تبليغاتX
دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

MRG

زندگی آدم تو کجاها می گذره؟  اگه دقت کنیم می بینیم بخش اعظمی از زندگی ما تو یک سری نقاط معلوم می گذره ... مثلا همین زندگی یکنواخت و مسخره من ....

خب بزار ببینم ... مسلما بیشترین وقت مربوط به منزل میشه ..هرچقدرم که آدم بره سر کارو و دانشگاهو اینور اونور بازم شبا بر می گرده منزل و یه بخش نسبتا بزرگی از وقت و زندیگیش تو خونش می گذره ....( این مطلبو درمورد خودم گفتم ..اینکه جنابعالی شبا کجا تشریف دارید از دایره علم من خارجه! )

محل کار دومین جاییه که آدم ( در اینجا منظور این بنده حقیر یعنی ام آر جی کبیر هستش ) مدت زمان زیادی از زندگیش رو اونجا صرف می کنه ...

دانشگاه ! یکی از محلهایی که آدم وقتشو بشدت هدر میده و به عبارتی یه بخش از زندگیش رو اونجا به تباهی می کشونه ...

خب دیگه کجا ؟ بزار ببینم ...جدا حقیقت داره ؟ زندگی من داره تو یکی از این 3 تا ناحیه می گذره ؟ بزار یکبار دیگه برنامه هفتگیمو مرور کنم ... سه روزشو که از صبح پا می شی می ری سر کار و شب بر می گردی منزل ..شبا که مطمئنا تو منزل تشریف داری ... 3 روزه دیگش رو هم که یا تو خونه داری کمبود خواب روزای قبل رو جبران می کنی یا باید بری دانشگاه و به کلاسات برسی و بعدشم دوباره برگردی منزل و کارای شخصی ...

...یعنی یک زندگی یکنواخت ! نترسید نمیخوام بازم از زندگی یکنواخت و بدون هیجانم بگم ! عنوان مطلب رو  مگه نخوندید؟ خب پس نگران نباشید دیگه ...

امروز می خواستم راجع به یکی دیگه از این مکانهای خاص که زندگیم داره توش می گذره بنویسم! آره تاکسی ....از اونجایی که من تاکسی سوارم نه مترو سوار بخش قابل توجهی از ساعات روزانم رو سوار تاکسی هستم بخصوص روزایی که میرم سر کار ...من کرج ..محل کار ونک ..متوجه هستی دیگه ...

اما حالا چی شده که من گیر دادم به تاکسی ؟ ماجرا از این قراره که دو هفته پیش داشتم می رفتم سر کار ..مثل همیشه اول انداختم با یه تاکسی رفتم میدون سپاه شهریار ... اونجا وایستاده بودیم تا اینکه یه بنده خدایی مار و سوار کرد ...

رسیدیم نزدیک دانشگاه درآوردم یه هزاری دادم به راننده ...کرایش 200 تومن می شد ..راننده دنبال خورد می گرده بده به من بالاخره دو تا دویست تومنی با یه صدی و پنجاهی داده  ( یعنی به عبارتی مبلغ 550 تومن ) به من و برگشته می گه دیگه خورد ندارم شرمنده حلال کن !

 گفتم اوکی برو ! بعد نگاه کردم دیدم ای دل غافل یارو به جای 200 تومن ازم 450 گرفته! یعنی به جای اینکه ایشون بگه من خورد ندارم و 200 تومن رو حلال کنه 250 تومن بیشتر از من گرفته و بعد خواسته که من حلالش کنم !

دیگه حلالش کرده بودم دیگه ...اشتباهی بود که مرتکب شده بودم ! اینجاست که می گن آب رفته هرگز به جوی باز نگردد!

حالا از شوخی گذشته این جاده اینقدرا هم بد نیست ...یه بار چند ترم پیش بود شاید یک یا دو سال پیش دقیقا خاطرم نیست ..همین میدون سپاه  یه یارو مارو سوار کرد ..همون اول پرسید دانشجویی منم سرمو به نشانه تایید تکون دادم ( معمولا تو تاکسی و اینجور جاها با راننده و مسافر همصحبت نمیشم ! )

آقا این بابا یهو شروع کرد که آره منم ادبیات خوندم ولی ول کردم ..منم اینجوری بودم و اونجوری بودم ... من شعر می گفتم ...خیلی شعرهای خوبی می گفتم و اینا .... اون زمان یه روز داشتم روزنامه می خونم دیدم یه شعر آشنا به نظر می رسه دیدم آره شعر خودمه ولی زدن به اسم سهراب سپهری ... رفتم گشتم دیدم آره سهراب چطوری شده شعر منو دزدیده و گذاشته تو کتابش و اینا ... بعد بحث رو به این سمت برد که مثلا شعر زیاد گفته ولی دزدی ادبی زیاد میشه و اینا و کلا ایشون خیلی ادبیا حالیشونه و اینا ...

آقا منو میگی یعنی اونجایی که گفت شعرشو سهراب دزدیده می خواستم بزنم زیر خنده ! ولی خوب شد که نخندیدم! آقا رسیدیم دم دانشگاه  دست کردم تو جیبم می گم چقدر تقدیم کنم ؟ ( تو ببین آب زیر کاهی منو! ) خب معلوم بود با این جمله من دیگه روش نمیشه پول بگیره الان یه ساعته داره اینهمه خالی می بنده و خودش رو در حد  سهراب سپهری برده بالا حالا بیاد بگه میشه فلان قد!

هیچی دیگه ! برگشت گفت که نه آقا این چه حرفی من مسافرکشی نمی کنم ..همینطوری سوارتون کردم ... منم گفتم موفق باشید و با یک لبخند موذیانه ماشین رو ترک کردم!

بطور کلی این مسیر سواری مجانیش بد نبوده ! یعنی گه گاه از این تیپ آدما به پستم می خوره که جدا همینجوری منو سوار کردن ..نمیدونم مگه من  کنار خیابون چه جوری وایمیستم که اینا میان سوار می کنن!

تاکسیای مسیر ونک فردیسو نگو ...یعنی یک بخش مشقت بار زندگی من تو این تاکسیا می گذره ... بدترین حالتشم که مشخص چیه ! من وسط دوتا خرس گنده کنار دست من!

یعنی فک کن من به این لاغری خودمو جمع می کنم اون وسط و زانوهامو می چسبونم به هم که به ملت کناریم نخورم اونوقت یارو همینجوری لنگو باز می کنه و فشار میاره!  خلاصه که مترو سوارا ناراحت نباشن فشار تاکسیم کم از مترو نیست!

یه ماجرای خنده دار که شبا برگشتنی پیش میاد اون وقتایی که من وسط می شینم و کناریا می گیرن می خوابن ! آقا اینا کم فشار می یارن به آدم، سرشونم می زارن رو شونه آدم!

منم که در این زمینه ها بچه پر رو همینکه یکی سرشو مثلا در حالت خواب میزاره رو شونم سریع یه تکون اساسی به خودمو طرف می دم تا خودشو جمع کنه ... خدا ازم بگزره یه بار که یارو خیلی دیگه خواب بود هی می افتاد رو من دیگه رسما قاطی کردم با شونم کوبیدم تو چونش ... ولی بچه پررو از رو نمی رفت هی دوباره می گرفت می خوابید ...

فقط یه باریادمه که بصورت کلامی مشکل رو حل کردم ..من اون وسط خودمو جمع کرده بودم ولی کناریم پاهاشو بصورت غیر قابل باوری باز کرده بود ( یعنی زاویه بین دو تا پاش خیلی غیر طبیعی و زیاد بود بالاخره هرچی نباشه ما مذکریم یه چیزای وجود داره که نمیزاره اینقدر راحت لنگمون رو باز کنیم ! خیلی غیر طبیعی بود ! کی می دونه شاید دوجنسه بوده! اصلا به شما چه؟ چرا گناه مردمو می شورید ؟ نگاه کن نشستن راجع به پسر مردم چیا میگن ..یکم شرم کنید ! )  خلاصه که برگشتم بهش گفتم جناب خیلی داره به من فشار میاد میشه یکم جمع تر بشینید! و اونم خودشو جمع کرد و مشکل حل شد ! و من تازه فهمیدم که چه خوبه من تو این موارد هم رک برخورد کنم!

خلاصه که تاکسی هم یکی از اماکن متبرکه ایه که زندگی من توش جریان پیدا می کنه ... همون زندگی یکنواخت ...

 

:: رک بودن بعضی وقتا می تونه کار دست آدم بده ها!!! هفته پیش سر آخرین جلسه شیوه ارائه مطالب اخرین نفر می خواست ارائه بده .. این بنده خدا شروع کرد به صحبت که بله موضوع من داده کاویه و اینا ... هنوز دو کلمه نگفته بود که استاد پرید وسط حرفش که آره داده کاوی اینو و اون !آقایی که شما باشید منم نه گذاشتم نه برداشتم پریدم وسط حرف استاد گفتم : استاد اگه بزارید خودش داشت توضیح می داد!!!!

استاد برگشت گفت که نه من فقط خواستم یکم به بچه ها اطلاعات بدم و بعد ساکت شد!!!

خیلی بد شد ولی  خب چی کار کنم راست گفتم دیگه اون بنده خدا می خواست حرف بزنه استاد پرید وسط حرفش!!!

امروز با همون استاد پایگاه داشتم ..جلسه آخرش بود ..آخر جلسه رفتم ازش یه سوال پرسیدم بعد می گم استاد خسته نباشید! سال خوبی داشته باشید!!!  رفیقم برگشته می گه اینکه گفتی یعنی چی ؟ مگه عیده؟؟؟

نمیدونم چه اصراری دارم جمله موفق باشیدمو عوض کنم ؟؟؟

پی نوشت : بازم امتحانا دارن شروع می شن ..این ترم دیگه فک کنم بالاخره خراب کنم! تقریبا همه درسا رو از اول ترم نگاه نکردم ! نمیدونم ! اگه توی این فرجه برسم بخونم شاید فرجی بشه والا این ترم دیگه خراب میشه ... کی میدونه شایدم مشروط شدیم حداقل زندگیمون از یکنواختی درمیاد! همیشه شعبون یدفعه هم رمضون!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 19:4  توسط MRG  | 

زندگی خیلی یکنواخته ...خیلی  ..همون اتفاقایی که سالهای پیش می افتاد بازم داره میوفته ...

الان من دو روزه که بازم سرماخوردم ... خب چی از این تکراری تر؟ سرماخوردگی داره کم کم جزئی از زندگی مسخره من میشه ...موندم چی کار کنم ...

سه شنبه ای همکارم سر کار اول صبح برگشته می گه من مریضم بپا نگیری ازم ... می گم خب یه ماسکی چیزی بزن تانگیرم! ولی خودم می دونستم که نمیشه سر کار ماسک زد .... هیچی دیگه عصر نشده منم گلوم درد گرفته اونم بصورت اسفناک!

چهارشنبه ای که به خاطر کلاس فوق العاده سیستم عامل سر کارو پیچونده بودم ..اینقد حالم بد بود که می خواستم کلاس حل تمرین رو بپیچونم ...ولی بازم بلند شدم رفتم  ... بازم حالم بدتر شد . 

مثل همیشه اول به خود درمانی رو آوردم ..انواع نوشیدنی ها و قرص ها رو خودم تست می کردم ... تا دیشب تقریبا داشتم خوب می شدم ..شب گرفتم خوابیدم تا صبح گلوم به دردی دچار شده بود که تا حالا تو عمر پربرکتم ندیده بودم !

پا شدم رفتم دکتر  ..من که گلوم درد می کرد نمی تونستم حرف بزنم ..یه نگاه به گلوم انداخت بعد دارو واسم نوشت ... ۴ تا آمپول یه دونه قرص یه دونه شربت ... رفتم گرفتم اومدم میگه این دوتا رو عضلانی می زنی ( یعنی به ... مبارک ) این یکیم می زنی تو رگ!

این تو رگ زدنو دیگه تا حالا ندیده بودم!  رفتم پیش خانومه و بهش نشون می دم بعد می گم برم اتاق تزریق آقایان ؟ میگه نه برو رو همین تخت بغل بخواب ! رفتم خوابیدم و شلوارمو کشیدم پایین ...همینکه کشیدم پایین پاشد درو بست اومد بالاسرم و دو تا آمپولو پشت سرهم فرو کرد ( چیه انتظار داشتی جای آمپول زدن کار دیگه بکنه؟ )

بعد می گه حالا بلند شو و اونوری بخواب رو تخت ! جانم؟ باید تو رگت بزنم! آهان آستینا رو باید بدم بالا ..

این یکیم زد ..البته بصورت اسلو موشن چون یه ۲-۳ دقیقه ای طول داد تا کلشو تزریق کنه ...نمیدونم چرا؟

رفتم یه عالمه واسه خودم انواع آب میوه و نوشیدنی خریدم که یکم تقویت بشم ... الان دو روزه فقط نوشیدنی می خورم ..غذا نخوردم ... دلم از این می سوزه که وقتی حالم خوبه اونقدر خرج نوشیدنی نمی کنم که خرجم زیاد نشه اونوقت وقتی مریض می شم باید اینهمه خرج کنم آخرشم نفهمم مزه نوشیدنیا چه جوری بوده!

ظهر پاشدم رفتم دانشگاه ..گلوم همچنان درد میکرد ... رسیدم یونی می بینم بچه ها می گن کلاس شبکه تشکیل نمی شه ! جانم؟ امروز آخرین پنجشنبه بود و در واقع آخرین کلاس این درس!

فکر می کنید حضرت استاد چندبار سر کلاس ما حاضر شدن ؟ جانم ؟ ۱۰ ؟ نه آقا خیلی کمتره یه چیزی در حد ۵ جلسه ... هفته پیشم نیومده بود هفته اول بعد عیدم نیومده بود ..قبل عیدم فقط یه بار اومده بود !

خلاصه بصورت جامع و کامل ما رو پیچوند این استاد ... حالا فکر می کنید تو این ۵ جلسه چقدر درس داده ؟ ۳۵۰ صفحه! ..فکر کن میومد سر کلاس با پروجکشن یه پاور پوینت مینداخت و شروع می کرد تند تند به صحبت کردن .... همینطور یه ریز می گفت ..بعد از ۲ ساعت می گفت خب الان من ۱۰۰ صفحه از کتاب رو درس دادم!

خلاصه که معلوم نیست چه بلایی سرمون قراره بیاره! استاد گرافیک هم نیومده بود ..البته ایشون نیومدنشون رو روی برد اعلام کرده بودن! ایشون هم یه مشکل بزرگ که داشتن این بود که اصلا نمونه سوال یا تمرینی حل نکردن واسمون! معلوم نیست چه شکلی امتحان بگیرن! اصولا استادا و درسای پنجشنبه های این ترمم خیلی تخیلی بودن!

حالا برگشتم خونه ...یکم تو نت گشتم بعد گرفتم خوابیدم ..الان بیدار شدم می بینم گلوم همچنان درد می کنه! ای تو روحت دکتر جان! صبح بهم گفت تا عصر دیگه خوب می شی! به همین بهونه ۳ تا آمپول بهم فرو کردن اونوقت بازم دارم درد می کشم !

خلاصه که زندگی همون گندیه که بود ....

توی این یکماهیم که چیزی ننوشتم یه مشت اتفاقات تکراری افتاد مثل :

:: سر آزمایشگاه معماری کامپوتر فلشمو زدم جلوی کیس و سوزوندم ... جاش رفتم یه ۸ گیگشو خریدم

:: بالاخره دو هفته پیش طراحی Cpu رو کامل کردم و نمره کامل یعنی 20 رو گرفتم .

:: هرچی خواستم کلاس حل تمرین معماری ،که قرار بود واسه شاگردای استادم بزارم  ، رو بپیچونم  نشد که نشد .. روز آخر برگشتم به استاد گفتم که اصلا من نمونه سوال امتحانی حل می کنم می دم بهتون ..اولش استاده گفت نه ..ولی عصر که باهاش کلاس داشتم برگشته می گه آره برو سوالای ۴ تا امتحان آخری که گرفتم رو حل کن بیار! بعد میگه خطت خوبه ؟ می گم خودم نمی تونم بخونمش! میگه خب پس جوابا رو تایپ کن ! جانم!!!!

خلاصه که الکی کار دادم دستم خودم ..هنوز یه کلمه از درسای خودمو نخوندم اونوقت باید بشینم چی کار بکنم! لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود .. یکی نیست بگه نونت نبود آبت نبود آخه این چی بود که گفتی ..می رفتی کلاس حل تمرین می زاشتی مگه چی میشد تازه شاید شانست می زد یه زیبا رو هم توی شاگرداش در میومد و شما هم به یه نون و نوایی می رسیدی ...

:: دقیقا دو هفته پیش ارائه داشتم ...درس شیوه ارائه مطالبو می گم ... آقایی که شما باشید من یکشنبه باید ارائه می دادم جمعه نشستم مطلبو درست کردم ..شنبه هم نرفتم سر کار نشستم پاورپوینتشو درست کردم و شروع کردم به خوندن و خود یکشنبه هم تازه فهمیدم این چیزی که می خوام راجع بهش حرف بزنم چیه و به چه دردی می خوره !

حالا وقت ارائه شده اول یه ساعت بازی درآورده تا لپ تاپ و پروجکشن با هم هماهنگ بشن ... بعد حالا وایسا تا استاد بیاد مگه میاد ... این وسط این مهدیم هی میومد می زد یه چیزیو خراب می کرد اصلا انگار یه چیزی تو وچود این بچه رفته بود که نمی تونست کرم نریزه و خراب کاری نکنه ... همینجوری وایستاده بودم تا استاد اومدن بالاخره ...

آقا استاد اومد ..منم ارائه ام رو شروع کردم !  دیدم استرس ما را فرا گرفت ...در ادامه دیدم حرارت بدنم همینجوری داره میره بالا یعنی احتمالا قرمز کردم! ولی موضوع رو گم نکردم و از حفظ دارم حرف می زنم!  به اواسط کار که رسیدیم دیگه آروم بودم ...به آخرای کار که رسیدیم که دیگه بازی دست من بود و اونچیزی که دلم می خواست رو راحت انجام می دادم !

اصولا من همیشه وقتی می خواستم تو جمع صحبت کنم استرس داشتم! نمیدونم شاید این مورد تو وجودم نهادینه شده ! اینو واسه این می گم که تا حالا زیاد ارائه داشتم یا زیاد تو جمع حرف زدم ولی هر دفعه همینجوری استرس داشتم! پس اینم یکی دیگه از موارد تکراریه زندگی منه!

 

:: می خواستم کلا درمورده یه موضوع دیگه بنویسم ..درمود اهمیت نداشتن نقشمون تو زندگی ..اینکه بود یا نبودمون چقدر تو اطرافیانمون تاثیر داره ؟ اصلا داره؟ از روابط دوستانه که بگذریم تو حیطه کاری که دیگه وجود یا عدم وجود اصلا تاثیر نداره ...فرقی نداره کی با چه مشخصاتی داره اون کارو انجام میده مهم اون کاره که چه تو باشی یا نباشی به یه نحوی انجام میشه ...  

تو مسائل کاری این یه چیز روشن و بدیهیه اما تو روابط دوستانه واقعا موندم من ... فکر کن اونی که باهاش اینهمه می گفتی و می خندیدی وقتی نیستی اصلا سراغت رو نمی گیره ! انگار اصلا وجود یا عدم وجودت تاثیری نزاشته ... فکر کن اونی که اینهمه راجع به ایدئولوژی های زندگی باهم بحث کردید اونهمه با هم همفکری کردید وقتی یه مدت از هم دور می شید اصلا یه اس ام اسم نمیزنه بگه فلانی زنده ای یا مرده؟ 

کسایی که تو دانشگاه باهاشون می گیو می خندی وقتی نباشی انگار نه انگار که یکی بینشون نیست ... اصلا عدم حضورت حس نمیشه ...

