تبليغاتX
دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

MRG

می خوام درمورد عشق و عاشقیو دوست داشتن بنویسم ....چیه به من نمیاد؟ اتفاقا میاد ولی نگاه من با نگاه شما فرق داره  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.... البته چیزی که اینجا مینویسم نگاه تازه ای نیست ..شاید این نگاهو به چند نفر توضیح داده باشم ....
قضیه از این قراره که من عشق از نوع امروزیش و قدیمیش رو به طور کلی یک توهم می دونم

یعنی عملا می تونم بگم که این علاقه وافر این دوست داشتن شدید رو خودمون خواستیم که بوجود بیاریم و می شده این حس نسبت به کس دیگه ای هم ایجاد بشه ....

یعنی اگه شما امروز می گید عاشق یک نفر در این دنیا هستید و فقط اونو می خواید احتمالا تخیلات ذهنیتون در رسیدن به این مرحله زیادی کمکتون کرده ...

بزارید گنگ ننویسم ... با مثال معروفم آغاز می کنم بحث رو ..لطفا ساکت باشید ..شلوغ نکنید ...

من تا دوره دبیرستان بچه حزب اللهی بودم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ... از دوره دبیرستان به بعد هم بچه سر به زیری بودم و کلا اهل اینجور حرفا نبودم  ولی به عشق اعتقاد داشتم و اینکه روزی تو خواهی آمدو ...

اما با ورود به دانشگاه ییهو نگرشم عوض شد ..حالا چه جوری؟ تو دانشگاه با بالای هزار چهره مونث مواجه شدم که از این بین تعدادیشون موجه به نظر می رسیدن و با گذشت مدتی زمان و برخورد با چهره های متفاوت دیدم که چندنفری هستن که چهره شون به دلم میشینه ..توجه داشته باشید چندین نفر شاید حدوده ...( بچه پررو چی کار داری که من چند نفرو دوست دارم؟ مهم اینه که چند نفری هستن ادامشو بخون ) .. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دیدم از بین این دخترا هرکیو که انتخاب کنم و برم جلو و روشهای مخزنیو رو ابتداً روش پیاده کنم جواب می گیرم و اگه اتفاق خاصی مثل بچه بازی این وسط نیفته بعد از چند ماه ادعا می کنم که عاشق طرف شدم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir... نشستم و حساب کتاب کردم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irدیدم واقعیت همینه من هرکدومشون رو که انتخاب کنم و مخزنی رو انجام بدم نتیجتا اون شخص میشه ملکه ذهنم و بازیگر نقش مقابل من در خیالبافیای یومیه ..این تخیلات روزانتون رو دست کم نگیرید واقعا تو روحیه و رفتارتون تاثیر داره ...یعنی عملا نقش معشوق من رو هرکردوم از این افراد می تونستن بازی کنن

ببینید مسلما همه شما با چهره هایی برخورد کردید که به دلتون بشینه ... اگه شما اقدام به مخزنی این افراد کنید ( و اگه دختری که ایشون مختو بزنه ..) و بتونید یک رابطه دوستانه رو آغاز کنید به سرعت نسبت به هم علاقه پیدا می کنید و اونقدر اون فرد رو تو تخیلاتتون میارید که کاملا ملکه ذهنتون میشه و عملا از طرف یک موجودی که بهش نیاز دارید واسه خودتون درست می کنید ( حالا شاید  اون فرد اصلا ایده ال های شما رو هم نداشته باشه ها ..) خودتون با تصورتون اونو بزرگ می کنید و اینقدر توی رابطه اغراق می کنید که در عدم حضور فرد (یا عدم دسترسی تلفنی و اس ام اسیو چتی و ...) احساس دلتنگی شدید می کنید ...

ببینید الان می خوام دوتا نکته رو یاد آوری کنم :ابتدا به ساکن به شما یاد آوری می کنم که این طرف مقابل تنها فردی نبوده که به دل شما نشسته و شما هم تنها فرد برای اون نبودید(شایدم از ابتدا اصلا چهره به دل نشسته نبودید بلکه برای مصارف دیگه انتخاب شدید) ....

نکته دوم اینه که یه لحظه مکث کنید از خودتون بکشید بیرون ببینید واقعا این همه نیازی که اسرار می کنیدو دارید یا خودتون ایجاد کردید ... این همه زیبایی ها که میبینید وجود داره یا این تفاوت نگاه شماست؟ واقعیت اینه که این تفاوت نگاه شماست ..و معنای درست عشق هم همینه یعنی شما چیزی رو می بینی و درک می کنی که فقط مال شماست مختص شماست ولی خیلی وقتا ما با تخیلاتمون این تفاوت نگاه زیادی ایجاد می کنیم ...

احتمالا تا اینجای مطلب چیزه زیادی نگرفتی از حرفام ...فکر می کنی من به عشق اعتقاد ندارم؟؟ نه کاملا برعکسه ...من دیدم این ره که می رویم به ترکستان است ...

رک بگم بهتون با روشهای مخ زنی مخ هر دختری و زنی رو میشه زد ... تنها مورد زمانه ...شاید بعضی ها زمان بیشتری نیاز باشه همین ...

دخترای ایرانی که رسما فاجعه هستن ... اصلا تا حالا به عشق علاقه دخترا و زنان ایرانی فکر کردید؟ چی میشه که می گن عاشقن ؟؟

پسری عاشق و دلباخته اونا میشه و به اونا ابراز عشق می کنه و انا از روی شرم و حیا و اینا رد می کنن و می گن اگه بگم آره فلان میشه و بهمان و بعد پسر دوباره ابراز علاقه می کنه و در عاشق بودن خودش پافشاری می کنه و کم کم  .....بله دختر با صدای رسا اعلام می کنه که اونم عاشقه

آیا روایتی از عشق در ایران جز این دیدین؟ فیلمای ایرانی که به طور کامل نمود وضعیت رو نشون می دن دختر اصلا تا قبل از ابراز عشق اصلا اهمیتی به پسره نمی داده ولی بعد از ابراز عشق و پافشاری بر اون اونم اعلام می کنه عاشقه و حقیقتا هم فکر می کنه عاشقه .. چون عاشق بودن و عاشق گشتن در ایران فعلی اینطوریه ...

شاید الان بخندید ولی این شیوه موثرترین شیوه هست ... دخترای ایرانی عاشق شدنو با دوست داشته شدن عوضی گرفتن ...

خب تا الان بازم نفهمیدی  نگاه من چیه یا روشم چیه ..پس بخون هنوز ... ببین اینکه بخوای کسی رو عاشق کنی واقعا سخت نیست فقط نیاز به زمان داره ( البته اگه اصول و روش مهندسی مخ زنی رو به درستی پیاده کنی و اشتباه شروع نکرده باشی..)

حالا چه با استفاده از یک رابطه دوستی و چه با پافشاری بر روی عاشقی ... و این وسط چیزی که مشخصه اینه که اگه به جای این فرد کس دیگه ای رو که به دلت نشسته بود انتخاب می کردی الان توی یک وضعیت مشابه بودی و ادعای عاشقی داشتید ... و در ضمن نمی دونی که این طرف از اول دوست داشته و به خاطر حیا می گفته نه یا اینکه جدا از اول نمی خواسته؟ خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من یه راه حل پیدا کردم واسه فرار از این وضعیت ... من می دونم که با روشهای مخ زنی قابلیت دوستی و در نهایت مراتب دیگه رو دارم اما این کارو نمی کنم  چون اگه این کارو بکنم بعدا نمی تونم بفهمم که طرف واقعا منو دوست داشت یا بخاطر روشهای مهندسی شده منه که الان هلاکمه ...

پس؟؟؟....معلومه دیگه ..من کاری عکس روشهای مخ زنی انجام می دم ... رک و روراست به طرف می گم که یک اون یک گزینه است که تو ذهن منه و به دلم نشسته و به نظرم بهترین گزینه ممکنه  و تقاضای رابطه بیشتر برای آشنایی بیشتر می کنم ...

