تبليغاتX
دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر قدس

MRG

::چرا بعضی وقتا یهو نوشتن اینقد سخت میشه؟؟؟

... خب بگذریم ...کسی جوابشو نمیدونه درست مثل سوالی که هفته پیش استاد هوش مصنوعیمون از بچه ها پرسید ! روح وجود داره؟ ثابتش کنید! هدف آفرینش چیه؟ خدا واسه چی خلق کرده؟ و از این مدل سوالا ....

باید بودیدو می دید یعنی اونایی که سعی می کردن جواب بدن انقد باحال بودن!!! خودشونم نمی گرفتن چی می خوان بگن! نکته جالبش این بود کسی نمی تونست اصلا سمت هدف خلقت بره و چیزی بگه ! به هر حال هرچی باشه این سوال اساسی بشر از اول خلقت بوده ولی هنوز جواب قانع کننده ای داده نشده برای اون ....

بگذریم کلا بعضی چیزا جواب ندارن مثل اینکه واقعا چرا من یهو حس نوشتن ندارم و بعد یهو چی میشه که این حسه پیداش میشه و اصلا این حسه از کجا پیداش میشه ....

 

::یعنی من تو کار خودم موندما!!! گربه هم که می خواد از یه سوراخی رد بشه اول با سیبیلاش اونو می سنجه که می تونه رد بشه یا نه اونوقت من ....

داستان از این قراره که سه شنبه جاتون خالی بعد از نوش جان کردن پیتزا مخصوص شهر شب قصد کردم  برای یه بارم که شده نظافت شخصیو به جا بیارم واسه همین پا شدم رفتم سمت قسمت سرویس بهداشتی ... دستامو شستم ،یکم با موهام ور رفتم بعد اومدم از در رد شم بیام بیرون ، یهو صدای مهیب شپلق بلند شد و درد مهیبی کله مرا فرا گرفت!بله این در با این عظمتش کلی از قد من کوتاه تره  و منو ندیده! هیچی دیگه یه چند ثانیه فقط اون تو داشتم کله مبارک رو می مالیدم تا بلکه دردش التیام پیدا کنه!

یکم دردش آروم شده ، برگشتم به دره نگاه می کنم می بینم نه این دره قدش خیلی از من کوتاه تره! من پیش خودم چی فکر کردم که بدون اینکه سرمو خم کنم می خواستم ازش رد بشم ؟ یکم دیگه دقت کردم یادم اومد من اصلا فکر نکردم  و همینجوری اومدم بیام بیرون ( البته کارشناسان مربوطه احتمال میدن که چون من قبل از خروج چهره جذاب و دلربای خودمو تو آینه سرویس دیده بودم و خب ناخود آگاه از خود بیخود شده بودم در نتیجه در وضعیت طبیعی به سر نمی بردم و علت اصلی سانحه این بوده! )

خلاصه که من موندم ،  گربه هم که می خواد از یه سوراخی رد بشه اول با سیبیلاش اونو می سنجه که می تونه رد بشه یا نه اونوقت من ....

جدیدا خیلی بی حواس شدم ..همون سه شنبه اومدم از سر آزمایشگاه پایگاه داده بیام بیرون پام گیر کرده به سیمای کامپیوترا نزدیک بود خودم و سیستمها را با هم نابود کنم!

امشبم اومدم سمت میز کامپیوتر پام محکم خورده  به میزو درد گرفته!!!اصولا تو این مواقع برای رفع درد حرکت خواهر زادم خیلی موثره ! محمد حسین ( خواهر زادمو می گم )  وقتی پاش گیر می کنه به چیزی و میفته مثلا مثل میز اول به اون بدو بیراه میگه بعد شروع می کنه مثلا این میزه بده باید بندازیمش بیرون ! باید بشکونیمش ! خلاصه باید سزای اعمالشو پس بده و اینا ....

جاتون خالی امشب بعد از تصادف آخرم با این میزه تا تونستم بهش بدو بیراه گفتم ! اینقدر حال داد

 

::شما هم یه آدم دو رو هستید ؟؟؟؟ امشب رفتم یه ذره به وضع ریش و سیبیلم برسم و یه سرو سامانی بهشون بدم یهو یه نکته قدیمی توجهم رو جلب کرد ! وقتی سمت راست صورتمو نگاه می کردم یه تیپ می دیدم وقتی سمت چپو نگاه میکردم یه تیپ دیگه ! یعنی به طور خلاصه قیافم از اینور با قیافم از اونور فرق داره! به طور مختصر یعنی من یه آدم دو رو هستم!

سریع نگید یعنی چی!! تو چه جور موجودی هستی!!! .... استوپ ... این قضیه مربوط میشه به فرم بینی ...فرم بینی اکثریت ادما جوریه که باعث میشه نیم رخ راست و چپشون باهم فرق کنه ... حداقل من که این مورد رو فراوووون تو دانشگاهمون دیدم !

 اینقدر باحاله فقط از یه سمت زوم می کنی رو یکی یه تیپ می بینی وقتی از یه طرف دیگه زوم می کنی یه تیپ دیگه می بینی ...البته الان که چندتا نمونه دانشگاهیو آوردم جلو چشم دیدم فقط بحث بینی نیست بعضی وقتا فرم چشمها هم کمی می تونه متفاوت باشه ...منظورم این نیست که یکیشون گنده و اونیکی کوچیکه !..منظورم یه مدل تفاوت قابل حس کردنه نمی دونم منظورمو رسوندم یا نه ... اصلا ولش کن ! شما الان یه آدم دو رو هستی یا یه رو !

برای اینکه بتونی جواب این سوالو پیدا کنی دو راه وجود داره یا پاشی بری جلو آینه و هی صورتو اینور و اونور کنی و چشاتو در بیاری تا متوجه این قضیه بشی یا اینکه با دوربین ۲ تا عکس از دو نیم رخ بگیری بعد بزاری کنار هم !

البته الان که من عکس تمام رخم کنار اونها قرار دادم به این نتیجه رسیدم که من یه آدم سه رو هستم!!! چون این نیم رخ با اون نیم رخ فرق داره و تمام رخم کلا با دوتای قبلی متفاوته! 

 از یه نیم رخ شبیه برد پیتم از اون یکی نیم رخ شبیه محسن نامجو ، حالا تمام رخ منو تجسم کنید !

 

پ.ن: اصلا حس شکلک گذاشتن نداشتم الانم کلی بهتون لطف کردم که اون شکلکای بالایی رو گذاشتم...حالا واسه اینکه نگید عجب بچه پرروییه یه شکلک باحال که همین الان کشفش کردمو می زارم فقط یکم بالای ۱۸ ساله ها ..کوچولوها نگاه نکنن.......دختره خیلی با حال میزنه تو گوش پسره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:47  توسط MRG  | 

چرا تو این مدت ننوشتم ؟ جوابش همون عنوان این پستمه! هیچ دلیلی وجود نداشته!

نمی دونم شاید اینکه دو سه بار ADSL ام قطع شده بود ، بی تاثیر نبوده ... اینکه اتاق خاصی واسم نیفتاده ... اینکه حسش نبوده ..اینکه ... راستش فکر کنم همون عنوان مطلبم درست تره ! دلیلی وجود نداشته!

اتفاق خاصیم نیفتاده تو این مدت ... کارآموزی و کار ... یه سفر به اصفهان که چنگی به دل نزد ولی  باعث بوجود اومدن یک تغییر شگرف در اهداف کوتاه مدت من شد ... زندگی عادی ...   هنوز کارای کار آموزیمو تموم نکردم ... ترم جدید هم سه روز سرکارم و سه روز دانشگاه ... همین ...

من همونم که بودم! یه آدم معمولی!

:: واقعا نمیشه درمورد آدما از روی ظاهر و حرکاتی که تو جای خاص ارائه می دن قضاوت کرد! دیشب برگشتنی از سر کار  تو ملاصدرا بعد از شیخ بهایی همینجوری واس خودم داشتم شاد و خندان حرکت می کردم که یهو چهره دختری که  تو رستوران Moz  نشسته بود نظرمو جلب کرد ... همونطوری در حال حرکت سرمو 90 درجه چرخوندمو بهش نگاه کردم که داشت با دوست پسرش حرف می زد ... و من به همچنان به حرکت ادامه می دادم  ... و رد شدم از کنار رستوران ... 

  یهو برق سه فاز از کلم پرید ! این که همکلاسیم بود ! این و دوست پسر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  چه تیپییییییییییییییییی !!! ( البته قبلا با همین تیپ تو ونک دیده بودمش )  

احتمالا الان میگید خب مگه چیه داره که داره ..به تو چه ..چه موضوع عادی و بی اهمیتی ...  اما قضیه از این قراره که این دختر خانم تو دانشگاه کلا یه مدل دیگس

حالا از پوشش بگذریم ( چون اگه بخوادم حراست نمی زاره اون مدلی تیپ بزنه ) ایشون تو دانشگاه اصلا محل پسرا نمی زاره ..نه ببخشید ایشون اصلا با پسرا حرف نمی زنه و اصلا حتی سرشم بلند نمی کنه سمت پسرا ..یعنی توی این 3 سال کلا شاید زیر ده بار چشم تو چشم شده باشم باهاش ..حتی سرشم سمتی که پسر باشه نمی چرخونه ... 

یه بارم که چند ترم پیش آمارشو واسه یکی از بچه ها گرفتم گفته بود که اصلا اهل این چیزا نیست و اینا ... یعنی هرکی رفتار و حرکاتشو تو دانشگاه ببینه فکر می کنه این عمرا با هیچ پسری دوست نیست و نخواهد شد ( از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من که فکر می کردم همجنسبازه! آخه بعضی وقتا تیپای جالبی می زد که هر دختری نمی زنه و در عین حال بازم محل پسرا نمی زاشت! )

خلاصه که دیشب اول یه برق چند فاز از کلم پرید بعد به این نتیجه رسیدم که ظاهر و گویش و حرکات یک فرد در یک مکان خاص حتی در طول مدت 3 سال نمیتونه نشون دهنده شخصیت اجتماعی اون فرد باشه و افرادو باید در محل های متفاوت مورد قضاوت قرار داد ...

با وجود این نتیجه شگرف که دیشب در راه برگشتن به منزل بهش دست یافتم نمی دونم چرا من در همه مکان ها و زمان ها یه شکل و یه مدل و یه جور شخصیت اجتماعی دارم ! یه آدم معمولی!

 

::پنجشنبه هفته پیش راه افتادم برم دانشگاه ... وارد دانشگاه شدم از کنار ساختمون اولی که هنوز ساختش تموم نشده رد شدم ...با خودم می گم این ترم دانشجوهای بدبخت کشاورزی باید اینجا خاک بخورن و همینجوری لبخند بر لب رفتم سمت ساختمون فنی ... رسیدم می بینم رو در یه تیکه کاغذ زدن و نوشتن دانشکده کشاورزی ! رفتم تو برد رو نگاه می کنم می بینم فقط وضعیت کلاسای دروس کشاورزیو زدن  .. منو می گی همینجوری هاج و واج موندم که چی شده؟

رفتم بیرون یکم گشتم بعد برگشتم رقتم دفتر اساتید از مسئولش می پرسم دانشکده فنی وجود خارجی داره الان ؟ میگه امروز یا کلا ؟ می گم امروز ؟ میگه امروز نه ولی ایشالله از هفته دیگه قراره باشه  ...

اومدم بیرون رفتم سمت همون ساختمون در حال ساخت می بینم روش یه تیکه کاغذ چسبوندن نوشتن دانشکده فنی مهندسی!!! فهمیدم این ترم خودمونیم که باید خاک بخوریم!

خلاصه که فعلا دانشجوهای فنی بی خانمان هستند ... منم به عنوان عضوی از این جمعیت زحمت کش از این قاعده مستثنی نیستم و فعلا تا هفته آینده کلاس ندارم !

 

پ.ن :حس نوشتن خاطرات تابستونو ندارم ... 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 18:57  توسط MRG  | 

:: خیلی ضد حاله  وقتی آخرای امتحانه سوالا رو مرور می کنی و قبل از اتمام زمان امتحان برگه رو با اطمینان به مراقب تحویل می دی ولی وقتی بعدش جواباتو با دیگران در میون میزاری می بینی چه سوتی های عظیمی دادیو حواست نبوده !

:: ضد حال یعنی اینکه برای یک واحد آزمایشگاه ، با اینکه ۸ صبح شروع میشه همه کلاساشو بری ، سر کلاسش حضور فعال داشته باشی و همه آزمایشها رو کامل انجام بدی ، همه گزارش کارها رو با شرح کامل و به همراه جدول و نمودار و .. تایپ کنی ، یک تحقیق درباره موضوع مربوطه به درخواست استاد بهش تحویل بدی ، امتحان کتبی بدی و همه سوالا رو بوط کاملا درست جواب بدی اونوقت ....

اونوقت استاد نمره ای که حقت بوده رو ازت دریغ کنه!

::خیلی ضد حاله دو هفته مونده به امتحان بفهمی که یه درسو اصلا نخوندی و هیچی راجع بهش نمی دونی و بعد برای اینکه مجبور نشی اون درسو حذف کنی مجبور بشی خودتو به مدت دو روز و نیم توی یک اتاق حبس کنی و عین چی درس بخونی

:: خیلی ضد حاله بعد از گذشت سه هفته از یک امتحان وقتی به سایت دانشگاه مراجعه می کنی می بینی که استاد محترم هنوز نمره رو اعلام نکردن!

:: خیلی ضد حاله  وقتی که دو هفته تا اتمام ترم مونده استاد برگرده بگه که انجام پروژه اختیاریه و تعریف پروژه و اینکه چی باید انجام بشه رو بعدا اعلام می کنه تو سایت ، بعد هفته آخر نیاد و بعد از اون هم دیگه در هیچ سایتی و هیچ جایی تعریف پروژه رو اعلام نکنه ، اونوقت دو هفته بعد امتحان تو سایت اعلام کنه که دو روز دیگه تاریخ تحویل پروژست ! اونم پروژه ای که هنوز اعلام نشده درمورد چی باید باشه!

:: خیلی ضد حاله  وقتی که کلاسای فوق العاده قبل امتحانا همش می خوره به روزای کاریت و مجبور می شی بپیچونی و آخر ماه حقوقت نصف میشه !

:: خیلی ضد حاله  وقتی که قراره روزای تعطیل تابستون رو به جای استراحت و خوشگذرونی بری کارآموزی  تو یه شرکت دیگه و مفت کار کنی ، برای انجام این مورد و به پاس قدر دانی باید ۲۵۵ هزار تومن به حساب دانشگاه آزاد واریز کنی !

::خیلی ضد حاله وقتی یه ماه بیشتر تا شروع لیگ نمونده اونوقت این مدیر عامل و هیئت مدیره خاک بر سر پرسپولیس هنوز سرمربی رو مشخص نکردن و هر روز یه نفرو به عنوان کاندید معرفی می کنن ! یکی از یکی بدتر!

:: خیلی ضد حاله بعد از مدتها تصمیم بگیری به ملتی که میشناسی و خیلی وقته سراغشون رو نمی گیری ،  اس ام اس بدی ، بعد ببینی بازم اس ام اسو قطع کردن !