یه علتش شاید شخصیت مزخرف خودم باشه! چون همیشه سعی می کنم در عین حال که صمیمی برخورد می کنم با اطرافیانم ، بهشون نزدیک نشم ...بطور کلی شاید هیچ وقت نخواستم دوست صمیمی جدید پیدا کنم ... من کلا دو تا دوست صمیمی یا به عبارت بهتر رفیق ۶ ، دارم !  با یکیشون که اونقدر جورم که حتی در آینده حاضرم باهاش همخونه بشم و با هم زندگی کنیم!  ولی نمیدونم چرا اصلا نمیتونم یا بهتر بگم دلم نمی خواد با کس دیگه ای دوست صمیمی بشم! پس حتما یه علتش می تونه همین باشه ...

یه علتش به قول بهاره ، تنها دوست اینترنتی من ، می تونه مشغله افراد باشه ... اینکه دوستان یا اطرافیان قدیمیم دیگه سراغی ازم نمی گیرن علتش می تونه مشغله فکری و کاری زیادشون باشه ..همونطور که من به علت مشغله هایی که داشتم نتونستم سراغشون رو بگیرم ...

اما به نظرم علت مهمترش شخصیت خودمه ..حتما من شخصیتی که از خودم بروز دادم شخصیت بزرگ و دلخواهی نبوده والا معنی نمیده که بود یا نبودم واسه اطرافیان اینقدر بی تفاوت باشه ... آدمای بزرگ نبودشون خیلی حس میشه ! پس من آدم بزرگی نیستم !

نمیدونم ! جدیدا حس می کنم خیلی زود فراموش می شم و اصلا شخصیت جذابی ندارم ! منظورم از نظر تیپ و قیافه نیست ( که تو اون مورد هم جذابیت خاصی ندارم ) منظورم تو برخورد و طرز رفتارمه ... چون واقعا خیلی زود فراموش می شم ...

شاید تنها کسی که می دونم بود و نبودم واسش مهمه ( به جز خانوادم البته ) همون  رفیق ۶ ام باشه  ! بازم جای شکرش باقیه! مگه نه؟ یه نفر هست که بود و نبودم واسش فرق می کنه!

:: بگذریم بازم سرما خوردم و افتادم به همینجوری الکی نوشتن ... هنوزم گلوم درد می کنه ... فردا بازم باید آمپول بزنم ...برام دعا کنید !

پ.ن: خیلی بده که هم زندگیت یکنواخت باشه ... هم بدونی که بود و نبودت تو این زندگی یکنواخت بی اهمیته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:34  توسط MRG  | 

خب من چرا این همه وقته اینجا چیزی ننوشتم ؟ خب می تونه چندین دلیل داشته باشه مثلا اینکه اصلا حس نوشتن نداشتم و تا میومدم تو بلاگفا که بنویسم یه حسی بهم می گفت ولش کن بابا جای اینکارا برو بشین خبرای سیاسی- ورزشی بخون؟ ...

یه دلیل دیگش میتونه این باشه که اتفاق هیجان انگیزی که قابل نوشتن در اینجا باشه واسم نیفتاده ؟ ...

یه دلیل دیگش می تونه رسیدن به روزمرگی باشه ... بله درست خوندی روزمرگی ..یعنی کم کم حس کنی همه چیز عادیه و هیچ هیجانی نداره و زندگی داره همینجوری یکنواخت میره جلو ...و به نظرت وبلاگ نویسی هم جزئی از همین روزمرگیت بیاد ...

کی می دونه؟خلاصه خواستم بگم دلایل زیادی دست در دست هم دادن تا منو از وظیفه خطیر ( همون نوشتن وبلاگمو می گم ) دور کنن ...

:: پنجشنبه پیش به سلامتی کلاسامم تموم شد و رفت تا بعد تعطیلات ... کلا ترم معمولی ای باید داشته باشم احتمالا ... بعضی از استادا کلا بپیچون به نظر می رسن و بعضیاشونم که مبهم یعنی نه خودش می فهمه قصدش از درس دادن چیه نه ما .... همکلاسیامونم که همون همیشگیان ..یعنی به طور کلی هیچ چیزی عوض نشده ..پس بهم حق بدید که پیش بینی کنم ترم کاملا معمولی ای خواهم داشت !غیر از اینه؟ دانشگاهمم افتاده توی یه حلقه و همش داره تکرار می شه ...

:: دو هفته پیش بالاخره رفتم سر آزمایشگاه معماری ...از استاد خواستم تا دوباره بگه چی به چیه و نرم افزار شبیه سازو توضیح بده ...اونم توضیح داد و گفت که تحویل ALU تا هفته دیگس و  البته اینم گفت که هرکی بتونه CPU رو زودتر طراحی کنه نمرشو گرفته و دیگه نیازی به حضور در کلاس نداره ...منم که علاقه شدیدی به حضور در صحنه داشتم تا می شد از استاد درمورد قسمتای مختلف سوال پرسیدم تا بلکه بتونم سریع طراحیش کنم و از شر این کلاس خلاص شم ...

حالا من اول کلاس اومدم برنامه رو بردارم ، فلشمو کردم پشت کیس یکی از بچه ها یهو فلشم از وسط به دو نیم تقسیم شد و فقط خود مدار وسطی موند  به ضرب و زور دوباره با دست چسبوندمشون و سفتش کردم تا فعلا فایلا رو کپی کنه ...

خلاصهههههههه به هر طریق ممکنه برنامه رو برداشتیم البته نسخه اینستالی نبودا نسخه نصب شده رو با همه فایلاش کپی کردیم !!!

فرداش که سر کار بودم ..شبش اومدم نشستم رو برنامه و یه ذره کار کردم به نظر می شد سریع ALU رو طراحی کرد جمع کننده و مالتیپلکسر و طراحی کردم و یه Alu 1 بیتی طراحی کردم و دیگه ولش کردم چون ساعت یک و نیم شب بود من فردا صبحم باید می رفتم سر کار ...

بعد از ظهر سر کار بودم داداشم زنگ زد که سیستم ویروس داشت و منم حواسم نبود گزاشتم کاسپر همه رو دیلیت کنه و اونم فایلای سیستمی رو دیلیت کرده ..اوکی می زاریمش ریپیر بشه ...

شب برگشتم خونه می بینم نشسته داره فیلم نگاه می کنه ..می گم چی شد می گه با ریپیر حل نشد اگه فایل خاصی تو سی داری با Virtual بردارش و دوباره یه سیستم عامل نصب کن ...هیچی دیگه گذاشتم نصب بشه ... نصب شدو بعد یه رب با یه ری استارت دوباره ویروس اومد بالا و نمی ذاشت هیچی کار کنه حتی تو Safe mode! ای خدا این چه جوری دوباره پیداش شد ؟؟؟ دوباره یه ورژن دیگه از ویندوزو نصب کردم ...

ایندفه دیگه خبری ازش نبود و منم نشستم ادامه طراحی و ALU رو طراحی کردم و بعد گرفتم خوابیدم ... صبح بلند شدم دیدم بازم ویروسه اومده و سیستم بالا نمیاد ..یعنی اعصابم خورد شده بودا ..نکته اینجا بود که این ویروس می چسبید به فایلای سیستمی اصلی و  نمیزاشت کار کنن و وقتی شما سیستم عامل رو عوض می کنی دیگه اصولا اون فایلای قبلی نابود شدن و یه فایل جدید جایگزین می شه ..یعنی ویروس همینجوری نمی تونه دوباره بیاد خودشو بچسبونه باید یه جوری خودشو فعال کنه از اول که تو استارت آپ سیستم نیست که ..خلاصه که خیلی غیر منطقی بود ...

دوباره گذاشتم یه ورژن دیگه از ویندوز نصب بشه ..ظهرشم باید می رفتم یونی ... این دفه دیگه ریسک نکردم همون اول یه آنتی ویروسم نصب کردم ..اول گذاشتم فول اسکن ..بعد گفتم بزار فایلایی که از یونی آوردمو چک کنم ببینم ..گذاشتم ...

آقا چشمتون روز بد نبینه دیدم بله کار خودشونه ..ویروسه چیسبیده به این برنامه که برداشتم آوردم و دلیل اینکه هر ویدوزی نصب می کردم بازم بعد یه رب سیستمم نابود می شد این بود که منم همون اول بعد نصب می رفتم این نرم افزارو باز می کردم تا چکش کنم سالمه یا نه ...

یعنی رسما با دست خودم هی ویروسو فراخوانی می کردم و دوباره از نو سیستم عامل نصب می کردم و دوباره ویروسو اجرا می کردم ....

اینبار اینا رو دیلیت کردم ...چه خوب از شرشون خلاص شدم ..چه خوب؟؟؟ اوه مای گاد ...من باید تا چند روز دیگه ALU رو کامل تحویل بدم ..من هنوز تست نکردم ALU مو !!! حالا چی کار کنم ؟ آهان از اینترنت دانلودش می کنم ...

رفتم سایتی که MAX pluss II رو داشت و آخرین ورژنو دانلود کردم ولی لیسانسشو میفروخت !!! باشه منم که حتما می خرم !!! رفتم دنبال کرک ... ایرانی جماعت مگه پول می ده؟؟؟ ..بله بالاخره پیدا کردم این از کرک مکس پلاس ...ولی یه مشکلی این سایت دزد هم کرک رو 50 دلار می فروشه!!!!!!!!!! فکر کن  یارو یه لیسانس دزدیده اونوقت 50 دلار هم می فروشه !!! 

خلاصه بعد یونی هرچی گشتم پیدا نکردم کلا نا امید شده بودم ..تا اینکه زدو داداشم یه لیسانس پیدا کرد !

هیچی دیگه منم جمعه نشستم هم ALU رو کامل کردم و هم یه ماکس بزرگ 32 بیتی واسه فایل رجیسترم ساختم ...

یکشنبه ای خانم کربلایی ( کارشناس گروهمون ) خواسته بود که فردا صبح بریم کمکش منم که بچه بامرامیم با اینکه خسته بودم ولی صبح پاشدم رفتم ...رسیدم جلو گروه درش بسته بود علیرضا رو گرفتم ببینم کجاست آخه قرار بود با هم بیایم کمک ..گوشیو برداشته می گه من خونم ..نیومدم!!! اوکی ... رفتم ساختمون فنی کارشناس گروه ناپیوسته ها رو دیدم بهش کمک کردم یه سری پرونده بیاره اینور ..زنگ زده به کربلایی و بعد گوشیو داده به من ..برگشته می گه چیزه اون کاری که می خواستیم بکنیم کنسل شد می گم خب پس دیگه نیازی به من نیست دیگه می گه نه بمون یکم تو مهر کردنا کمک کن ... گفتم باشه .بالاخره هرچی باشه من که از خوابم زده بودم بزار حداقل یه کار مفیدم کرده باشم ...

خلاصه شروع کردم ثبت ناما و کارنامه ها رو مهر کردن البته به صورت برعکس  ..یکم خراب کاری کردم و گند زدم به پرونده هاشون دیدم دیگه خسته شدم خداحافظی کردمو اومدم بیرون !!!

رفتم کلاس قبلی آز معماری و نشستم پای یه سیستم که یه بار دیگه ALU رو تست کنم ..وا این چرا اینجوری می کنه؟؟؟ چرا نمی تونه درست باز کنه؟؟؟ آهان من تو ورژن 10 نوشتم ولی نرم افزار دانشگاه ورژن 9 هستش ..امروزم که روزه تحویله ..

هیچی دیگه جنگی پریدم بیرون و سریع خودمو رسوندم خونه و فایلی که دانلود کرده بودمو کپی کردم و برگشتم یونی ... این مسیری که ازش می رم و میام درسته مسیر بدیه ولی سریعه یعنی بعضی وقتا زیر بیست دقیقه هم میشه رسید خونه درحالی که اگه بخوام با مترو  و یا با اتوبوس برگردم زیر 1 ساعت نمی شه ... پول تاکسیش زیاد میشه ولی به سرعتش می ارزه ...

چند دقیقه بود که کلاس شروع شده بود ...ALU رو تحویل استاد دادمو و نمرشو گرفتم ! نکته جالب توجه این بود که وقتی به استاد گفتم ماکس ۳۲ بیتی رجیستر فایلم طراحی کردم یه نگاه بهم کرد گفت یعنی یه ساعت نشستی اونهمه مدارو طراحی کردی؟ با افتخار گفتم آره!!! گفت خب این بصورت اماده تو این نرم افزار وجود داشت نیازی نبود بشینی وقت بزاری حالا اشکال نداره .... یعنی سوختمااااااااااااااااااا

ولی مهم این بود که من نمره ALU رو گرفته بودم ... بقیه روزو به الافی و آهنگ گوش کردن گذروندم ...

پنجشنبه هم که رفتم کتاب خریدم و بیست هزارتومنی پیاده شدم ...ولی استاد شبکه که 11 هزار تومن پول کتابشو داده بودم نیمود و مارو پیچوند ...کلاس گرافیکم که فعلا بچه بازیه ...

خلاصه کلوم اینکه کلاسام بدون هیچ حادثه جالب توجهی تموم شد و این هفته هم دو روز دیگه باید برم سر کار بعدش دیگه تعطیلم تا 15 ...

زندگی همینه تکرار و تکرار وتکرار و .... به این می گن روزمرگی !!!

 

:: یه مدته به جای هات داگ ویژه گیر دادم به پیتزا مخصوص ..اصولا خشمزست ولی به پولش نمی ارزه ..لطفا یکی بیاد منو تادیب کنه ..هی الکی دارم پول خرج می کنم ...

راستی به نظر شما از این کیو تی شرتا بخرم؟ این طرحهای فارسی  رو می گم که با نستعلیق رو پیرن نوشته ..به نظر جالب میان ...بیرون که ندیدم ( حالا یکی نیست بگه تو اصلا مگه رفتی بیرون بگردی ) ولی تو اینترنت 19 هزار تومن می فروشن ... نمیدونم بگیرم یا نه مامانم که می گه احتمالا کیفیت نداره!!!؟؟ شما می گید بخرم؟ اصولا حال خرید هم ندارم ...

:: چهارشنبه سوری سر کارم و شب باید برگردم ..برام آرزوی سلامتی بکنید ..اگه زنده برگشتم خونه شاید یه پست نوشتم!!!

پ.ن: یه دلیل دیگه که ننوشتم شاید این بوده که می خواستم پست قبلیم بیشتر دیده بشه ..چون بعضیا اومدن گیر دادن به این کلمه زیبارو ...مگه چیه؟؟؟ دلم می خواد خاطراتمو اینجوری بیان کنم ...در ضمن اگه درست می خوندید می فهمیدین که بیشتر جنبه شوخیای بین بچه هاس که یکم بخندن ... پس من هرجور دلم بخواد می نویسم لطفا انتقاد کنید نه اینکه گیر بدید !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 14:3  توسط MRG  | 

:: ترم جدیدم شروع شده ..خب مطابق معمول آزمایشگاه یه هفته دیرتر شروع می شد یعنی از اول این هفته ...

یکشنبه صبح آزمایشگاه مدار الکترونیکی داشتم ساعت ۸ .... خب طبق معمول از ساعت ۶:۴۰گوشیم شروع به زنگ زدن کرد ولی من از اونجایی که می خواستم جانب احتیاط رو داشته باشم تصمیم گرفتم یه نیم ساعتی دیر برم تا اگه استاده نیومد زیاد ضایع نشم ...

هیچی دیگه رفتم یونی دیدم بله درست حدس زده بودم استاد معظم تشریف نیاوردن ..ما هم اویزون تو دانشگاه چرخیدیم تا کلاس بعدی ...

فرداش که امروز می شد تصمیم گرفتم آزمایشگاه معماریو نرم و کلاسای بعدیو برم ...

ظهر رفتم یونی سیستم عامل داشتم ...سجادو دیدم میگه آزمعماری تشکیل شد تازه کامل هم درس داد ..یه نرم افزار شبیه سازم داد و گفت فلان چیزو تا دو هفته دیگه طراحی کنیدو تحویل بدید!!!

بیا!!! اونی رو که می ری استادش نمیاد اونی که نمی ری استاده میاد هیچ نرم افزار شبیه سازم میده و دو هفته هم وقت تحویل میده!!! 

هیچی دیگه تو همین حال و هوای ضدحال با بچه ها می گفتیم و می خندیدیم یهو استادشو دیدم ..استاد معماری ترم پیشم بود ( همونی که جلسه سوم از کلاسش اخراجم کرد ولی در آخر بالاترین نمره کلاسشو به من داد ) داشت با یکی حرف می زد ..رفتم کنارشون و سلام کردم تا حرفشون تموم بشه ...

گفتم استاد آزمایشگاه تشکیل شده؟؟؟؟ گفت آره ..گفتم استاد من نتونستم بیام حالا درس دادید و اینا ..گفت آره و اینا ...خلاصه دیدم که آره قضیه راسته و درس داده ..در آخر گفتم استاد بابت نمره ای که دادی هم ممنونم و مراتب قدردانی رو بجا آوردم ...استاد برگشت گفت کارت دارم باهام بیا ...

منم دنبالش راه افتادم ..تو راه همچنان در حال تقدیر و تشکر از استاد بودم که برگشت گفت می خوام واسه بچه های معماریم کلاس حل تمرین بزاری ...و حل تمرین با تو باشه ...

منم سریع شروع به پیچوندن موضوع کردم که خب باید ببینم و هفته دیگه بهتون می گم که میتونم یا نه ..استاد گفتش که نه باید کلاسو برگزار کنی یه روز مشخص کن یه کلاس واسه پیوسته ها یکیم واسه ناپیوسته ها ...گفتم استاد باید ببینم گرافیک و سیستم عامل پروژه میدن یا نه اگه وقت خالی داشته باشم مشکلی ندارم ...هفته دیگه جوابشو می گم ..گفت که نه باید کلاسو حل تمرینو برگزار کنی ...تو همین حین یهو یادم افتاد من با این استاد دوتا درس دارم ...آزمعماری و ریزپردازنده ...اگه پیشنهادشو قبول نکنم به بخت خودم لگد زدم ..گفتم باشه استاد قبوله فقط من این ترم باهاتون دوتا کلاس دارم ...من مشکلی ندارم فقط تو اون کلاسا جبران کنید دیگه

تو همین گیروداد یکی از بچه ها اومده می گه چی؟حل تمرین؟؟منم هستم ...MRG هروقت رفتی منم میاما ....اول متوجه موضوع نشدم بعد یهو عین کسی که تازه از خواب زمستانی بیدار شده باشه  متوجه علاقه رفیقم شدم ...

خب حق داشت ..حل تمرین با بچه های ترم پایین یا به زبان عامیانه با دختران ترم پایینی ...خب استادم که مثل دکتر محرمه ....کور از خدا چی می خواد؟؟؟    


برگشتم گفتم باشه من به دخترا درس میدم و پسرا رو هم میسپارم به تو ....گفت نه من اونیکیا رو می خوام ..گفتم باشه اصلا تقسیم می کنیم پیوسته ها مال تو و ناپیوسته ماله من ...

خلاصه یکم مسخره بازی درآوردیم و رفتیم نشستیم سر کلاس سیستم عامل ..کلاس که تموم شد اومدیم پشت در کلاس همون استاده تا یکی از بچه ها بیاد ..کلاس تموم شد و جمعیت از کلاس خارج شد ..آقا یعنی قیافه من و این دوستم دیدنی بود ...هردومون سریعا نسبت به کلاس حل تمرین اعلام برائت کردیم و پشیمانی مون رو از این موضوع اعلام کردیم و به این نتیجه رسیدیم که این ترم ما سرمون زیاد شلوغه و نمی رسیم به کسی کمک کنیم ....یعنی اینقدر خوشتیپ بودنااااااااااااااااااا

دپرس شدیم!!! ملت شانس دارن منم ... حالا باز به خودمون امید میدم که نه ایشالله ناپیوسته ها خوبن  .....