مسلما جواب ۹۹.۹٪ دخترا به این سوال منفیه .حتی اگه طرف بهت کمی علاقه داشته باشه به احتمال قریب به یقین جواب مثبت نمی ده ...این کاملا واضحه اما.....

اما اگه طرف واقعا بهت علاقه داشته باشه احتمالا یا جواب مثبت میده یا بحث رو به صورت شوخی ادامه میده تا نه جواب بله داده باشه نه اینکه از دستت بده ولی مطمئنا اگه علاقه اولیه نباشه سریع ردت می کنه ...و این خیلی خوبه چون همون کسی که اگه با مخ زنی میرفتی جلو چند ماه بعد همدمت می شد الان واقعیت رو بهت گفته ....(که تو شرایط اولیه رو نداری و جزو چهره های دلنشین نیستی)

من این راهو رفتم  واسه اون همکلاسیم که تو پست قبلی زده بودم همین کارو کردم .. بین چهره هایی که توی این چند ترم به دلم نشسته بود موجه تر از بقیه بود و کلا به نظرم گزینه بالاتری بود و حتی واسه ازدواجم می شد روش فکر کردو برنامه ریخت ...یه بار به خاطر یه کاری به شوخی مطلبو طرح کردم تا نظرشو راجع به یه پسری مثل خودم بدونم ...بیشتر حالت نظر سنجی  ولی رد شدم .... از اونجایی که من نمیدوستم طرفم تو چه موقعیت زمانی و مکانی و روحی این جوابو داده یه بار دیگه خواستم به طور واضح و رسمی و  مشخص ( نه مثل دفه قبل که بیشتر جنبه شوخی و نظر سنجی داشت ) شرایطو بگم و جواب بگیرم ...

 عیناً همین چیزایی که بالا نوشتمو گفتم اینکه به نظرم یه گزینه خوبه و می خوام آمارشو داشته باشمو ... ولی به دره بسته خوردم .. یعنی رد شدم  

البته توی این روش اگه طرف آدم رک و صادقی باشه حتی رد شدنم فواید بسیاری داره ..مثلا اینکه بفهمی مورد تو چی بوده که رد شدی ؟ اینکه تیپ ایده الش نیستی ( که خب کاملا می تونه طبیعی باشه هر کس یه تیپ ادمو دوست داره دیگه ..) یا اینکه اون کسیو می خواد و شما دیر رسیدی  یا مهمتر ازهمه اینکه شما مثلا به خاطر فلان مدل رفتار یا وجناتت رد شدی .. به این آخری اگه برسی خیلی عالیه و می تونی خودتو اصلاح کنی تا تو آزمون بعدی رد نشی  

ولی خر ما از کرگی دم نداشت .... این همکلاسی محترم ما هم ادم رکی نبود و اصلا برخورد درستی نداشت و جواب که نداد هیچ ..زشت برخورد کردو تهشم به جای اینکه جواب سوال منو بده گفت دیگه اس ام اس نده!!! (  چیه کفت برید؟ آدم به خسیسی من ندیده بودی؟ با اسم ام اس علاقه ام رو مطرح کردم   ولی اونقدرا هم خسیس نیستم چون دفعه اولم بود و مطمئنا هول می کردم اصلا نخواستم تلفنی یا حضوری باشه چون مطمئن بودم یا صدام می لرزید و تابلو می شدم یا اگه حضوری بود عین لبو قرمز می شدم ... چی کار کنم خب بار اولم بود ...  ....ما که از این تجربه ها نداریم درسته ۲۱ سال سن داریم ولی... )

هیچی دیگه در این ابراز علاقه شکست خوردیم ولی عملا پیروز شدیم .. اگه با روشای مخزنی می رفتم جلو شاید الان با همین دختر دوست صمیمی بودم و بنابر همون مسائلی که بالا توضیحش رفت الان اونم ادعای علاقه به من رو می کرد ولی الان من می دونم که من جزو چهره هایی نبودم که به دلش نشسته باشه و به صورت اولیه و پیش فرض خوشش بیاد و این خیلی مهمه ...

چون به نظر من ماندگاری عشقی که دو طرف از اول از هم خوششون می اومده بالاتر از بقیه است و البته از نظر من اون عشقه واقعیه ..نه این چیزی که الان رایجه که یکی یا مخزنی بکنه طرف رو عادت بده به خودش یا اینکه اونقدر در عشق پافشاری کنه که طرفم ادعای عاشقی کنه ....

این بود نگاه من

پ.ن : میدونم که هیشکی حتی کسایی که کامنت می زارن کل مطالبمو نمی خونن چون معمولا طولانی می نویسم ولی  کلا دلم میخواد طولانی بنویسم واگه  چیزی به ذهنم می رسه در لحظه . بنویسم ... مهم نیست که  کل مطلبمو کسی نمی خونه اینا همش بعدا برای خودم خاطره مکتوب میشه ... مثل پستای ابتدایی این بلاگ  پس نگید که طولانی ننویسم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:47  توسط MRG  | 

فارغ از همه مسایل عبادی سیاسی به شبایی که مناسبتی هست و فرداش تعطیله توجه کردین؟

وضعیت حمل و نقل و خیابونا رو می گم .... وضعیت تاکسی و اتوبوس ....

شبا که افتضاحه ..ملت تو خیابونا همینطوری آویزونن .. ماشینم نیست .. اگه هم باشه که پول خون باباشو از آدم می گیره ....

جریان از اینجا شروع شد که من دوشنبه سر کار بودم... شب شهادتو شب احیا بود دیگه ..ساعتا رو کشیدن جلو دیگه ..یعنی ما هم به کل از فکر جیم زدن و رسیدن به افطار زدیم بیرون ... مثل بچه آدم نشستیم کارامونو تا آخر انجام دادیمو همه چیو روتین کردیم ...

دنی گیر داده بود بریم از ملک کباب بگیریم واسه افطار!!! گفتم آخه مگه آدم با کباب افطار می کنه؟؟ عقلت کجا رفته؟؟؟ بیا بریم آیدا با هات داگ و پنیر افطار کنیم  

از اونجایی که همگان به خوشمزگی و دلچسبیه هات داگ ویژه آیدا اعتراف دارند قبول کرد بریم اونجا ...

هیچی دیگه پیچوندیم رفتیم آیدا ..یارو درشو واسه ما وا کرد و سفارش دادیم و نشستیم به انتظار ..همینکه اذان رو داد دیدیم ای دل غافل بیرون دارن نذری آش می دن !!! اون وقت ما داریم ۵-۶ تومن الکی پول می دیم ولی کاریش نمی شد کرد ..کار از کار گذشته بود .. نکته جالبش این بود که یه دختره آششو ورداشته بود اومده بود جلو آیدا داشت می خورد اونوقت ما همچنان با دلی پر از درد و ضعف و حس نابودی پول منتظر ورود هات داگ ویژه بودیم!!! ( حالا اینو بگما من اصلا اهل نذریو این چیزا نیستم ..یعنی مثلا اگه تو خیابون یه نذری بخوان بهم بدن احتمالا قبول نمی کنمو و می گم مرسی !!! ولی خب از اونجایی که من آدم خسیسو پول دوستیم یکم داشت بهم فشار می اومد دیگه ...)

یه نکته جالب دیگه در مورد خودم اینه که (دقت کردید عین این دخترای دم بخت همش از خودم تعریف می کنمو خودمو شرح می دم؟  .... خب  خانومای محترم علاقه مند بعد از خوندن وبلاگ پیشنهاداتتون رو به میلم ارسال کنید .. به بهترین و بالاترین پیشنهاد جواب مثبت داده می شه....  حالا به نکته جالبم توجه کن)  من زیاد آب می خورم

نه نفهمیدی چی شد ! من زیاد آب نمی خورم!!! من با غذا آب نمی خورم که با آب و نوشیدنی غذا می خورم .... مخصوصا افطار یهو می بینی من همون اول چندتا بطری آب یا نوشابه خوردمو افتادم زمین !!!