:: خیلی ضد حاله که امتحاناتت تموم بشه و تا شروع کار آموزی چند روز غیر تعطیل برای استراحت و خوشگذرونی داشته باشی اما عملا هیچ برنامه ای برای عشق و حال نداشته باشی و وقتت رو هدر بدی و فقط بشینی و فیلم نگاه کنی !

:: خیلی ضد حاله وقتی .....

.... هر کسی بتونه ضد حال بعدی که قراره بخورم رو پیش بینی کنه یک جایزه نفیس پیش من داره ...( منظورم از نفیس از لحاظ روحی و معنویه! اینجا دیگه مادیات مهم نیست! )

پ.ن: یه مدته دارم به همه چیز گیر میدمو و هی قر می زنم ! یکی بیاد منو از این زندگی یکنواخت بکشه بیرون!  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:53  توسط MRG  | 

زندگی آدم تو کجاها می گذره؟  اگه دقت کنیم می بینیم بخش اعظمی از زندگی ما تو یک سری نقاط معلوم می گذره ... مثلا همین زندگی یکنواخت و مسخره من ....

خب بزار ببینم ... مسلما بیشترین وقت مربوط به منزل میشه ..هرچقدرم که آدم بره سر کارو و دانشگاهو اینور اونور بازم شبا بر می گرده منزل و یه بخش نسبتا بزرگی از وقت و زندیگیش تو خونش می گذره ....( این مطلبو درمورد خودم گفتم ..اینکه جنابعالی شبا کجا تشریف دارید از دایره علم من خارجه! )

محل کار دومین جاییه که آدم ( در اینجا منظور این بنده حقیر یعنی ام آر جی کبیر هستش ) مدت زمان زیادی از زندگیش رو اونجا صرف می کنه ...

دانشگاه ! یکی از محلهایی که آدم وقتشو بشدت هدر میده و به عبارتی یه بخش از زندگیش رو اونجا به تباهی می کشونه ...

خب دیگه کجا ؟ بزار ببینم ...جدا حقیقت داره ؟ زندگی من داره تو یکی از این 3 تا ناحیه می گذره ؟ بزار یکبار دیگه برنامه هفتگیمو مرور کنم ... سه روزشو که از صبح پا می شی می ری سر کار و شب بر می گردی منزل ..شبا که مطمئنا تو منزل تشریف داری ... 3 روزه دیگش رو هم که یا تو خونه داری کمبود خواب روزای قبل رو جبران می کنی یا باید بری دانشگاه و به کلاسات برسی و بعدشم دوباره برگردی منزل و کارای شخصی ...

...یعنی یک زندگی یکنواخت ! نترسید نمیخوام بازم از زندگی یکنواخت و بدون هیجانم بگم ! عنوان مطلب رو  مگه نخوندید؟ خب پس نگران نباشید دیگه ...

امروز می خواستم راجع به یکی دیگه از این مکانهای خاص که زندگیم داره توش می گذره بنویسم! آره تاکسی ....از اونجایی که من تاکسی سوارم نه مترو سوار بخش قابل توجهی از ساعات روزانم رو سوار تاکسی هستم بخصوص روزایی که میرم سر کار ...من کرج ..محل کار ونک ..متوجه هستی دیگه ...

اما حالا چی شده که من گیر دادم به تاکسی ؟ ماجرا از این قراره که دو هفته پیش داشتم می رفتم سر کار ..مثل همیشه اول انداختم با یه تاکسی رفتم میدون سپاه شهریار ... اونجا وایستاده بودیم تا اینکه یه بنده خدایی مار و سوار کرد ...

رسیدیم نزدیک دانشگاه درآوردم یه هزاری دادم به راننده ...کرایش 200 تومن می شد ..راننده دنبال خورد می گرده بده به من بالاخره دو تا دویست تومنی با یه صدی و پنجاهی داده  ( یعنی به عبارتی مبلغ 550 تومن ) به من و برگشته می گه دیگه خورد ندارم شرمنده حلال کن !

 گفتم اوکی برو ! بعد نگاه کردم دیدم ای دل غافل یارو به جای 200 تومن ازم 450 گرفته! یعنی به جای اینکه ایشون بگه من خورد ندارم و 200 تومن رو حلال کنه 250 تومن بیشتر از من گرفته و بعد خواسته که من حلالش کنم !

دیگه حلالش کرده بودم دیگه ...اشتباهی بود که مرتکب شده بودم ! اینجاست که می گن آب رفته هرگز به جوی باز نگردد!

حالا از شوخی گذشته این جاده اینقدرا هم بد نیست ...یه بار چند ترم پیش بود شاید یک یا دو سال پیش دقیقا خاطرم نیست ..همین میدون سپاه  یه یارو مارو سوار کرد ..همون اول پرسید دانشجویی منم سرمو به نشانه تایید تکون دادم ( معمولا تو تاکسی و اینجور جاها با راننده و مسافر همصحبت نمیشم ! )

آقا این بابا یهو شروع کرد که آره منم ادبیات خوندم ولی ول کردم ..منم اینجوری بودم و اونجوری بودم ... من شعر می گفتم ...خیلی شعرهای خوبی می گفتم و اینا .... اون زمان یه روز داشتم روزنامه می خونم دیدم یه شعر آشنا به نظر می رسه دیدم آره شعر خودمه ولی زدن به اسم سهراب سپهری ... رفتم گشتم دیدم آره سهراب چطوری شده شعر منو دزدیده و گذاشته تو کتابش و اینا ... بعد بحث رو به این سمت برد که مثلا شعر زیاد گفته ولی دزدی ادبی زیاد میشه و اینا و کلا ایشون خیلی ادبیا حالیشونه و اینا ...

آقا منو میگی یعنی اونجایی که گفت شعرشو سهراب دزدیده می خواستم بزنم زیر خنده ! ولی خوب شد که نخندیدم! آقا رسیدیم دم دانشگاه  دست کردم تو جیبم می گم چقدر تقدیم کنم ؟ ( تو ببین آب زیر کاهی منو! ) خب معلوم بود با این جمله من دیگه روش نمیشه پول بگیره الان یه ساعته داره اینهمه خالی می بنده و خودش رو در حد  سهراب سپهری برده بالا حالا بیاد بگه میشه فلان قد!

هیچی دیگه ! برگشت گفت که نه آقا این چه حرفی من مسافرکشی نمی کنم ..همینطوری سوارتون کردم ... منم گفتم موفق باشید و با یک لبخند موذیانه ماشین رو ترک کردم!

بطور کلی این مسیر سواری مجانیش بد نبوده ! یعنی گه گاه از این تیپ آدما به پستم می خوره که جدا همینجوری منو سوار کردن ..نمیدونم مگه من  کنار خیابون چه جوری وایمیستم که اینا میان سوار می کنن!

تاکسیای مسیر ونک فردیسو نگو ...یعنی یک بخش مشقت بار زندگی من تو این تاکسیا می گذره ... بدترین حالتشم که مشخص چیه ! من وسط دوتا خرس گنده کنار دست من!

یعنی فک کن من به این لاغری خودمو جمع می کنم اون وسط و زانوهامو می چسبونم به هم که به ملت کناریم نخورم اونوقت یارو همینجوری لنگو باز می کنه و فشار میاره!  خلاصه که مترو سوارا ناراحت نباشن فشار تاکسیم کم از مترو نیست!

یه ماجرای خنده دار که شبا برگشتنی پیش میاد اون وقتایی که من وسط می شینم و کناریا می گیرن می خوابن ! آقا اینا کم فشار می یارن به آدم، سرشونم می زارن رو شونه آدم!

منم که در این زمینه ها بچه پر رو همینکه یکی سرشو مثلا در حالت خواب میزاره رو شونم سریع یه تکون اساسی به خودمو طرف می دم تا خودشو جمع کنه ... خدا ازم بگزره یه بار که یارو خیلی دیگه خواب بود هی می افتاد رو من دیگه رسما قاطی کردم با شونم کوبیدم تو چونش ... ولی بچه پررو از رو نمی رفت هی دوباره می گرفت می خوابید ...

فقط یه باریادمه که بصورت کلامی مشکل رو حل کردم ..من اون وسط خودمو جمع کرده بودم ولی کناریم پاهاشو بصورت غیر قابل باوری باز کرده بود ( یعنی زاویه بین دو تا پاش خیلی غیر طبیعی و زیاد بود بالاخره هرچی نباشه ما مذکریم یه چیزای وجود داره که نمیزاره اینقدر راحت لنگمون رو باز کنیم ! خیلی غیر طبیعی بود ! کی می دونه شاید دوجنسه بوده! اصلا به شما چه؟ چرا گناه مردمو می شورید ؟ نگاه کن نشستن راجع به پسر مردم چیا میگن ..یکم شرم کنید ! )  خلاصه که برگشتم بهش گفتم جناب خیلی داره به من فشار میاد میشه یکم جمع تر بشینید! و اونم خودشو جمع کرد و مشکل حل شد ! و من تازه فهمیدم که چه خوبه من تو این موارد هم رک برخورد کنم!

خلاصه که تاکسی هم یکی از اماکن متبرکه ایه که زندگی من توش جریان پیدا می کنه ... همون زندگی یکنواخت ...

 

:: رک بودن بعضی وقتا می تونه کار دست آدم بده ها!!! هفته پیش سر آخرین جلسه شیوه ارائه مطالب اخرین نفر می خواست ارائه بده .. این بنده خدا شروع کرد به صحبت که بله موضوع من داده کاویه و اینا ... هنوز دو کلمه نگفته بود که استاد پرید وسط حرفش که آره داده کاوی اینو و اون !آقایی که شما باشید منم نه گذاشتم نه برداشتم پریدم وسط حرف استاد گفتم : استاد اگه بزارید خودش داشت توضیح می داد!!!!

استاد برگشت گفت که نه من فقط خواستم یکم به بچه ها اطلاعات بدم و بعد ساکت شد!!!

خیلی بد شد ولی  خب چی کار کنم راست گفتم دیگه اون بنده خدا می خواست حرف بزنه استاد پرید وسط حرفش!!!

امروز با همون استاد پایگاه داشتم ..جلسه آخرش بود ..آخر جلسه رفتم ازش یه سوال پرسیدم بعد می گم استاد خسته نباشید! سال خوبی داشته باشید!!!  رفیقم برگشته می گه اینکه گفتی یعنی چی ؟ مگه عیده؟؟؟

نمیدونم چه اصراری دارم جمله موفق باشیدمو عوض کنم ؟؟؟

پی نوشت : بازم امتحانا دارن شروع می شن ..این ترم دیگه فک کنم بالاخره خراب کنم! تقریبا همه درسا رو از اول ترم نگاه نکردم ! نمیدونم ! اگه توی این فرجه برسم بخونم شاید فرجی بشه والا این ترم دیگه خراب میشه ... کی میدونه شایدم مشروط شدیم حداقل زندگیمون از یکنواختی درمیاد! همیشه شعبون یدفعه هم رمضون!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 19:4  توسط MRG  | 

زندگی خیلی یکنواخته ...خیلی  ..همون اتفاقایی که سالهای پیش می افتاد بازم داره میوفته ...

الان من دو روزه که بازم سرماخوردم ... خب چی از این تکراری تر؟ سرماخوردگی داره کم کم جزئی از زندگی مسخره من میشه ...موندم چی کار کنم ...

سه شنبه ای همکارم سر کار اول صبح برگشته می گه من مریضم بپا نگیری ازم ... می گم خب یه ماسکی چیزی بزن تانگیرم! ولی خودم می دونستم که نمیشه سر کار ماسک زد .... هیچی دیگه عصر نشده منم گلوم درد گرفته اونم بصورت اسفناک!

چهارشنبه ای که به خاطر کلاس فوق العاده سیستم عامل سر کارو پیچونده بودم ..اینقد حالم بد بود که می خواستم کلاس حل تمرین رو بپیچونم ...ولی بازم بلند شدم رفتم  ... بازم حالم بدتر شد . 

مثل همیشه اول به خود درمانی رو آوردم ..انواع نوشیدنی ها و قرص ها رو خودم تست می کردم ... تا دیشب تقریبا داشتم خوب می شدم ..شب گرفتم خوابیدم تا صبح گلوم به دردی دچار شده بود که تا حالا تو عمر پربرکتم ندیده بودم !

پا شدم رفتم دکتر  ..من که گلوم درد می کرد نمی تونستم حرف بزنم ..یه نگاه به گلوم انداخت بعد دارو واسم نوشت ... ۴ تا آمپول یه دونه قرص یه دونه شربت ... رفتم گرفتم اومدم میگه این دوتا رو عضلانی می زنی ( یعنی به ... مبارک ) این یکیم می زنی تو رگ!

این تو رگ زدنو دیگه تا حالا ندیده بودم!  رفتم پیش خانومه و بهش نشون می دم بعد می گم برم اتاق تزریق آقایان ؟ میگه نه برو رو همین تخت بغل بخواب ! رفتم خوابیدم و شلوارمو کشیدم پایین ...همینکه کشیدم پایین پاشد درو بست اومد بالاسرم و دو تا آمپولو پشت سرهم فرو کرد ( چیه انتظار داشتی جای آمپول زدن کار دیگه بکنه؟ )

بعد می گه حالا بلند شو و اونوری بخواب رو تخت ! جانم؟ باید تو رگت بزنم! آهان آستینا رو باید بدم بالا ..

این یکیم زد ..البته بصورت اسلو موشن چون یه ۲-۳ دقیقه ای طول داد تا کلشو تزریق کنه ...نمیدونم چرا؟

رفتم یه عالمه واسه خودم انواع آب میوه و نوشیدنی خریدم که یکم تقویت بشم ... الان دو روزه فقط نوشیدنی می خورم ..غذا نخوردم ... دلم از این می سوزه که وقتی حالم خوبه اونقدر خرج نوشیدنی نمی کنم که خرجم زیاد نشه اونوقت وقتی مریض می شم باید اینهمه خرج کنم آخرشم نفهمم مزه نوشیدنیا چه جوری بوده!

ظهر پاشدم رفتم دانشگاه ..گلوم همچنان درد میکرد ... رسیدم یونی می بینم بچه ها می گن کلاس شبکه تشکیل نمی شه ! جانم؟ امروز آخرین پنجشنبه بود و در واقع آخرین کلاس این درس!

فکر می کنید حضرت استاد چندبار سر کلاس ما حاضر شدن ؟ جانم ؟ ۱۰ ؟ نه آقا خیلی کمتره یه چیزی در حد ۵ جلسه ... هفته پیشم نیومده بود هفته اول بعد عیدم نیومده بود ..قبل عیدم فقط یه بار اومده بود !

خلاصه بصورت جامع و کامل ما رو پیچوند این استاد ... حالا فکر می کنید تو این ۵ جلسه چقدر درس داده ؟ ۳۵۰ صفحه! ..فکر کن میومد سر کلاس با پروجکشن یه پاور پوینت مینداخت و شروع می کرد تند تند به صحبت کردن .... همینطور یه ریز می گفت ..بعد از ۲ ساعت می گفت خب الان من ۱۰۰ صفحه از کتاب رو درس دادم!