خلاصه که من با کمک تو درس به دیگران مشکلی ندارم ولی نمیدونم چرا شانس نداریم که در این بین با یک زیبارو هم آشنا بشیم ..ملت بدون اینکارا و فقط با انتخاب واحد به این مهم دست پیدا می کنن ..اونوقت ما همکلاسی خوشتیپم نداریم 

:: این آهنگ رو دانلود کنید ...آهنگسازش سیروان خسرویه ...آهنگ فوق العاده ای داره ...خوانندش هم زانیار خسرویه ...شعرشم بد نیست کلا آهنگ جالبیه دانلود کنید ...دو روزه فقط همین اهنگو گوش میدم

پ.ن: حالا سریع نیاید بگید خجالت بکش و درون مهمه نه برون آدمی و از این حرفا....فقط خواستم بگم که من شانس ندارم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:4  توسط MRG  | 

می خواستم درمورد تقلب یه خاطره بنویسم یکم بخندید ولی اونقدر این امتحان اخلاق عصبیم کرده که فعلا حس نوشتن خاطره خنده دار ندارم ...

نمیدونم چرا امتحان آخر من باید اینطوری بشه؟؟ نمیدونم استادی که اونقدر آدم منطقی و خوبی به نظر می رسید چرا یهو اینطوری رنگ عوض کرد؟؟؟

حتما فکر می کنید چون امتحانش سخت بوده من شاکیم؟؟ نه اشتباه می کنید من تو کار استاد دخالت نمی کنم استاد حق داره از مطالبی که یاد داده امتحان بگیره هرجوری که دلش می خواد ...پس مشکل کجاست؟؟

دقت نکردی چی گفتم دیگه ..گفتم چیزی که درس داده و چیزی که گفته می خواد ازش امتحان بگیره ...

بله درست فهمیدی ..فکر کن این استاد خان  به ما گفت که 15 نمره تشریحیه و 5 نمره تستی و اون 15 نمره از سوالای آخرای فصل تو کتابه یعنی فقط اونا رو واسه تشریحی بخونیم ولی واسه تستی مطالب کتاب رو بخونیم دیگه ...البته 60 صفحه اول یعنی مقدمه و فصل اول رو هم حذف کرد ...

خب من بدبختم گول ظاهر ملکوتی این استاد رو  خوردم و واسه تشریحی فقط پرسشهای کتاب، که انصافا کم هم نبود و پیدا کردن جواب و خلاصه اونها خودش چندین صفحه A3 میشد ، رو خوندم و بلد شدم ...

اونوقت رفتم سر امتحان میبینم علاوه بر تستهای تخیلی دو تا سوال تشریحی به اندازه 5 نمره خارج از مباحث گفته شده داده!!! یعنی چی؟؟؟ اول  مثل همیشه خندم گرفته و همینطوری الکی نگاه می کردم به برگه ...دیدم نه نمیشه ...اصلا این مباحث رو گفته بود نخونیم اونوقت سوال داده ؟یعنی چی مگه استاد شاگردشو فریب می ده؟؟ مگه دروغ می گه به دانشجو؟؟؟ مگه ما دشمنشیم؟؟؟

سوالای تستیشم داغون بود یه مواردی بود که اشتباه بزنی ... بدتر از همه اینکه سوال اشتباه هم داده بود ..

یعنی این یکی رسما فاجعه بود فکر کنید یه قسمت از حدیث راجع به کار رو داده بود و ادامش رو خواسته بود و گفته بود این از کیه ...خب اون حدیث مسلما طبق نوشته کتاب برای پیامبر بود ...اونوقت گزینه های تست یکیش امام صادق بود یکیش امام باقر!!!! یعنی رسما سوالو اشتباه طرح کرده بود و اشتباهی اسم گوینده حدیث بعدی در کتاب یعنی امام باقرو اورده بود !!!من که مونده بودم الکی یکیشو زدم و جلو سواله نوشتم مگه از پیامبر نبود!؟؟

هیچی به همین منوال یکم سر کردیم ..میشد یه سری شعر و ور همینطوری راجع به اون 2 سوال نوشت ولی دیدم این نامردیه ..اصلا اینا جزو مباحث درس نبودن ..واسه همین شروع کردم به نامه نگاری واسه استاد ...( این اولین باری بود که برای استاد نامه می نوشتم )

نوشتم : استاد این دو تا سوال مشکل داشتن شما خودتون گفتید از این مباحث نمیاد و نخونیم ..خب شما که می خواستید از کل کتاب امتحان بگیرید بهمون می گفتید ما که مشکلی نداشتیم می گفتید می خوندیم ..همونطور که بقیه مطالب رو خوندیم اینارم می خوندیم فقط می گفتید نه اینکه یه چیز دیگه بگید ..در ضمن همه نمرهای این ترمم بالا میشه اونوقت واسه اخلاق اینطوری ؟؟

دلم می خواست یه چندتا بدو بیراهم واسش بنویسم ولی نمیشد دیگه هنوز نمره داده نشده و امکان بدتر شدن نمره وجود داره ...از قدیم گفتن آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج

برگه رو دادم مراقب اومدم بیرون ..کلا این امتحان آخر وقتی خراب میشه میره رو اعصاب آدم ..کلی می خواستم واسه خودم عشق و حال کنم اونوقت این استاده با این امتحانش اعصابمو به هم ریخت ..البته مثل همیشه چند ساعت دیگه به وضعیت عادی برمی گردم ولی الان قاطیم ...

آخه خیلی قیافه موجه و معقولی داشت اصلا بهش نمیومد یه همچین آدم ...باشه .

پ.ن: خلاصه مطلب این که این امتحانای آخر قرار نیست هیچکدوم ختم به خیر بشن

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:43  توسط MRG  | 

::نمیدونم چم شده اصلا حال و حوصله وبلاگ نوشتن ندارم ...فکر نکنید دارم خر می زنما ..نه!... همین الان با اینکه ظهر امتحان طراحی داشتم و فردا هم ذخیره، نشسته بودم You've got mail رو نگاه میکردم

 برای اینکه اینجا رو از رکود اقتصادی در بیارم مطالب وبلاگ کلوپمو اینجا کپی کنم ..قضیه مربوط به پارساله یعنی دو ترم پیش ...اینم لینک اصلی..بدون دخل و تصرف همینجا نقل میشه تا یکم بخندید توی این امتحانا :

امروز سر امتحان امار و احتمالات مهندسی یه بلاهایی سرم اومد که دودمانم را بر باد داد
یعنی به طور کلی افتضاح کردم و گند زدم و ...
فکر کنید داشتم سوالا رو جواب می دادم رسیدم به سوال 3 که مثل سوالای بعدی مورد داشت داشتم ور می رفتم باهاش که نمی دونم دستم به کدوم یکی از دکمه های وضعیت خاص ماشین حساب مهندسی خورده بود !و رفته بود تو یه وضعیت خاص! منم عین این دهاتیا که از هیچی سر در نمی یارن شروع کردم ور رفتم با این ماشین حساب که شاید فرجی بشه و خدا دلش به حالم بسوزه و برگرده به وضعیت عادی . آقا ما هر چی می زدیم کمتر به نتیجه می رسیدیم دکمه هایی که مربوط به مود بود که که اصلا به مود عادی بر نمی گشت اون یکی دکمه ها که واسه حالت های خاص بودم می زدم ولی به نتیجه نمی رسیدم .
دیدم اینجوری نمیشه الان نزدیک نیم ساعت از وقتمو گذاشتم دارم با این ماشین حساب ور می رم  . به مراقبه گفتم البته با شرمندگی .. واقعا وقتی خواستم بگم داشتم از خجالت آب می شدم که الان می گه این دیگه چه جور دانشجویی که بلد نیست با ماشین حساب کار کنه!
مراقبه ماشین حساب گرفت یه نگاه بهش کرد یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد  به من و گفت اینو خاموش کن و درشو ببند خودش بر می گرده وضعیت عادی!!! منو می گی نگاش کردم گفتم چی می گی؟ این اینجوری ریست نمیشه که این ماشین حساب مهندسی . دیدم ماشین حساب برداشت شروع کرد به زدن دکمه های مختلف همیجوری عین چی داشت دکمه ها رو می زد . دیدم نه بابا این وعضش از منم بدتره . خلاصه یه 10- 15 دقیقه ای ور رفت و تهش نمی دونم دستش به کدوم دکمه خورد اومد رو اعداد و بعدشم چند تا دکمه دیگه زیدیم تا اومد تو وضعیتی که اعداد رو درست نشون بده اما به یه مشکل دیگه خوردم، حالا فقط تا یه رقم اعشار نشون می داد و عملا گرد می کرد عددها رو . حالا تو امار ما به چند رقم اعشار نیاز داریم؟ خب معلومه دیگه 4 عدد!
چشمتون روز بد نبینه همینجوری مونده بودم رفتم سراغ سوالای بعدی و نصفه نصفه می نوشتم تا شاید فرجی بشه و دستم بخوره به دکمه ای چیزی شاید معجزه ای بشه ( آخه من معمولا تو امتحانا یهو در وضعیتی که دارم گند می زنم یه اتفاقی می افته و جوابا پیدا می شن!) ولی نه خبری نبود به ناچار اومدم شروع کنم دیدم وقت داره تموم میشه من هنوز اولشم ... اعصابمم خورد شده بود یهو تو این وضعیت (شبم نخوابیده بود و مثلا می خواستم تا اخرین لحظه درس بخونم) دیدم ضعف کردم و دارم افتم .. حالا بیا درستش کن یه لحظه خواستم بلندشم بیام بیرون و بی خیال امتحان بشم .. دستم و کرد تو کاپشنم ببینم چی پیدا می کنم ... شکر خدا یه دونه شکلات پیدا کردم درش آوردم و خوردمش و یه 5 دقیقه ای سرم و گذاشتم رو میز
اصلا انگار این مصایب ما تمامی نداشت از مصایب مسیحم بدتر شده بود ... اعصابمم خورد شده بود ... یهو یکی به دادم رسید خدا خیرش بده این دختره بغل دستیم گفت می خوای ماشین حساب منو بگیر و سریع استفاده کن ... منو می گی انگار یه روح تازه در بدنم دمیده شده شروع کردم به حساب کردن و اینا ... حالا مشکل کجا بود؟ خب خود این بنده خدا هم ماشین حساب می خواد دیگه باید سریع حساب می کردم و پس می دادم بعد منتظر می موندم ...
بزرگترین مشکل هم که معلومه چی بود سوالای نا مفهوم و زمان کم .. استاد هم که نامردی نکرده بود یه ترکیبی از جزوش و مسائل تخیلی داده بود . به هر طریق منم جوابای تخیلیشو نوشتم یاشد تو تخیلات یه نمره ای هم به ما بده ...
جالب اینکه یه سوالش جوری بود که اگه می خواستی نمونه گرفته شده از جامعه رو به حالت نرمال تبدیل کنی و احتما خوسته شده رو بگیری باید بیشتر از 12.5 رو می گرفتی درصورتی که اصلا تو جدول مورد نیازش تا 3 یا 4 بیشتر وجود نداره ....البته یه راه حل خودش تو جزوش داشت که اصلا چرت بود یعنی نقض کتاب بود و و خودشم ازش استفاده نکرده بود ... ولی به هر حال سوالای ناجوریم داده بود ...
همه این مسائل روی همدیگه دست به دست هم دادن تا یک روز گند رو در تاریخ زندگانی من به ثبت برسونند
6.10.86

حالا اصل ماجرا مربوط میشه به فردای اون روز که نوشتم:

اصل مطلبی که می خوام بنویسم اینه :

اوسکول می گن به من .... اگه نوشته قبلیمو خونده باشید می فهمید که چه بلاهایی بر سر من نازل شده بود و من چه مصایبی کشیدم سر امتحان آمار ....

اما حالا چرا دارم به خودم فحش می دم؟ قضیه داره .. عارضم  حضور انورتون (درست نوشتم؟؟؟) که دیشب داشتم جریان رو واسه داداشم تعریف می کرد و با حسرت به بخت بد خودم لعنت می فرستادم ... رفتم ماشین حساب رو بیارم باهاش ور برم واسه امتحان مدار الکترونیکی درستش کنن .. یهو دستم خورد به قسمت پشت ماشین حساب ( ماشین حساب مدل دفتری داره یعنی یه صفحه اول و یک صفحه آخر داره و ماشین حساب وسطشه ) ... دیدم روش نوشته reset یه سوراخم بالاشه ... منو می گی عین لر دوغ ندیده همچین هاج و واج نگاش کردم ... یعنی چی؟ یعنی چی کار میکنه اگه واقعا ریست می کنه پس چرا دکمه نداره؟ .... با صدای بلند گفتم اینجا نوشته ریست ولی دکمه نداره و هر چی فشار می دم  اتفاقی نمی افته ... داداشم گفت : آی کیو باید با نوک خودکار یا یک سوزن سوراخ پشت ماشین حساب رو بزنی تا ریست بشه با فشار ذهنت می خوای ریست رو بزنی ؟؟؟

رفتم خودکار آوردم و فرو کردم اونجایی که نباید ..  دیدم  نه بابا علم پیشرفت کرده ! درست شد! تا 10 رقم اعشارم نشون می داد و برگشته بود به وضعیت عادی ... یعنی خون خونم رو می خوردا ... الکی الکی گند زده بودم تو امتحان ! یعنی من اینقدر آی کیو جلبک بودم؟چرا سر امتحان ندیدمش؟؟؟؟ ای خدا .................!!!

یعنی از دیشب دارم فکر می کنم که چرا واقعا چرا من یه نگاه به پشت ماشین حسابم و کلمه ریست نکردم؟؟؟

اولش واقعا از خودم نا امید شدم و گفتم که واقعا من معنای واقعی کلمه اوسکول هستم! آخه آدم اسمشو می زاره دانشجوی مهندسی کامپیوتر بعد نمی دونه ماشین حسابش دکمه ریست  داره!!! اما کم کم آروم شدم .. دیدم نه این اتفاقیه که ممکنه واسه هر کس بیفته واسه همین تصمیم گرفتم بیام اینجا این مطلبو بنویسم تا شید درس عبرتی برای شما باشه !

عزیزم ... دلبندم ... جیگرم... بازدیدکننده محترم ... علم پیشرفت کرده ! معمولا بیشتر وسایل الکترونیکی و محاسباتی که بدست استکبار جهانی ساخته می شه یه وضعیت واسه برگشت به تنظیم کارخونه داره .... این بنده ها خدا چون من و تو رو می شناختن و می دونستن آی کیومون یه کم (؟؟) مورد داره و ممکنه تو قسمتهای مختلف و پیچیده وسایل اونا گیر کنه یه دکمه های اضطراری گذاشتن تا وقتی که الکی دستمون خورد و رفت تو حالات پیچیده با استفاده از اون خودمون رو نجات بدیم ، خودمون که بلد نیستم برگردونیم به وضعیت قبل ! پس کارخونه این کارو واسمون انجام می ده البته دیگه خودش نمی تونه بیاد دکمه رو هم فشار بده این وظیفه من و تو هستش که یکم فسفر بسوزونیم و اون دکمه کذایی رو فشار بدیم! خلاصه کلام اینکه با هر چی کار اول یه نگاه به دفترچش بنداز!!!

پ.ن: بیخودی بهم نخندین ..خب اون موقع هنوز محاسبات عددی پاس نکرده بودم که بلد باشم با ماشین حساب مهندسی کار کنم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:53  توسط MRG  | 

:: یکشنبه ای صبح دیر از خواب بیدار شدم ...از شانس بد طراحی الگوریتم داشتم که استادش ساعت ۸:۱۵ به بعد دیگه راه نمی ده ...هیچی دیگه از خیر صبحونه گذشتم و رفتم دانشگاه ...

هر جور شده بود سر ساعت خودمو جزو آخرین نفرات رسوندم و رفتم ته کلاس نشستم  

دلم بدجور ضعف می رفت ...آنتراکو که داد سریع رفتم بوفه و یه بیسکویت گرفتم و شروع کردم به خوردن ..همینجوری در حال خوردن برگشتم نزدیک کلاسم ... با پسرای خودمون یکم سر به سر گذاشتم  ..مهدیو دیدم ..همینجوری مشغول بیسکویت خوردن مسخره بازی در می اوردیمو و می خندیدیم تا اینکه من رفتم نشستم رو پله ها ...

همینجوری واسه خودم نشسته بودم و یکی مونده به آخرین بیسکویتمو رو با عشق و علاقه می خوردم که یهو یکی از همکلاسیای دختر قدیمیم اومده سمتم میگه : آقای MRG شما با من مشکلی دارید؟ منو می گی؟؟؟ جانم ؟ نه چه مشکلی؟ ... (تو همین لحظه یه دختر غریبه که از پله ها داره میاد پایین برگشته با هیجان بهم میگه آقا می تونم از بیسکویتتون بخورم ؟ منم آخرین دونش رو دادم به اون و فقط یه نصفه دست خودم موند).... نه شما با من مشکلی داری؟  چرا وقتی از کنارم رد می شی ابروتو اینور اونور می کنی واسم ؟؟؟هان؟؟ چرا چشماتو اونطوری می کنی؟؟؟ گفتم من؟ چی می گی؟؟؟ من چی کار به کار شما دارم ؟؟ شما یه مدت سلام می دادی منم جواب سلام می دادم الان سلام نمی دین منم سلامیو جواب نمی دم !همین .... برگشته می گه: مگه وظیفه منه که سلام کنم؟؟ ..گفتم من نگفتم وظیفه شماست گفتم سلام ندادین منم جواب سلامی ندادم ..دیگه کاری به کارتون نداشتم!!!

باز شروع کرده که نه وقتی از کنارم رد می شید واسم ابروتون رو اونطوری می کنین !!!! میگم برداشت شما اشتباهه ...همینطوری ادامه می ده که اصلا این کار شما زشته که اونطوری منو نگاه می کنید ..هی می خواستم بقیه بیسکویتمو بخورم ولی نمی شد ..دیدم زیاد داره ادامه می ده برگشتم گفتم برداشت شما اشتباهه ..موفق باشید (به معنی خوش آمدی عزیزم ..زیاد چرت نگو ... اصولا من از انواع موفق باشید استفاده می کنم ..یکیش همین مورد بالا ..یکیش وقتی بخوام یکیو بپیچونم ..یه مورد وقتی استفاده می شه که بخوام بعد از پایان صحبتی از دوستی جدا بشم ..یکیشم که همون آرزوی موفقیته ) ....

برگشسته میگه من خیلیم موفقم... بازم می گم باشه موفق باشی( با دست اشااره می کنم یعنی برو  ) بازم میگه من خیلیم موفقم .. همچنان ادامه میده ... بعد یهو برگشته میگه ..اینا الانم واسم ابرتو تکون دادی!!!! می گم ببین!!!! منو می بینی؟؟؟ من این شکلیم ...این شکلی متولد شدم ؟؟؟ چی می گی تو؟؟؟برداشتت غلطه موفق باشی ...

برگشته می گه اگه من اشتباه کردم عذر می خوام ولی .. گفتم باشه موفق باشی...

بالاخره رفته ..حالا مهدی اومده شروع کردیم به مسخره کردن موضوع ..یعنی باید قیافه منو می دیدید تو تمام این لحظات من تمام فکر و حواسم به بقیه بیسکویتم بود و می خواستم زودتر اونو بخورم .. 