خلاصه تو آیدا هم نتونستم دست از این عادت ماهیانه ..ببخشید عادت عامیانه ! بردارم ...یه لیموناد بزرگ ( همون نوشابه خانواده لیمویی منظورمه .. بی کلاس !) گرفتم و همچین شروع به نوش جان کردم ..

الحق و النصاف که هات دات آیدا یه چیز دیگست ... حالا دنی نصفشو بیشتر نتونست بخوره .. منو می گی کلشو خوردم هیچ نصف بیشتر نوشابه رو هم خوردم یعنی وقتی اومدم بیرون معدم باد کرده بود  از بس که نوشیدنی ریخته بودم توش !

از آیدا با پای پیاده به سمت میدون ونک رهسپار شدیم تا شاید کمی به هضم غذا کمک کنه... رسیدیم میدون  چشمتون روز بد نبینه .. یعنی خدا اون روزو سرتون نیاره دیدم واسه کرج یه  سی چهل نفری وایستادن ..... واسه فردیسم تعدادشون کم نبود !!!! حالا ماشین کجا بود ؟

گفتم ولش کن حالا که شلوغه بریم وینکی من کفش بخرم ... رفتم نگاه کردم از پشت ویترین از یه کفش جیغ خوشم اومد رفتم تو که یارو گفت تعطیلیم !!! گفتم ای بابا شما که دو روز قبلم تعطیل بودین که کی کار می کنی؟

زدیم بیرونو دیدیم ماشینی در کار نیست ..گفتم دنی بیا بریم اتوبوس سوار شیم خودمونو برسونیم مترو صادقیه و بعدشم با مترو بریم ... هزینشم خیلی کمتر از تاکسیه ( اخه نوبت من بود که کرایه تاکسیو بدم ) ... رفتیمو سریع یه اتوبوس که داشت راه می افتادو سوار شدیم  جمعیت زیاد بود هوا هم کاملا مطبوع (!؟)

یه کم رفت جلوتر از یه مرده که کنارم بود پرسیدم آقا این اتوبوس مترو صادقیه هم میره دیگه ؟ گفت نمی دونم من تا حالا تا تهش نرفتم شایدم بره ....  ... یکم شک کردم ولی می دونستم که احتمالا میره اخه اتوبوس آزادی ونک بود دیگه .... یه بار یادمه سوار اوتوبوس شده بودم اونبارم ماشین نبود ...

یارو برگشت گفت می خواید برید کرج؟ گفتم آره .. یکم من من کرد و یه چیزایی گفت و بعد یهو برگشت گفت که منم می خوام برم کرج ماشینم دارم یکم جلوتره بیاید با من بریم .. منم که حس اتوبوس نداشتم سریع گفتم باشه کجاست ؟ گفت همین ایستگاه پیاده شید  پیاده شدیمو گفت ماشینم اون جلو تو فرعیه من جلو می رم شما هم بیاید بپیچید تو ....

یارو  سریع رفت ... منم راه افتادم ..حالا دانیال گیر داده می گه کجا میری ..اگه یارو خلافکاری چیزی باشه چی ؟ اگه ... گفتم نترس بالام جان من خودم اونکارم  نگران نباش اگه خبریم باشه قبل از هر عملی من خودم عکس العمل مناسبشو نشون می دم نترس  ....

خلاصه دیدیم از یارو خبری نیست ؟ ای بابا مارو مچل کرده ؟دیدم نه یهو از تو یه خونه با پرایدش زد بیرون .. من رفتم جلو نشستم و دنی رفت عقب ... یکم یارو از خیابونا صحبت کردو شلوغی و عدم وجود ماشین و اینکه هرروز این مسیرو میره و میاد .. دیدم حسش نیست به این چرت و پرتا گوش کنم هد ستمو زدمو اهنگ گوش کردم ....

به پل فردیس که رسیدیم طرف پرسید شما کجای کرج می رید .. خب منم طبق معمول با توجه به مسیر راننده مسیرمو مشخص می کردم گفتم شما کدوم سمت می رید .. گفت هرجا بگید می رسونم دیگه!!! .. ولی من دارم می رم آزادگان .. گفتم خب اگه چهار را مصباح یا میدون شاه عباسی پیادمون کنی ما هم ماشین گیر میاریم از اونجا ... من دوزاریم یه جورایی افتاد که باید پول بسلفیم ...

حالا دانیال فکر کرده این یارو نمی خواد پول بگیره برگشته عینهو این پیرزنا میگه خدا به حق این شب عزیز هرچی می خوای بهت بده !!! و اینا ... آخرای بلوار امام زاده حسن که رسید گفتم خب حالا چقدر تقدیم کنم ؟ گفت این حرفا چیه؟ نمی خواد ! گفتم خواهش می کنم ؟ چقدر بدم ؟ بازم گفت آقا خواهش می کنم و اینا ... در آوردم یه ۲ تومنی ( یعنی همون کرایه معمول البته کرایه ۱۱۰۰ هستش ولی دیدم ضایعست یه دویستیم بدم یارو ) گذاشتم رو داشبورد و گفتم مرسی این کنار پیاده می شیم ... پیاده شدیم یهو دیدم داره بوق می زنه و اشاره می کنه رفتم پیشش گفت آقا قابل شما رو نداره ها ولی گفتم ۴ تومن بدید ... البته قابلی نداره ها ولی گفتم که من ونک مسافر میزدم امشب نزدم ... دراوردم پولو دادم و گفتم موفق باشی و تو دلم نفرینش کردم ...

مترو به اون خوبی که همش ۱۵۰ تومن میشه رو ول کردیم سوار ماشین این یارو شدیم آخر سرم پول دربست دادیم .... دانیال حالا تازه دوزاریش افتاده برگشته بازم مثل پیرزنا نفرینش می کنه که الهی خیر نبینی  ....

خلاصه همونجا تو کرج رفتم سریع یه کفشم خریدم و پیچوندیمو اومدیم شهرک .... گور بابای وینکی و اون کفشای جیغش !!! نامرد کرجیه هم یه ۱۰ هزار تومن گرونتر از وینکی می فروخت کفششو .. حالا خوبه این تو چهار را دانشکده کرجه و وینکی تو پاساژ آسمان ونک!!!

خلاصه که دوستان من ..جوانان ..عزیزان شبای تعطیلی از خونه بیرون نرید یا اگه میرید خودتون رو واسه تیغ زده شدن آماده کنید

پ.ن: ملت شب قدر دارن منم شب قدر دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:10  توسط MRG  | 

ماه مبارکی است این ماه رمضان ... یعنی مبارک ماهی است .. ماهی است بس پر فضیلت ... پر بار ... پر نمی دونم چی چی ...
چند روز اول که تا عادت کنم داشتم داغون می شدم .. فکر کن بعد از سحری یکی دو ساعت می خوابی بعد راه میوفتی می ری سر کار .. سر کار اینقدر سرت شلوغ میشه که نمی فهمی کی ظهر شده ! ( هنوز اینجا نگفتم چی کارم؟ نگفتم؟ یعنی نمی دونی شغلم چیه؟ او کی .. الان می گم .. یک کارگر ساده!)
بعدشم نم نم گشنگی شروع می شد و بقیه ماجرا که یعنی عملا حس کار نیست ... البته بعد از چند روز اول دیگه اونقدر گشنه نمیشدم ... اما اصل مطلب چیز دیگه ایه ..

 


گفتم که ماه عزیزی است ..اما مشکل اینجاست که ساعات کاری من بدبخت رسمیش تا هفته ... محل کارم ونک ..منزل کرج ....