خلاصه که معلوم نیست چه بلایی سرمون قراره بیاره! استاد گرافیک هم نیومده بود ..البته ایشون نیومدنشون رو روی برد اعلام کرده بودن! ایشون هم یه مشکل بزرگ که داشتن این بود که اصلا نمونه سوال یا تمرینی حل نکردن واسمون! معلوم نیست چه شکلی امتحان بگیرن! اصولا استادا و درسای پنجشنبه های این ترمم خیلی تخیلی بودن!

حالا برگشتم خونه ...یکم تو نت گشتم بعد گرفتم خوابیدم ..الان بیدار شدم می بینم گلوم همچنان درد می کنه! ای تو روحت دکتر جان! صبح بهم گفت تا عصر دیگه خوب می شی! به همین بهونه ۳ تا آمپول بهم فرو کردن اونوقت بازم دارم درد می کشم !

خلاصه که زندگی همون گندیه که بود ....

توی این یکماهیم که چیزی ننوشتم یه مشت اتفاقات تکراری افتاد مثل :

:: سر آزمایشگاه معماری کامپوتر فلشمو زدم جلوی کیس و سوزوندم ... جاش رفتم یه ۸ گیگشو خریدم

:: بالاخره دو هفته پیش طراحی Cpu رو کامل کردم و نمره کامل یعنی 20 رو گرفتم .

:: هرچی خواستم کلاس حل تمرین معماری ،که قرار بود واسه شاگردای استادم بزارم  ، رو بپیچونم  نشد که نشد .. روز آخر برگشتم به استاد گفتم که اصلا من نمونه سوال امتحانی حل می کنم می دم بهتون ..اولش استاده گفت نه ..ولی عصر که باهاش کلاس داشتم برگشته می گه آره برو سوالای ۴ تا امتحان آخری که گرفتم رو حل کن بیار! بعد میگه خطت خوبه ؟ می گم خودم نمی تونم بخونمش! میگه خب پس جوابا رو تایپ کن ! جانم!!!!

خلاصه که الکی کار دادم دستم خودم ..هنوز یه کلمه از درسای خودمو نخوندم اونوقت باید بشینم چی کار بکنم! لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود .. یکی نیست بگه نونت نبود آبت نبود آخه این چی بود که گفتی ..می رفتی کلاس حل تمرین می زاشتی مگه چی میشد تازه شاید شانست می زد یه زیبا رو هم توی شاگرداش در میومد و شما هم به یه نون و نوایی می رسیدی ...

:: دقیقا دو هفته پیش ارائه داشتم ...درس شیوه ارائه مطالبو می گم ... آقایی که شما باشید من یکشنبه باید ارائه می دادم جمعه نشستم مطلبو درست کردم ..شنبه هم نرفتم سر کار نشستم پاورپوینتشو درست کردم و شروع کردم به خوندن و خود یکشنبه هم تازه فهمیدم این چیزی که می خوام راجع بهش حرف بزنم چیه و به چه دردی می خوره !

حالا وقت ارائه شده اول یه ساعت بازی درآورده تا لپ تاپ و پروجکشن با هم هماهنگ بشن ... بعد حالا وایسا تا استاد بیاد مگه میاد ... این وسط این مهدیم هی میومد می زد یه چیزیو خراب می کرد اصلا انگار یه چیزی تو وچود این بچه رفته بود که نمی تونست کرم نریزه و خراب کاری نکنه ... همینجوری وایستاده بودم تا استاد اومدن بالاخره ...

آقا استاد اومد ..منم ارائه ام رو شروع کردم !  دیدم استرس ما را فرا گرفت ...در ادامه دیدم حرارت بدنم همینجوری داره میره بالا یعنی احتمالا قرمز کردم! ولی موضوع رو گم نکردم و از حفظ دارم حرف می زنم!  به اواسط کار که رسیدیم دیگه آروم بودم ...به آخرای کار که رسیدیم که دیگه بازی دست من بود و اونچیزی که دلم می خواست رو راحت انجام می دادم !

اصولا من همیشه وقتی می خواستم تو جمع صحبت کنم استرس داشتم! نمیدونم شاید این مورد تو وجودم نهادینه شده ! اینو واسه این می گم که تا حالا زیاد ارائه داشتم یا زیاد تو جمع حرف زدم ولی هر دفعه همینجوری استرس داشتم! پس اینم یکی دیگه از موارد تکراریه زندگی منه!

 

:: می خواستم کلا درمورده یه موضوع دیگه بنویسم ..درمود اهمیت نداشتن نقشمون تو زندگی ..اینکه بود یا نبودمون چقدر تو اطرافیانمون تاثیر داره ؟ اصلا داره؟ از روابط دوستانه که بگذریم تو حیطه کاری که دیگه وجود یا عدم وجود اصلا تاثیر نداره ...فرقی نداره کی با چه مشخصاتی داره اون کارو انجام میده مهم اون کاره که چه تو باشی یا نباشی به یه نحوی انجام میشه ...  

تو مسائل کاری این یه چیز روشن و بدیهیه اما تو روابط دوستانه واقعا موندم من ... فکر کن اونی که باهاش اینهمه می گفتی و می خندیدی وقتی نیستی اصلا سراغت رو نمی گیره ! انگار اصلا وجود یا عدم وجودت تاثیری نزاشته ... فکر کن اونی که اینهمه راجع به ایدئولوژی های زندگی باهم بحث کردید اونهمه با هم همفکری کردید وقتی یه مدت از هم دور می شید اصلا یه اس ام اسم نمیزنه بگه فلانی زنده ای یا مرده؟ 

کسایی که تو دانشگاه باهاشون می گیو می خندی وقتی نباشی انگار نه انگار که یکی بینشون نیست ... اصلا عدم حضورت حس نمیشه ...

یه علتش شاید شخصیت مزخرف خودم باشه! چون همیشه سعی می کنم در عین حال که صمیمی برخورد می کنم با اطرافیانم ، بهشون نزدیک نشم ...بطور کلی شاید هیچ وقت نخواستم دوست صمیمی جدید پیدا کنم ... من کلا دو تا دوست صمیمی یا به عبارت بهتر رفیق ۶ ، دارم !  با یکیشون که اونقدر جورم که حتی در آینده حاضرم باهاش همخونه بشم و با هم زندگی کنیم!  ولی نمیدونم چرا اصلا نمیتونم یا بهتر بگم دلم نمی خواد با کس دیگه ای دوست صمیمی بشم! پس حتما یه علتش می تونه همین باشه ...

یه علتش به قول بهاره ، تنها دوست اینترنتی من ، می تونه مشغله افراد باشه ... اینکه دوستان یا اطرافیان قدیمیم دیگه سراغی ازم نمی گیرن علتش می تونه مشغله فکری و کاری زیادشون باشه ..همونطور که من به علت مشغله هایی که داشتم نتونستم سراغشون رو بگیرم ...

اما به نظرم علت مهمترش شخصیت خودمه ..حتما من شخصیتی که از خودم بروز دادم شخصیت بزرگ و دلخواهی نبوده والا معنی نمیده که بود یا نبودم واسه اطرافیان اینقدر بی تفاوت باشه ... آدمای بزرگ نبودشون خیلی حس میشه ! پس من آدم بزرگی نیستم !

نمیدونم ! جدیدا حس می کنم خیلی زود فراموش می شم و اصلا شخصیت جذابی ندارم ! منظورم از نظر تیپ و قیافه نیست ( که تو اون مورد هم جذابیت خاصی ندارم ) منظورم تو برخورد و طرز رفتارمه ... چون واقعا خیلی زود فراموش می شم ...

شاید تنها کسی که می دونم بود و نبودم واسش مهمه ( به جز خانوادم البته ) همون  رفیق ۶ ام باشه  ! بازم جای شکرش باقیه! مگه نه؟ یه نفر هست که بود و نبودم واسش فرق می کنه!

:: بگذریم بازم سرما خوردم و افتادم به همینجوری الکی نوشتن ... هنوزم گلوم درد می کنه ... فردا بازم باید آمپول بزنم ...برام دعا کنید !

پ.ن: خیلی بده که هم زندگیت یکنواخت باشه ... هم بدونی که بود و نبودت تو این زندگی یکنواخت بی اهمیته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:34  توسط MRG  | 

سلام ! چطوری ؟ خوبی؟

چیه؟ به من نمیاد اول مطلبم سلام کنم؟ خب دیگه قضیه داره ... هر چی باشه سال عوض شده ..الان یه سال جدیده ..منم گفتم یه تغییری تحولی چیزی از خودم بروز بدم ...

حتما فکر می کنید خیلی بهم خوش  میگذشته که تا حالا اینجا چیزی ننوشتم؟ یا اینکه اینقدر مشغله داشتم که وقت نکردم ... یا مثلا عید رفتم مسافرت ... 

سخت در اشتباهید! بنده نه تنها مسافرت تشریف نبردم بلکه مشغله خاصیم نداشتم و از زور بیکاری انگشت تو چشش خودم می کردم تا شاید با دردی که میاره یکم هیجان به زندگیم منتقل کنم ...

نمی خوام  بازم از روزمرگی ناله سر بدم و بگم زندگی خسته کننده شده ...ولی حقیقت داره زندگی خسته کننده شده ! تقریبا هیچ اتفاق جالب توجهی در تعطیلات رخ نداد!

 نمی دونم شایدم یه عاملش خودم باشم ...آره خودم ..مثلا من امسال عید خونه هیچکدوم از فک و فامیلا نرفتم که هیچ ... مهمونا هم اکثرا تو ساعات خواب من میومدن خونه ما ... گفتم خواب ! من تو تعطیلات هر کاری نکرده  باشم دو تا کارو بصورت فشرده و مداوم انجام دادم که یکیش همین خواب بود اونیکیشو بعدا می گم ! فضولی نکن !

داشتم می گفتم توی تعطیلات تونستم ساعات خوابم رو تقریبا به ۱۰ تا ۱۲ ساعت در روز افزایش بدم! کلا  تونستم رکوردهای تحسین بر انگیزی از خودم در این زمینه به جا بزارم ..البته نا گفته نماند که من  قبلا تو دوره پیش دانشگاهی این  رکوردها رو زده بودم و توی تعطیلات تونستم خودم رو به آمادگی قبلی برسونم !

مهمونا هم که ساعات مراجعه حالیشون نمیشد ..میزارن ساعت ۱۰-۱۱ صبح میان ! آخه اون وقت صبح  کدوم جوونی بیداره که من بیدار باشم؟؟؟ خلاصه که توی عید دیدو بازدیدی هم نداشتم که مثلا اتفاقی افتاده باشه ... تقریبا همه چیز خسته کننده دنبال شد ...

اما عوضش تا دلتون بخواد فیلم دیدم.دومین کاری که می گفتم همین بود ...جانم ؟؟ من و تلوزیون ایران ؟؟؟ .... جانـــــــــــم؟؟؟  شبکه های ماهواره ؟ نه آقا ما  آنتن ماهوارمون کجا بود؟؟؟ من که گفته بودم خانواده ما مذهبیه ...بیخودی واسه ما حرف در نیارید ...  

البته عرض کردم که خانوادمون مذهبیه ..به شخص خودم اشاره نکردم ...بـــــــــــــــلــــــــــــــــه ...تا دلتون بخواد نشستم فیلمای اورجینال باحال خنده دار نگاه کردم ..تازه تو تعطیلات ۸-۹ تا فیلم هم از اینترنت دانلود کردم و نشستم نگاه کردم! البته دروغ چرا همشونو نه! تو یکی از فیلما که مثلا ترسناک بود  وسطش اینقدر سوسکو عنکبوت و حشره مشره چندش آور  ریخت تو صحنه که حالم بهم خوردو قیدشو زدم ....

خب دیگه چی؟؟؟ آهنگ؟ در مورد آهنگ همون رویه قبل عیدو ادامه دادم ..همش روزی ۵-۶ ساعت اهنگ گوش می کردم ! البته جا داره همینجا از چندتا از آهنگها آلبوم element of life جناب استاد dj tiesto نام ببرم که تو این مدت تاثیر شگرفی روی من گذاشتن ..ولی به علت زیغ (؟) وقت از اوردن اسم اونها خودداری می کنم ...

چی فرمودین ؟ 13 بدر کجا رفتم ؟؟؟ خب  این دوستتون به نکته خوبی اشاره کرد ... عارضم حضورتون که تو خانواده ما رسم بر اینه که به جای سیزده 12 رو بدر می کنیم ... حالا نمی دونم با روز جمهوری اسلامی ربط و نسبتی داره یا نه ولی از وقتی که من به خاطر دارم در منزل ما به جای سیزده، 12 فروردین رو بدر می کنن ...

شب دوازده مامانم اومده از من می پرسه فردا کجا بریم ؟ من که عادت کرده بودم تا ساعت 1 بعد از ظهر بخوابم فرمودم که نمیدونم من که خوابم ..حسشو ندارم ... بقیه اهالی منزل هم  جملاتی شبیه من ادا کردن ..این بود که دوازده بدر امسال هم کنسل شد ... به همین راحتی !به همین خوشمزگی ...

جانم؟خود  13 فروردین چی کار می کردم ؟ خب شما چرا گوش نمی کنی؟ گفتم که ما 12 می رفتیم بیرون ولی واسه احتیاط سیزده رو رفتم حموم و اونجا بدرش کردم ..آهان عصرشم با امید رفتم شهرک گردی و بعد از مدتها یکمی تاب بازی کردیم و از سرسره بالا پایین رفتیم!

دیـــــــگــــــــــــــه .... دیگه هیچی ..همین دیگه .. بطور کلی می تونم بگم که در طول تعطیلات کار خاصی انجام ندادم ... مخصوصا که تصمیم گرفته بودم تو عید کارای مربوط به درسای دانشگاه رو انجام بدم که البته هنوزم همین تصمیم رو دارم!

پ.ن: می خواستم درمورد این هفته هم بنویسم ولی دیگه دیدم داره طولانی میشه .یه موقع حوصلتون سر می ره ! اینه که قیدشو زدیم ... دیگه نگید MRG به فکر خواننده ها نیست و هرچی دلش می خواد می نویسه ...

پ.ن2:البته باید اعتراف کنم که چون الان می خوام برم بیرون قیدشو زدم ..والا من اگه فکم بیفته کسی جلو دارش نیست!

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:36  توسط MRG  | 

::امسال داره تموم میشه ... فکر می کنید مهمترین اتفاقی که تو این روزای آخر سال واسم افتاده چیه؟؟؟ بزارید راهنماییتون بکنم بیشترین اتفاقی که امسال واسه من افتاده چی بوده؟؟؟ چه اتفاقی می افتاد که من میومدم تو وبلاگ و ناله سر می دادم؟؟ آفرین درست حدس زدید ...سرماخوردگی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اما نه کاملا ... یعنی این یکی فرق میکرد ..دوشنبه شب اول حس کردم تب و لرز دارم چیزی که اواسط سرماخوردگی باید اتفاق بیفته بعدش بدنم کوفته بود اتفاقی که معمولا اواخر دوره سرماخوردگی می افته ... در آخر هم چهارشنبه گلوم درد گرفت اتفاقی که در ابتدای سرماخوردگی باید بیفته!!! و بعد .............بوووووووووووووم امروز که بیدار شدم انگار نه انگار که من سرماخورده بودم!!!