اول صبحی با چه ذوق و شوقی داشتم صبحونه می خوردم اونوقت این اومده چی میگه!!! حالا این بابا کیه؟ یکی از همکلاسیای قدیمیم ..از همون ترم اول زیاد سر به سرش می زاشتم ..یعنی اصولا ترم اول و دوم کلا سر به سر این بابا می زاشتم ولی این چند ترم اخیر کاری به کارش نداشتم ...فقط اول ترم که تو کلاس بغلی دیدمش رفتم تو و سلام کردم و آمار گرفتم که اونجا کلاس چیه ..هفته بعدش سلام داد و منم سلام و احوالپرسی کردم ...هفته بعد سلام نکردو سرشو اونوری کرد منم دیگه کلا کاری به کارش نداشتم و سلام عیلکم نکردم ..دیگه کاری به کارش نداشتم یعنی اصلا  اهمیتی نداشت واسم ..

برگشتم به مهدی می گم بیا بریم اونور تر الان می بینی با یه بچه میادو می گه آقای MRG چرا بچتو گذاشتی پیش من و ول کردی رفتی   ...خلاصه که آش نخورده و دهن سوخته اگه کاری کرده بودم دلم نمی سوخت ...

:: درست شنبه یعنی یک روز بعد تولدم ..صبح که از خواب پاشدم دیدم رنگ یک دونه از موهام تغییر کرده اول فکر کردم زیادی طلایی شده ..شب که از سر کار برگشتم رفتم جلو آینه دیدم نه سفید شده  ...یهو دیدم یه دونه از ریشامم سفید شده ..هیچی دیگه اومدم پیش مامانم می گم مادر جان دیدی؟ اونقدر واسم زن نگرفتی و نزاشتی دوست دختر پیدا کنم که آخرش ناکام دارم از دنیا می رم ..یهو خواهرم برگشته می گه از بی عرضه گی خودته عزیزم ..ما که جلوتو نگرفتیم عرضه داشتی پیدا می کردی  ..یعنی یه جواب دندان شکنی داد که سریع از محیط دور شدم ...رفته بودم یکم خودمو به عنوان کوچکترین عنصر خانواده لوس کنم که  اینطوری ضد حال خوردم  .. حالا خارج از شوخی یعنی من بی عرضم؟؟؟

پ.ن 1: مرسیییییی بابت تبریکاتتون ...دیدم جواهرات ارزش پولیش بیشتره گفتم جواهرات واسم بیارید تا من بعدا به پول تبدیلشون کنم  ..اصولا هدیه باید بار مادی زیادی داشته باشه بار معنویش که مهم نیست

پ.ن2: دوستان باور کنید می خوام خلاصه بنویسم ولی وقتی می شینم بنویسم یهو تو لحظه طولانی میشه ..منم که دیگه حس دوباره کاری ندارم و سریع دکمه ثبت مطلب رو می زنم  پس بخونید دیگه ..دلگیر نشید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 18:40  توسط MRG  | 

:: نگاه کردی تو چشمام ولی عشقو ندیدی .....تا فهمیدی می خوامت دوباره دل بریدی

آهنگ نشونی از آلبوم یاد چشات از امین رستمی ....از اینجاگوش کنید . خود آهنگ یاد چشات هم عالیه ..کلا آلبومش محشره ..حتما بگیرید آلبومش رو ... تا اینجا که عنوان بهترین البوم سال رو می دم به این البوم ... البوم من هنوز ماهان هم رتبه دوم البوم سال ... باغ وحش جهانی گروه کیوسک هم به همراه البوم یه شاخه نیلوفر محسن به طور مشترک عنوان سوم رو دارن ...  (حال می کنید انتخاب ها رو ؟)

:: عرض شود خدمت شما بازدید کننده گرامی که دیروز امتحان میان ترم طراحی الگوریتم داشتم . کلاسش صبح بود و خب مسلما امتحان هم همون اول صبح ... شنبه که سر کار بودم ولی جمعه نشسته بودم خونده بودم ..شبشم یه نظری انداختیم و گرفتیم خسبیدیم ( ببخشید خوابیدیم اصولا من با کلاس تر از اونیم که بخوام بخسبم! )

صبح پاشدم و راه افتادم برم دانشگاه ... سوار یکی از ماشینایی که میرفتن سمت شهریار شدمو و رفتم میدون سپاه شهریار ...رفتم اوندست میدون تا یه ماشین گذری واسه شهر قدس گیر بیارم ... همینجوری وایستاده بودم که یکی از این مسافر کشا نگه داشت ..می رفت شهر قدس .. جلو  پر بود رفتم عقب ..نشستم تو ماشین و درو بستم .. دیدم یکی برگشت گفت سلام ...منو می گی برگشتم دیدم استاد طراحی الگوریتممه...............چه خووووووووووووووووووووب

گفتم سلام استاد خوب هستید ... چه خوب شد دیدمتون استاد ..سوالا چه جوریه ؟؟سخت گرفتید یا آسون ؟؟؟ گفت آسون گرفتم ..گفتم چیزه اصلا می خواید من کتاب دربیارم سوالارو واسم علامت بزنید!!!!  

استاد حالا جدا آسون گرفتید دیگه؟؟ از این الگوریتمای پیچیده که نخواستید؟؟ مثلا بخواید سورت ادغامی رو  ۶ تا تیکه بکنیم و اینا ..البته استاد من به شخصه بلدم حل کنما ولی زمان زیاد می بره و برگه زیاد می خواد!!!

استاد گفت نه اصلا سخت نیست ... گفتم استاد پس من ۲۰ میشم دیگه  اگه سخت نیست ..گفت اگه خونده باشی درستو می تونی ...

یکم سکوت کردیم ..دیدم یکم آمار بگیرم بد نیست ..گفتم استاد ارشدتون رو از کجا گرفتید ؟ گفت از فردوسی مشهد ..گفتم واسه دکترا نمی خواید بخونید ؟؟؟ گفت دارم می خونم الان ! گفتم کجا گفت علوم تحقیقات ...گفتم بورس گرفتید؟؟؟ گفت آره ..گفتم آخه می گن خیلی هزینش سنگینه ...گفت آره و ...

خلاصه سرتو درد نیارم تو همون چند دقیقه معلوم شد که استاد عملا جزو استادای رسمی دانشگاه آزاد کرجه و بعد گرفتن دکترا هم اونجا باید باشه و دانشگاه ما گذری درس میده و میهمانه  و به قول خودش آسون تر می گیره و حق میزبانی مارو به جا میاره !

به نزدیکیای دانشگاه رسیدیم ...با خودم گفتم ای جان الان کرایه رو حساب می کنمو تا آخر ترم خودمو تو دل استاد جا می کنم ... دست کردم تو جیبم پول در آوردم بدم گفت نمی خواد ..گفتم نه ..آقا دو نفر ( جون شما راه نداره استاد!!!) استاد برگشت گفت من قبلا کرایمو حساب کردم!!! ...

حسابی کنف شدم ... برگشتم گفتم : استاد من کلی خوشحال شده بودم با خودم گفتم الان کرایه رو حساب می کنم و شما بعدا جاش تو نمره ها کمک می کنیدو نمره می دید !!!استاد خندیدو چیزی نگفت  ...

پیاده شدیم  ..گفتم استاد بزارید تا دم در کلاس در معیت شما باشم تا بچه ها منو با شما ببین و فکر کنن سوالارو به من دادید!!! استاد خندیده می گه چه فایده ای داره برات؟ گفتم استاد بچه ها که نمیدونن میرم می گم سولارو دارم و یه سری سوال جعلی رو بهشون به جای سوالای اصلی می فروشم همون اول!!!

خلاصه داشتم یه جورایی خودمو تو دل استاد جا می کردم که یهو یکی صدا کرد که دیگه سلامم نمیده و اینا ... برگشتم دیدم یکی از این پسرای ترم پایینیه ... برگشتم سلام دادم و مجبور شدم از استاد فعلا خداحافظی کنم ..لعنت بر خرمگس معرکه!!!آخه الان وقت سلام دادن و چرت و پرت گفتنه؟؟؟ برگشتم می گم یارو نمی بینی دارم از استاد بالا میرم؟؟؟ چرا یهو پرتم کردی پایین؟؟؟؟؟؟

خلاصه رفتیم امتحان رو دادیم ..راست گفته بود آسون امتحان گرفته بود ..به قول خودش این میان ترم یه آبانس (آوانس؟) بود ...

 نتیجه اینکه دوستان من وقتی یکی از دوستاتون رو با استادتون دیدید مزاحمش نشید شاید داره فعالیت علمی مفید می کنه !!! لطفا مزاحم نشوید ...

پ.ن: اه اه اه ..این چه وضعشه بازم یه تعطیلی بازم ترافیک ..یعنی امشب برگشتنی از سر کار اتوبان نابود بود ..آخه چه خبرتونه؟ هرچی میشه ملت راه میفتن می رن شمال ..اه اه اه

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 2:27  توسط MRG  | 

نمی خواستم بنویسم ..می خواستم دنبال یه سری مطلب راجع به درس طراحی پیاده سازی بگردم ولی از اونجایی که من آدم تنبل و .. هستم الان در خدمت شما دوستان گرامی هستم

حس نوشتن هم ندارم ...بیشتر بابت رفتار این دختره ناراحتم یعنی ناراحت نیستم رفته رو نروم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir( همون اعصابمو می گم بی سواد) ...چند وقتی بود می خواستم جلوشو بگیرم و یه چیزی بگم بهش ...داره خودشو نابود می کنه ... سر آزمایشگاه مدار منطقی که رسما سوژه خندس  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

شما به طور طبیعی وقتی توی یه مکان باشی نگاهت به اطراف میفته و معمولا نگاهت می چرخه  این یه امر کاملا طبیعیه ..توی کلاسی مثل آزمایشگاه که رسما نگاهت به همه جا میره و به همه نگاه می کنی و همه هم بهت نگاه می کنن چون مکان محدوده ..یه امر کاملا طبیعی اما این دختر قصه ما واسه اینکه بغض و نفرتش نسبت به من رو به اطلاعم برسونه حرکات غیر معقول انجام میده  فکر کن این بشر به همه جا نگاه می کنه الا من ...یعنی سرش رو داره می چرخونه خب ..اول اینورو نگاه می کنه بعد همینطوری اونورو نگاه می کنه بعد میاد و میاد به من که میرسه یه دور درجا میزنه بعد جاهای دیگه رو نگاه می کنه ....خیلی حرکتش جالب و خنده داره ...یعنی من بعضی وقتا سر کلاس آزمایشگاه می شینم این حرکاتشو نگاه می کنمو خندم می گیره خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ...این بشر تقریبا داره خودشو زجر میده سر کلاساش ...

گفتم که می خوام جلوشو بگیرمو بهش بگم که بابا فهمیدم از من خوشت نمیاد به زندگی عادیت ادامه بده ...خیلی دوست دارم بهش بگم که فقط همون نظر اولش برام مهم بوده و الان دیگه جایگاه قبلیش رو واسه من نداره ...یه بار می خوام رک بهش بگم که دیگه از لیست کاندیداها (بله برای رسیدن به من نامزدها باید با هم به رقابت بپردازن )خارج شده و دیگه نیاز نیست اینقدر خودشو اذیت کنه ..الان به خیال اینکه من می خوام آویزونش بشم و این حرفا هی سرشو اینور اونور می کنه و خودشو اذیت می کنه ،می خوام بهش بگم دیگه خبری نیست بابا تو کلاسا به زندگی عادیت برس ...

امروز که رسما می خواستم یه چیزی بهش بگم ...دنبال همین مطالب طراحی پیاده سازی بودم ..به هر کی می گفتم می گفتن که هنوز کاری نکردن تنها کسی که یه فعالیتی انجام داده بودو یه چیزایی گیر آورده بود این بابا بود ..بهش می گم میل کن واسم مطالب رو برگشته میگه برو سرچ کن !!!!  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بقیه همکلاسیا اگه چیزی بفهمن حتی خیلی کم اونو واسه آدم توضیح می دن اونوقت این بشر که مثلا بچه خرخونه ببخشید درسخون ، جونش در میره یه کلمه به آدم بگه ..یعنی الان چند ترمه همکلاسیمه دیگه تا حالا نشده یه کلمه از چیزایی رو که بلده به منم توضیح بده ..علاوه بر لوس بودن خسیس هم هست  

یعنی امروز می خواستم یه چیزی بهش بگما ..فقط می خواد یه کپی پیست کنه و میل کنه اونم مطلب خام انگلیسیو اونوقت جونش در میره ..البته فقط با من اینطوریه ها با بقیه پسرا ..اووووووف بیا ببین یعنی رابطش عالیه ..با بعضیاشون که کم مونده تو خود دانشگاه برخورد نزدیک از نوع سوم انجام بده !!!

حالا اگه این بابا دختر خجالتی و کم رویی بود این کاراشم قابل هضم بود ..مساله اینجاست که این دختر قصه ما نزده واسه بعضیا می رقصه ... کلا ولش کنی این میره سراغ پسرا یعنی یه همچین تیپی خودشو نشون داده اونوقت جونش در میره به من یه میل بزنه یا اگه سوال دارم یکمی توضیح بده !!!

اصلا هم ربطی به اون قضیه نداره ها ..بیخود مسائلو قاطی نکنید ..این بابا چند ترمه همکلاسیمه ..همیشه همینطوری بوده !

حالا از این بشر بکشم بیرون الکی یه ساعت راجع بهش نوشتم ..بس که این حرکاتش رفته رو نروم ..با ملت می گه می خنده به من که میرسه یه میل هم بلد نیست بزنه

آزمایشگاه مدار منطقیم خیلی ناجوره ..یعنی الان یکم داره جور می شه ..چون دو ترم پیش خونده بودم مدار منطقیو همه چی از یادم رفته اصلا هم حس خوندن ندارم ...

هنوز هیچ درسیو شروع به خوندن نکردم ..تنها حرکت + من این بود که هفته پیش سه شنبه تو دانشگاه نشستم یه تمرین حل کردم واسه درسه فردام که اونم استادش نیومد  

پ.ن: اصولا وقتی آدم از دانشگاه برگرده بخواد بخوابه بعد نیمخواب بیدار بشه و بیاد پای کامپیوتر بخواد دنبال مطالب علمی بگرده نتیجش همین میشه که بالا دیدید

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 17:21  توسط MRG  | 

سه شنبه ایی صبح پاشدم برم دانشگاه ..سر صبحونه نشستم با مامان یکم حرف زدم ..بحثم سر همین قضیه هیز بازی درآوردنم بود ( من بچه پررو هستم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir..همه چیو تو خونه می گم  اصولا با نزدیکانم کاملا رک برخورد می کنم ...) مامانم هم می گفت خجالت بکش بچه ... به راه راست برگرد ... خلاصه همینجوری حرف زدیم یهو دیدم ساعت خونه داره نشون می ده که دیرم شده ..راه افتادم برم یونی ...

یونی که رسیدم ساعت گوشیمو نگاه کردم دیدم ۱۰ دقیقه زودتر رسیدم  یادم افتاد ساعت خونه رو می کشیم جلو ..این یه عادته، اینکارو می کنیم تا کارار رو زودتر انجام بدیم  معمولا ده دقیقه جلو می افتیم ..جالب اینجاست که یادمون میره ساعتو کشیدیم جلو و طبق همین ساعت سریع کارارو انجام می دیم ..

خلاصه نشستیم سر کلاس خبری نشد از استاد، بعد یه رب معلوم شد موضع کلاس عوض شده و باید بریم ساختمون فنی  ..اخلاق داشتیم ... سریع رفتم اون یکی کلاس دو سه نفری بودن کم کم بقیه بچه ها هم اومدن

استاد اومد درس رو شروع کنه به یکی از بچه ها که ردیف اول خوابیده بود گفت آقا بیدار شو درس شروع شد ... بیدار نشد آروم زد بهش که بیدار شو ..یکی گفت مرده ... استاد بازم صداش کرد و یه تکونش داد یهو پسره افتاد زمین  منم سریع از عقب پاشدم رفتم بالا سرش قبلش یه پسره پاهاشو گرفته بود بالا و تکون می داد (من مونده بودم این چه نوع امدادیه؟؟ ) دیدم من که هیچی از امدادو نجات حالیم نیست و کاری نمی تونم بکنم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir برگشتم نشستم و نگاه کردم ..ملت ریخته بودن بالاسرش دکتر دانشگاه هم نبود ....

این وسط رفتار استاد خیلی جالب بود ..خیلی ریلکس بود همش می گفت ولش کنید الان درست میشه ..حالا یارو  رسما ولو بود رو زمین .... خلاصه ملت بلندش کردنو بردن بیرون  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir استادم درسشو شروع کرد ..

یه رب بعد دیدیم خودش با پای خودش اومد نشست سر کلاس ..نمیدونم صرع داشت ؟ چی داشت حالا هرچی داشت من که کلا حس نداشتم ..نمیدونم چرا با اینکه سر کلاسش میشه سوال کردو و بحث راه انداخت حرفی نمی زنم ....نمی دونم چم شده امسال اصلا حس گیر دادن به استادا و سوال کردنو بحث کردن رو ندارم ..  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بعد کلاس رفیقمو پیدا کردم ..آزمایشگاه داشت هنوز شروع نشده بود ..کشیدمش بیرون و نشستیم با هم حرف زدیم ..چرت و پرت می گفتیم و می خندیدیم ....خلاصه کشونده بودمش کنار پله ها و داشتیم می گفتیمو می خندیدیم ..یهو برگشت گفت این استادم بود که رفت ؟؟؟!!! ... رفتیم سراغ آزمایشگاه دیدیم بله کلاس تموم شده و استادش هم رفته و به جای آزمایشگاه اومده نشسته یه ساعت با من چرت و پرت گفته ...  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir یعنی اساسی ضد حال خورد چون فقط همین یه کلاسو داشت صبح و بعد از مثل خودم طراحی داشت ... رسما آویزون شده بود ....

خلاصه این هفته یه ضد حال باحال به رفیقم زدم  

فردا نباید برم سر کار ... می خوایم بریم مسافرت مشهد ..اصلا حال و حوصله ندارم .. شنبه تعطیله مثل اینکه ... واسه همین امت خانه ما هم می خوان برن مسافرت ..من که اصلا حالشو ندارم ولی گیر دادن که نمی شه باید بیای نمی شه تنها بمونی می خوای چی کار بکنی؟؟ منم می گم خب می گیرم می خوابم و آهنگ گوش میدم اگرم احساس تنهایی کردم رفیقامو جمع می کنمو   خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اصلا حالشو ندارم ولی باید برم ...  اگه زنده برگشتم که هیچی اگه رفتم زیر تریلی هم هیچی ...

پ.ن: بدجور دنبال آهنگ "بی تربیت" گروه کیوسک از آلبوم عشق سرعتم اگه کسی داره یه ندایی بده ازش بگیرم ... خیر از جوونیتون ببینید ...دل یه جوون رو شاد می کنید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 16:1  توسط MRG  | 

((هان ای ویزیتور عزیز بدان و آگاه باش که خواب از اهم امور و از واجبات است .... ))قال ام آر جی ،که درود خداوند بر او و خاندان او باد،

جدیدا صبح ها از خواب که می خوام پاشم انگار دیگه رسما دارم جون به ازرائیل می دم ...حتی به سرم می زنه بگیرم بخوابم و نرم سر کار یا مثل امروز می خواستم نرم یونی ... جدا که خواب صبح یه چیز دیگست ...