یعنی اگه ساعت 6 و نیم راه بیفتم بعد از افطار می رسم حالا اگه ماشین فردیس گیر بیاد ..
این ترافیک صبح هم که داغونم کرده از خود پل فردیس تا ترافیک سنگینه تا سر ستاری بعد دوباره از اول حکیم تا سر کردستان .. یعنی رسما اعصاب خوردکنی این ترافیک ماه مبارک ...
عصریم که ماشین سخت گیر میاد ... اینم یکی دیگر از فضایل ایم ماه مبارکه ... گفتم که مبارک ماهی است ( البته نه اینکه فکر کنی من از ماه رمضون بدم میادا نه اصلا ..بی تو دیگه من خستم ...نه فقط امسال معایبش زیاد به سرم اومده )


چند روز پیشا ( دقیقا اطلاعی ندارم کی بود فقط یادمه هفته پیش بود ..! ماشا الله حافظه!!!) سر کار خلوت شده بود بعد از ظهر همه کارا رو هم انجام داده بودیم می خواستم با دانیال زود بزنیم بیرون که من برم از وینکی کفش بخرم ( دیروزش که رفته بودم داشت جمع و جور می کرد تعطیل بود ) ولی دیدم حس خساستم نمیزاره پول خرج کنم بیخیالش شدم و گفتم نمی خوام .. دانیال گیر داد که زود بریم تا برسیم خونه زودتر منم لبیک گویان بدنبالش راه افتادم ...
خلاصه رسیدیم سر ایستگاه تاکسی یه ماشین وایستاده بود دو تا جای خالی داشت ..سریع چپیدیم تو و از اونجایی که من خیلی جوانمردم بازم من نشستم وسط ( حالا نمی خوام بگم که من به خاطر اینکه آفتاب غروب نزنه تو چشمم وسط می شینما!!!) دانیالم نشست کنار ..راننده سریع گازشو گرفت و راه افتاد ...
یارو انداخت تو همتو همینجوری رفت تا ستاری و ستاریو اومد پایین ( این مسیر زیاد معمول نیست چون ستاری مسیر مستقیم به کرج نداره و دوباره باید از تو اکباتان بپیچه ) اومد و همینطوری به راهش ادامه دادو رسید به اونجایی که باید می پیچیدو نپیچید ... یعنی اهدنا االسراط المستقیمو به طور کامل انجام داد

این حرکتو که کرد من دوزاریم افتاد که این بابا می خواد بندازه تو مخصوص از اونجا هم تو قدیم و بعدشم سمت شهریاره و از اونجا برسونه به فردیس ( ما شالله قربونش برم کرج که یدونه مسیر نداره از اتوبان و مخصوص و قدیم که بگزریم از هر راه دیگه ای هم می تونید خودتو نو به یه قسمتی از کرج برسونید ! یکی از این راهها همینه که بالا گفتم که به فردیس ختم میشه !)

حالا مشکل کجاست ؟ من و دانیال می خوایم بریم شهرک وحدت ... که این مسیر زیاد بدردمون نمی خوره ( گرچه من برای برگشت از دانشگاه مجبوری از این مسیر برمی گردم ) ..راننده اوسکول قصه ما انداخت مخصوصو همینطوری داشت می رفت یهو انگار تازه به عقلش رسیده باشه یه عده مسافرم سوار ماشینشن برگشت پرسید ملت شماها کجا می رید ؟ دانیال برگشت گفت ما فلان سمت می ریم .. بغلیمم گفت سه راه حافظیه می ره( یعنی این مسیری که می رفت بدرد هیچکدوممون نمی خورد !!!!! )
راننده تازه متوجه گندی که زده بود شد و یه کم سرعتشو زیاد کرد و از سمت چیتگر خودشو رسوند به اتوبان و الی ما شا الله ....
خلاصه من و دانیال بدبخت خیر سرمون ساعت 6 سر کارو پیچونده بودیم که قبل افطار برسیم خونه اونوقت بازم مثل هر روز بعد افطار رسیدیم !!!
اینه که می گم همه چی دست خداست .. زیاد زور نزنید دوستان !!! ما خیر سرمون یه ساعت زودتر پیچوندیم تهش مثل هر روز رسیدیم ...
گفتم که ماه مبارکی است !!! حالشو ببرید ...

پ.ن: حالا البته از امشب دیگه ساعتو می کشن عقب و اذان زودتر میشه یعنی اول افطار می کنم سر کار بعد برمی گردم منزل ! اینم یه مدلشه دیگه ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:48  توسط MRG  | 

یعنی یه جوونمرد بین شماها نبود که خدا واسه حرفش تره خورد کنه ها .... این همه جمعیت اومدن و گفتن الهی خوب بشی .. بهتر نشدم هیچ بدترم شدم ...

جونم بگه براتون الان که دارم می نویسم بهترم ولی نمی دونید چی کشیدم که

آقا من گفتم گلوم درد می کنه اما فقط درد نکرد تقریبا منفجر شد ... به زحمت واسه خودم اکسپکتورانت تهیه کردم و ریختم تو گلوم تا آروم بشه و اینا ...شروع کردم به خود درمانی دیگه از اریترومایسین بگیر تا استامینیفون کدیئن و سرماخوردگی و دیفن هیدرامین بچه گانه و  .. هر چی می شد ریختیم تو این حندق (؟) بلا تا شاید فرجی بشه و دعای دوستان مستجاب بشه .. اما بهتر نشد هیچ تازه بدترم شد .. اول گلوم آروم تر شد بعد تب و لرز گرفتم چند ساعت بعد گلاب به روحتون آبریزش بینی و ... 

حالا مشکل کجا بود ؟ من از شنبه تا ۳ شنبه باید می رفتم سر کار ..کارمم جوریه که باید با ملت سرو کله بزنم و حرف بزنم همش  

خودمو اینور اونر کردم دیدم نمیشه باید یکی دیگه از بچه ها جام بره ..جمعه بود دیگه آره ... تا اومدم زنگ بزنم دیدم یکی از بچهها اس ام اس داده که دانیال که قرار بود فردا بیاد نمیاد و بقیه اس ام اسشم نیومده بود ..زنگیدیمش گفتیم چه حال چه خبر .. یه هن و اهنی کرد و گفت حاجی فردا و پس فردا دانیال دنبال شهریه ریختن و انتخاب واحده و نمیاد قرار بود من بیام  و منم خبر رسید یکی از بستگانم به رحمت خدا و رفته و اگه بشه نمیام .. دیدم زشته گفتم عیب نداره نیا ...

ورداشتم زنگ زدم مسعود ... برگشته می گه من هنوز امتحانای ترم تابستونیم تموم نشده امتحان دارم .. نمیام ..نمی تونم بیام .. روز من نیست ...

حالا بیا درستش کن من می خواستم یکی دیگه رو بفرستم جام تا ملت تنها نمونن  حالا مجبورم تنها وایستم سر کار !!!!  

خلاصه زنگ زدم به دانیل و همه چیزو انداختم گردنش تا تنها نمونم ... به نتیجه هم رسیدم فرداش تنها نموندم اما چه فایده با اون وضعم مجبور شدم برم سر کار اونم چهار روز پشت سر هم

یعنی یه بلاهایی بر سرم نازل شد که یکشنبه دیگه صدام در نمی یومد ... بعد از ظهرش رسما صدام به ۳۰ سانتی متریم نمی رسید ... یه ارباب رجوعی ( همون مشتریو می گم بابا ) یه خانمی بود قبلش باهام حرف زده بود دوباره اومد تو و خواست یه سوال بکنه با دست اشاره کردم که نمی تونم حرف بزنم و به مسعود اشاره کردم که ازون بپرسه .. مسعود نامرد نه گذاشت و نه برداشت گفت خانم این لاله .. نمی تونه حرف بزنه ... یارو زنه یه نگاهی کرد و گفت آخی ...( همچین که انگار مثلا پیش خودش گفت چه پسره خوشگل و نازیه چه حیف که لاله و الا دخترمو می دادم بهش ...) بعد یهو همچین انگار تازه به این دنیا برگشته باشه گفت : نه نه .......... این الان داشت با من حرف می زد ( همچین که انگار معجزه شده بوده ) ......

