوان بیان پرداخت کنن دچار مشکل نشم ولی از اونور خوردم ... حالا آویزون موندم اگه تا چند روز دیگه تایید نده مجبورم بیفتم دنباله مسئولین قسمت شهریه دانشگاه تا یه جوری مشکلو حل کنم ..فکر کنید ۵۰۰ هزارتومنم بپره!!!!

خلاصه که از صبح تا حالا بیرون بودم و سخت پرزنت شدم واسه همین خستم و این قضیه پوله هم اعصابمو خورد کرده ...

کل این مطلب طولانی واسه این بود که بدونید چرا من تو خط اول گفتم هم خستم و هم اعصابم خورده ....حالا حتما بهم حق می دید که هم خسته باشم و هم ...

 پ.ن: الان دو دفعست که می خوام راجع به تقلب بنویسم ولی موضوعاته دیگه نمیزارن!!! تو پست بعدی می نویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:22  توسط MRG  | 

می خواستم درمورد تقلب یه خاطره بنویسم یکم بخندید ولی اونقدر این امتحان اخلاق عصبیم کرده که فعلا حس نوشتن خاطره خنده دار ندارم ...

نمیدونم چرا امتحان آخر من باید اینطوری بشه؟؟ نمیدونم استادی که اونقدر آدم منطقی و خوبی به نظر می رسید چرا یهو اینطوری رنگ عوض کرد؟؟؟

حتما فکر می کنید چون امتحانش سخت بوده من شاکیم؟؟ نه اشتباه می کنید من تو کار استاد دخالت نمی کنم استاد حق داره از مطالبی که یاد داده امتحان بگیره هرجوری که دلش می خواد ...پس مشکل کجاست؟؟

دقت نکردی چی گفتم دیگه ..گفتم چیزی که درس داده و چیزی که گفته می خواد ازش امتحان بگیره ...

بله درست فهمیدی ..فکر کن این استاد خان  به ما گفت که 15 نمره تشریحیه و 5 نمره تستی و اون 15 نمره از سوالای آخرای فصل تو کتابه یعنی فقط اونا رو واسه تشریحی بخونیم ولی واسه تستی مطالب کتاب رو بخونیم دیگه ...البته 60 صفحه اول یعنی مقدمه و فصل اول رو هم حذف کرد ...

خب من بدبختم گول ظاهر ملکوتی این استاد رو  خوردم و واسه تشریحی فقط پرسشهای کتاب، که انصافا کم هم نبود و پیدا کردن جواب و خلاصه اونها خودش چندین صفحه A3 میشد ، رو خوندم و بلد شدم ...

اونوقت رفتم سر امتحان میبینم علاوه بر تستهای تخیلی دو تا سوال تشریحی به اندازه 5 نمره خارج از مباحث گفته شده داده!!! یعنی چی؟؟؟ اول  مثل همیشه خندم گرفته و همینطوری الکی نگاه می کردم به برگه ...دیدم نه نمیشه ...اصلا این مباحث رو گفته بود نخونیم اونوقت سوال داده ؟یعنی چی مگه استاد شاگردشو فریب می ده؟؟ مگه دروغ می گه به دانشجو؟؟؟ مگه ما دشمنشیم؟؟؟

سوالای تستیشم داغون بود یه مواردی بود که اشتباه بزنی ... بدتر از همه اینکه سوال اشتباه هم داده بود ..

یعنی این یکی رسما فاجعه بود فکر کنید یه قسمت از حدیث راجع به کار رو داده بود و ادامش رو خواسته بود و گفته بود این از کیه ...خب اون حدیث مسلما طبق نوشته کتاب برای پیامبر بود ...اونوقت گزینه های تست یکیش امام صادق بود یکیش امام باقر!!!! یعنی رسما سوالو اشتباه طرح کرده بود و اشتباهی اسم گوینده حدیث بعدی در کتاب یعنی امام باقرو اورده بود !!!من که مونده بودم الکی یکیشو زدم و جلو سواله نوشتم مگه از پیامبر نبود!؟؟

هیچی به همین منوال یکم سر کردیم ..میشد یه سری شعر و ور همینطوری راجع به اون 2 سوال نوشت ولی دیدم این نامردیه ..اصلا اینا جزو مباحث درس نبودن ..واسه همین شروع کردم به نامه نگاری واسه استاد ...( این اولین باری بود که برای استاد نامه می نوشتم )

نوشتم : استاد این دو تا سوال مشکل داشتن شما خودتون گفتید از این مباحث نمیاد و نخونیم ..خب شما که می خواستید از کل کتاب امتحان بگیرید بهمون می گفتید ما که مشکلی نداشتیم می گفتید می خوندیم ..همونطور که بقیه مطالب رو خوندیم اینارم می خوندیم فقط می گفتید نه اینکه یه چیز دیگه بگید ..در ضمن همه نمرهای این ترمم بالا میشه اونوقت واسه اخلاق اینطوری ؟؟

دلم می خواست یه چندتا بدو بیراهم واسش بنویسم ولی نمیشد دیگه هنوز نمره داده نشده و امکان بدتر شدن نمره وجود داره ...از قدیم گفتن آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج

برگه رو دادم مراقب اومدم بیرون ..کلا این امتحان آخر وقتی خراب میشه میره رو اعصاب آدم ..کلی می خواستم واسه خودم عشق و حال کنم اونوقت این استاده با این امتحانش اعصابمو به هم ریخت ..البته مثل همیشه چند ساعت دیگه به وضعیت عادی برمی گردم ولی الان قاطیم ...

آخه خیلی قیافه موجه و معقولی داشت اصلا بهش نمیومد یه همچین آدم ...باشه .

پ.ن: خلاصه مطلب این که این امتحانای آخر قرار نیست هیچکدوم ختم به خیر بشن

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:43  توسط MRG  |