امروزم مثل هفته های دیگه ضد خوردم ...بازم استاد آزمایشگاه مدار منطقی نیومده بود ...حالا فکر کن هفته پیش گفته بود که نیم ساعاتم زودتر بیاییم سر کلاسش ..من بدبختم امروز از این کلاس نظریه که دراومدم سریع رفتم و ناهارو اصلا نفهمیدم چه جوری ساندویج آیدا رو خوردم برگشتم دانشگاه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اما اصلا خبری از استاد نبود ...... یه سری از دخترا که نبودن معلوم بود می دونستن نیومده و نمی یاد ..فقط این وسط من مچل شدم و دو نفر دیگه ..یکیشون همون همکلاسیم که تو پست قبلی توضیحش رفته بود که مخش زده نشده بود

جالبه هر ترم کلا شاید دو تا کلاسم باهاش نداشتم اما این ترم ۳-۴ تا کلاس مشترک داریم  ....امروز که استاد نیومده بود یه کم هیز بازی درآوردمو نگاش کردم  به سلیقه اولیه خودم احسنت گفتم ..بچم یکم بیشتر جا افتاده و جالب تر به نظر می رسید ولی با همه این توصیفات بزرگترین شانس زندگیشو از دست داده ...

بله خودمو می گم ..همانا من همان پرنده خوشبختی بودم که می خواستم رو شونم بشینم ولی قبل از رسیدن با سنگ منو زد... هر کسی توی دنیا این سعادت رو پیدا نمی کنه که من بهش پیشنهاد بدم ....فقط بندگان برگزیده خدا یه همچین شانسی نصیبشون میشه ولی اون نشون داد که از بنده های برگزیده نیست  

خیلی خوبه وقتی می دونی نظر یکی راجع به تو چیه  (ولی حیف که آدم رکی نبود تا درست حسابی جواب بگیرم ..)...با حال بود دیگه چون می دونستم چی به چیه و اینکه نمی خواد راحتتر بودم ..اونم با حال بود  به درو دیوار نگاه می کرد کلا ،که یه موقع به من نگاه نکنه هرچی باشه از من بدش میاد دیگه  .... منم از فرصت نهایت استفاده رو بردم  

توی همین مدت چندتا نکته ازش کشف کردم  ، اولا دهنش رو کلا نمی تونه ببنده  همیشه بین لبای بالا و پایینش فاصله است  ، نمی تونه پاهاشو واسه چند دقیقه ثابت نگه داره حتما باید یه تکونی به خودش بده  مورد سوم که جالبتر از بقیه بود مدل موهاش بود دوتا تیکه از موهاش( واحد مو چیه؟ تیکه؟شاخه؟ حالا همون دوتا از اونا...) می افتاد جلو صورتش حدودا ده باری توی همین چند دقیقه هی اونا رو می کشید کنار دوباره می افتادن  نمی دونم خوشش می اومد از این کار یا اینکه نمی دونست می تونه اونا رو کنار بقیه سفت کنه  

خلاصه امروز الاف شدیم اما یه دل سیر هیز بازی درآوردیم  

پ.ن۱: وقتی پست قبلیو زدم خودم دوباره یکم جوگیر شده بودم ولی امروز که اینجوری نگاه کردم و عکس العملشو بررسی کردم کاملا متوجه شدم که اون دیگه بزرگترین شانس زندیگشو از دست داده و من جزو چهره های ماندگارش نیستم

پ.ن۲: توی این چند روز تعداد پستم رفته بالا ...یعنی تو اینترنت کاری بهتر از نوشتن بلاگ واسه من پیدا نمی شه؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 17:20  توسط MRG  | 

 خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

از این شکلک خوشم اومد ... خیلی باحال گریه می کنه  دلم نیومد اینجا نزارمش ....

دیروز نمی دونی چی شد ... فکر کن دوشنبه تا ساعت هفت ، هفت و نیم سر کار بودم و ماشینم واسه برگشت نبود دیگه یعنی بود طبق معمول جمعیت زیاد بود ... ساعت نه به بعد رسیدم خونه..حالا فکر کن صبح سر کار دعوا هم شده بود ، کل بعد از ظهرم تنها بودم چون مسعود باید می رفت دانشگاه ..کلاس داشت  ( البته خوب بودا چون من تجربه ساعت ۱۰ به بعد رو هم دارم ..یه زمانی زیر ۹.۵ ایده الم بود ولی الان یه کم راه و چاه یاد گرفتیم که زودتر بپیچونیم )

حالم که هنوز تعریفی نداره .. بیماریم مزمن شده .. یعنی نمیدونم چی شده یه لحظه خوبم یه لحظه افتضاحم ... هنوز نرفتم آمپول بزنم ... هیچی دیگه با وضعیت لنگ در هوا شب را گزراندیم و صبح سه شنبه با یک وضعیت نالان تر از خواب ناز بیدار شدم و رفتم یونی ...

حالا کلاس اخلاق دارم اول ... همون استاده که شرحش قبلا رفته .. به دیر رسیدن هم می خواد گیر بده کلاسشم شلوغه یعنی دیر برسی جا واسه نشستن هم نداری ... هیچی دیگه من بدبختم زورمو زدم که دیر نرسم

تقریبا وقتی رسیدم یونی دیگه ساعت شروع کلاسش بود ..سریع خودمو رسوندم سر کلاسش دیدم کلاس خالیه ... چی شده ؟ چرا کسی نیست ؟ آهان حتما جای کلاسش عوض شده بزار برم پایین برد رو ببینم .. راه افتادم از پله ها بیام پایین یهو همچین که انگار از یه خواب ۳۰۰ ساله بیدار شده باشم یادم افتاد که این استاد اخلاق شریف هفته پیش گفته بود که این هفته کلاس تشکیل نمیشه ....

یعنی با خودم به یه همچین وضعیتی رسیده بودم   خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ..نه راه پیش داشتم نه راه پس ..فکر کن این کلاسم صبح بود کلاس بعدیم ساعت ۱و نیم به بعد ... خواستم برگردم خونه دیدم ارزش نداره برمو یه ساعت خونه باشمو دوباره بیام .... هیچی دیگه تصمیم گرفتیم که بی توجه به این وضع از فضای موجود نهایت بهره رو ببریم

ابتدا به ساکن رفتم سمت الاچیق پسرونه (رسما واسه پسرا نیست اما کمتر پیش میاد که دختر بیاد اون سمت همیشه ما پسرا به صورت گله ای در این مکان به سر می بریم  البته دخترا هم یه الاچیق اینجوری دارن که گله ای در اون بسر می برنا ...!) یه کم آهنگ گوش کردم دیدم بوی گند سیگار که از همه طرف داره میاد داره حالمو بهم می زنه پاشدم رفتم دانشکده فنی ...(خدا می دونه الاچیق دخترا بوی چی میده ..!)

رفتم طبقه ۳ یه کلاس خالی پیدا کردم و نشستم آهنگ گوش کردم ( قبلا گفته بودم که من در حالت آهنگ گوش می دم ) یهو جرقه ای در ذهنم موج زدم و یادم افتاد که خیلی وقته گیم بازی نکردم ..هیچی دیگه نشستم یه یک ساعتی QuadraPop بازی کردم و یک رکورد تاریخی زدم ... 71 هزار و خورده ای .... اونایی که سونی اریکسون دارن می دونن کدوم بازیو می گم ..یعنی ترکوندما ..یه بازی کردم که خودم کف کردم ..رکورد جهانی زدم ...

بعدشم چند واحد محوطه پاس کردم ( البته گونه زیبا و خوشگلی که باعث انبساط خاطر بشه کشف نکردم ) و ناهار رفتم هایدا .. یه هایدا وا شده تو شهر قدس قیمتاش خیلی پایینه مثلا مخصوص خودشو می ده 1800 کلا قیمتاش مناسبه ..رفتم همونجا ... باز بعدش که برگشم یه چندتا از بچه ها رو کشف کردمو از الافی کامل در اومدم ...

استاده طراحی و پیاده سازیم که هیچی ..نمی دونم درسش داغونه یا ...؟ خیلی خسته کنندس ... عملا توضیح واضحات میده ... حالا شانس آوردیم که داستان سوسک رو دوباره تعریف نکرد .. تو این سه هفته دو سه بار درمورد باگ و داستان اسم گذاری ارور های کشف نشده که مربوط به زمان کامپیوترهای بزرگ می شده رو تعریف کرده که از روی سوسک برداشته شده ..اینقدم با ذوقو شوق تعریف می کنه ...

امروز که فاجعه بود ..صبح بیدار شدمو بازم رفتم یونی ابتدا به ساکن تحت تاثیر آلبوم جدید چاووشی بودیم ( فعلا که با عصا که قبلا دموش رو داشتم حال نمودیم ... تا بعد شاید درباره این آلبوم نوشتم ) ..نشستیم تا استاد بیاد یه 20-30 دقیقه ای گذشت و خبری ازش نبود یکی از پسرا گفت آموزش میگه نمیاد بزارید برید درست در همین لحظه استاد وارد شد و این بیچاره ضایع ...

استاد اومد و درس رو شروع کرد این درسم چون اوایل درسشه درسش یه کم سطحیه معماریو می گم .. استاد درسشو می داد ما هم با ارازل عقب نشسته بودیم استاد درسشو می داد و منم اگه سوالی بود و می گرفتم جوابشم می دادم یه جایی برگشت درمورده کامپایلر سی صحبت کرد منو بغل دستیم یاد استاد دیروز و بورلند سی گفتن و خاطرات دیروز افتادیمو خندیدیم .. یهو برگشت به من گفت جی سی سی خنده داره نه؟ گفتم نه استاد به بورلند سی می خندم واسه درس دیروز ..گفت بورلند سی خنده داره دیگه؟ ... چیزی نگفتم دیگه ... درسشو ادامه داد ...

آخر کلاس حضور غیاب کرد و شروعش با من بود .. برادر MRG .. بله حاضرم ...یعنی بقیه رو سریع تیک زد ولی واسه منو عملا انگار داشت خط خطی می کرد   

بعد کلاس رفتم هم آمار جزوه رو بگیرم ببینیم چی کار می خواد بکنه هم یه سرکی بکشم ببینم چی نوشته جلو اسمم .. رفتم گفتم استاد سی دی رو می دید انتشارات یا یکی از بچه ها ..برگشت گفت : شما از هفته دیگه سر کلاس من نمی یای !!! گفتم چرا استاد ؟؟ مگه من چی کار کردم !!؟ من که حواسم به درس بوده تازه جواب سوالارم می دادم ..گفت حضورت باعث اخلاق نظم کلاس میشه و یهو یه چیزی می گی حواسمو پرت می کنی بعد من یادم میره یه مطلب مهم رو به بچه ها بگم .. گفتم استاد من فقط یه بار خندیدم اونم مال خاطره دیروز بود کاری نکردم که ؟؟  من که کلا تو درس غرق بودم  گفت من حذفت نمی کنم یعنی حضور غیاب اهمیتی نداره واسم ..نیا ... راستی به دوستاتم بگو دیگه نیان گفتم استاد من که کلا از درس دارم استفاده می کنم و اینا... حالا استاد سی دیو می دید انتشارات یا به یکی از بچه ها ؟ 

تو همین لحظه علیرضا اومد دنبالم که چرا نیومدی ..یهو استاد برگشت بهش گفت از هفته بعد تو هم نیا سر کلاس  ... خیلی باحال بود ..علیرضا هم یه کم حرف زد که استاد ما که کاری نکردیم .. استاد گفت از کلاس بهره نمی برید پس نیاید ..علیرضا برگشت گفت که نه استاد  کلی بهره بردم من ..استاد گفت که شلوغ می کنید ..گفت استاد من که همش خواب بودم  ( در حالت خواب بهره می برد )

خلاصه دیدیم خیلی گیره تریپ ندامت ورداشتیمو اومدیم بیرون .. ولی فکر کنم با این استاد به مشکل بخورم ...  

بد فاز منفی داد بهم ... تا حالا هیچ استادی اینطوری با من برخورد نکرده بود که جلو بچه ها بگه تو از هفته بعد نیا سر کلاسم ... کلا تجربه جدیدی بود

الانم فوتبال شروع میشه می خوام برم فوتبال نگاه کنم دیگه حال نوشتن ندارم ....

پ.ن: می خواستم درمورد عشق و عاشقی بنویسم و این چیزا ولی دیدم حیف این تجربیات جدید که به شما منتقل نشه  واسه همین زدم intro شاید همین امروز فردا درمورد عشق و عاشقی نوشتم و شما خواننده عزیز را از توهم درآوردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:8  توسط MRG  | 

اگه نوشته های این وبلاگم رو خونده باشید حتما فهمیدید که اینجا چیزی شبیه مصیبت نامست  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بازم افتادم به درد کشیدن  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir....نه اینکه اتفاق خوشایند و لذت بخش برام نمی افته ها!!! نه ..اونا رو به علت پایین بودن سن شما خواننده عزیز اینجا بیان نمی کنم

بد روزگاری شده ... یادتونه همین یه مدت پیش سرماخورده بودم؟ الان دوباره سرما خوردم ...آقا به پیر به پیغمبر من نه جلو باد بودم نه جلو سرما ..نه برف بازی کردم نه رفتم استخر آب سرد!!! آسته رفتم آسته اومدم که گرگه شاخم نزنه ..اونوقت بازم حالم خرابه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا در همین لحظه که دارم می نویسم این بزرگترین سوال زندگیمه  به سرم زد برم واکسن سرماخوردگی بزنم ..تو نت یه سرچ زدم دیدم رسما واکسنش چرته و اونم تاثیر نداره  قید اونم زدم

فردا بازم باید برم سر کار ... دانیال نامرد که نمیاد جام ...عباس که روزشه رسما نمیاد ... یعنی تازه باید دنبال یکی بگردم تا تنها نباشم با این حالم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

از اینا بگزریم هفته جالبیم نداشتم ...

آقا من یکشنبه صبحش طراحی الگوریتم دارم بعدش نظریه زبانها و بعد از ظهرم آز مدار منطقی دارم .

جونم بگه براتون سر کلاس طراحی بودیم یهو دیدم مهدی داره پشت پنجره بال بال می زنه و می گه بیا بیرون ...از اونجایی که من بچه + هستم و اهل درس بی توجه به کار خودم ادامه دادم  

وقت انتراک که شد ریختیم بیرون ( اول از همه اینو بگم که این ترم کلا خیلی گند شده .. با کمبود پسر مواجه شدیم ..همش دختر دختر دختر ....اه اه اه .... ) دیدم ای دل غافل مهدی بدون اینکه خودش بدونه  یه خبر مهم داره واسم  ..چی شده چی نشده هیچی دیگه استادشون که همانا استاد آزمایشگاه مدار منطقی منم هست نیومده ..چی از این بهتر ؟ معنیش اینکه دیگه نهارو می رم خونه و از دادن پول نهار خلاص می شم

خلاصه محض احتیاط و اطمینان بیشتر سر آنتراک نظریه رفتم سراغ مسئول آزمایشگاها که خیالم راحت بشه .. رفتم تو به زنه گفتم استاد میری امروز نیمودن دیگه کلاساش تعطیله دیگه؟ یه نگاه به من کردو گفت :کی گفته؟ اومده الانم سر کلاسش تو آزمایشگاهه

منو می گی با دلی لبریز از غم به سوی دانشکده فنی روانه شدم ... کلاس که تموم شد خب مشخصا باید می رفتیم ناهار ..مهدی گیر داده بودیم بریم محل جدید کافی شاپ ۸۴ رو افتتاح کنیم ! مسرش اصلا ماشین خور نیست ولی از شانسمون مهدی ماشینشو آورده بود  

حالا بشین تا ملت جمع بشن مگه میان ؟؟؟ حاجاقا میثم بعد یه رب تشریف فرما شدن می گیم حاجاقا در خدمت باشیم بریم دیگه .. می گه نه من تا علیرضا نیاد نمیام .... حالا بشین این یکی بیاد ... تا شروع کلاس بعدی کلا نیم ساعاتم نمونده!!!

هیچی بالاخره اینیکی هم به جمع حضار اضافه شدن ... حالا رفتیم سوار ماشین شیم .. ما چند نفریم؟ به جز مهدی ۵ نفر !!! ماشین چندتا جا داره ؟ ۴ تا ... ماشالله میثم و علیرضا که خودشون به تنهایی دو نفرن .. امیر محمد و اونیکی علیرضا هم کم و بیش یه همچین وضعیتی دارن .. این وسط من بدبخت لاغرم و به قول ملت کاملا سفری ..

هیچی دیگه من بدبخت باید جلو با میثم می شستم .. آقا مگه میشه؟ اصلا در نمی شد بسته بشه  هی درو می کوبیدیم مگه بسه می شد ؟ می خورد به من ....

گفتم ملت بیخیال من با ماشین دیگه میام ...ولی کو گوش شنوا مارو اوردن عقب ... یعنی رسما یه ورم رو پای علیرضا بود یه یه ورم رو این قسمت دستگیره ..مهدیم با اون رانندگیش ... حالا من به اینا می گم اگه دانشجو آشنا دیدید بگید من خودمو قایم کنما آبرومون نره

داشتیم می رفتیم یهو دیدم تق صدای شکستن اومد همچین که انگار ماشین مهدیو داغان کردم دیگه هیچی دیگه مجبور شدم رسما بشینیم رو پاهای مبارک علیرضا خان ... و بد و بیراه گفتن به این وضعیت ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نمیدونم چرا اینقدر الکی حساس شدم ؟!!! هردومون پسر بودیم خب !!! چه فرقی داشت ؟

هیچی دیگه تا رسیدیم با لگد و مشت درو بازکردمو قبل از اینکه کسی این صحنه شنیع رو ببینه خودمو به بیرون پرتاب کردم  

حالا خیلی وقت داریم این ملت وایستادن جلو در اول دارن سیگار می کشن ... خلاصه بالاخره غذای نه چندان جالبشو خوردیم و هرکی دنگشو گذاشت که مهدی کلی حساب کنه حالا مهدی اومده حساب کنه پول کم آورده!!! هیچی دیگه به ناچار من مجبور شدم بدم .. مهدیم نوشت رو یخ گذاشت جلو آفتاب تا بعدا  یادش باشه که باهام حساب کنه!!!

حالا برگشتنی ماشین سعیدم بود مثل بچه آدم برگشتیم ... حالا منو میگی بدو بدو دارم خودمو می رسونم سر آزمایشگاه یه بیست دقیقه ای دیر کرده بودم ( حالا ملت گذاشتن همشون همون روز کتابای منو پس آوردن منم که کوله نبرده بودم یه عالمه کتاب سنگینم دستم بود )

رفتمو یهو به در بسته خوردم .. یعنی چی ؟ این چرا بستست؟ رفتم سراغ مسئول آزمایشگاه یکی دیگه نشسته بود گفتم کلاس میری برگزار نمیشه؟ گفت : نه ایشون اصلا نیومدن 

یعنی منو می گی دلم می خواست در اون لحظه اون زنه رو پیدا می کردم و تیکه تیکش می کردم ... هم الاف شده بودم ..هم الکی کلی پول خرج کرده بودم ...

خلاصه که بد خوردم ... سه شنبشم تعریفی نداشت البته باز دوتا از بچه ها رو گیر آوردم که اونا هم مثل من سه شنبه ها کلاس دارن ..بازم از وضعیت قبلی بهتره ولی کلا روز گندیه ...

البته وضعیتمون فرقی نکرده ها یعنی اگه قبلا به تنهایی مناظر طبیعی رو نگاه می کردم الان گروهی می شینیم و مناظر طبیعی متحرک رو نگاه می کنیم  

امروزم که حالم کلا خراب بود ..سر کلاس هی می خواستم بیفتم زمین رسما ...

همین الان خبر رسید که فردا مسعود و امین جای من و عباس میرن ... این پیروزی بزرگ رو به تک تکتون تبریک می گم ...فردا رو راحت می گیرم می خوابم با این حالم ....

نمی دونم چرا روزایی که حالم خوش نیست اینقدر حس چرت و پرت نوشتن دارم خوب شد این خبر رسید والا تا صبح اینجا راجع به فعالیتهایی که انجام شده می نوشتم ... بگذریم امروز به اندازه کافی چرت و پرت بیربط نوشتم ..