خلاصه روزی داشتم دیگه ... با این که محل کارم تو بیمارستانه ولی نرفتم اونجا پیش دکتر .. حتی یکی از بچه های اورژانس که اومده بود گفت که پاشو بیا بریم خودم سریع یه آمپول بزنم اما گفتم نه من می ترسم!

ولی شب تا رسیدم شهرک نرفتم خونه یه راست رفتم درمانگاه و یه وقت واسه دکتر گرفتم  حالا اون وسط صدام که در نمی یومد یکیم نوبتمو خورد و جلوتر از من رفت تو ( این اتفاق که افتاد مصمم شدم خودمو درمان کنم)

بالاخره نوبت دکتر من نگون بخت شدو رفتم تو .. گفت خوب چی شده ؟ گفتم دکتر باید داستان بگم واست .. گفت خوب بگو ... منم شروع کردم قضیه خود درمانیو اینکه آمپول نمی زنمو گفتم ...

یکم بالا پایین کرد و گفت باشه و واسم دارو نوشت البته فقط ۳ تا آمپول !!! گفت همین الان می ری می گیری میاری می زنی دوتاشو یه ورت می زنی و یکیشو اونورت!

رفتم گرفتم ... تزریقاتی آقاین درمانگاه نبود زنه اومد و اول تست کرد ( آخه چند صد سالی بود آمپول نزده بودم ) و بعد گفت برو بخواب اون تو  

راستشو بخواید نمی دونم چرا تا حالا نمی زدم چون اصلا هیچ حس خاصی نداشتم فقط از اینکه شورتمو کشیده بودم پایین خجالت می کشیدم همین .. والا نه حس ترس داشت نه درد آنچنانی قبل از تزریق ....

زنه اومدو یکم الکل مالیدو اولیشو زد و بعد با اونورم ور رفت و اونیکی رو به صورت محصول  مشترک و کجکی زد تو .... خداییش خیلی درد گرفت تا فرداش جاش درد می کرد ولی در کل اصلا نه ترس داره نه درد

حالا جدای از این حرفا به نظر من باید یه سری خانم خوشکل تزریقاتی باشن که حداقل باعث تلطیف روحیه بیمار بشه البته برای آقایون برای خانوما هم به عکس .. نه اینکه یه پیرزنه خشن بگه برو بخواب و حس نا امیدی در جوون مردم ایجاد کنه اونم قبل از این عمل خطیر

 

القصه من بدبخت به همین رویه تا دیروز سر کار بودم البته بازم دکتره گولم زد چون گفته بود کامل خوب می شی ولی هنوزم خوب نشدم صدام بهتر شده ولی هنوز خرابه ....

نتیجه اخلاقی : اینا رو اینجا تعریف کردم تا بدونین که اولا آمپول ترس نداره اصلا ... دوما خود درمانی ممنوع ! مگه تو دکتری؟ درسشو خوندی؟ تو کاری که به تو مربوط نیست مداخله نکن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:35  توسط MRG  | 

واااااااااااااااای گلوم درد می کنه  

درست از ناحیه بالایی تا وسطش درد می کنه .... اکسپکتورانتم ندارم بخورم  شاید مرهمی برای این دل  پر دردم باشه ...

تقصیر خودمه می دونی یکی نیست بهم بگه اخه پسر تو که می دونی حساسی چرا جلو باد کولر می خوابی ؟؟؟؟؟؟؟؟ کرم داری؟ دیگه کارم از این حرفا گذشته به مازوخیسم رسیدم ..( خود آزاری!!!!)

امیدوارم سرما نخورده باشم .. گفتم سرما خوردگی یاد یه خاطره افتادم .. آقا من کلا قدیما زیاد سرما می خوردم ..بچه سربه هوایی بودم یعنی سرم رو به هوا بود .. چشام جای دیگه .. دلم یه جای دیگه  

خلاصه من معمولا  می رفتم پیش دکتر نجفی .. سر خیابون خودمون یه دکتر عمومی مطب زده بود الان اسمش یادم نیست ..اسمشو میزارم دکتر فلانی ... این قضیه مال ۴-۵ سال پیش شایدم اونر تره ها

به سرمون زد بریم پیش این دکتره دیگه چهارتا خیابون بالاتر نریم ... خصوصا که دکتر نجفی کلا یه دقیقه هم واست وقت نمی زاشت ...

آقا رفتم نوبت گرفتم سرش خلوت بود ... سریع نوبتم شد .. رفتیم تو ..دکتر خوشتیپی بود .. یه نگاه به ما کرد شروع کرد به صحبت .. پسرم چی شده .. گفتم گلوم درد می کنه سرما خوردم .... گفت خب گلوت می سوزه .. گفتم آره .. گفت سرت این مدلی درد می گیره گفتم آره .. یه چیزی نوشت رو کاغذ دوباره پرسید اون مدلی هم سرفه می کنی گفتم آره ... دوباره یه چیزی نوشت و همینجوری هی همه نقاطی رو که درد می کرد شناسایی کرد ..جاهایی که اصلا فکرشم نمی کردی مثلا می گفت وقتی یه وری می شی سر انگشت  شصت پای چپت درد میگیره نه؟ منم می دیدم راست می گه می گفتم آره ...

خلاصه یهو دیدم همه نقاط دردو شناسایی کرده و توی کاغذ نوشته یه لیست بلند بالای دارو نوشت و داد دستمون با آمپول .. حالا من از آمپول می ترسم ولی از اونجایی که به قدرت تشخیصش ایمان آورده بودم گفتم می زنمم عیب نداره این بابا وقت گذاشته واسم ...

آقا چشمتون روز بد نبینه ما رفتیم دارو ها رو مصرف کردیم و با همه ترسی که داشتم خودمون رو به دست خانمه سپردیمو آمپول زدیم  ( ولی انصافا خانمه چشم پاک بود ... وارد اون بحثا نشید )

یکی دو روز گذشت دیدم یه هوا بهتر شدم ولی خوب نشدم دوباره رفتم پیشش دوباره شروع کرد به صحبت کردن می گفت : حالا اونجات درد می کنه؟ نه؟ اینجاتم اینجوری درد می کنه؟ می گفتم آره .. گفت خوبه حالا اینا رم بگیر ..

خلاصه این قصه ادامه داشت و ما خوب نشدیم . دیدم این بابا ما رو مشتری کرده و داره بیماریهای ما رو زیاد می کنه بعد خودش خوب می کنه و یکی دیگه اضافه می کنه ..

دیدم اینطوریه بی خیال این بابا شدم رفتم سراغ همون دکتر نجفی ...

این نجفی از اون آدما بودا یعنی هنوز وارد اتاقش نشده بودی یه نسخه می داد دستت و می گفت نفر بعدی و بفرست .... ولی شاید باورتون نشه اما نسخه هاش همیشه کارگر بود .... اون دفعه هم جواب داد ..

کلا خیلی جالب بود این یکی که اصلا نگات نمی کرد بهتر درمان می کرد تا اونکه یه ساعت باهات حرف می زد ...