نمیدونم چی شد!!! تا حالا یه همچین سرماخوردگی رو تجربه نکرده بودم!!! مراحل سرماخوردگی از آخر به اول طی شد!!!

خلاصه که من این سال رو ، همینی که داره تموم میشه ، سال سرماخوردگی نامگزاری می کنم !!! چیه؟؟؟ کی گفته حتما باید اول سال اسم سال رو بزاریم؟ من دلم می خواد الان سال ۸۷ رو الان نامگزاری کنم ...

راستی اگه جای رهبر ایران بودین  واسه سال ۸۸ چه اسمی انتخاب می کردین؟ من می زاشتم سال شکوفایی و نوآوری!  قاطی نکنید با اسم امسال فرق داره !!! اون نوآوری و شکوفایی بود ولی تو این یکی اول باید شکوفا بشید و بعد اقدام به نوآوری بکنید!!! نه شایدم می زاشتم سال آزادی نصفه و نیمه! آخه امسال بازم انتخابات ریاست جمهوریه و احتمالا کسی بیخودی به ملت گیر نمیده و مردم همیشه در صحنه می تونن کمی آزادتر زندگی کنن ....

:: این دور روز کاریم تموم شد!!! و تعطیلات من از امروز رسما آغاز شد ...سه شنبه ای جاتون خالی کارو زود پیچوندم ولی چون تاکسی گیر نمی یومد با اتوبوس و مترو برگشتم خونه ...یعنی اینجوری بهتون بگم که بعد از پیاده شدن از متروی کرج نیم ساعت تو خیابون اویزون بودم ولی هیچ ماشینی گیر نمی یومد ..شهر حالت جنگی به خودش گرفته بود و از گوشه و کنار شهر صدای انواع بمبهای دست ساز و کوتاه برد و میان بردو و بالستیک  به گوش می رسید .... هی رئیس جمهور ایران میگه ما در تولیدات نظامی به خودکفایی رسیدیم ولی ما باور نمی کردیم ...راست میگه بنده خدا وقتی نوجوانان ما با دست خالی می تونن یه همچین بمبهای خوشه ای و چندین منظوره درست کنن معلومه که وزارت دفاعمونم می تونه دیگه ...

خلاصه که بعد نیم ساعت یه اتوبوس اومد و مارو نجات داد ..اینم از چهارشنبه سوری ...

:: امسال هم به تاریخ پیوست  ... خب چه جور سالی بود براتون؟؟؟ خوب بود یا بد؟؟؟ نه بزار سوالمو بهتر بپرسم خاطرات شیرینتون بیشتر بود یا خاطرات بد؟؟؟ اصلا بشینیم اتفاقات مهم رو درجه بندی کنیم ببینیم چندتا رویداد مهم در زندگیمون حادث شده؟

خب از اونجایی که فعلا به نظرات شما دسترسی نداریم پس مجبوریم بشینیم و اتفاقات مهم زندگی منو با هم مرور کنیم ... چیه؟؟؟ مگه از اتفاقات روزمره زندگی من مهمتر  هم وجود داره؟

خب .... هیییییییییییییییییییم .... اتفاقات مهم در سال ۸۷ .... ؟ .... اون روز رفتم اونجا و با اون ...نه این زشته نمیشه گفت ... ! .... یه روز داشتم می رفتم که ... نه اینم که اونقدرا مهم نیست ! ...

اه ...یعنی امسال هیچ اتفاق مهمی واسم نیفتاده؟؟؟ بعد من می گم به روزمرگی رسیدم شما میاید می گید که نه ....

بزار بیشتر فکر کنم .... آهان  خب اهم اتفاقات به ترتیب حروف الفبای یونایی از این قراره ...

۱. شکست عشقی ...مطمئنا عنوان بزرگترین اتفاق زندگی من در سال ۸۷ به جریان شکست عشقی می رسه !!!  بله کف بزنید .... شاید بگید کدوم شکست عشقی؟؟ تو که کاری نکردی فقط یه پیشنهاد دادی و یه نه شنیدی همین ... ولی این ظاهر قضیست ..به قول شاعر تو  اونجا رو می بینی ولی  من پیچش اونجا رو!

خب همینکه بعد از ۲۱ سال زندگی پر افتخار و با صلابت و پر برکت و  اینا ... اقدام به دادن پیشنهاد دوستی به اون همکلاسیم کردم خودش کلی حرکت مهم محسوب میشه!!! همینکه جرات کردم غرور خودم رو بزارم کنار و نظریه معروف خودم رو تست کنم خودش خیلیه ... هرچند که با یک جواب دندان شکن مواجه شدم ولی انجام این حرکت اونم از جانب شخصیت شخیصی مثل من مطمئنا تنها کاندیدای شایسته دریافت عنوان مهمترین اتفاق زندگی در سال ۸۷ هستش ... دست بزنید ...( راستی اون ضرب المثلی که گفتم چه ربطی به موضوع داشت؟)

۲. قهرمانی پرسپولیس در لیگ .... از این رویداد به این سادگی نمیشه گذشت ..یعنی وقتی پرسپولیس قهرمان شد حداقل واسه یه ماه کامل بهم انرژی داد و تا مدت مدیدی جلوی استقلالیای کثیف سرمون رو بالا می گرفتیم !!! ( شرمنده بازدیدکنندگان استقلالی ولی این لقب خیلی بهشون میاد )

خلاصه که قهرمانی پرسپولیس می تونه در جایگاه دوم قرار بگیره ..اصولا یکی از معدود چیزای که در زندگی برام هیجان داره پرسپولیسه .... پس بازم دست بزنید ...

۳. خرید کاپشن ۱۰۰ هزارتومنی و .... چرا می خندید؟؟؟ خب اینکه من ، ام آر جی کبیر ، اقدام به خرید یه جنس گرون بکنم جزو نوادر تاریخه ....هرچه قدر خرید اجناس گرون و یا مارک دار از جانب برادران من امری طبیعی به نظر برسه انجام اون توسط من و  اونم با پول شخصی خودم کاملا غیر طبیعیه ... پس نخندید ..کف بزنید ...

خب همین سه تا بسه ..اینا اتفاقای مهم بودن .... مطمئنا اتفاقای مهم دیگه ای هم افتاده که الان تو ذهنم نیست یا شاید قابل نوشتن نیست ... در حال حاضر که این سه تا تونستن عناوین مهم رو کسب کنن شاید اگه بیشتر فکر می کردم موارد دیگه هم می تونستن به جمع اونها اضافه بشن ولی در حال حاضر همینه که هست ..پس دست بزنید ...

 

:: خب دیگه هر چی پست طولانی شد بسه ..دیگه داریم به انتهاش نزدیک می شیم ...هم انتهای سال و هم انتهای این پست ...اینم داره به تاریخ می پیونده .... اول از همه مرسی از اونایی که تو این مدت واسم نظر گذاشتن ...تو این مدت هیچ وقت درمورد اینکه کسی نظر بزاره و اینا چیزی ننوشته بودم ولی شاید یه دلیلی که من هنوز دارم می نویسم اینه که می بینم هنوز کسایی هستن که بخونن ...

 اوایل که می نوشتم بیشتر واسه دل خودم بود و اینکه کسی بخونه واسم مهم نبود حتی هنوزم واسه وبلاگ کد مربوط به تعداد بازکننده نزاشتم که ببینم کسی میاد یا نه ... ولی وقتی آدم تنبلیش میاد که خاطراتشو بنویسه  با دیدن نظرات روحیه می گیره و میاد می نویسه ...پس

از اونایی که امسال واسم نظر گذاشتن ممنونم ..دست بزنید واسشون ... ولی اونایی که اومدن اینجا ولی واسم نظر نزاشتن الهی از گلوشون پایین نره !مطالبمو می گم!!!

 خب می رسیم به قسمت آخر ..نوروزتون مبارک ..سال نوتون مبارک ...بیا جلو ماچو بده .... اینو تو پرانتز بخونید : حالم از دیده بوسی عید بهم می خوره! آقا من از روبوسی با ملت خوشم نمیاد به کی بگم؟؟؟؟ نمیشه مودبانه فقط دست بدیم!؟؟؟ حالا پرانتزو ببندید ... خلاصه صد سال به این سالا ...

امیدوارم یا شاید امید دارم که سال جدید اتفاقات شیرینتون بیشتر از اتفاقای تلختون باشه و آخر سال که خواستید اونا رو درجه بندی کنید ده تا اتفاق مهم زندگیتون جزو خوباش باشه ... 

به طور خلاصه موفق باشید

پ.ن: جدا انتظار داری اخرین پست سالم پی نوشت داشته باشه ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:38  توسط MRG  | 

اگه فکر می کنید امروز اومدم راجع به خاطراتم از بهمن ۵۷ بنویسم ، کور خوندید ...چون اون موقع من هنوز موز بودم!!!و هنوز وارد ایران نشده بودم ... یه جایی وسطه برزیل بودم ..الان دقیقا محلش یادم نیست فقط خواستم بگم که مطلب امروز من اصلا ربطی به انقلاب و این حرفا نداره ...

بحث امروز من کاملا سینمایی و حرفه ایه ... حتما از رو عنوان مطلب فهمیدید که می خوام راجع به جشنواره صحبت کنم ..صد البته جشنواره فجر منظورمه نه جشنواره برلین ...

عارضم حضور انورتون که (درست نوشتم؟)  از اونجایی که ما جزو علاقه مندان به فیلمهای ایرانی هستیم و مسائل مربوط به اون رو مورد پیگرد قرار می دیم ، توی این روزا سخت پیگیر سرنوشت سیمرغهای بلورین بودیم که قراره به کی اهدا بشه و یه موقع حق کسی ضایع نشه ( البته به صورت همزمان پیگیر قضایای در باره الی در برلین هم هستیما ...یه وقت فکر نکنید فرهادی و گلشیفته رو به حال خودشون رها کردیم ..نخیر ..حواسم به اونجا هم هست )

داشتم می گفتم به همین خاطر اخبار سینمایی رو از طریق خبرگزاری ها و سایتها دنبال می کردم تا اینکه امروز یه مطلب تو سایت سینمای ما دیدم با این مضمون که از طریق این سایت و با همکاریه شرکت ایرانسل  می تونید اخبار مراسم اختتامیه رو بصورت همزمان دریافت کنید ...

خب عنوان خبر یکمی جذاب می نمود واسه همین ما هم کلیک نمودیم و مشروحش رو خوندیم ..توش نوشته بود که اگه می خواید اخبارو لحظه به لحظه واستون اس ام اس کنیم و سریع باخبر شید فلان پیغام رو به فلان شماره از ایرانسل اس ام اس کنید ....

از اونجایی که از نظر من شیرینترین خوردنی موجود در جهان ترشی مفتیه!!! با خودم گفتم چه خوب بدون اینکه برم سایتای خبری همون اول می تونم مجانی از سرنوشت سیمرغا باخبر بشم !!! چی از این بهتر ...

سریع گوشیمو برداشتم و پیغام مورد نظر رو ارسال کردم( من ایرانسل دارم ..چیه چرا می خندین؟؟ خب پول ندارم ..تازه خیلیم ازش راضیم ..ماله من ۳۰۰ کیلو ام ام اس می فرسته دلتون بسوزه )

همینجوری داشتم از اینکه یه سرویس مجانی گیر آوردم لذت می بردم که یهو دیدم از ویترین ایرانسل جواب اومد ...  ای دل غافل ..رکب زدن ...ویترین؟؟ من با ویترین چی کار دارم ؟

نوشته بود : ثبت نام انجام شد .. نام بسته فستیوال اونت نیوز ...تعداد روز ۷ ..قیمت ۴۲۰۰ ریال

یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این نامردا نگفته بودن پولیه واسه دوتا دونه اس ام اس ازم ۴۲۰ تومن کم کردن اونم چی ..مگه خودم اونجوریم!!! سریع میومدم نت و خبرشو می خوندم دیگه اینترنت که واسه من هزینه نداره

حالا سریع نگید ۴۲۰ تومن که چیزی نیست و چرا گدا بازی در میاری چون شما از هیچ چی خبر ندارید ...برادر من! مصرف کل ماه گذشتم به ۵۰۰ تومن نمی رسید اونوقت واسه دوتا اس ام اس ازم ۴۲۰ تومن کم شه ؟؟؟؟؟؟این انصافه آخه؟؟؟؟؟؟این نامردا نزده بودن ویترنیه و پولیه ...... اینه که من الان دارم می سوزم

خلاصه که دیدم دارم می سوزم اومدم اینجا سوزشم رو با شماها قسمت کنم شاید جاش آروم بشه ..از قدیم گفتن غم ها و شادیهاتون رو بادیگران قسمت کنید ( اینم از حدیث جدید ام آر جی )

پ.ن : توی این  چند هفته اتفاق خاصی نیفتاده که بخوام تعریف کنم یعنی بوده ها ولی اونقدرا هیجان انگیز نبوده که منو وادار به نوشتن بکنه ...نمیدونم یهو چم میشه و حس نوشتنم از بین می بره!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 18:7  توسط MRG  | 

این ترمم سر امتحانا هر کی می شست کنارم سریع می پرسید که اهل تقلب هستی؟؟؟ به منم برسون .........ولی من درحالی که برگه هامو نگاه می کردم می گفتم نه اهلش نیستم ولی دستمو باز می زارم خواستی خودت نگاه کن ...

حتما الان فکر می کنید که من چه آدم پایبند اصولی هستم! ولی سخت در اشتباهیدچون من از اول اینطوری نبودم بلکه خیلی هم اهل تقلب بودم ..البته معمولا می رسوندم کمتر پیش میومد تقلب کنم به جز سال اول دبیرستانم ..

سال اول یه همکلاسی داشتم که بدلیل تشابه فامیلی همیشه کنار هم بودیم ..درسش بد نبود ..یعنی تقلبمون به حدی رسیده بود که واسه یکی از امتحانای آخر کتاب رو نصف کردیم و من چندتا فصلشو خوندم و اونم چندتا فصلشو و هردومون هم نمره بالا گرفتیم

به جز اون سال دیگه فقط به ملت می رسوندم ....ولی تقدیر با من کاری کرد که برای همیشه تقلب رو به کناری نهادم و به اصول پایبند گشتم!!! می خوای بدونی چی شد که من تقلبو رها کردم؟ اوکی می گم برات تا شاید واسه تو هم درس عبرتی بشه

داستان از اونجایی آغاز شد که من امتحانای پایانی پیش دانشگاهیو تموم کرده بودم و مثلا تعطیلات تا قبل از کنکور بود و منم بیکار و الاف تو خونه نشسته بودم و فقط می گرفتم می خوابیدم یا آهنگ گوش می کردم ( کل زندگی من در دوره پیش دانشگاهی خلاصه شده بود در دو چیز : خواب و آهنگ )

داشتم می گفتم ، یه روز از زور بیکاری  داشتم با خودم ور می رفتم که دیدم زنگ درمون رو زدن ..بابک بود ...یکی از همسایه های قدیمیمون ..یه مدت بود از کوچه ما رفته بودن چندتا خیابون بالاتر ...یکم خوش بش کردیم تا اینکه بابک رفت سر اصل مطلب ...