پ.ن: این تیتر مال وقتی بود که می خواستم برم سر کار الان دیگه حس عوض کردنشو ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:17  توسط MRG  | 

آقایی که شما باشید من متنفرم از اول مهر چرا اینقدر عقربه رفت جلو هی؟
اول مهر که شکر خدا تعطیل بود ...قصد کرده بودیم از دوم بریم که بازم به شکرانه الهی شبش تو سایت دانشگاه دیدم که تا شنبه تعطیله ... خلاصه چند روز اول به استراحت مطلق گذشت
این ترمم بازم اینتوری شده که کل هفته رو یا سر کارم یا دانشگاه ...یعنی وقت آزاد ندارم بازم ( البته من اوغات فراغتم با اوغات غیر فراقتم فرقی نداره در هر دو حالت دارم آهنگ گوش می دم !)

یکشنبه کلاس داشتم اونم  از ساعت ۸ .... خانومی که شما باشید شبش برا سحری که بیدار شدم داشتم جون می دادم اینقدر خسته و بدخواب شده بودم به هر ضرب و زوری بود یه چیزی چاپوندیم گوشه دلمون تا تو روز آمبولانس لازم نشیم ... گرفتیم یه دو ساعتی بخوابیم و الحق که نیاز به خواب داشتم .. آقا حالا صبح گوشی زنگ زده که بیدارم کنه منم که عاشق خواب ..چند بار زدم تو سرش و اسنوز کردم تا اینکه بد بیدار شدم و گردنم درد گرفت  

هیچی دیگه با همون وضعیت به سوی یونی رهسپار شدم ...  وارد دانشگاه شدیمو بالاخره کلاس مورد نظرو پیدا کردیم  ..آقایی که من باشم دیدم استادش نیومده و از پسرا هم فقط یکی هست ... از رفیقای خودم هیشکی نبود  

نشستیم تا استاد بیاد ....بشین میاد ... یعنی عین چی ضد حال خوردم ( فکر کن گردنم درد می کرد ) حالا با این استاد دوتا کلاس داشتم یعنی تا بعد از ظهر علاف بودم ... رفتم از مسئول وسایل آزمایشگاها پرسیدم دیدم آزمایشگاها هم طبق معمول یه هفته دیرتر شروع میشه ...یعنی رسما هیچ کلاسیم تشکیل نمی شد !!! گفتم نه ایشالله که گربست! شایدم استاد ساعت دوم اومد!

راستشو بخوای حیفم میومد برگردم ... آخه خیلی ضد حاله صبح اونجوری پاشی پول بدی بیای یونی بعد رفیقاتم نبینی .. یه یکی دو ساعت بعد چندتا از رفیقام اومدن بازم اوضام بهتر شد .. یکم چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و آهنگ گوش کردم!  

روز رو به کل به الافی گذروندم ...

فرداش دوباره سر کار بودم دیگه آخرین روزا بود بازم با هات داگ افطار کردیم (آخه دفعه قبلی که با حلیم بود اصلا حالم به هم خوردا ..پول خون می گیرنو آشغال میدن تو بالاشهر ) برگشتنی تنها بودم

آقا داشتم ملاصدرا رو میومدم سمت ونک بعد از خیابون پردیس داشتم می رفتم ..پامو بلند کردم داشت میومد پایین یهو نمیدونم چی شد زیرش خالی بود!! آخه پدرت خوب مادرت خوب اینجا که صاف بود ... هیچی دیگه پام پیچ خورد شدید .. یعنی نابود شدم افتادم یه گوشه آروم یکم مالیدم پامو تا آروم بشه و بتونم راه برم .. لامصب این مصیبتای من تمومی نداره

فرداش کلاس داشتم اونم چی اخلاق اسلامی!!! آقا به هر ضرب و زوری که بود با پای شکسته ببخشید پای پیچیده ! خودم رو به یونی مورد نظر رسوندم حالا هرچی بوردو نگاه می کنم مگه کلاس این بابا رو پیدا می کنم!؟ اصلا مثل اینکه این بابا کلاس نداره! بالاخره رفتم ساختمون یکو از بورد اونجا پیدا کردم ... حالا رفتم سر کلاسش ..از اون استادای خشکه به نظرم فکر نکنم بشه سر کلاسش شوخی کرد  هر زنگی که گوشیت بخوره ۰.۲۵ کم میشه ازت ... به سوال تستی و تحقیق دانشجویی (آبکی منظور است!) اعتقادی نداره ... از همه مهمتر اینکه بهش می خوره از اون حزب اللهیا باشه ... من ادم مذهبی هستم به طور کامل ولی مدلش با این طیف فرق داره واسه همین می ترسم سر کلاسش یهو یه بحثی پیش بیادو زیر آب خودمو بزنم!!!

یه نکته دیگشم این بود که سر کلاسش باید پسرا جلو بشینن و دخترا عقب ... البته من که مشکلی ندارم چون اگه نمی گفتم من خودم از هفته دومُ سوم میرم جلو می شینم عادتمه ..اینجوری به استاد نزدیکتری و بیشتر می تونی ... بکنی  ( از شوخی گذشته جلو راحتم من )

تا بعد از ظهر علاف ..استاد طراحی و پیاده سازیمم که رسما ادبیات فارسی تدریس می کرد !!!

آدم بیچاره ای که من باشم فکر کنم سه شنبه ها بدترین روز یونیم باشه این ترم  هیچکدوم از رفیقام نیستن که هیچ .. هیچ پسری که من باهاش صنمی داشته باشمم همراهم نبود ..یعنی رسما علافم و باید آهنگ گوش بدمو مناظر طبیعی متحرک (منظورمو که فهمیدی؟ ) نگاه کنم ..آخه اینم شد کار؟

از دخترا هم که اصلا هیشکدوم تریپ آشنا که من باهاش حال کنم و بخوام باهاش بگمو بخندمو و  بگردم نیستن یعنی یکی هست ولی به خاطر یک سری ملاحظات سیاسی کلا دیگه کاری به کارش ندارم !!! دختر لوسیه ..دفعه آخر که می خواستم مخشو بزنم خیلی زشت برخورد کرد باهام  

مخ زدن که نمی شه اسمشو گذاشت .. چون اصلا مخ نزدم فقط رک و روراست باهاش صحبت کردم (من کلا اهل مخ زدن و این حرفا نیستم ..یعنی بچه پاکی موندم هنوز کاری به کار کسی نداشتم ..نه اینکه فکر کنی بدم میادا نه اصلا .. هروقت به پولی که رفیقام خرج کردن و منم  باید خرج کنم فکر می کنم کلا بی خیال می شم  .. اینم از فواید پول دوستیه دیگه آدمو بچه مسلمون نگه می داره)

من با این بابا رک برخورد کردم کاری که تو مخزنی نباید انجام بشه به هیچ وجه و الا به در بسته می خوری! ... یه مدل روراست برخورد کردم باهاش ولی کلا ادم رک و روراستی نبود و خیلی زشت برخورد کرد ...منم که دیدم اینقدر بدش میاد از ما و اینتوری برخورد میکنه دیگه کاری به کارش ندارم  ( حالا شاید یه روزی اینجا در این مورد و مساله راستگویی و اثرات آن براتون  مطلب نوشتم تا درس عبرتی شود واستون!!!)

القصه من بیچاره تنها موندم و باید همینطوری الکی وقتمو بگذرونم ۳ شنبه ها .... از همینجا از کلیه دوستان و آشنایان دعوت می کنم که ۳ شنبه بیان یونی، حتی شما خواننده گرامی !!! در ضمن ناهارم مهمون من فقط بیاین که از بی کسی مردم  

پ.ن: ناهارو شوخی کردما .. می خوام صد سال سیا تنها باشم اگه می یای ناهارتم بیار

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12:31  توسط MRG  | 

یادتونه اوایل تابستون درمورد سیستم اینترنتی دانشگاه نوشتم و اینکه ملتی که تابستون انتخاب واحد دارن بیچاره می شن و اینا ...؟

حالا سر خودم اومده البته نه اونطور که الان داری فکر می کنیا چون هرچی نباشه من بلدم چطوری توی شرایط حساس خودمو نجات بدم ...

اولین مشکلم هفته پیش با مساله پرداخت شهریه شروع شد ... قرار شده بود همه چیز اینترنتیزه بشه ! یعنی چی یعنی حتی پرداخت شهریه هم از طریق اینترنت باشه .. خب این فی النفسه ( منظورم نفیسه نیست) خیلی خوبه چون من که همش سر کارم اصلا وقت نداشتم برم دانشگاه و چند ساعت وایستم .... اما مساله اصلی این بود که این دانشمندان بزرگوار بدترین بانک ممکن رو برای همکاری انتخاب کردن ...

اگه گفتی کدوم بانک رو به خاطر خدمات اینترنتی فراوانش انتخاب کردن ؟ نه جان من اگه گفتی ؟ ... بانک ملی

با شنیدن این اسم اولین چیزی که به ذهنتون خطور می کنه اینه که مگه بانک ملی خدمات اینترنتی هم داره؟؟؟؟؟؟؟؟ بله صد البته داره اما خدمات اینترنتیش یعنی انتقال وجه از سیبا به سیبا .... همین

من که خودم شخصا سامان کارت دارمو از چند سال پیش خیلی از خریدای اینترنتیمو با سامان کارتم انجام دادم واقعا موندم چرا به جای بانکی مثل سامان یا پارسیان یه همچین بانکیو انخاب کردن

خلاصه من نگون بخت به امید اینکه پولو اینترنتی می ریزم اصلا عجله ای واسه واریز پول نکردم ... سه شنبه هفته پیش بعد از اینکه از سر کار برگشتم ..( اولین روز ماه رمضون بود خداییش خیلی خسته  کننده بود وخیلی گشنگی اذیت می کرد )  رفتم پای سیستم و رفتم سایت دانشگاه و پرداخت اینترنتیو و پرداخت با بانک ملیو .... آقا مگه این سایت بانک ملی باز میشه ؟ اصلا مگه سرور این بانک قدرت جوابگویی به مشتری داره ؟؟ هی زور بزن هی باز نمی شه ... حالامن adsl512 دارم

بعد از یه ساعت بالاخره بانک ملی جواب داد .. سیستم اینترنتی بانک تعطیل است !

آقا دیگه اعصاب منو خورد کرده بود ...من پولو ریخته بودم به سیبای داداشم چون خودم که سیبا نداشتم داداشمم که سر کار بود فرداش ... خودپردازم که اجازه دریافت بیشتر از صدو پنجاه تا نمیده که ... خودشم که نیست که بره بانک پولو بگیره و تازه بگیره من کی بریزم کی برم دانشگاه ؟ تازه پنجشنبشم سر کارم ! جمعه هم انتخاب واحده ....

یعنی اعصابم به طرز عجیبی به هم ریخت بطوری که همون شب رفتم فروم بانک ملی و هرچی از دهنم در میومد نوشتم واسه این بانک داریه مدرنشون !

سحری دوباره تست کردم دیدم همچنان قطع است .. دیگه مونده بودم صبح باید کارت به کارت پولو جابه جا می کردمو کلی مکافات ... اعصابم داغون بود ... اما صبح یهو انگار که اصلا هیچ مشکلی از اول وجود نداشته بانک ملی به راحتی باز شد و پرداخت انجام شد .. واریز انجام شد حالا مگه می تونه برگرده سایت مبدا (یعنی همون دانشگاه ) حالا پول واریز شده ولی نمیتونه اطلاعاتو به سروره دانشگاه بده!  هیچی قید بانک رو زدم و رفتم سایت دانشگاه با اولین پیگیری واریز تایید شد و همه چی حل شد .... 

انگار روحم شاد شد به کلی تغییر روحیه دادم ! 

ولی خداییش قحطیه بانک بوووووووووووود؟ بانک ملی آخه کی خدمات درست و حسابی داشته ؟؟؟؟؟

تو پست بعدی انتخاب واحدمو توضیح می دهم تا کلا مستفیظ شوید !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:37  توسط MRG  | 

ترم پیش بود .. آره ... صبح مثل همیشه صدای آلارم گوشیم در اومد و هی می زاشتم رو اسنوز ... بالاخره دل از خواب کندم و بلند شدم .. سرو صورت ترو تمیز و صاف و سوف کردیم و صبحونه رو همچین تپل خوردیم... یهو به سرمون زد کت و شلوار گرادمون رو بپوشیم و بریم دانشگاه (حالا فکر نکن مایه دارم بابا این کت و شلوار گراد قضیه داره .. شاید یه روز همینجا تعریف کردمش)

خلاصه سرتو درد نیارم کت و شلواررو پوشیدم و رفتم دانشگاه ... دوستان که ما رو تاحالا فقط تریپ اسپورت و فشن دیده بودن همشون با دیدن آرم گراد و قیافه ما  عینهو چی متحیر شدن و هرکدوم یه جمله قصار نثار ما کردن که به علت پایین بودن سن شما دوست عزیز از بیانش خودداری می کنم ...

خلاصه رفتیم سر کلاس ساختمان داده و اومدیم بیرون ... بعدش آزمایشگاه مدار داشتم با میثم و علی و علیرضا انداختیم رفتیم سمت ساختمون کارگاه ( گیج نشو بابا همون ساختمون گروهمون رو می گم ) .

کلاس اون روز طبقه پایین برگزار می شد ... رفتم پشت درش دیدم هنوز بچه های قبلی مشغولن .. میثمم با من آز مدار داشت ... بچه ها جلو در نشته بودن و گیم بازی می کردن (رکورد مار می زدن!!!)

دوباره رفتم سر کلاس دیدم باید برم برد بورد بیارم .. اومدم بیام برم بیرون دیدم یکی از افراد خدمات داره به میثم یه چی می گه و میثم میگه برو بابا و راهشو گرفت و رفت یهو یارو منو نگاه کرد و گفت بیا اینجا .. رفتم جلو گفتم جانم .. گفت بیا ... رفت دم در خدمات و رئیسشو صدا و کرد و گفت :حاجی همین بود ... همین بود ؟ منو میگی هاج و واج موندم چی می گه ؟ گفتم : چی می گی تو ؟

حاجی همین بود ... این با سه تا از دوستاش اومدن تو سرویس بهداشتی و شیر توالت رو شکوندن !!!

حالا من یهو خندم گرفته می گم چی می گی تو ؟ حاجی همچین منو نگاه کرد انگار مقصر پیدا شده .. نگاش کردم و گفتم حاجی یه نگاه به من بکن ! من با این کت و شلوار و تیپ چطوری الان رفتم تو سرویس شیرشو شکوندم و خراب کردم ؟؟؟این چیزا به قیافه من می خوره؟ حالا خندم گرفته ...

حاجی به یارو گفت بره و منو کشید اینور و گفت اینم کارش اینه نمیشه که خسارت بزنید و مسئولیتش پای این باشه ... گفتم چی می گی تو ؟ من چرا باید بیام شیر سرویس رو خراب کنم .... برگشت گفت بالاخره شما جوونید .. می دونم بهتون فشار میاد .. می دونم سخته و اینا ... گفتم حاجی چی می گی؟ یعنی چی؟ من به هرجاییم فشار بیاد نمیام یه همچین کاری بکنم .. درضمن بدون اگه یه روز فشاریم باشه مکان واسه خالی کردنش دارم! ...صد سال نمیام دانشگاه خودمو خراب کنم ... یه نگاه به قیافه و کت و شلوار من بکن آخه من با این تیپ و قیافه میام یه همچین کاری بکنم .. ولمون کن بابا

یهو میثمم رسید و گفت چی می گی ؟ به ما ربطی نداره و اینا .. خلاصه یارو رو پیچوندیمو اومدیم سراغ برد برد و آزمایشگامون ....

شاید به نظرتون یه خاطره عادی باشه ولی من اون روز کلی خندیدم ... آخه خیلی باحال بود ...من برای اولین بار تریپ کت و شلوار زده بودم تو دانشگاه اونوقت یارو الکی و بدون هیچ علتی اومد به ما گیر داد ... اصلا موندم ، آدم تو کت شلوار نمی تونه درست دستشو بالا پایین بکنه اونوقت یارو می گفت همین بود همین بود ....همون لحظه ام بیشتر خندم گرفته بود ..  جالب تر از همه حرفای حاجیه بود که می فهمم بهتون فشار میاد و جوونید و زندگی سخته و ... اصلا یادش میفتم خندم می گیره ...

نمی دونم چی شد اینو اینجا نوشتم ولی نوشتم دیگه ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:34  توسط MRG  | 

دانشگاه ما یعنی دانشگاه آزاد شهر قدس بعد از سالیان متمادی بالاخره سایت اینترنتی و به خصوص سیستم آموزش و ثبت نام رو اینترنتی کرد ...

. کاری که از سالها پیش بقیه دانشگاهها انجام داده بودن اما انگار که این تکنیک به قلعه حسن خان نرسیده بود ! به هر حال جای تقدیر داره که یک نفر توی این دانشگاه خراب شده پیدا شده که فهمیده میشه از طریق اینترنت به ملت خدمات داد ...

. اما این عزیزان حداقل نکردند از این شرکتی که سورس و قالب رو بهشون داده یکم پشتیبانی بگیرن ... نمی دونم هم دانشگاهیم هستی یا نه ولی اگه تو این روزا واسه دیدن نمراتت رفته باشی حتما دیدی که هر بار درخواست دیدن کارنامه آموزشی رو کلیک می کنی با ارور مواجه می شه که این کد اشکال داره و اینا .... از اونجایی که من هنوز هیچی ای اس پی ( و همچنین پی اچ پی و بقیه زبانهای برنامه نویسی تحت وب ، ماتحت شبکه و ... ) بلد نیستم نمی دونم دلیل اصلی این ارور چیه اما همینقدر می فهمم که این کد یه موردی داره که از هر 10 بار درخواست یه بار ارتباطش رو درست برقرار می کنه و اطلاعات مربوطه رو میاره ...

. حالا من که ترم تابستونی بر نمی دارم اون بدبختایی که می خوان انتخاب واحد کنن چه بلایی قراره سرشون بیاد ؟ فکر کن اون روزی که می خوای انتخاب واحد کنی ، تعداد مراجعه کننده هم بالاست میزان ارور دادنا هم چند برابر میشه .... . خلاصه اینکه نمی دونم مسئول پشتیبانی سایت کیه ولی هرکیه معلومه که کلا تعطیله ...یه بارم سایت زیر دستشو تست نکرده ببینه کجاهاش مورد داره ...

 . من که ترم تابستونی ندارم خیالم راحته از قدیم هم گفتن که دیگی واسه من نمیجوشه توش سر سگ بجوشه ... نه!؟؟...نه نه نه ..وایسا ببینم دو ماه دیگه ترم جدید شروع میشه که .... اوه اوه .. فقط امیدوارم تا اون موقع تو دیگ یه چیز دیگه بجوشه وگرنه منم نابود می شم ...

. از اینا بگذریم ....این اعلام نشدن نمرات عصاب آدمو خورد می کنه ... این استادای فلان فلان شده ( به دلایل امنیتی از آوردن افعال اصلی فلان فلان صرف نظر کردم) نمرات رو اعلام نمی کنن ... معلوم نیست دارن چی کار می کنن که هنوز وقت نکردن برگه ها رو تصحیح کنن ...

یکی از استادای این ترمم که خیلی باحال بود همیشه می گفت من از اون استاداییم که بعد امتحان سریع برگه ها رو صحیح می کنم و فرداش اعلام می کنم ولی هنوز با گذشت بیش از 10 روز اعلام نکرده ( این استاد از اون استادا بود که خودش رو موجه می دونست و فکر می کرد خودش منطقی و درست درس می ده و زندگی می کنه به کار همه افراد گیر می داد که باید اصلاح بشن و مثلا اینکه استادای دیگه درس نمی دن و نمره می دن و ... اونوقت همیشه نیم ساعت اول کلاسش از بحثهایی که با خانومش داشته تعریف می کرد ... خیلی با حال یعنی یه ساعت اول کلاس میشستی ماجرای دیروز و دیشب حاجاقا و خانواده رو گوش می دادی .. ادعاهاش با حال بود !)