اینو اینجا گفتم تا اگه رفتید پیش یه دکتر و دیدید ناراحتیا رو خوب تشخیص داد زیاد خوشحال نشید .. ببینید نتیجه کارش چی می شه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 15:19  توسط MRG  | 

طرز برخورد با افراديکه شما را تحقير مي کنند

برگرفته شده از مجموعه ي مردمان

واکنش نشان دادن در مقابل افرادي که شما را خوار کرده و ارزش هـايتـان را زير سؤال مي برند، قدري دشوار و دردناک است. گاهي اوقات زخم هايي که اينگونه افراد به شما وارد مي آورند، ممکن است تا ابد باقي بمانند.
مـن خــودم به شخصه زمانيکه به گذشته بر مي گردم افراد بســيار زيادي را به خاطر مي آورم که در برهه هاي مختلف زنـدگي مرا تحقـيــر مي کردند و ارزش ها و توانايي هايم را دسـت کـم مــي گرفتند. مطمئنـــم که همه شما تجربه اي مشـابه من داشته ايد، شايد کمتر کسي باشد که در طول زنـدگي خود با افراد اين چنيني برخورد نکرده باشد. بهترين تکــنيک اين است که ياد بگيريم به جاي اينکه برخورد تند از خود نشان بدهيم، با آنها مدارا کنيم.

در اين قسمت من چند تکنيک شخصي به شما آموزش مي دهم تا ياد بگيريد چگونه مي توان از پس اين افراد برآمد:
بايد توجه داشته باشيد که افرادي که شما را تحقير مي کنند و قصد آسيب رساندن به شما را دارند، در درجه اول بايد خودشان را بيازارند تا بتوانند شما را آزرده کنند.
بايد بدانيد که يک انسان کامروا، موفق، و با اعتماد به نفس هيچ نيازي به تحقير ديگران ندارد. شايد اين افراد از ديگران انتقادهاي سازنده اي کنند، اما هيچ گاه آنها را تحقير نمي کنند. برخي از افراد به طور کلي نظر منفي نسبت به ديگران دارند چون:
- به دليل کمبودهايي که احساس مي کنند دوست دارند خودشان را قدرتمند تر از سايرين جلوه بدهند تا به اين طريق بر تزلزل شخصيتي خود غلبه کنند.
- قبلاً کسي آنها را آزرده ساخته و چون توانايي مقابله با آن را نداشتند، با تحقير ديگران سعي مي کنند از موقعيت فعلي خود دفاع کند..
افرادي که به شدت شما را تحقير مي کنند با اين کار فقط ناراحتي، عدم موفقيت، و بي هدفي خود را در زندگي به نمايش مي گذارند و اين مشکل آنهاست نه شما. دانستن اين مطلب به شما کمک مي کند که راحت تر بتوانيد در کنار آنها به زندگي عادي خود ادامه دهيد و حرف هايشان را نشنيده بگيريد. اگر بدانيد که مشکل از طرف مقابل است نه شما، مي توانيد منطقي با مسائل برخورد کنيد و از حرف ها و کنايه هاي آنها شما را آزرده نخواهد کرد.
شايد فردي که داراي چنين خصوصياتي است يکي از نزديکان شما باشد و برايتان سخت باشد که بخواهيد از نظر عاطفي خودتان را از او جدا کنيد. هيچ نيازي به اين کار نيست، فقط سعي کنيد در بحث هايي که او راه مي اندازد، شرکت نکرده و خودتان را کنار بکشيد. قصد او اين است که کاري کند تا شما احساس بدي نسبت به خودتان پيدا کنيد. اين وظيفه شماست که به آنها اجازه انجام چنين کاري را ندهيد. براي بدست آوردن اطلاعات بيشتر در مورد چگونگي برخورد با افراد منفي نگر به قسمت: "طرز برخورد با افراد منفي گرا" مراجعه کنيد.

توضيحات و نکاتي در مورد افرادي که شما را تحقير مي کنند:

زمانيکه اينگونه افراد به شما حرفي مي زنند، در پاسخ به آنها، جواب هاي بي شماري به ذهن شما خطور مي کند. اگر چنين کاري را انجام دهيد، در واقع خودتان را با آن فرد هم شان ساخته ايد و اين دقيقاً همان چيزي است که آنها انتظارش را مي کشند. آنها مي خواهند شما را عصباني کنند تا برخورد شديدي از خود نشان دهيد، آنها ميخواهند شما احساس بدي نسبت به خودتان پيدا کنيد و قصدشان تنها آزار دادن و آسيب رساندن است. شما با جواب دادن به آنها در حقيقت وارد بازي ساختگي شان ميشويد، و در نهايت خودتان را آزار داده ايد. ممکن است بعداً به خاطر حرف هايي که در عصبانيت از دهانتان خارج شده پشيمان شويد. خوب در زمان بروز چنين حالتي چه کاري مي توان انجام داد؟ بهتر است يکي از موارد زير را امتحان کنيد:
زمانيکه احساس مي کنيد فردي با حالت تهاجمي با شما برخورد مي کند مي توانيد بگوييد: "ازت ممنونم اما فکر مي کنم بهتر است توصيه هايت را براي خودت نگه داري"

و يا: "خيلي سخاوتمندي ولي من نيازي به توصيه هاي تو ندارم"
همه اين مسائل به دليل خشم و نفرتي که در آنها وجود دارد، درست مي شود و شما هم مجبور نيستيد که بار مسئوليت زندگي آنها را به دوش بکشيد. شايد آنها بخواهند که از خشم و نفرت خود به شما سهمي بدهند، اما اين "هديه" اي است که شما واقعاً نيازي به آن نداريد.
اگر به توصيه هاي آنها گوش کنيد و هديه هاي مسمومشان را قبول کنيد، با اين کار خشم و عصبانيت آنها را به به درون خود راه داده ايد. به خودتان اجازه انجام چنين کاري را ندهيد. شما هيچ نيازي به اين هدايا نداريد، از کنار آنها عبور کنيد.

از پيشنهادت ممنونم
يکي ديگر از واکنش هاي مناسبي که در مقابل اين افراد مي توانيد از خود بروز دهيد اين است که به آنها بگوييد: "از پيشنهادت ممنونم" و بعد هم به ادامه کار خود بپردازيد. با بيان اين عبارت شما در حقيقت به بحث پايان مي دهيد. آنها منتظر هستند که شما از خود عکس العمل نشان دهيد و زمانيکه اين کار را انجام نمي دهيد، ديگر چيزي براي گفتن نخواهند داشت.

ممنونم، شايد حق با تو باشه
"بايرن کيتي" در کتاب خود با عنوان: "عشقت را مي خواهم – آيا حقيقت دارد؟" معتقد است که بهترين واکنش در مقابل اين افراد: "ممنوم، شايد حق با تو باشه" است. او اظهار مي دارد زمانيکه نظرات ديگران سبب آزرده ساختن شما مي شو،د بايد نگاهي عمقي به درون خود داشته باشيد و ببنيد دليل اصلي اين رنجش خاطرها چيست. با اين کار هم عکس العمل شديد نشان نداده ايد، هم بر روي خود دقيق تر شده ايد.
ديگران تا زمانيکه شما به آنها اجازه ندهيد، نمي توانند شما را بيازارند. در برخي مواقع بهتر است نگاهي به طرز برخورد خود با طرف مقابل داشته باشيد و ببينيد شما چه کاري انجام داده ايد که او به خودش اجازه داده تا يک چنين پيشنهاداتي نسبت به شما ارائه دهد. آيا توانايي تغيير شرايط را داريد؟ آيا به واقع عقايد او صحت دارند؟
بايد ببينيد که چرا اين اظهار نظر خاص باعث رنجش شما مي شود. عکس العمل هاي شما، حرف هاي زيادي در مورد شخصيتتان مي زند. در اينجا همه چيز مربوط به شماست و نه شخص مقابل.