اصل مطلب این بود که ایشان امتحان زبان داشتن و هیچی نخونده بودن و این تقاضا رو داشتن که من به جای ایشان در جلسه امتحان حضور پیدا کنم و ایشان را مقبول پروردگار و استاد سازم ...

گفتم خب الان کدوم مدرسه می خونی؟ گفت ابوریحان ...توی یه منطقه دیگه بود و من اونجا ناشناس بودم ..گفتم خب حالا من اومدم نشستم کارت که به اسم تو هستش تازه تو که کلا بچه تابلویی هستی ناظم می شناستت معلم می شناسست ..نمی شه که من برم بگم من بابکم!!!

گفت : نههههههههههههههه من توی این مدرسه کلا بچه آرومی بودم اصلا شناخته شده نیستم ..تازه کلاسا رم می پیچوندم و زیاد نرفتم مدرسه ..تازه سر امتحانا هم کارتا رو نگاه نمی کنن ...کلا خیال راحت اصلا هرکی به هرکیه ..کسی کاری به کار کسی نداره منم ناشناختم توی اون مدرسه ...

از اونجایی که خودمم توی مدرسه پیش دانشگاهیم بچه ساکتی بودم و بر عکس مدارس قبلیم ناشناخته بودم ( چون همیشه ته کلاس می گرفتم می خوابیدم ) حرفاشو باور کردم ..نمی دونم چی شد گفتم باشه کی و کجا ...

خلاصههههههههههه ، روز امتحان همینطوری شادو خندان پا شدم باهاش رفتم تا دم مدرسه اومد و ما را با سلام و صلوات رهسپار امتحان کرد ...رفتم تو مدرسه چندتا از همکلاسیای قدیمم منو دیدن شروع کردن به جیغ و داد و مسخره بازی که تو اینجا چی کار ممی کنی اومدی جای کی؟؟؟ می گم خاموووووووووش به شما چه از من دور شید .....

خلاصه رفتم جای نشستن رو پیدا کردم و نشستم رو صندلی ...برگه ها رو آوردن ...یه مراقبه که یه دست نداشت همش تو نخ من بود ...همون اول گفتن اسمتون رو حتما روی برگه ها بنویسید ..ولی من توجهی نکردم و سریع شروع کردم به نوشتن جوابا خیلی آسون بود ...همونی که دست نداشت اومد بالا سرم گفت اسمتو بنویس گفتم باشه و نوشتم باباک فلانی ...

هیچی مراقبه رفت و منم سریع نوشتن جوابا ادامه دادم هنوز پنج دقیقه نشده بود سوالای صفحه اول تموم شد و رفتم صفحه دوم  ..همینطوری داشتم با سرعت می نوشتم دیدم یکی اومده بالا سرم ...

می گه اسمت چیه؟؟؟ می گم بابک فلانی ! می گه کی؟؟؟ بابک فلانی ...یهو دستمو محکم گرفتو منو کشید ..پاشو بیا ببینم ........

همینطوری دستمو محکم گرفته بود و داشت می برد یه ساختمون دیگه ..تو راه  برگشته می گه ..تو بابک فلانی هستی؟؟؟؟ من خودم بابکو چندبار به خاطر سر وضع نامناسبش گرفتم ..چندبار سر کارای...گرفتم ......و همینطوری منو  برد توی یه ساختومنه دیگه و دفتر مدیرو باز کرد و به من گفت بشین و درو بست و رفت .......

ای خدااااااااااااااااااا ...بابک خدا لعنتت کنه ..تو که گفته بودی اینجا ناشناخته ای .......یعنی وضعیت روحیم رو نمی تونم واستون شرح بدم یه حس چه جوری بگم نمیشه شرحش داد ..حس دستگیر شدن و رفتن آبرو!!!!!!!

بعد از چند دقیقه اومد تو برگشته می گه دانشجویی؟ می گم نه به خدا دانش آموزم هنوز! امسال تازه کنکور دارم ..می گه می خوای کاری کنم نتونی تا دو سال کنکور بدی؟؟ می دونی با این کارت ممنوع التحصیل می شی ؟؟؟

می گم ببخشید تو رو خدا ...اشتباه کردم ...یه برگه گذاشته جلوم و می گه بنویس می گم چی می گه اعتراف به اینکه جای فلانی اومدی و درخواست بخشش ...منم که اصلا اهل مقاومت نیستم همون لحظه تو برگه به همه چی اعتراف کردم و تقاضای بخششم نوشتم و پاشو هم امضا زدم هم اثر انگشت ...

حالا برگشته می گه شماره خونتون رو بده ..می گم تورو خدا نههههههههههههههههههه ..آبروم میره.........میگه قبلا باید فکرشو می کردی ..شماره رو بده .......واقعا آبرو ریزی بود یعنی تصویری که خانواده از من داشت تصویر یک پسر مودب،آرام ، پایبند اصول و پسری که  هرگز  در کارهای خلاف عرف و شرع و قانون شرکت نمی کنه !

شمارمم دادم ...زنگ زدو گفت که پسرتون رو به این خاطر گرفتیم پاشید بیاید شناسنامشم تا نیم ساعت دیگه بیارید و الا میفرستم پاسگاه وقت ندارم ........

خلاصههههههههههههه بعد بیست دقیقه دیدم داداشم اومد ..ناظمه ( بعدا فهمیدم سمتش ناظم مدرسه بوده ) یه دقیقه رفت بیرون ...داداشم یه نگاه کرده به من کرده و با آرامش یه لبخند زده می گه چی کار کردی تو ؟؟؟ می گم ولم کن حالم خوش نیستا .....

هیچی دیگه ناظمه هم اومد و نشست و شروع کرد که آره اینطوری و اونطوری ..طبق قوانین ج.ا.ا تا شش ماه حبس هم می تونه براش داشته باشه و ممنوع التحصیلم میشه و ....

داداشمم خیلی آروم شروع کرد به صحبت که ما هم کلا متحیریم که چطور یه همچین کاری کرده چون این بچه خوبیه و اصلا اهل اینجور کارا نیست ..اصولا با این کارا مخالفه نمیدونیم چرا گول خورده ....

منم همینطوری سرمو انداخته بودم پایین تا آخرین حد ممکن خودمو به موش مردگی می زدم ( البته خداییش در اون وضعیت حالمم زیاد مساعد ، قابل توجه نازنین ، نبود )

خلاصههههههههههه می کنم، بعد کلی فک زدن برادرم ازش خواست که منو ببخشه و قول گرفت که مشکلو حل کنه و اونم شناسنامه منو گرفتو قبول کرد و گفت که فردا همراه با اونی که به جاش اومده بودم مراجعه کنم پیش مدیر ...

اومدیم بیرون بابک بیرون مدرسه است ..می گم فلان فلان شده تو مگه نگفتی تو این مدرسه ناشناخته بودی؟؟؟؟ می گه تو حتما تابلو بازی درآوردی ... حالا داداشم منو آروم کرده و راه افتادیم سمت شهرک و به بابک تفهیم شد که فردا سر ساعت برای حضور در جلسه محاکمه حاضر بشه

تو راه نحوه دستگیری رو دارم تعریف می کنم ..یهو داداشم برگشته می گه خب همون موقع که گرفته بودت فرار می کردی دیگه چرا بی عرضه بازی در میاری من اگه جات بودم یه جوری در می رفتم ؟؟؟؟؟ بلههههههههه؟ جانم؟؟؟؟؟ یعنی چی فرار کنم؟؟؟؟ 

اومدم خونه  مامنم منو نگاه می کنه می گه چی کار کردی؟؟ یعنی چی؟؟ گفتم من از الان دیگه یه مجرم سابقه دارم قراره شیش ماه برم زندان ..مامانم برگشته می گه برو بشین بیخودی حرف نزن و از داداشم ماجرا رو  می پرسه ( این یه تکنیک بسیار قدیمیه به مرگ بگیرید تا به تب راضی بشن و کاری به کارتون نداشته باشن )

ماردم می گه حالا جای کی رفتی؟ می گم بابک فلانی ... میگه کی؟؟؟ حالت خوبه ؟تو با اون چه رابطه ای داری که بخوای جای اون بری؟؟؟؟یکم فکر کردم دیدم راست می گه ها ...بابک دوست صمیمی من نبود فقط همسایه قدیمیمون بود که در دوران کودکی بازی می کردیم باهم ..تازه یه یکی دوسالیم می شد که ندیده بودمش زیاد .............واااااااااااای خدای من! من چرا قبول کردم جای بابک برم ؟؟؟؟؟؟

حالا هر کی به من رسیده اول یه نگاه عاقل اندر سفیه می کنه بعد می گه تو چرا؟؟؟ تو که بچه عاقلی هستی تو چرا؟؟؟ منم همش خجالت می کشم ...حالا بابام اومده همون اول می گم بابا منو گرفتن من دیگه یه مجرم سابقه دارم ( همون روش قبلی ) ..میگه باشه و از خیر نصیحت کردن من می گذره

نکته جالب اینکه تو خونه بازم بهم می گن خوب چرا وقتی گرفتت در نرفتی؟؟؟؟؟؟؟ می گم یعنی چی؟؟؟؟ می گن خب بهتر از اینکه نتونی کنکور بدی اونم به خاطر کی؟؟؟؟؟

خلاصهههههههه فرداش با بابک و داداشم رفتیم ..چند نفر دیگه رم بابت همین کار گرفته بودن با خانواده هاشون داخل دفتر بودن ..یعنی مدیره یه تهدیدایی می کردا ..هم اشک پسرا رو در آورده بود هم اشک مادراشون رو ....گفتم بابک الان رفتیم تو همون اول من می فروشمت و همه گناهارو میندازم گردنت و خودمو خلاص می کنم

رفتیم تو ،مدیره شروع کرده به تهدید و ارعاب ما که فلانتون می کنم ....ناظمه هم بود داداشم به ناظمه اشاره کرد که با هم صحبت کردن و ناظمه برگشت گفت قبلا صحبت کردیم مدیره گفت : آره ..خب پس هیچی و گذاشت رفت

ناظمه یه تعهد از ما گرفت که دیگه از این کارا نکنیم و ماهم ازش تشکر کردیم و زدیم بیرون ...

از اون روز تصمیم گرفتم دیگه تقلب نکنم ..اصولا فکر می کنم دانش خودم اگه از کسایی که کنارم نشستن بیشتر نباشه کمتر نیستپس هرگز علاقه ای به نوشتن از روی دست دیگران ندارم ...از طرفی برای چی باید اعتبار و ارزش خودمم رو برای دیگرانی که رابطه خاصی باهاشون ندارم و نهایتا همکلاسی منن  به خطر بندازم؟؟؟ از همه مهمتر اینکه اصلا امتحان برای چیه؟؟؟ برای اینکه مشخص کنه من و شما هرکدوم به چه میزان متوجه مطالب درس شدیم و اگه مفاهیم اولیه رو نفهمیدیم بیخودی بالا نریم چون اگه همینجوری بریم بالا بعدا دچار مشکل می شیم ...

اینم از نصحیت اخلاقی ..نگید فقط خاطره تعریف می کنه ..مطالب من کاملا آموزندستپس بخونیدو عبرت بگیرید

پ.ن: درسته طولانیه ولی ارزشه یه بار خوندنو داره ..بخونید دیگه سریع مطالبو رد نکنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:23  توسط MRG  | 

الان بازم خستم و اعصابم خورده اما حس هیچ کار دیگه ای جز نوشتن ماجرای امروز در این بلاگ رو ندارم ...

قصه از اونجایی آغاز شد که من امروز صبح تصمیم گرفتم که برم پول بریزم به حساب ملی داداشم تا با استفاده از حساب اون پرداخت شهریه دانشگاه رو انجام بدم ...

همه چیز روال طبیعی خودشو طی می کرد و من درصف بانک ملی منتظر بودم تا نوبتم بشه و یه ۵۰۰ هزارتومنی بریزم تو حساب داداشم ...خب بالاخره نوبتم شد و از پولای عزیزم خداحافظی کردمو دادمشون دست متصدی و ... کار تمام .

راه افتادم برم سمت بانک خودم ..بانک سامان میدون توحید رو می گم ...رفتم نوبت گرفتمو و سریع نوبتم شدو یه مبلغیم به حساب سامانم ریختم ...از متصدی می پرسم هنوزم واسه اینترنت بانک هزینه اضافه می گیرید؟ (اینترنت بانک با خرید اینترنتی فرق داره ....اینترنت بانک یه سری خدمات اینترنتی دیگست )گفت :نه الان نمی گیریم قبلا از شما گرفتیم؟؟ گفتم نه منتظر بودم رایگانش کنید ...حالا خیلی طول می کشه انجام بشه؟ گفت نه برو باجه ۶ ...

رفتم و منتظر شدم که کار متصدی تموم بشه ..یه سری فرم داد پر کنم ..درحال پر کردن می پرسم قدیم ۱۱ هزار تومن می گرفتید که چی شد؟ میگه رایگان شد الان فقط هزار تومن هزینه تمبر می گیریم ...برگشته میگه الان خوشالی که قبلا رمز اینترنت بانک نگرفته بودی ..می گم آره خب به نفعم شده

خلاصه رمز رو گرفتیم ..تو همین گیرو گذر رفیقم هی زنگ می زد که بیا بریم بیرون من کار دارم بعد بریم عشق و حال ... دیروزم می گفت که از سر کار برم پیشش ولی من گفتم خستم و نرفتم ....

سرتو درد نیارم اومدیم خونه و ناهارو خوردیم با این رفیقمون راه افتادیم ... همون اول بهش گفتم برادر نکنه می خوای مارو پرزنت کنی واسه این شرکت هرمیا؟؟؟ ببین اگه اینه ما رو بیخیال شو ها ...گفت نه چه فکرا می کنیا ؟؟؟ چقدر فکر کردی به این نتیجه رسیدی؟؟

هیچی دیگه ما هم عین چی راه افتادیم دنبالش و سوار مترو شدیم ..حاجاقا می خواست به دفتر سر بزنه و بعد بریم عشق و حال ....تو مترو الکی یکم گفتیمو خندیدیم ...تا اینکه رسیدیم صادقیه و راه افتادیم تا بریم دفتر ...

رسیدیم دفتر ..خب رفتیم تو ...خب ... می گم این کاملا شبیه مکان پرزنت شدنه ها ... رفتیم تو با یکی سلام و علیکی کردیم و به یه اتاق رفتیم تا ما را ارشاد کنند ...بعد از چند لحظه ارشاد کننده اولیه ما که حامد نام داشت هویدا شد ...راستش رو بخواید من خودم ته این جور کارام یعنی این چیزایی که اینا الان دنبالشن من تو دوره اول و دوم دبیرستان آمارشو داشتم که چی به چیه ...راه حل خلاص شدن از صحبتهای مداوم اینه که سوال نکنی و پس از شنیدن سریع موافق خودت رو اعلام بکنی و بعد سریع بزنی بیرون ولی...