. فکر کن روزایی که میری سر کار ، شب که بر می گردی می شینی پای سیستم تا نمراتت رو ببینی می بینی هیچی اعلام نشده .. فرداش دوباره همین .... روزایی مثل امروزم خونه هستی که افتضاحه هر دو ساعت اداری یه بار چک می کنی بازم می بینی هیچی اعلام نشده .. اونوقت دوستاتو که دانشگاههای دیگه درس می خوننو می بینی میگن بیشتر نمره هاشون و فهمیدن ( حالا چه فرقی می کنه نمره اولیه یا اصلی )

توی این 4 تا ترم تنها استادی که واقعا توی تصحیح نمرات درنگ نکرد استاد مدار منطقیم بود آقای مهندس سمسار زاده ( توفیقا" الی دکترانا) . ظهر امتحانش رو دادیم .. شب نمرات رو تو سایتی که واسه دانشجوهاش درست کرده بود اعلام کرد ...

. جدا استاد جوون و باحالی بود .. با اینکه سخت گیر بود ولی در عین حال استاد باحالیم بود ... جلسه امتحان خیلی باحال بود .. دوبار صداش کردم اومد بالا سرم گفتم استاد من 20 میشم حقمو نخوریا زیر بیست ندیا ! من 20 نوشتم و اینا .... توی تصحیح اولیه 19 شده بودم بهم داد 20 . ( البته نا گفته نماند که به بقیه بچه ها هم یکی یک نمره تا چند نمره داده بودا ... یه وقت فکر چیز نکنی ..)

. این ترم تا الان نمره ساختمان داده اومده .. انصافا استاد نیک روان هم سریع نمره رو اعلام کرد حداقل بالای 100 تا دانشجو داشت واسه این درس ولی سریع تصحیح کرد و گذاشت رو سایت ..

 

 القصه تا این سیستم اینترنتی دانشگاه کامل بشه بابامون در خواهد آمد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:34  توسط MRG  | 

امتحاناتم تموم شد !
همیشه تموم شدن امتحانا یه آسودگی خیال یه راحتی چی می گن بهش ..فراق باز(یا بال ) .. خلاصه از همون چیزا میده! (سخت نگیر دیگه امتحانا تموم شده یعنی دیگه از هفت دولت آزادم ! دلم می خواد غلط بنویسم ! چی می گی؟)
 
فکر کن برای دو سه هفته مثل خر نشستی خوندی و نوشتی(آره ارواح عمت!) و تو فکر این بودی که امتحاناتتو خراب نکنی ..همین که به آخریاش می رسی یکم راحت تر می شه .. آخریشو که می دی انگار دیگه از هفت دولت آزاد شدی اما...
یه اما داره ، اونم اینه که امتحان آخر رو چه جوری داده باشی ... اگه خوب داده باشی یعنی همه چی عالیه ، انگار واقعا دیگه آزادی ، هر کاری دلت می خواد می کنی 24 ساعت آهنگ دانلود می کنی و گوش می دی ، با ارازل و اوباش می ری بیرون می گردی و می چرخیو و خلاصه عشق و حال ... اما ...
اما اگه مثل من امتحان آخرت رو بد ( نه به این معنی که فکر کنی میفتما !نه قبلا هم گفتم من افتادن تو کارم نیست ) بدی ، یه ریزه گند می زنه به اون عشق و حالت ...وضعیتت میشه مثل من یه دقیقه dj tiesto گوش می ده یه دقیقه دیگه آهنگ های دپرس بهرام! ... البته اینا یه سری مشکلات داخلی که خیلی زود حل میشه ! شما خودتو ناراحت نکن ...

نمی دونم چرا سر این امتحان آخری دچار بیرون روی مزمن شدم !!! نمی دونم اضطراب بیش از حد باعثش شده یا استرس مفرط ( این دو مورد فرقی نداشتن فقط خواستم تو رو به شک بندازم که فکر کنی اینا با هم متفاوتن!!!)

با اینکه اصلا برام مهم نبود که با چه نمره ای پاس می کنم ولی یه مدل دلهره داشتم ( اینو جدی گفتم من از کلاس استاد محرابیان هیچ انتظاری ندارم ، یعنی از اول ترم به خاطر اینکه با محرابیان برداشته بودم به خودم فحش می دادم ) ، هی دچار بیرون روی می شدم ( بهترین فعل جایگزینه ! نه؟؟؟) هی دچار ضعف می شدم
یعنی این شب امتحانی من تبدیل شده بودم به یه وسیله برای پر و خالی کردن معده .... هی ضعف می کردم می خوردم ...هی دچار بیرون روی می شدم و خالی می کردم ..خلاصه اوضاعی پیش اومده بود واسم دیدنی ، یعنی یه چی می گم یه چی میشنوی! ( خیلی حال می ده خاطرات بیرون روی رو تو وبلاگتون بنویسین ! حتما این کارو بکنین!!!)

از اون بدتر شب امتحان مثلا اومدم بخوابم بعد از یه ساعت اینور و انور شدن خوابیدم بعد یه رب قبل اینکه گوشیم صداش در بیاد خودم بیدار شدم دوباره خوابم برد دوباره بیدار می شدم .... حالا فکر می کنی چه خوابی می دیدم ؟یه سری فرمول جدید !!!
گفتم امتحان محاسبات عددی داشتم ؟ نه نگفتم ! خب الان می گم . امتحان آخرم محاسبات عددی بود ... حالا من هی تو خواب می دیدم یه سری فورمولای دیگه هم هست که من نخوندم ، بیدار می شدم می دیدم فورمولا رو همه رو خوندم و اصلا چنین چیزی نیست ، دوباره یه مین می خوابیدم و توش همون صحنه رو می دیدم و بیدار می شدم ... چند بار هی ادامه پیدا کرد تا اینکه گوشی صداش دراومد و منم بیدار ...
بلند شدم اول رفتم سراغ بیرون روی ، بعد یه مقدار مربا البالو خوردم و شروع کردم به خوندن هنوز 5دقیقه نشده بود دوباره رفتم خالی کنم ..دوباره اومدم نون پنیر برداشتم خوردم دوباره رفتم خالی کردم ... حالا در همین زمان دارم فرمولها رو هم حفظ می کنم!!!....

خلاصه سرتو درد نیارم همینجوری داشتم ادامه می دادم که دیگه نم نم باید جمع می کردم و می رفتم سمت دانشگاه گفتم بزار یه چی درست حسابی بخورم .رفتم یه تخم مرغ پختم چشمتون روز بد نبینه از وقتی که این تخم مرغ کذایی رو خوردم هی می خواستم بالا بیارم ( البته گلاب به روحتونا!!!)

تا قبل امتحان هی می خواستم بالا بیارم ولی بالا نیومد حالا نمی دونم خدا نخواست راهش گرفته بود یا هر چی ... خلاصه اینکه رفتم امتحانمو دادم و گند زدمو اینا ...
کل این مطلب واسه این بود که بگم : اینا همش بهونس من خودم بد امتحان دادم!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 17:21  توسط MRG  | 

تا حالا شده بد بدین ؟ منظورم امتحانتونه ...(آخه به قیافه من می خوره الان باهات شوخی داشته باشم؟؟؟اونم از اون شوخیا...)
چه سوالی کردم معلومه که همتون این حس رو تجربه کردید .. منظورم گند زدن به ورقه امتحانیه


نمی دونم شما چطور باهاش کنار میاید از اونایی هستید که تا چند روز قاطین و بعدش بی خیال می شن یا اینکه اون رو به حافظه تاریخیتون می سپارید (حالا من به روت نمی یارم تو هم پررو نشو ... تو اگه حافظه تاریخی داشتی که تو امتحانت گند نمی زدی...بچه پررو)

اصلا مهم نیست که شما چه مدلی هستید ... مهم اینه که من چطوری شدم ... راستشو بخوای من که اصلا بد دادن تو کارم نیست ...ببخشید یعنی نبود ... تک و توک توی هر ترم چی می شد یه درس رو بد می دادم و بعد از اون هم یه مدتی دپرس که نه ولی آزرده خاطرم می کرد . بعدشم می رفت تو حافظه تاریخیم و هر وقت یادش می افتادم به اون روز گند دشنام (معادل فارسی فحش پدر مادر دار ) می دادم . ( همینجا لازم به توضیحه که منظورم یه فحشی در حد لعنتیه ... یه موقع فکر بد نکنی .. منظورم از پدر مادر دار یعنی اصل و نسب دار ... به این شیوه نگارش می گن ایجاز ... یا برو فارسی یاد بگیر یا اون ذهن خرابتو درست کن  )

توی امتحانایی که تا اینجا دادم یه اتفاق جالب افتاد برام ، هر دوتاشون رو بد دادم !  

اونم امتحانایی که قبل از اینکه شروع بشه رو بیستشون حساب کرده بودم ... حالا حتما می رسی کجاش جالبه؟ گوش کن الان می گم...

نمی دونم تا حالا بهت گفته بودم یا نه ( معلومه که نگفته بودم ...آخه تو منو از کجا میشناسی که حالا من این مطلبو قبلا واست تعریف کرده باشم ؟؟؟؟) معمولا سر جلسه امتحان حتی اگه سوالها خیلی گنگ و پیچیده باشه توی دقیقه نود حل می شن ... ببخشید یعنی می شدن .... یعنی وقتی شروع می کردم به نوشتن و سوالای سخت رو می زاشتم کنار، آخر کار انگار یه امداد غیبی بهم می رسید، یهو همش حل می شد ، نمی دونم گفته بودم یا نه کلا خدا منو دوست داره  همیشه سر موقع به دادم می رسید ، انگار که یهو بهم الهام می شد ..همینجوری الکی الکی حل می شدن سوالات...

اما توی این یکی امتحانات یه سری اتفاق دیگه افتاد که من به رابطم با خدا شک کردم ! و مهمتر از اون یه مدل حس عجیب و غریب بهم دست داد که خودم موندم یعنی چی !

سر جلسه ساختمان داده به سوالای مشکل دارش که می رسیدم  و حل نمی شدن ، خندم می گرفت .. همینطوری الکیا ..از اینکه نمی تونستم حل کنم خندم می گرفت ..بعد دوباره شروع می کردم از نو تلاش کردم ..دوباره به جواب نمی رسیدم ایندفه عصبی می شدم ..باز دوباره ادامه می دادم خندم می گرفت ..نمی دونم چرا ولی به صورت متناوب اول قاطی می کردم بعد از اینکه نمی تونم حل کنم خندم می گرفت ... بعد از پایان جلسه لحظه اول عصبی بودم اما یه دقیقه بعد دوباره خندم گرفت از اینکه بد دادم اونم درسیو که برای ۲۰ امده بودم ...ملت همیشه در صحنه هم فکر می کردن که من حتما خوب دادم که نیشم بازه

امتحان زبان رو که نگو ..بعد سوالای تستیش تا رسیدم به تشریحیا و یه هوا با سوالاش مشکل پیدا کردم بازم خندم گرفت ... بیشتر از این خندم گرفت که همه استادا واسه ما شاخ شدن و سوالای مورد دار طراحی می کنن .. دوباره هی عصبی می شدم ... هی خندم می گرفت بازهم به طور متناوب ...

نمی دونم چم شده ، یه ساعت بی خیالم یه ساعت یادش می افتم !!! واقعا وضعیت خنده داریه ... البته الان دارم به وضع نرمالم بر می گردم یعنی به کل امتحانا می خندم ...

نکته جالب خود این امتحاناست ... استاد زبان نمی دونی چه کلاسی داشت یعنی در این حد بهت بگم که سر کلاسش می رفتم ته کلاس و واسه خودم اهنگ گوش می دادم ... کلاسش واقعا کلاس نبود راحت می تونستی اون وسط گل کوچیک بازی کنی ... یعنی یه همچین استادی بود که یه ساعت رو هدر می داد تا یه صفحه ریدینگ و واسط ترجمه کنه ... دقت کن ترجمه کنه نگفتم پروفیز فقط ترجمه .. اونم با چه وضعیت ناجوری ....

نکته جالب تر اینکه وقتی از اونایی که قبلا باهاش داشتن می پرسیدی می گفتن این بابا اونقدر گشاده (شرمنده الان شبه که دارم می نویسم کلمه معادل و مناسبی هم گیر نیاوردم ) که همون سوالای تستی ترم پیش رو ازتون امتحان می گیره ... خداییش به قیافه استاده هم می خورد که یه همچین آدمی باشه ... خصوصا که اصلا یه ذره وقت نزاشته بود که درست حسابی با ما لغات تخصصی رو کار کنه ..

حالا فکر کن بری سر امتحان یه همچین آدمی و با اینکه درستو بلدی ببینی تو بعضی از سوالا مشکل داری !!! اصلا یادم می افته که این بابا این سوالا رو طرح کرده بوده خندم می گیره ...اصلا به قیافش نمی خورد بتونه سوال طرح کنه ...

خلاصه که من در عین حالی که بد دادم انگار که بد ندادم یعنی نمی دونم چرا سر امتحان یه لحظه خوبم
یه لحظه بد ... فکر کنم دارم به تئوری "هیچ چیزی ارزش نداره" می رسم ... حالا شاید یه روز این تئوری رو همینجا یا یه جای دیگه واست تعریف کردم ( چیه ؟چرا نگاه می کنی ؟ نکنه انتظار داری شمارمو بدم تا بیای اونجای دیگه که تئوری واست بگم؟ نه عزیزم هنوز زوده واست ...باید یه چند سالی مطالب منو بخونی تا بعد شاید به اون تئوری هم رسیدیم ...)

نکته آخر اینکه من موندم این اواخر با خدا دعوام نشده بود ، رابطمون همچین دوستانه نبود ولی بحثیم بینمون پیش نیومده بود ، چرا تو این امتحانا بهم حال نداد نمی دونم ... باید یه بازنگری تو اتفاقاتی که توی این چند ماهه بینمون افتاده بکنم ببینم مشکل کجاست ...چی کار کردم که از دستم ناراحته و دیگه سر جلسه امداد غیبی نمی رسونه ...

القصه نمی دونم اصلا چرا امشب نشستم این پست رو زدم ... می خواستم برم بخوابم یهو کرمم گرفت که بعد چند ماه اینجا بنویسم ... کرمه دیگه بعضی وقتا می گیره بعضی وقتا ول می کنه

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 3:19  توسط MRG  | 

رسیدیم به سلف و بوفه و ...
همونطور که قبلا عنوان شد سلف مذکور در طبقه زیرین (زیرزمین سابق)واقع شده
بی انصافیه اگه درمورد تمیز بودنش چیزی نگم .. خداییش هر چیز دانشگاه که بد باشه ولی تر و تمیز بودن دانشگاه جای تشکر داره ... سلفم از این قاعده مستثنی نیست ... مسلما شما وقتی وارد سلف می شید برای خوردن نهار به اونجا مراجعه می کنید نه دیدن میز و صندلی های تمیز .. حالا نهار چی داریم؟؟؟
راستش توضیحیاتی که دارم می دم مربوط به ترم پیشه که من چند بار رفتم سلف ...
قورمه سبزی قیمه و باقالی پلو و استامبولی(؟)و ماکارونی و مرغ(؟)و ....
معلومه که افراد مختلف سلایق مختلفی دارن ... من که کلا یک آدم بد غذام یعنی اینجوری بهتون بگم که من غذاهای زیر رو نمی خورم
باقالی و نخود سبز ،عدس، فلفل دلمه ای، لوبیا سبز،ماش ،بادمجون، کرفس، ماهی (به جر تن ماهی) فسنجون ، همه آشها (به جز آش رشته و بعضی وقتا آش دوغ اونم بعد از بارون یا تو سفر)همه سوپها (به جز سوپ ساده که جو نداشته باشه و فقط شامل هویج و سبزی و زرشک  و رشته باشه) و یک سری عناصر غدایی و غذاهای ایرانی و خارجی دیگه که من اصلا نمی خورم
البته به اینها این مورد رو هم باید اضافه کنم که من از گوشت مرغ فقط قسمتهایی که کاملا سفید باشن یعنی فقط سینه می خورم یا از گوشت قرمز فقط گوشتهایی که کاملا تمیز و بدون هر گونه چربی باشن
فکر کنم متوجه شدید من چه آدم بد غذایی هستم ... خوب بگذریم  داشتم می گفتم که سلف دانشگاه یک سری غذا ها که اسمشون رو اون بالا آوردم رو طبخ می کنه و به دا نشجویان عزیز عرضه می کنه ... اما  بیشتر اونها فقط اسمشون خوبه غذاش اونقدرا تعریفی نداره من که نصف بیشتر غذاها رو اصلا حاضر نیستم بخورم بقیش رو هم نصفه و نیمه .. فقط قورمه سبزیش رو چند بار خوردم ...حتما می گید تو که گفتی زیاد نرفتی پس چطوری اینهمه غذا خوردی؟... قضیه داره من ترم پیش چند بار ژتون غذای کل هفته بعد رو می خریدم و می رفتم سلف اگه خوب بود می خوردم اگه کلا بدم می یومد اصلا نمی گرفتم ولی اگه بیابین بود می گرفتم و فقط قسمتهای مورد نظرم رو می خوردم یا اصلا باهاش بازی می کردم...
خلاصه وضعیت غذا معمولیه نه خیلی بد نه خیلی خوب همون وسط مسطا گیر کرده تکونم نمی خوره .. البته ترم پیش قبل از دیدار پر برکت پرفسور فرزانه جناب آقای جاسبی یک تحول مهم رخ داد همونطوری که ساختمونهای قدیمی به دانشکده های جدید التاسیس تبدیل شدن سلف دانشگاه هم همچین یه هو متحول شد .. و کیفیت غذا بالا رفت و دسری که قبلا نمی دادن هم اضافه شد ... البته میزان دانشجویان مراجعه کننده هم به صورت تصاعدی بالا رفت یعنی آخرین باری که من رفتم (همون ترم پیش چند روز قبل از اومدن جاسبی تازه من اون روز زود رفته بودم)کلی تو صف منتظر موندم ....
به طور میانگین برای گرفتن یک غذای معمولی ( که از شانس شما ممکنه آشپز محترم خورشتشو کم بریزه یا بدون گوشت بریزه یا ... بریزه ) نزدیک چهل تا 100 دقیقه باید   تو صف وایستید
حالا این وضع سلف پسراست شما ببین سلف دخترا چه خبر میشه ... قبلا گفته بودم که بیشتر جمعیت دانشگاه دختران یعنی پسرا به طور کلی در اقلیت هستند (حالا اگه قبلا هم نگفته بودم الان که گفتم .. چی می گی تو؟)شما ببین این موجودات بیچاره(منظورم دخترای بدبخته)واسه گرفتن یه غذا چقدر باید صبر کنن ... یعنی به نظر من آدم باید از این بانوان محترمه درس ایستادگی یاد بگیره (یه توضیح کوچیک باید درمورد جمعیت دخترا بدم ... به طور کلی دانشگاه آزاد واحد شهریار رو می توینید یک دانشگاه دخترونه بنامید ... شوخی نمی کنم ... فقط کافیه ظهر ها ساعت 12:50 بیاید یه سر تو محوطه دانشگاه از درو دیوار دختر می ریزه ... به جز اماکن متبرکه (منظورم آلاچیق و صندلی ها و سکوها س)هر جای دیگه رو هم که نگاه می کنی دخترها گرفتن . رو چمنا ، روی پله ها روی زمین .. یعنی هر سوراخ موشی هم که میری بازم چندتا دختر اونجان ...حتی به مسیرهای گربه رو هم رحم نمی کنم ... یعنی کافیه یه لحظه بلند شی و یه جاییتو به خارونی ( بی ادب ! فکر بد نکن) یهو می بینی چندتا دختر جاتو گرفتن ... خلاصه کلام اینکه باید یه راهی برای مبارزه با این افزایش بی رویه جمعیت دخترا در دانشگاه پیدا کرد)

می رسیم به بوفه ...
الان یک ساختومن شیک اما کوچکه اما قبلانا توی طبقه همکف ساختمون شماره یک سابق (دانشکده فنی مهندسی فعلی) بود ... خب خود این جمله نشون دهنده اینکه در طول این چند ترم بوفه پیشرفت داشته ... ساندویچاش چنگی به دل نمی زنه ولی از لحاظ تنقلات و نوشیدنی .. هی .. بدک نیست ولی بازم جای پیشرفت داره .. البته این پیمانکاره جدید یکم بهتره و ساندویچیهای سردو گرمش بهتره ولی به پولی که می دی نمی ارزه
در کل بوفه برای خوردن صبحانه و یا  نهار اون هم هنگامی که زمان برای خروج از دانشگاه ندارید بد نیست .