اجازه دهيد بداند که چه احساسي داريد
اگر به فکر تلافي کردن باشيد، خودتان را بي ارزش مي کنيد. بايد خيلي رو راست به او بگوييد که نظرش شما را آزرده ساخته. البته بايد اين کار را در نهايت آرامش انجام دهيد، به عنوان مثال: "زمانيکه به نظريات من بي توجهي مي کني و آنها را نميپذيري، واقعاً ناراحت مي شوم." فقط به آرامي بيان کنيد و منتظر واکنش آنها بشويد. بهتر است اين کار را زماني انجام دهيد که تک به تک با فرد مقابل تنها مي شويد، اين امکان وجود دارد که آنها خودشان هم متوجه نباشند که در حال آزار و اذيت شما هستند.
اگر چنين بحثي در محيط کار پيش آمد، مي توانيد ادامه بحث را به زمان ديگري موکول کنيد، به عنوان مثال اگر يکي از همکارانتان به شما گفت: "من احساس مي کنم تو نسبت به مسائل مختلف بيش از اندازه حساس هستي" به او بگوييد: "ترجيح مي دهم روي مسائل کاري تمرکز کنيم" و يا "الآن مسائل مهمتري براي انجام دادن وجود دارد، بهتر است به مسائل کاري توجه کنيم و موارد شخصي را بگذاريم براي بعد"
با اين کار، آنها را متوجه مي کنيد که هم از نظرشان خوشتان نيامده و هم کاملاً حرفه اي با آنها برخورد کرده ايد.

ساير نکاتي که در اين زمينه بايد به خاطر داشته باشيد به شرح زير مي باشد:

شما نياز به تاييد ديگران نداريد
گاهي اوقات نظر ديگران به اين دليل شما را آزرده مي سازد چرا که از آنها انتظار تاييد 100% داشته ايد، اما نظر آنها بر خلاف انتظار شما از آب در مي آيد. شايد پيشنهاد آنها زياد هم بد نباشد، اما در نظر شما بد جلوه کند، به عنوان مثال اگر سرپرست بخش به شما بگويد: "کارت واقعاً عالي بود، اما آيا ميتواني پاراگراف آخر را اصلاح کني تا کارت قوي تر شود؟" ممکن است ناراحت شويد، و به اين دليل که توقع شنيدن چنين اظهار نظري را نداشتيد، قسمت اول آنرا هم نمي شنويد، و فقط متوجه بخش انتقادي آن مي شويد.
اگر اين نوع اظهار نظرها را به عنوان نوعي توهين و تحقير در نظر نگيريد، آنوقت ميتوانيد اين نظريه را به عنوان فرصتي براي پيشبرد توانايي هاي خود به کار بنديد.

راهي سريع براي ايجاد عزت نفس – به دنبال تاييد گرفتن از ديگران نباشيد

آيا آنها از داستانهاي ذهني شما با خبر هستند؟
در برخي شرايط، ممکن است نظريات ديگران در ذهن شما به منزله نوعي اهانت به شمار آيد، درصورتيکه طرف مقابل به هيچ وجه قصد انجام چنين کاري را ندارد. اين امر به دليل تفکرات ذهني شما و يا به دليل داستان هاي ذهني که براي خودتان ساخته ايد، بوجود مي آيد، به همين دليل چيزي را مي بينيد که وجود خارجي ندارد و تنها زاييده خيال و اوهام ذهنيتان است.
در اينجا برايتان مثالي مي آوريم؛ فرض کنيد شخصي براي شما هديه اي آورده. اگر شما اعتقاد داشته باشيد که او قصد آسيب رساندن به شما را داشته، ممکن است با خودتان فکر کنيد:"او مي خواهد از راههاي مسالمت آميز وارد شده و از خلق خوش من سوء استفاده کند." اما حقيقت چيز ديگري است و او تنها قصد دارد که به شما نشان دهد تا چه حد برايش ارزش و اهميت داريد. در يک چنين شرايطي بايد از خودتان سؤال کنيد که آيا واقعاً همه چيز را آنطور که هست مي بينيد و يا مي شنويد؟ (هيچ چيز معناي حاصي ندارد تا زمانيکه شما به آن معنا ببخشيد) و يا اينکه داستان ذهني خودتان را وارد کار مي کنيد.

داستان زندگي شما چيست؟ آيا بايد از آن گذشت؟

آيا منعکس کننده اعتقادات شماست؟
بايد توجه داشته باشيد که اگر خودتان احساس مي کنيد که فرد دوست داشتني نيستيد، آنوقت اين حس به ديگران هم منتقل شده و آنها نيز تصور مي کنند که نميتوانند شما را دوست داشته باشند. اگر تصور کنيد که فقط استحقاق اهانت و تحقير را داريد، آنگاه چيزي جز اين هم عايدتان نخواهد شد. اگر يک چنين تصوري داريد شايد نوبت به آن رسيده باشد که نگاه عميق تري به درون خود انداخته و اعتقادات خود را زير سؤال ببريد.

انعکاس دادن – کليد درک شخصي

نسبت به تحقيرهاي زيرکانه هشيار باشيد
زمانيکه صبر مي کنيد و به پيغام هايي که به طور روزانه دريافت مي کنيد مي انديشيد، به اين نتيجه مي رسيد که خيلي بيشتر از آن چيزي که تصور مي کرده ايد در معرض انتقاد و اهانت قرار گرفته ايد. دليلش هم اين است که دنيا پر است از انسان هايي که قصد تحقير ديگران را دارند. هر جايي که مي رويد، به هر کجا که نگاه مي کنيد، هر چيزي که در روزنامه مي خوانيد و يا در تلويزيون تماشا مي کنيد، و حتي تبليغاتي که مشاهده مي کنيد، همه و همه قصد دارند به شما بگويند که تا زمانيکه از محصولات آنها استفاده نکنيد، طرز خاصي لباس نپوشيد، مطالعات خاصي نداشته باشيد، طرز خاصي راه نرويد،  به اندازه کافي خوب نيستيد. آنها به طور ماهرانه اي عزت نفس و ارزش شخصي شما را زير سؤال مي برند.
هيچ کس دوست ندارد مورد انتقاد قرار بگيرد؛ به همين دليل اگر مي خواهيد سالم زندگي کنيد و از عزت نفس برخوردار باشيد، بايد اين پيغام هاي منفي که از سايرين در مورد شخصيتتان مي شنويد را ناديده بگيريد.

نگاهي اجمالي به شيوه هاي برخورد با افرادي که شما را تحقير مي کنند

زمانيکه در معاشرت با افرادي قرار مي گيريد که شما را خوار مي کنند، به ياد داشته باشيد:
1- با تحقير کردن متقابل، کارشان را تلافي نکنيد.
2- طرز برخوردشان چيزهاي زيادي در مورد آنها به شما مي گويد، به راحتي مي توانيد درک کنيد که دليل همه اين کارها، خشم و نفرتي است که وجودشان را فراگرفته و خودشان بايد با آن کنار بيايند نه شما.
3- آيا مي توانيد از ميان نظريات آنها براي خود يک "هديه" پيدا کنيد؟ مي توانيد به يکي از نقاط ضعف و يا قوت خود در بين نظريات آنها پي ببريد؛ اگر قوت بود آنرا افزايش دهيد و اگر ضعف بود در پي جبران آن برآييد.
4- ممکن است برداشتي که از نظريات آنها مي کنيد کاملاً نادرست باشد و آنها واقعاً از گفته هاي خود قصد و منظوري مداشته باشند. تنها به دليل اعتقادات و باورهاي ذهني نمي توانيد ديگران را متهم کنيد.
5- نسبت به پيام هاي زيرکانه اي که ممکن است نظريات منفي در بر داشته باشند، آگاه باشيد (مانند تبليغاتي که هر روزه به گوشتان مي رسد) و به آنها اجازه ندهيد تا حس ارزشمندي و اعتبار شخصي شما را زير سوال ببرند.
گاهي اوقات برخي از توهين ها و تحقيرها هستند که برخورد با آنها صورت مناسبي ندارد، اما اگر بتوانيد از آنها به نفع خود استفاده کنيد، بهترين کار را انجام داده ايد.