ولی من اینکارو نکردم ..هی ازش سوال پرسیدم تا ببینم اصلا می تونه  جواب بده یا نه ..یه سری رو درست توضیح می داد ..خلاصه بعد یه نیم ساعتی از اولیش خلاص شدیم ..بعد اونیکی که نشسته بود شروع کرده که مجموعه ما بقیه فرق داره ..ما تو گروهمون دختر نمیاریم علت شکست مجموعه های دیگه اینه که دخترا رو هم میارن تو مجموعه و خب اون مسایل پیش میاد(پس نتیجه می گیریم ورود دخترا در هرجایی عامل فساده!!!) ..اوکی باشه ...

حالا رفتیم تو پذیرایی دفتر دو نفر دیگه هم هستن ..بهشون می گن اصلا اینکه این سیستم به این صورت توانایی سود رسوندن رو داره رو واسم ثابت کنید یعنی نشون بدید با تعدد مراحل بازهم سیستم قدرت پرداخت داره یعنی مقداری که داره به بالا سریا پرداخت می کنه کمتر از مبلغیه که از نفرات جدید می گیره  یعنی سود داشته باشه واسه شرکته)

یارو نمی تونست ..چند نفره دیگه هم اومدن آخر سر خودم نشستم با ماشین حساب گوشیم حساب کردم که اصلا این سیستم از پایه می تونه درست باشه یا نه و بهشون ثابت کردم که می تونه درست باشه چون شرکت پول بیشتری می گیره ...

خلاصه یه سری سوالای فقهی ازشون پرسیدم که یکم اذیتشون می کرد ولی تمام تلاششون رو می کردن که توضیح بدن و منو توجیه کنن ..تقریبا هم تونسته بودن توجیهم کنن ..منم دیگه حس بحث نداشتم چون چند ساعت بود اونجا بودم ..خلاصه یه نیم ساعتیم یه فیلم گذاشتن و از درآمدهای کلونی که بقیه کسب کردن گفتن ...اوووووووووکیولم کنید....

بالاخره بعد اینهمه مدت راضی شدن منو ول کنن و منم قول دادم که فکرامو بکنم واگه شرایط را مسائد یافتم  خیلی زود وارد بشم!!!  اومدیم بیرون به این رفیقم می گم تو ادامه بده ایشالله موفق می شی ولی من نیستم ....یکی دیگه هم همراهمون اومده پایین و داره مارو می بره یه دفتر دیگه .......

ای خدا ....حالا یه عالمه پیاده رفتیم تا دفتر دیگه ..اینجا مثلا گنده تراشون بودن ..حالا بازم مارو بردن تو یه اتاق دیگه و پرزنت از نو شروع شده ..دیگه بنای مخالفت رو گذاشتم کنار تا شاید مارو بیخیال بشن ...حالا مگه ول می کنن دوباره رفتیم تو یه اتاق دیگه یکی دیگه شروع کرده که آره تو این کار می تونی هفته ای ۱۵ میلیون درامد داشته باشی ..تو تهش میری یا سایپا یا ایران خودرو یا یه اداره دیگه نهایتا ماهی ۵۰۰ تومن درامد داری و نمی تونی چیزایی که زنت می خوادو واسش بخری!!!!!!(خواستم بگم من اصلا دوست ندارم واسه زنم چیزی بخرم به شما چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟) 

نکته جالب این بود که همشون (از اولی تاآخری) هی می گفتن تو دلت نمی خواد ظرف یه سال یه زانتیا بخری؟؟؟با زندگی عادیت باید کلی زحمت بکشی تا نهایتا یه ۲۰۶ بخری .... دوست نداری زانتیا داشته باشی ؟؟؟؟هی می خواستم بگم نههههههههههههههههههه من از زانتیا بدم میاد ....

خلاصه از این یکی هم بالاخره اومدیم بیرون ...دوباره این ملت راه افتادن منو ببرن یه دفتر دیگه ..می گم ولم کنید بابا گندشو درآوردید ..همه حرفا رو چندبار شنیدم دیگه اگه بخوام قبول کنم خب قبول می کنم دیگه ..باید فکر کنم دیگه ..می گن نه اینم ببین ..میگم ول کنید بابا مثلا تعطیلات بین ترممه ...دو روز نمیرم سر کار می خوام عشق و حال کنم اونم دارید ازم می گیرید ..برید بابا ..

خلاصه ولمون کردن و با رفیقم راه افتادیم به سمت مترو که برگردیم ...تو مترو سعی کردیم تا از فشار موجود نهایت لذت رو ببریم!!! ...و رسیدیم شهرک و اومدم خونه ...

اومدم خونه ( همین یه ساعت و نیم پیش ) اومدن نت رفتم سایت یونی تا پول رو واریز کنم ..رفتم صفحه پرداخت بانک ملی و ۵۰۰ تومن واریز کردم .پول رو از حساب کم کرد و به حساب دانشگاه ریخت ..تایید پرداخت رو زدم ولی نتونست برگرده سایت دانشگاه ..بز خورد..... دوباره رفتم سایت یونی و صفحه کلیه تراکنش ها تا دوباره پیگیریش رو بزنم و مشکل رو حل کنم ...

دکمه پیگیری رو زدم ..ارور میده و میگه که نمی شه ... دوباره زدم می گه که نمی تونه ...هیچی دیگه پول رو از حساب کم کرده ولی سایت دانشگاه تایید نمیکنه تا بره به حسابم ...

من دیوانه اومدم خیر سرم تا سایت درسته و هنگ نیست زودتر پولو بریزم تا بعدا که ملت همه می خوان بیان پرداخت کنن دچار مشکل نشم ولی از اونور خوردم ... حالا آویزون موندم اگه تا چند روز دیگه تایید نده مجبورم بیفتم دنباله مسئولین قسمت شهریه دانشگاه تا یه جوری مشکلو حل کنم ..فکر کنید ۵۰۰ هزارتومنم بپره!!!!

خلاصه که از صبح تا حالا بیرون بودم و سخت پرزنت شدم واسه همین خستم و این قضیه پوله هم اعصابمو خورد کرده ...

کل این مطلب طولانی واسه این بود که بدونید چرا من تو خط اول گفتم هم خستم و هم اعصابم خورده ....حالا حتما بهم حق می دید که هم خسته باشم و هم ...

 پ.ن: الان دو دفعست که می خوام راجع به تقلب بنویسم ولی موضوعاته دیگه نمیزارن!!! تو پست بعدی می نویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:22  توسط MRG  | 

:: از اونجایی که من خیلی پسر خوبی شدم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir دیگه کمتر آهنگ گوش می دم و یه مدته دیگه توی مسیر هد ست نمی زنم و آهنگ گوش نمی کنم ...شبایی که از سر کار بر میگردم اگه راننده ها ضبط یا رادیوشون روشن نباشه تقریبا از اول تا آخر مسیر سکوت حکمفرماست ...هر چی نباشه همشون مثل خودم خستن دیگه کسی حس حرف زدن نداره ...اما پنجشنبه هفته پیش قضیش فرق می کرد ...

پنجشنبه ها خیلی زودتر بر می گردم یعنی عصر ساعت ۴-۵ از محل کار می زنم بیرون ... چه کنیم دیگه کارگریم... اخر هفته هم باید بریم سر کار .... سوار تاکسی فردیس شدم ..عقب نشستم تا دو نفر دیگه هم بیان و پر بشه ... یه چند دقیقه ای مشغول دیدزدن ملت همیشه در صحنه شدیم تا اینکه دو تا پسر جوون اومدن سوار شدنو راه افتادیم ...

اولش موضوع بحثشون چیزی نبود که منو جذب کنه واسه فضولی کردن  یهو یکیشون شروع کرد به صحبت کردن که آره من و این دختره خیلی همدیگه رو می خواستیم ..عاشقانه همدیگه رو دوست داشتیم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ... رفتم با خانوادش صحبت کردم ..گفتن نه تو جوونی قدی ... هی اسرار کردم ...هی پا پیچ شدم ... گفتم هرکاری بگید می کنم ...خلاصه هرچی می گفتم و اسرار می کردم قبول نمی کردن ولی من ول نمی کردم تا اینکه  گفتن باید چند ماه اونجایی که ما می گیم کار کنی ..گفتم قبوله ولی بازم قبول نکردن ... اینور اونور فهمیدم که مادر خودم چون مخالف بوده برداشته زنگ زده گفته که این پسرمون سر خوده فلانه بهمانه ... هیچی هی به ما فشار میاوردن که دیگه ارتباط نداشته باشیم  ..ما هم مجبور شدیم ارتباطمون رو قطع کنیم

 دختره ( من می گم دختره اون اسمشو می گفت ) رسما تو خونه تریپ قاطی برداشته و سگ شده و همش پاچه همه رو می گیره ... من خیلی می خوامش ...

به اینجا که رسید درآورد گوشیشو و عکسای یه دختر رو به رفیقش نشون داد ( شرمنده من چون صورتمو کرده بودم اونور نشد تصویرشو ببینم تا براتون تعریف کنم )  ..یهو گوشیش زنگ خورد ...سلام عزیزم آره راه افتادم دارم میام فردیس ..الان اتوبانم رسیدم خبرت می کنم ...

فکر کردم دختره خونشون رو پیچونده تا با این باشه دیگه ..اون یکی رفیقش زنگ زد به دوستاش دنبال خونه خالی !!!! ...یکم شک کردم ولی گفتم نه ایشالله که خیره می خوان همو ببینن ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

یه ذره بحثشون ادامه پیدا کرد معلوم شد که بللللللله ایشون که تا دو دقیقه پیش از رشادتهای خودش در راه عشقش می گفت دارن می رن پیش یه دختر دیگه ...

این وسط مادر همون دختره (عشقش) زنگ زد به اینکه حال دخترم خوب نیست ببین کجاست و اینا ... نمیدونید یعنی یه تریپ جوانمردی برداشت که من مدام سراغشو می گیرم ولی جواب نمی ده شماها خودتون باعث این ناراحتی شدید و ... گوشیو قطع کرد زنگ زد به دختره ولی دختره جواب نمیداد .. گوشیش زنگ خورد اونیکی دختره بود ...شروع کرد با اون تریپ لاو صحبت کردن .... بعدش دوباره مادر اون دختره زنگ زدو این شروع کرد به ادابازی واسه مادره که من دخترتونو خیلی می خوام و اینا ... بعدشم یکی دیگه زنگ زد نفهمیدم اون کی بود  ولی گفتم که چیزی از قلم نیفته ...

تو همین حین رفیقش دنبال یه خونه خالی بود ...تا اینکه گفت فلانی دمت گرمو قطع کردو گفت آقا جور شد !!! ... چند دقیقه بعد این پسره برگشت گفت ببین من بار اولیه که با این یکی دختره دارم می رم.. تو رو نمی تونم بیارم تو ایشالله دفعه بعد!!! رفیقش شاکی شد که یعنی چی ؟؟؟ واسه چی ؟؟؟ اینم برگشت گفت که دفعه اول نمیشه ..جبران می کنم ... هیچی دیگه رفیقش شاکی بود که اون خونه خالی گیر آورده اونوقت چیزی نصیبش نشده ... پسره دید رفیقش شاکیه برگشت گفت می خوای اصلا من فقط برم حرف بزنم ..آره ببین اصلا من دختره رو نمی ک... فقط باهاش حرف می زنم ..اینجوری خوبه؟؟ (شرمنده ولی دیگه بیشتر از این نمی شد جملاتشو سانسور کرد ..حالا کلی سانسور کردم اینجوریه ببین واقعیش چی بوده خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ...) رفیبقش برگشت گفت آره ..می ری فقط حرف می زنی منم که ...

به جایی که پیاده می شدم رسیدم ..واسه همین دیگه ادامه بحث رو نشنیدم ..رسیدم خونه دیدم کسی نیست و خونه خالیه ... گفتم چه حیف شدا ..خونمون خالی بود می گفتم میومدن اینجا شایدم یه چیزی نصیب ما می شد خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir  حالا خارج از شوخی واسم جالب بود که همچین جملاتیو شنیدم تو ماشین ....یعنی همیشه ملت اینجوری حرف می زدن و اینجوری  بودن و من چون هد ست داشتم نمی فهمیدم  

یه مورد خیلی مهمتر که برام سواله اینکه شما دخترا چه جوری جرات می کنید برید خونه پسری که باهاش دوستید ؟؟؟ یا خونه دوستش؟؟ این فقط یه مورد نبوده ها ..رفیقای خودم که ماشالله تو مخ زدن دست این بابا رو از پشت می بندن هم وقتی به یه دختر می گفتن که بیاد فلانجا خیلی راحت قبول می کردو می اومد ...خارج از این بحث که بعضیا مورد دارن بحث من درمورد کل قضیست ..اینکه چه جوری یه همچین جراتی (خریتی) به خرج می دید؟؟؟ خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حالا گیرم طرف دوست صمیمیتون ..شما که همه چیو در موردش نمی دونید ..شاید کلا تا حالا جلوتون نقش بازی می کرده .... اصلا آدیمزاده شاید یهو فیلش یاد هندوستان کرد .... آخه از کجا می دونید که وقتی می رید تو سالم بر می گردید؟؟؟ یعنی تا حالا صفحه حوادث روزنامه ها رو نخوندید؟؟؟

خلاصه که من همجنسامو بهتر می شناسم اصولا تو این موارد به هیچکدومشون حتی به من اعتماد نکنید (البته من نوعی رو عرض کردم من که خیلی آقام خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ..اگه پیشنهاد از طرف من بود چشم بسته قبول کنید آخه من نیتم خیره )

:: امروز امتحان میان ترم نظریه زبانها و ماشینها داشتم ...بد ندادم یعنی سوالاش سخت نبود ...فقط مشکل این سرماخوردگی لعنتی بود که هنوز گریبان منو گرفته ول نمی کنه ...با اینکه آنتی هیستامین خورده بودم بازم آبریزش بینی داشتم یعنی چندبار خواستم وسط امتحان برم بیرون ولی نمی شد .... ولی گلاب به روحتون تهش رفتم سرویس بهداشتیو و خودمو خلاص کردم و یه چند مدتی را در سرویس گذراندیم و به ملت پشت در اصلا توجه نکردیم   خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

پ.ن: چیه نمی تونید ببینید من خوشحالی می کنم ؟؟  ... حالا که اینطوریه اصلا   خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 17:12  توسط MRG  | 

:: حوصله هیشکیو ندارم ولی نمیخوام که تنها باشم ....خشکیو دوست ندارم ولی نمی تونم زیر دریا باشم ( آهنگ گروگانگیری در باغ وحش از گروه کیوسک )

اصلا حال و حوصله هیشکیو ندارم  بازم سرما خوردم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir تب و لرز ..گلو درد و ... آخه این چه وضعیه؟؟؟ یعنی یه ماه نمیشه آدم سالم زندگی کنه؟؟؟ همش سرماخوردگی ..اه اه اه  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نمیدونم باز از کی گرفتم ...محل کار ؟ دانشگاه؟ شایدم از همون همکلاسیم گرفتم ..می گم چرا رفتارش عادی شده ..همون ..نقشش بوده می خواسته منو مریض کنه  .... اصلا تقصیر شماست ....از وقتی من تو این وبلاگ می نویسم همینجوری پشت سر هم مریض می شم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