کافی شاپای قلعه حسن خان هم که از اسمش معلومه چیه ... نه .. شوخی کردم .. بد نیستن انصافا این کافی شاپ 84 خوبه ..یعنی از نظر من که عالیه از خیلی از کافی شاپا و فست فودای کرجی بهتره .. فست فودای کرجی فقط پول بی خود می گیرن ... بعد از اون گپم بد نیست ولی بازم آنچنان بدرد نمی خوره .. درمورد آیدا که من چیزی نمی گم چون من کلا طرفدار ساندویچ گرم هستم و آیدا جون فقط سرد سرو می کنن .. ولی بازم هی بدک نیست ... جاهای درست حسابی تموم شد .. دیگه بقیشون اغذیه فروشین ... به طور کلی در این بالاترین نمره رو 84 می گیره اما مدیریت محترمشون یکم اسکول تشریف دارن .. این برای چندمین باره که برای یک مدت طولانی کافی شاپ رو تعطیل می کنن تا تغییر دکوراسیون بدن ... حالا نمی دونم شایدم این تغییر دکورسیونها در جذب هر چه بیشتر مشتری تاثیر داشته باشه (آخه من نمی دونم فضای کافی شاپ که مشخصه ، میز ها هم که همیشه همشون پرن حالا هی شما بزن کافی شاپ و دربو داغون کن و چیدمانش رو عوض کن فضای کافی شاپ همونیه که هست نهایتا به اندازه یک یا دو نفر دیگه می تونی فضا اضافه کنی ... اگه یکی از مدیران محترم کافی شاپ محترمه مطلب من رو خوندن .. این نصیحت رو از بپذیرن و ازون پند بگیرن .. چون شما درآمد یه ماهتون رو ضایع کردید هیچ ..کلی هم هزینه کردید)... القصه اینم از کافی شاپامون

دیگه بافضاهای اصلی که در دوران دانشجویی با اونها سرو کار دارید آشنا شدید بقیه جاها رو شاید بعدا به صورت موردی معرفی کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 16:9  توسط MRG  | 

بیا داخل نترس.... الان به دانشکده هاش می رسیم
همینکه از درب ورودی رد شدید و قدوم مبارکتون رو داخل دانشگاه گذاشتید در سمت راستتون ببخشید یعنی چپتون یه ساختمون نسبتا شیک 3 طبقه می بینید ...خوشحال نشید این دانشکده شما نیست اینجا ساختمان اداریه ...قسمتهایی مثل امور دانشجویی در این ساختمون مستقر هستند و اینها اصولا قسمتهایی هستند که فقط در زمان فارغ التحصیل شدن ممکنه ببینیدشون ،اونم به خاطر گرفتن امضا
البته نا گفته نماند که سلف دانشگاه در طبقه زیرین(همون زیر زمین)هستش که به موقع راجع بهش می نویسم
برگردیم به همونجایی که وایستاده بودید . به سمت چپتون نگاه کنید ..چی می بینید؟ یک زیر بنای عظیم که معناش اینه که به زودی یک ساختمان خوشگل و بزرگ در اینجا احداث خواهد شد... چیه فکر کردید قرار یه ساختمون 6 طبقه بزرگ شیک بسازن و تبدیلش کنن به دانشکده فنی مهندسی؟ کور خوندی ... نخیر.... اولین دانشکده از درب ورودی همانا دانشکده کشاورزی است ... حالا سر قضیه چیه که خواستن اولین دانشکده کشاورزی باشه نمی دونم .. حتما دکتر یاری(رئیس دانشگاهمون رو عرض می کنم)به کشاورزی علاقه منده... هنوز کسی نفهمیده ایشون دکترای چی دارن!(به من و تو چه بچه پررو... ما فقط می دونیم که اگه یه موقع دیدیمش باید دکتر خطابشون کنیم ... حالا چه فرقی می کنه آمپول زن باشه یا دکترای فیزیک هسته ای داشته باشه ....مهم اینه که دکتره!(
همینجور که ادامه می دید یه ساختمون دو طبقه کشیده در سمت چپتون می بینید که دانشکده علوم انسانیه و کمی جلوتر دست راست بزرگترین ساختمون دانشگاه رو از حیث وسعت و عظمت و صلابت می بینید که معلومه دانشکده چیه دیگه .. جای سوال داره خب معلومه که این ساختمون مرکزی و اصلی حق مسلم ما دانشجویان فنی مهندسیه... بقیه ساختمون ها هم یه 4 بطقه هست که مجتمع ازمایشگاهیه و یه 2 طبقه کارگاهی و یه 3 طبقه(الان که دارم می نویسم شک کردم 2 طبقه بود یا 3 طبقه)که اونم ماله علوم پایست ...
خب با دانشکده های ما آشنا شدید؟خوشتون اومد؟
هه..هه... اینها که دیدید فقط اسمشون دانشکدست
یعنی پارسال چون می خواستن جاسبی رو بیارن و یک سری امتیازات واسه دانشگاه بگیرن ازش همینطوری هول هولی چهار تا نوشته فلزی حکاکی کردن و زدن سر در هر کردوم از ساختمون ها.... بعدشم یه روز که ما مثل همیشه سر کلاسامون نشسته بودیم پرفسور فرزانهجناب آقای جاسبی نزول اجلال فرمودن و با کلی خدم و حشم دانشکده های جدید التاسیس (منظورشون همون جاهایی بود که ما چند ساله داریم توش درس می خونیم) رو افتتاح فرمودن ....حالا دانشکده کجا بود؟
سیستم دانشکده دانشکده ای به این صورته که هر دانشکده رئیس و آموزش و ... خاص خودش رو داره و دانشجوهای اون طیف کلاساشون تو دانشکده خودشون برگزار میشه....
خب البته دانشگاه ما هم تا حدودی داره به این سیستم نزدیک میشه .... مثلا کلاسهای ریاضی مهندسی ترم پیش تو دانشکده علوم انسانی برگزار می شد یا کلاسهای مدار منطقی و مدار الکترونیکی و الکتریکی در مجتمع آزمایشگاهی تشکیل می شد .... اما از حق نگذریم  اینقدر ها هم بی برنامه نبودن .. مثلا کلاس تنظیم خانوادمون توی دانشکده فنی و با حضور جمعی از دوستان فنی و غیر فنی ( اعم از میکروبیولوژی،صنایع غذایی ، پرورش دام و طیورو...) برگزار می شد
خب اینکه از محل تشکیل کلاسها ... می رسیم یه رئیس جدا و آموزش جدا و .... چیه؟ وقتی کلاسها رو نمی تونن سر جاش برگزار کنن انتظار دارید بتونن رئیس و آموزش جدا رو درست کنن؟ چه توقعات بیجایی داریدا....

خب این از دانشکده هامون .... دیگه کجای دانشگاه مونده که می خواید باهاش آشنا بشید؟
...؟
آهان بوفه و سلف و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:57  توسط MRG  | 

برسیم به داخل دانشگاه...
پس از رسیدن شهر مقدس قدس و دیدن میدان پرخاطره قدس از طریق یک بلوار بزرگ که الان اسمش یادم نیست (شاید شهید کلهر بود، دقیق یادم نیست )می تونید خودتون رو به یونی برسونید (منظورم  دانشگاهه ،یونیورسیتی یه وقت با گونی فروشی اون دست خیابون اشتباه نگیرا) طبق رسم معمول دانشگاهای ایران (و یه سری جاهای دیگه) با دو تا درب وردوی مواجه می شی که دقیقا محل استقرار نیروهای زحمت کش و جان بر کف حراست هستش  . از اونجایی که هنگام گوشزد کردن موارد اخلاقی و دادن تذکر به برخی دانشجونماها( حالا شفاهی یا فیزیکیشو نمی دونم)ممکنه کار به جاهای باریک بکشه پس حتما لازمه که دوتا درب ورودی داشته باشه یعنی خانوما این ور آقایون اون ور .

البته پیشاپیش گفته باشم که این حراستی ها هم موجودات خوبی هستن بنده خداها حداقل با من که توی این دو سال کاری نداشتن ولی بعضی از ملت از گیر دادن های بیجا و بی مورد می نالن . فقط خواستم بگم که من به عنوان نویسنده این وبلاگ از کلیه عوامل ریز و درشت حراست حمایت کرده و کمال قدر دانی رو دارم و اگه اینجا چیزی درموردشون می نویسم که خوششون نمیاد بدونن که حرف دانشجوهای دیگه هستش و من هیچ ارتباطی  با این افراد و هر نوع حرکت براندازانه علیه سیستم معظم حراست ندارم و من از همینجا تکذیب می کنم
آخیش.... از قدیم گفتن جنگ اول به از صلح آخر پس من از همین الان اقرارنامه رو نوشتم که بعدا گیر نکنم ...
خب داشتم می گفتم ...کجا بودم؟ آهان ! دوتا درب ورودی .. خلاصه از این دوتا درب رد می شید و می رید تو .به همین سادگی . اصلا حراست کاری باهاتون نداره .. شما دیگه دانشجوی این مملکت هستید شما آینده سازید معلومه که دیگه حق انتخاب نوع پوشش با خودتونه ... اقصه رد می شید و می رید تو و با خودتون می گید چه خوب چه دانشگاه آزادی وقعا آزاده اما کور خوندید سربازان گمنام امام... ببخشید سربازان گمنام حراست با لباسهای مبدل به صورت گشت نامحسوس در جای جای این دانشگاه پهناور پراکنده شدن تا امنیت اجتماعی رو در سراسر این محیط فرهنگی برقرار کنن
مواردی که شما در صورت رعایت نکردن اون ممکنه توبیخ شید عبارتند از :
پوشیدن چکمه روی شلوار (ببخشید اشتباه شد این کار چون تبرج هستش برخورد با اون جزو وظایف نیروهای انتظامی تهرانه)

پخش آهنگ های مبتذل ایرانی و غربی و هندی و پاکستانی و .. با صدای بلند ( صد البته من در این مورد کاملا باهاشون موافقم چون دانشگاه یک جای علمی و جای این قرتی بازیا نیست اگه کسی می خواد اهنگ گوش بده باید مثل من هدفون بزنه اونوقت حتی تو کلاس درسم می تونه اهنگ گوش بده!)

پوشیدن لباسهای نامناسب ، تنگ ، بدن نما ، نیم عریان ،دکلته،مینی ... (من در این مورد هم کاملا از ایشان پشتیبانی می کنم ... دانشگاه که جای این نوع پوششها نیست ...مطمئن باشید که حتی اگه از درب ورودی هم جان سالم بدر ببرید ،گشت نامحسوس از محیط علمی دانشگاه حراست میکنه و مفاسد اجتماعی مثل شما رو بیرون می کنه و در پروندتون درج می کنه... حقتونه! می خواستید هنجارهای اجتماعی رو رعایت می کردید تا  توبیخ نشید .... ولی خداییش دلم واسه این چند هزار دختری که تقریبا 90 درصدشون تو نیمسال دوم مانتو سیاه می پوشن ،می سوزه ، چادری ها که رسما توی این افتاب سوزان هلاک می شن ...آخی دلم سوخت ... ولی خودمونیما ما مردا به جای اینکه جلوی نگاههای هیز خودمون رو بگیریم و سالم بمونیم و به پاداش اخروی برسیم ،زنها رو مجبور می کنیم که با لباس مشکی همه جا شونو بپوشونن بعدشم دوباره زوم کنیم رو همه اونچیزایی که پوشیده شدن و دیده نمی شن و میریم مخ زنیو ... بعدشم بگیم که این زنها عامل فسادن و نمیزارن ما مردا پاک بمونیم!)

مورد بعدی گپ یا گفتمان صمیمی در محیط های خلوت و یا گفتمان های خیلی صمیمی در محیط های شلوغ و پر تردد (البته من در این مورد به طور کامل از این خدمتگزاران واقعی و زحمتکش حمایت نمی کنم ...چون بالاخره باید یه جایی وجود داشته باشه که این دخترا پسرای جوان ما طرز صحیح اداب معاشرت با جنس مخالف رو یاد بگیرن ... از دوره ابتدایی که جداشون می کنیم تا دانشگاه یعنی یهو یه بچه مراودش با جنس مخلف در محیط اجتماعی و علمی قطع میشه تا چندیدن سال بعد از بلوغ .. حالا بیا به این ننه مرده یاد بده که چطور باید با جنس مخالفش رابطه اجتماعی و محترمانه برقرار کنه .. بیا  دیگه .. یالا ... حالا تونستی یاد بده .. بنده خداها تا میان دو کلمه بگن و بخندن  یا با برخورد حراست مواجه میشن یا با نگاه محاکمه امیز بقیه دانشجویان بله درست خوندید بقیه دانشجویان ... چون اونها هم معاشرت چندانی با جنس مخالف نداشتن و هر نوع گفتگو و بخصوص گفتن و خندیدن رو مساوی با موارد غیر اخلاقی می دونن .... این می شه که این انسانهای فرهیخته و مهندسین آینده برای گفت و شنود به پارک و جنگلها  مراجعه می کنن و از اونجایی که در این مناطق هم نیروهای جان برکف پلیس امنیت و گشت ارشاد به  دستگیری و ارشاد جوانان مشغولن این مهندسین اینده به دامان کوهای بلند یا خانه های خلوت پناه می برند و در اینجا چون دیگه اجتماعی وجود نداره نوع روابط به طور کلی فرق می کنه ... حالا من نمیگم معمولا چی میشه چون می دونم اون ذهن خرابت زودتر از من به اونجا رسیده .... حالا اگه میزاشتید این دو تا جوون این دو نو گل شکفته در یک محیط اجتماعی یا علمی مثل دانشگاه پارک ، رستوران ،کافی شاپ ،،،، قهوه خونه شامل این موارد نمی شه چون وضع لژ های خانوادگی واقعا اسف باره همون بهتر که برن کوه،،،باهم صحبت کنن آیا اون اتفاق ناگوار که قراره در آینده بنیان خانواده ها رو نابود کنه  ،به وقوع می پیوست؟ اینه که توصیه من به شما حراستی ها اینکه عزیزان من ! این جوانان  ما را تا حدودی به حال خود بگزارید تا یکم روابط اجتماعیشون درست بشه البته در عین حال هشیار باشید تا نفوذی ها و عوامل دشمن به درون این نوگلان نفوذ نکنن و خدایی نکرده اونها رو به صورت یکجا به انحراف نکشونن)


موارد اصلی همین دو سه تا بودن بقیه فرعیه مثل آسیب رسوندن به مال یا همون اموال دانشگاه ... ایجاد سرو صدای زیادی در زمان برگزاری کلاسها و بقیه مواردی که جزو جرایم هستش مثل همکاری با گروهای معاند نظام ، همکاری با گروهای محارب ،تبلیغ ماتریالیسمو ادیان ساختگی و فرقه های ناجور

البته اینو بگم که این دوستان ما در حراست (حال می کنی چه سریع باهاشون خودمونی شدم)به صورت مردی برخورد می کنن یعنی امکان داره شما در روز ده ها بار نقض این مواردی که گفتم رو در دانشگاه مشاهده کنید اما تنها در بعضی روزها برخورد موردی دوستان حراستی رو می بینید که این نشان از سعه صدر این مامورین زحمت کش داره که من یکبار دیگه از همین کمال قدردانی رو ازشون دارم

تازه از در اومدیم تو ... حالا دانشکده هاش مونده ....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:4  توسط MRG  | 

دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهریار داخل پرانتز شهر قدس

این اسم دانشگاهه منه. یعنی جایی که الان چند ترمه دارم توش درس می خونم .جایی که قراره دو ساله دیگه من رو به عنوان یک مهندس کامپیوتر تحویل جامعه بده
درسته که اسمش چندان قشنگ نیست اما هر چی باشه از علی آباد کتول که بهتره!(البته فقط از نظر اسم نه مناظر طبیعی)
از اسمش معلومه که چه جور دانشگاهیه ، آزاده ؛ آزاد اما از نوع اسلامی یعنی یه چی مثل ترکیب جمهوری با اسلام یا همون جمهوری اسلامی . عجب نابغه ای هستما ! چه توضیح جامعی دادم . خب معلومه که  دانشگاه ما توی جمهوری اسلامی ایرانه دیگه . معلومه که آزادیاش باید از قوانین اسلام تبعیت کنند (تبعیت با بیعت فرق داره یه وقت قاطی نکنیا)
خلاصه خواستم بگم دانشگاه ما آزاده اما نه اونقدر که فکر کنی از نظر آزادی با دانشگاههای دولتی خیلی فرق داره .نه بابا جان سیستم همونه فقط یکم دایره آزادی ها بیشتر میشه توش .
کلمه بعدیش واحده ...نه واحد نه یعنی یه شعبه نه یعنی یه باجه نه... همون واحد هستش (هرچی خواستم یه کلمه فارسی بگم  نشد اصلا نمی دونم این کلماتی که نوشتم فارسیه یا عربی  ، به هر حال) حالا این یعنی چی؟ یعنی قوانین کلی دانشگاه از مرکز اصلی گرفته می شه اما نحوه اجرای قوانین و قوانین داخلی به عهده خود واحده ...ترجمه فارسیش این میشه که هر بلایی که دلشون بخواد می تونن سرت بیارن قانون مرکزی میگه که قبل از انتخاب واحد حق گرفتن پول و منوط کردن انتخاب واحد به پرداخت مبلغ رو ندارن اما قانون داخلی اینکار رو انجام می ده ...سیستم مرکزی میگه باید به دانشجویان ممتاز بالای 25% تخفیف داد باید به کلیه دانشجویان تسهیلات داد و ... اما سیستم داخلی چی می گه؟ میگه هر چی دلم بخواد .... اینم از معنی کلمه واحد
می رسیم به شهریار .. شهریار یه شهرستانه که در جنوب شرق کرج و جنوب غرب تهران واقع شده (چون من کرجیم اول نسبتش رو با کرج مشخص کردم!) اما دانشگاه ما توی شهر قدسه واسه همینم هست که داخل پرانتز می نویسن شهر قدس البته امت همیشه در صحنه دانشگاه همون دانشگاه شهر قدس یا قلعه حسن خان صداش می کنن
درمورد قلعه حسن خان که اسم قدیمیه شهر قدسه چیزی نمیدونم . فقط در این حد می دونم که مثل اینکه قدیما اینجا یه حسن خان زندگی می کرده که یه قلعه هم داشته! ما که قلعش رو ندیدیم
اگه تو انتخاب رشته دانشگه اینجا رو انتخاب کردید نترسید ، من فقط اسمش رو توضیح دادم خودش بدک نیست
حالا به بقیشم می رسیم .....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 18:35  توسط MRG  |