 

منبع : روزنه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 23:50  توسط MRG  | 

یکی از روزای هفته پیش مثل همیشه صبح بلند شدم که برم سر کارم . روز قبلشم سر کار بودم .. خیلی خسته بودم مثل همیشه آلارم گوشی رو طوری گذاشته بودم که از بیست دقیقه زودتر شروع کنه زنگ زدن ( نمی دونم شما هم این مدلی هستید یا نه ولی من عادت دارم همیشه بیست دقیقه زودتر بزارم بعدش هی اسنوز کنم واسه چند دقیقه دیگه و اینجوری به صورت آروم آروم خودم رو واسه بیدار شدن آماده کنم ! روش خوبیه نه؟)

 خلاصه بیدار شدم و دو تا تخم مرغ برداشتم بپزم و صبحونه بخورم . ماهیتابه رو گذاشتم رو گاز و زیرشو روشن کردم و رو غن ریختم . اولین تخم مرغ رو برداشتم کوبیدم کنار گاز ...همچین شکست که چیزی نمونده بود بریزه رو زمین ،به ضرب و زور رسوندمش به ماهی تابه . جاتون خالی دستم قشنگ به سفیدش آغشته شده بود .. اونیکی رو هم شکوندم و انداختم تو ماهیتابه .رفتم دستامو شستم و یه کم هم زدم و رفتم یکم شیر بخورم ... داشتم می خوردم دیدم تخم مرغه داره ته می گیره .. زیرشو خاموش کردم و هر طور که بود صبخونه رو خوردم

 سریع لباسامو پوشیدم و کیفم رو برداشتم اما یه جای کار ایراد داشت ... موهام خیلی خراب بود به هیچ صراطی مستقیم نمی شد . نه اینوری می رفت نه اونری ، یه سری از موهام اینوری بودن یه سری اونوری . خدا پدر این مدلها و فشن ها رو بیامرزه ما رو نجات دادن .. دیدم اینجوری درست نمی شه و دیرم شده ، دستامو انداختم لای موهام و همینطوری بالا پایین کردم و اینور و انور دادم .. یهو سرم و بلند کردم دیدم به به چه فشنی شدم . یه لحظه به سرم زد به جای سر کار برم پاریس و مدل بشم .( ولی از اونجایی که این مدلها علاوه بر موها و صورت باید اعضا و جوارح دیگرشون رو هم نشون بدن و بعد از اون هم گرفتار مسایل غیر اخلاقی می شن ، بیخیال شدم هرچی نباشه من بچه مسلمونم تازه بجز اون اگه من مدل بشم مطمئنا یک مدل جهانی می شم اونوقت اون دختر های بدبختی که دستشون به من نمی رسه از عشق من دق می کنن و چون من آدم مهربون و دلسوزی بودم از این کار صرف نظر کردم )

 القصه هد ست رو کردم تو گوشم و صدای آهنگ رو زیاد کردم و راه افتادم مثل همیشه به جای اینکه برم ایستگاه تاکسی رفتم سر شهرک و از اونجا یه ماشین گیر آوردم واسه پل فردیس . ترافیک پل فردیس فعلا روون شده (گوش شیطون کر ) سریع رسیدم . پیاده شدم وایستادم تا یه ماشین واسه ونک گیر بیارم .. ساعتمو نگاه کردم دیدم دیر شده دیگه اونور یه ماشین اومد واسه ونک ، سریع رفتم و سوار شدم بعد از اینکه سوار شدیم یارو گفت 1200 می گیرم منم که دیرم شده بود گفتم موردی نیست ( ولی تو دلم گفتم سگ خورد ) .تا همین دیروز 1000 بود . نمی دونم از دیشب تا حالا چه اتفاقی افتاده مگه ؟؟؟تا اونجایی که مربوط به اخبار سیاسی و اقتصادی بود دیشب اتفاق خاصی نیافتاده بود ! فقط می مونه یک اتفاق که اونم دیشب تو تخت خواب آقای راننده افتاده . نمی دونم طرف چه بلایی سرش آورده که داره داغ دلشو سر ما خالی می کنه .نمی دونم واسه چی و به چه علتی گرون کردن .

حالا مثلا راه افتاده خیر سرش .. انداخته تو لاین یک با کمترین سرعت ممکن حرکت می کنه ... تقریبا همه ماشینها دارن میان و میرن و ما رو جا می زارن . از یه لاک پشتم آروم تر میرفت اگه میزاشتن می رفتن اونر گارد ریل تا نهایتا با بیست تا سرعت حرکت کنه .منم دیرم شده بود .نفر جلویی شروع می کنه به غر زدن و اینکه بنزین گرون نشده و واسه چی باید کرایه گرون بشه .استدلال راننده منو کشت راننده برگشت گفت :آقا گوجه شده کیلویی 1200 ... من رفتم گوجه بگیرم یه جعبه گوجه گذاشته بود نصفش له بود ولی داشت می داد 1200 .. همه چی گرون شده

 نمی دونم نفر جلویی چطوری قانع شده بود اونم شروع کرد از خاطرات خرید گوجش تعریف کردن و اینکه چقدر گرون شده و دوتایی به این زمونه بد و بیراه گفتن

 نمی دونم چطور شده ، تا چند سا ل پیش وقتی می پرسیدی واسه چی کرایه رفته بالا می گفتن بنزین گرون شده حالا که بنزین ثابته وقتی می پرسی واسه چی گرون کردی می گه گوجه گرون شده ! نمیدونم این دوتا چه ربطی داره ( نکته جالب اینکه این آدمای مخ تعطیل نمی دونن که وقتی الکی الکی کرایه ها و هزینه حمل و نقل رو می برن بالا هزینه نهایی اجناس رو خیلی می برن بالاتر ... فکر کنید یه شرکت می خواد قیمت اجناسش رو ببره بالا نهایتا 5 یا ده درصد می بره بالا ولی وقتی رانندگان عزیز بیست درصد به قیمتشون اضافه می کنن اون شرکت هم به همین بهانه تا 40% به قیمتش اضافه می کنه و از اون جالب تر اینکه سوپر مارکتها هم از خودشون قیمت جدید می زنن و اونا هم چند درصد گرون تر می فروشن .. این سوپر مارکتیا خیلی باحالن وقتی می گی که این قیمت روش یه چیزه دیگست سریع بر می گرده می گه نه اون قیمت قدیمیشون بوده این برچسب جدید رو هم خودشون زدن یا می گه اینا رو از انبار آوردیم و قیمت جدید اینه .. آخه ادم خالی بند این کالایی که من ورداشتم تاریخ تولیدش ماله دیروزه چطوری تو انبار بوده؟؟؟؟ نتیجه این میشه که این رانندگان نو آور و خلاق با این فکر که درآمد خودشون رو اضافه می کنن بیست درصد به هزینه های خودشون اضافه می کنن .. الحق که هنر نزد ایرانیان است و بس )

 خلاصه دیدم اینا دارن همینجوری از گرونی صحبت می کنن و راننده هم همچنان در لاین یک داره ماراتن می ره پریدم وسط حرفشون و گفتم آقا حالا که داری 1200 می گیری حداقل سریعتر برو به موقع برسیم . یارو گفت باشه و خودش رو به لاین دو منتقل کرد منم صدای آهنگمو زیاد کردم و آهنگمو گوش کردم .. دیگه نشنیدم نتیجه این بحثهای اقتصادی به کجا رسید

یه نگاه کنید .. افزایش قیمت مواد غذایی فقط مربوط به ایران نیست مربوط به همه دنیاست .. اما ملت همیشه در صحنه ما با همه دنیا فرق دارن .. اصلا نمی فهمه که اگه من قیمت جنس خودم رو الکی افزایش بدم نتیجش این میشه که طرف های دیگه هم برای اینکه بتونن نیازشون رو برطرف کنن الکی می کشن رو قیمتشون و از قضا شاید بیشتر از نفر اول هم گرون کنه ... همینطوری الکی قیمتهامون رو زیاد می کنیم تا مثلا سود بیشتر بگیریم ولی نمی دونیم که با این کار ارزش پولی که دستمونه رو کم می کنیم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 15:20  توسط MRG  |