:: آقا این چه وضعیه ؟؟؟ یعنی چی؟؟ مملکت هر کی هر کی شده  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir... آیدا (شعبه ملاصدرا ) هات داگ ویژه رو کرده ۲۴۵۰ تومن ...یعنی چی؟؟ همین دو ماه پیش گرونش کرده بود بازم دوباره گرونتر کرد ...اصلا انگار مملکت صاحاب نداره یعنی چی که هات داگ قیمتش رفته بالا؟؟ حالا من با بقیه مواد غذایی کار ندارم آخه چرا هات داگ؟؟؟ خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir نمی گن شاید یه جونی مثل من دلش هات داگ بخواد اونوقت چون دلش نمیاد پول بیشتر خرج کنه ، آرزو به دل می مونه ... واقعا که من از همینجا اولتیماتوم میدم که نرخ هات داگ رو به قیمت سابقش برگردونن و الا من می رم جلو مجلس تحصن می کنم و آبروی نظام رو می برم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

پیتزا چه گرون شده!!!!!!!!!  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir امروز دانشگاه که بودم واسه ناهار رفتم پیتزا گپ ، هفته پیش رفته بودم اونجا هات داگ قارچ و پنیر خورده بودم ولی آنچنان تعریفی نداشت ...این هفته رفتم پیتزا بخورم ...رفتم تو آقا قیمتا چه بالا رفته خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir( البته منظورم نسبت به آخرین دفعه ای یه که من پول پیتزا رو حساب کردم  اون موقع ها خیلی ارزونتر بود خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ) ... قارچ و گوشت که من دوست دارم ( یادتون بمونه دیگه اگه منو ناهار مهمون کردید برام  یا هات داگ ویژه بگیرید یا پیتزا قارچ و گوشت  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir) که نداشت به ناچار مخصوصشو گرفتم ... ۳۴۰۰ تومن ... نوشابه ۳۰۰ ... کرایه رفت برگشت از دانشگاه تا میدون اصلی شهر قدس هم ۳۰۰ یعنی روی هم من ۴۰۰۰ تومن واسه ناهارم پرداخت کردم .... آخه این انصافه من جوون بدبخت فلک زده از کجا بیارم اینقدر پول ناهار بدم هر هفته ....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

یه چیزش خیلی جالب بود ..برعکس هفته پیش این هفته خبری از جماعت دانشجو نبود ..فقط چندین زوج جوان و میانسال شهر قدسی قابل رویت بود که اومده بودن ناهارو بصورت رومانتیک با هم میل کنن!!!

البته آخرین تیکه پیتزامو که داشتم می خوردم یک گونه معمولی از دانشجویان رویت شد . برعکس هفته قبل که همه دانشجو بودن این هفته خبری نبود ..نمیدونم شاید به علت گرون بودن قیمتای پیتزاش گپ رو تحریم کرده بودن ..الله اعلم ..به ما که خبری ندادن ..

پ.ن: چه خبرتونه ؟؟؟ حالا دیگه از اون دختره طرفداری می کنید؟؟؟ اون اگه بچه صادقی بود حتی اگه نمی خواست دلیلشو بگه می تونست یه طور دیگه برخورد کنه ..نه اونجوری ..این اولا ... دوما من نگفتم که دختری که کسیو می خواد یا دوسته بیاد سر کلاس داد بزنه بگه ... منظورم این بود که وقتی کس دیگه ای بهش پیشنهاد داد یا در مورد رابطه داشتن یا نداشتن ازش سوالی شد رک و راست شهامت داشته باشه و بگه که یکنفرو می خواد و یا با اون دوسته ... گفتم که همتون محافظه کارید   خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 19:32  توسط MRG  | 

:: اصولا رطب خورده کی منع رطب کند؟؟؟ خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir  آخه منی که نصف عمرم رو توی نت تلف کردم چطور ممکنه که نیام نت ؟؟ هان؟؟ منی که عمرم رو کلا با آهنگ گذروندم چطوری می تونم بزارم کنار آهنگ گوش کردنو؟؟ یعنی روز دومی که گوش نمی کردم سرم داشت از درد می ترکید  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir عین  یه معتاد که مواد بهش نرسه داشتم زجر می کشیدم  ولی هرطور شده بود تحمل کردم ....دو هفته گذشت دیدم نه زندگیم داره نابود می شه ..واسه همین برگشتم

البته میزان آهنگ گوش کردن و نت اومدن رو کم کردم  چیه ؟؟ یه روزه که نمی شه ترک کرد ..از قدیم گفتن کم کم ترک کن ...فعلا که برگشتم 

 

:: دیروزم سر کار یه هات داگ بردم ولی دانیال نامرد زد زیر حرفش و نداد ...خودش شرط می بنده و خودشم می بازه خودشم میزنه زیرش ..نامرد   ...

 یکی دو هفتست ژل موی داداشم تموم شده ..هیچی دیگه منم موندم بدون ژل ..کلا موهام وضعش ناجور شده بود ( خب شما الان متوجه منظور من نشدید برای اینکه وضعیت منو بتونید در ذهنتون متبلور کنید فرض کنید که من رفتم حموم و موهامو شستم بعد یه مشت ژل ریختم رو موهام البته از نوع هاردش ...خب  حالا من قصد می کنم برم بیرون ...  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبا اولین نسیم موهای من بهم می ریزه !!! بله موهای من سوپر لخته!!! یعنی اینقدر لخته که من باید دو سه روز همینطوری ژل بریزم روش تا شاید خوب حالت بگیره ..حالا فکر کن من ژل نداشتم بزنم

هیچی دیگه یه هفته صبر کردم بلکه بره بخره  ولی خبری نشد  رفتم بهش گفتم برادر من چرا ژل نمیزنی به موهات دیگه؟؟ برگشت گفت یه مدته نمیزم دوستام میگن بهتر شده دیگه نمیخوام بزنم !!! گفتم برادر من هرکی گفته واسه خودش گفته تو اصلا موهات بدون ژل خیلی ضایعست برو بگیر بزن ... ولی از شانس من حرف دوستاشو بیشتر قبول داشت تا من که داداششم و خیر و صلاحشو می خوام

بله دیگه به ناچار خودم باید اقدام به خرید می کردم ...هرچی گشتم اون مارکیو که داداشم می گرفتو گیر نیاوردم ..دیشب وقتی با دانیال از سر کار برگشتیم تو شهرک رفتیم که من ژل بخرم از یکی از این آرایشی بهداشتیا( خیلی جالبه شما فکر کن شهرک ما ۱۳ تا خیابون داره کلا ، البته مجتمع هایی که بعد ۱۳ ساخته شده رو کاری ندارم ، اونوقت ۱۰-۱۲ تا هم مغازه فروش لوازم آرایشی بهداشتی داره!!!! من موندم یعنی ملت اینقدر لوازم آرایشی استفاده می کنن؟؟؟؟؟)

رفتیم تو یکیشون یارو هم نداشت ..دیگه خسته شده بودم گفتم جنس دیگه چی داری؟ گفت ایرانی دارم ..اینو و اون ... گفتم هرکدوم بهتره  بده بهم ... بعد دانیال برگشت گفت اسپری خوشبو کننده (همون دئودورانت) یه چند نمونه مردونشو میاری تست کنیم ...

یارو ورداشت آورد ..بله این بوی سگ یخ زده میده ..این یکی سگ بارون خورده ... شما خنک می خواستید؟؟ بله این بوی گربه خیس و خنک میده ... خلاصه بوهای ناجوری داشتن ..بینشون من از دوتاش خوشم اومد ..برداشتم به دانیال گفتم ببین بوی کدوم بهتره؟ گفت این یکی ! منم گفتم آقا من اینو نمی خوام !!!اونیکی رو برداشتم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irیه ضد حال باحال بهش دادم (آخه کلا سلیقه بویایی من و دنی با هم فرق داره وقتی اون میگه خوبه یعنی قدر مسلم باید از نظر من بد باشه )

خلاصه که گفتم که بدونین من هم ژل دارم هم دئودورانت ..دلتون بسوزه  تازه کاپشنمم ۱۰۰ هزار تومنیه  فقط حیف ... کاش می شد یه جوری قیمتشو روش هک می کردن که آدم بتونه تو خیابون به ملت پز بده خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

راستی گقتم دئودورانت یادم افتاد تولد من نزدیکه ..هرکی می خواد اسپری و عطر بگیره بدونه که من حنک می زنم ..یه چی نزدیک به لیمو ... اگه هم منو از نزدیک نمی بینید می تونید برام پستش کنید

:: از اونجایی که پیامبرمون گفته علم رو بیاموز حتی اگر در چنگال دشمن تو باشد ( حال می کنی چه با حال جعل حدیث می کنم ) منم امروز چون سر آزمایشگاه مدار منطقی نمی گرفتم چی به چیه از همون همکلاسیم مشکلاتمو می پرسیدم ..کلا رفتارش به حالت عادی بازگشته ...راستی یه چیزیو اینجا نگفته بودم؟؟ نه نگفته بودم  ..درسته پستم طولانی میشه ولی عیب نداره بزارید بگم

هفته پیش که از غار نشینی دست کشیدم و به نت آمدم به جای جای نت سرکی کشیدم  ،به ۳۶۰ این همکلاسیمم سرکی کشیدم ..با مشاهده بلاست و پیغام دوستان و بقیه مسائل جانبی کاشف به عمل آمد که ایشون عاشق تشریف دارن خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ... یعنی یه نفر دیگه رو می خواد ..حالا نمیدونم الان تو چه مرحله ای (یعنی رسیده به طرف..نرسیده ... شکست عشقی خورده ... به دنبالشه ..) مهم هم نیست ..یعنی به من ربطی نداره چیزی که به من ربط داشت این بود که چرا شما دختران عزیز حاضر نیستید وقتی یکی رو دوست دارید به دیگران بگید که یکی دیگه رو دوست دارید؟؟؟

البته کاملا این توجیه شما رو می فهمم که شاید فکر می کنید که خبرش پخش میشه و واستون بده و اینا ولی این عین نامردیه ... این که یه دختر حاضر نیست خبر دوست بودن با یه پسر رو اعلام کنه واسه این حرفا نیست ...واسه اینه که نمی خواد شانسهایی رو که ممکنه در آینده بدست بیاره رو از پیش خراب کنه!!! بله..پیش خودش میگه اگه بگم با فلانیم خبرش پخش میشه اونوقت بعدا شاید فلان و فلانی نیان سراغم !!! تازه اگه خبرش پخش بشه نمی تونم مثل الان بگم که من تا حالا دوست پسر نداشتم و آفتاب مهتاب ندیدم ... بله شما دخترا همتون همینید درصورتی که اگه با کسی دوست هستید باید به صورت رسمی اعلام کنید تا به طرفتون نشون بدید که به جز اون کسی واستون اهمیت نداره ...ولی شما دخترا حتی تو دوران عاشقیتونم محافظه کارید و به فکر اینکه باید چند نفرم زاپاس واسه آینده نگه دارید !!!

شاید دارم مثل همیشه زود قضاوت می کنم ( من یه عادت بد دارم سریع مسائل رو بهم ربط می دم و نتیجه گیری می کنم اصلا هم امکان اصلاح ندارم )   ولی این همکلاسیمونم همینکارو کرد ..یعنی در جواب من یه کلمه نگفت که کس دیگه ای رو می خواد با اینکه ازش پرسیدم ... گفتم که همتون همینید ..فرقی با هم ندارید ..محافظه کارید ...

ولی خب خیلی خوب شد که اینو فهمیدم ..حداقل الان می دونم قضیه چی بوده ... قبلا فکر می کردم که من چه آدم ضایع و بی ریخت و دوست نداشتنییم که این دختره باهام اینطوری برخورد کرده ولی الان فهمیدم که نه من خیلیم خوب و گل و خوشگل و نازو دوست داشتنیم این بابا عاشق یکی دیگه بوده والا من کلا یک گزینه ایده ال از نظر خانومها هستم  ( فکر کنم دیگه هیچ نوشابه ای نمونده که واسه خودم وا کنم ... اصولا خیلی حال میده بیاید تو وبلاگتون و هی از خودتون تعریف کنید !!! حتما تجربه کنید ) 

پ.ن : می دونم طولانی نوشتن باعث میشه که کسی حوصلش نگیره بخونه...قصدمم اینه که کوتاه بنویسم ولی نمی دونم چرا وقتی میام تو بلاگفا که بنویسم همینطوری الکی پشت سر هم انگشتام می خورن به کیبورد و نوشتم طولانی میشه  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irفعلا مهم اینه که برگشتم ودارم می نویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:19  توسط MRG  | 

::اولا" اینکه :

آدما کلن دو دستن
یا مثل منن یا که نیستن
اونایی که مثل من نیستن
اصلا آدم نیستن!

آهنگ کفش از آلبوم جدید گروه کیوسک ...باغ وحش جهانی

متن شعر رو از اینجاببینید . از اینجا می تونید به صورت آنلاین گوش کنید .از اینجا هم می تونید دانلودش کنید .

آلبومشون اون چیزی که انتظار داشتم نبود ...بنظرم هنوزم آلبوم اولشون یعنی  آدم معمولی بهترین آلبومشون بوده و خواهد بود ... توی این آلبوم هم کفش و پراگماتیسمِ عشقی بد نیست ...

:: دوما" : اینکه این دو هفته ننوشتم علت داشته شاید آخر مطلب نوشتم  شایدم نگفتم ..شایدم اصلا دکمه ثبت این مطلب رو کلیک نکردم ...کی می دونه؟؟

:: سوما": داستان از اونجایی آغاز شد که هوا سرد شد ..بله همین یه مدت پیش بود توی یه روز سرد پاییزی حس کردم که کاپشن کوچیکم دیگه جواب سرما رو نمیده و باید کاپشن اصلیمو در بیارم ...

خلاصه سرتونو درد نیارم ،کاپشنو در آوردم دیدم ای بابا رنگ و روش رفته ..گذاشتم یه کنار نپوشیدم ... اهل پول خرج کردن هم که نبودم پس با همون کاپشن قبلی می رفتم بیرون ولی سرما شوخی بردار نبود ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

جمعه به مامانم گفتم مشکین تاژ بزنم شاید رنگش برگرده ها ..گفت پسر خجالت بکش بیا برو مثل بچه آدم یه کاپشن بخر این دیگه رنگش بر نمی گرده ..گفتم زورم میاد پول خرج کنم  گفت خسیس مگه چنده یه ۵۰-۶۰ تومن می دی یکی می خری دیگه ... منو میگی یکم سبک سنگین کردم گفتم باداباد می خرم ... حالا با کی برم ؟ با سعید ؟ با امید؟ (رفیق شیشامو می گم ) نه ولشون کن مامان خودت بلند شو باهام بیا بریم خرید ...

هیچی دیگه با مامانمو و خواهرم پاشدم رفتم خرید ..حالا کجا بریم؟ من که اهل خرید نیستم کجا باید بریم؟؟ گفتن بریم فروشگاه سالیان ..باشه بریم ... رفتیم تو کاپشنا رو نگاه کردم قیمتا بالای ۱۰۰ هزار تومن بود ۱۵۰ ۱۲۰ ۱۶۰ یعنی قیمتهایی بودا!!! مامانم گفت قیمتش همینه دیگه ببین اگه خوشت میاد بگیر ..منم که کلا تریپ لارج ورداشته بودمو خیالم نبود ! با یکی از این ۱۲۰ هزار تومنیا حال کرده بودم خواستم ورشدارم یهو زیپش گیر کرد بیخیالش شدم

گفتن اینجا نه بریم فروشگاه اذربایجان ببین چیزی داره ...رفتیم کاپشناش بالای ۵۰ هزار بودن ولی به درد عمشون می خورد ... هیچی مامانمینا گفتن بریم خیابون دانشکده فروشگاه برک سبز اونجا هم جنسای آنتیک و خوشگل میاره ..منم گفتم باشه  توی مسیر تا بریم اون سمت خیابون یهو یه کاپشن توی یکی از این فروشگاهها چشممو گرفت رفتم نگاش کردم رفتیم تو ... یارو شروع کرد خالیاشو بستن و تعریف و تمجید کردن از کاپشنش دو لایست یه لایش در می یاد می تونه بهاره هم بشه ، آب رو جذب می کنه و ....خوشگل بود مادرمو و خواهرم هم تایید کردن که بهت میاد ...

حالا من هی می گم سایزه کوچیکترشو می خوام یارو می گه نه از این کوچیکتر می خوای چیکار؟؟ بعدا بزرگ می شی!!!چاق می شی!!!(خواستم بگم یارو من ۲۱ سالمه ۱۸۰ تا قدمه دیگه بیشتر از این چی می خوام بشم؟؟؟) فکر می کرد نداره واسه همین می گفت نه اندازته ..خلاصه یکی از فروشنده هاش پیدا کرد ..تنخورش خوب بود ..

کلا لارج رفتار می کردیم اصلا قیمت نمی پرسیدیم ..مهم این بود که من خوشم بیاد  خلاصه انتخابش کردم . قیمتش ۹۵ هزار تومن بود ... دیگه خوشم اومده بود دیگه ..بز خورد ... حالا خواهرم برگشته می گه مگه تو شلوار نمی خواستی؟؟؟ گفتم چرا می خوام ..شلوار جین دارین ؟ یارو برگشت گفت نه ولی کتان طرح جین داریم ..یه طرح جدید و شیک و فلان و ... خلاصه تنم کردم دیدم اونم تن خورش خوبه اونم ورداشتم .قیمتشم نپرسیدم .... مامانم برگشته میگه کمربند نمی خوای مگه؟؟؟ کمربند نمیدونم ؟ می خوام؟؟؟اگه می گید حتما می خوام دیگه ...هیچی یارو شروع کرده کمربنداشو نشون داده این باس جرمنیه!!! گفتم یعنی می خوای بگی اصله؟؟ گفت نه من این حرفو نزدم اونا قیمتش خیلی زیاده و اینا جنسشون خوبه .. ولی کاپشنتون رو ضمانت می کنم گفتم تا دم در دیگه؟؟؟ گفتم من نیتم خیره(خریته) ایشالله که خوب باشه ..امروز کلا با نیت خیر به سوی خرید رهسپار شدم ...

خلاصه کاپشنو که زد ۹۵ هزار ... شلوارو زد ۳۸۸۰۰ تومن و کمربند رو هم زد ۱۶۵۰۰ یعنی رسما تا تونست کرد تو پاچم ولی من کلا لارج شده بودم عین خیالم نبود ...یارو پیش خودش فکر می کرد من چه بچه خرپولیم ..قیمتشا فاکتور کرد ، شد ۱۵۰ هزار تومن خیلی ریلکس گفتم  تخفیفم می دید؟ ..گفت به مشتریای دائممون ۷٪ می دیم و ... (خواستم بگم داداش من خودم اینکارم شما نمی خواد منو سیاه کنی ولی نگفتم)

شما ۱۴۰ بدید قابلیم نداره ...۱۳۰ تومن تو جیبم بود ۱۰ تونم از مادرم گرفتمو دادم ..اومدیم بیرون سوار تاکسی شدیم تازه یادم افتاد چه ولخرجی ای کردم گفتم مامان مشکین تاژ هم ارزون تر بود هم بهتر !!! من دیگه پول ندارم تو جیبم تا آخر ماه ( حالا تو حسابم پول داشتما دروغ نگفتم که اون لحظه تو جیبم پول نداشتم ..اگه یهو مامانمو گم می کردم چطوری بر می گشتم خونه ..هان؟؟؟) مامانمم  هم۳۰ تومن بهم داد  اونم غنیمت جنگی بود گرفتم

حالا اومدم خونه یادم افتاد  ای دل غافل من ۲ هفته پیش کمربند خریده بودم گفتم مامان من که تازه گرفته بودم مگه یادتون نبود ؟؟؟ چرا گفتید بخرم اونم با اون قیمت بکنه تو پاچم!!! مامانم گفت یادم بود گفتم واسه این شلوارتم یه کمربند جدا بخری !!!! کلا اون روز خانوادگی لارج شده بودیم!!!

حالا بشینید بگید  MRG خسیسه ... ۱۰۰ تومن پول کاپشن دادم ۴۰ تومن پول شلوار ۱۷ تومن پول کمربند!!! آدم از من لارجتر دیده بودید؟؟؟

تازه هفته پیشم رفتم کتاب خریدم ..فکر کن هیشکی کتاب نخریده چون عملا نیاز نیست اونوقت من رفتم کتابای طراحی الگوریتم و طراحی پیاده سازی زبانهای برنامه سازی و ذخیره بازیابیو خریدم اونم با چه قیمتایی دوتاشون ۸ تومنی بودن یکیشون ۵ تومنی !!! همینجوری ورق می زدم و اسم کتابایی که استادا گفته بودنو به فروشنده می گفتم و اونم میداد .... یارو حال کرده بود همش می گفت دیگه چی می خوای؟؟؟ هیشکدومشونم بدردم نمی خوره اونقدرا کلا آدم لارجی شده بودم واسه چند روز !

::چهارما": امروز سر کلاس اخلاق کتاب نبرده بودم از شانس من امروز استاد هم گلوش گرفته بود برگشت گفت که اول کتاب رو بخونید تا بحث کنیم !!! شانسو می بینی هر هفته می برم کاری نداره با کتاب اونوقت این هفته؟؟ حالا مساله این نبود که ،آقا وقتی سر بحث شد منم خواستم اظهار فضل کنم یهو استاد اشاره کرد که یه چیزی بگه بعد جملشو گفت و به من نگاه کرد ..حالا من یادم رفته می خواستم چی بگم شروع کردم به صحبت مونده بودم می خوام چی بگم  یکم از این جمله به اون جمله کردم یهو دیدم هیچی تو ذهنم نیست صحبتو قطع کردم یعنی قرمز کرده بودما کلیم هول کرده بودم از این وضعیت   حالا باز در ادامه یکم اظهار فضل کردم تا ضایعگی ناشی از اظهار فضل قبلی تا کمی بهبود یابد !!! کلا ضایع بودم امروز

::پنجما": مثل اینکه جدی جدی این دختره همکلاسیم اینجا رو خونده .. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irآخه رفتارش خیلی عادی و طبیعی شده ..دیگه مثل قبل تابلو بازی در نمیاره .... نمی دونم چی شده من که بهش چیزی نگفتم ..کی می دونه؟ شایدم دچار تحول درونی شده !!!

::ششما": الان دو هفتست که من گوشیمو خاموش کردم ...آهنگ گوش نمیدم ..اینترنت نمیام .... خلاصه تصمیم گرفتم (گرفته بودم؟) ارتباطات زائد رو حذف کنم ... یعنی هرچیزی که باعث میشه وقتم تلف بشه مخصوصا اینترنت و آهنگ گوش کردن ...من در روز بین ۵ تا ۱۰ ساعت تو اینترنتم یعنی حتی روزایی که از سر کاربر می گردم هم از همون ساعت 9 که برسم تا 1 نصفه شب می شستم پای نت ( خب ADSL 512 دارم دلتون بسوزه) همزمان بین 6-16 ساعت هم آهنگ گوش می دادم  یعنی کل زندگیم شده بود آهنگ و اینترنت یا اینکه با سعید و امید بچرخم ( رفیق فابریکامو می گم ..جالبه که توی این بلاگ تا حالا اسم رفیق شیشامو نیاورده بودم ...کلا من دوتا رفیق 6 دارم ..یکی سعید یکی امید ... امید 10 برابر بیشتر از من سوسوله و سعید 10 برابر من لات و ارازل و اوباش ..ترکیب جالبیه نه؟؟ حالا شاید یه روز در مورد دوستامم نوشتم)

خلاصه تصمیم گرفته بودم از هر نوع الافی بکشم بیرون ... تا اینکه دیشب یادم افتاد  آلبوم جدید گروه کیوسک باید ریلیز شده باشه اومدم نت ... هنوزم می خوام راهمو ادامه بدم البته می خوام یکم سختگیریمو کم کنم ..شاید گوشیمو روشن کردم گه گاهیم اومدم نت کی می دونه؟؟؟ شایدم همین آخر هفته زدم زیر قولم و دوباره شدم آدم سابق ...

پ.ن: نیاید بگید بی مزه و طولانی نوشتم ..دلم می خواست نوشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 17:11  توسط MRG  | 

:: چند هفته پیش شب داشتم خسته و کوفته از سر کار بر می گشتم طبق معمول سه راهی انبار نفت از تاکسی فردیس پیاده شدم که برم اوندست سوار تاکسیای شهرکمون بشم ...وایستادم تا چراغ سبز بشه برامو رد بشم (گفته بودم که من خیلی بچه + و خوبی هستم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ..چیه بده به قوانین احترام می زارم ) یه پلیس از این راهنمایی رانندگیا وایستاده بود باتومم داشت ..تعجب کردم آخه تا حالا ندیده بودم راهنمایی رانندگیا باتوم داشته باشن ..

برگشتم بهش گفتم مگه راهنمایی رانندگیا هم باتوم دارن ..گفت می بینی که دارم ...گفتم تا حالا راهنمایی رانندگی با باتوم ندیده بودم ..گفت حالا که می بینی ..منم از رو نرفتم گفتم مگه خبریه؟؟ چی شده ؟از کی؟؟ ..گفت از همین حالا ...دید یکم بد جواب داده یکم جا به جا شد برگشت گفت : می دونی ما از مرکز اصلیمون دوریم و این وسط یه کانکس (؟) داریم ، یه موقع بعضی از این اراذل و اوباش البته بلا نسبت شما  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irباید باتوم داشته باشیم تا دفاع کنیمو .....یعنی چی؟؟؟؟؟ آخه اونوقت شب بعد یه روز کاری سخت با اونهمه خستگی و کوفتگی و موهای پریشون کجای من شبیه اراذل و اوباشه ؟؟؟...یعنی همچین نگام کردو این جمله رو ادا کرد که به خودم شک کردم ...خدائیش من تا حالا فکر می کردم بچه + و سوسولم اصلا به ذهنمم خطور نمی کرد که از دید یک پلیس من شبیه اراذل و اوباش باشم 

چراغ سبز شده بود ..دیدم وایستم یه چیز دیگه هم بارم می کنه ..یه خسته نباشید گفتمو رفتم اونور و سوار تاکسی شدم ولی کلا جالب بود برام که منم به جرگه اراذل وارد شدم   خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

 

:: این هفته شنبه سر کار خیلی حال داد ..فکر کن الکی الکی یه هات داگ برنده شدم  ....آقا بحث قبرس شد ( یادم نیست چرا؟؟؟؟) یهو نمیدونم چی شد بحث دریای سیاه شد ..من گفتم بابا دریای سیاه بالا سر ترکیه خودمونه ...دانیال برگشت گفت نه بغل عربستانه ..هیچی منم گفتم شرط هات داگ؟ قبول کرد ..با یک سری استدلال جغرافیایی بهش ثابت کردم که دریای سیاه بالاسر ترکیست و اونی که بغل عربستانه دریای سرخه و اون سرخ و سیاهو قاطی کرده  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir هیچی دیگه یه هات داگ مفت گیرم اومد البته نامرد گفت پول نداره دوتا بخره واسه همین باهاش نصف کردم  

یه بارم سر مزمز ازش هات داگ برده بودم ..گیر داده بود که مزمز هم نوشابه زده من خودم با چشای خودم بطریشو دیدم!!! گفتم شرط هات داگ؟ گفت باشه ....رفتیم از روی بسته بادوم مزمز شماره کارخونه رو گرفتیم و از اونا پرسیدیم  خلاصه یه بارم اینجوری ازش هات داگ گرفتم تا کی بشه من ببازم ..خدائیش سر مسائل تابلویی می بازه بهم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

گفتم هات داگ یاد دیشب افتادم ..دیشب تو شهر سیل بودا یعنی کل ملاصدرا تا ونک رو آب گرفته بود من که مخم کار کرد قبل رفتن چون احتمال دادم دیر برسم رفتم آیدا شاممو همونجا خوردم ..معلومه چی خوردم دیگه ..هات داگ با پنیر و قارچ تنوری ...ماشینم که نبود کلا یه ساعت زیر بارون خیس شدیم  ولی هات داگه اساسی حال داده بود بهم ..خدا این هات داگو از من نگیره

پ.ن: پست قبلیم هیچ مشکلیم نداشت ..اصلا هم حاوی توهین و این حرفا نبود ..بعد از یک بد بیدار شدن از خواب و نرسیدن به جواب مسائل علمی ( یعنی نداشتن حس برای گشتن دنبالشون )  نشستم چیزایی که از اون همکلاسیم دیده بودمو نوشتم ..خیلی هم مودبانه ...در ضمن سپیده جان می گم تو کلاس آزمایشگاه که روبه رومه یه ساعت خودشو اذیت می کنه تا منو نبینه اونوقت می گی میاد وبلاگ منو بخونه؟؟؟ مگه مشکلات داخلی داره که یه همچین کاری بکنه؟؟؟!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 17:18  توسط MRG  | 

رفتيم ...برگشتيم ...   خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

وقتي مي گم حوصله سفر ندارم يعني ندارم ديگه    خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

جونم بگه براتون که سفري پر بار را تجربه نموديم ... اولين مشکل از شروع سفر شروع شد ... همانا من شب قبل سفر کلي آهنگ باحال آماده نموده بودم براي سفر ...

تو ماشين که نشستيمو راه افتاديم خب طبيعتا بايد آهنگ پخش بشه تا منم لذتي ببرم از سفر ..هدستو گوشي که صداشون به درد نمي خوره ...

مشکل کجا بود حالا؟؟ معلوم ديگه من يه مدل آهنگ گوش ميدم ملت يه مدل ديگه مي خوان ..بابا و مامانمم که اهل آهنگ نيستن  هيچي ديگه من مي گفتم ولو بده بالا مامانم مي گفت کم کن  من مي گفتم بزن فلان آهنگ بابام مي گفت اين چيه سر آدم درد مي گيره  .... ولي از اونجايي که من ته تاقاريم و آخرين فرزند خاندان کبيرمون هستم حرف من به کرسي مي نشست   خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 هیچی دیگه کل راهو آهنگ گوش می نمودیم و بیابون نگاه می کردیم ماشالله ایران یک بیابان بزرگ است!!!! ....

تو شاهرود واسه ناهار که اومدیم بیرون من تی شرت کوتاهمو پوشیده بودم که نافم می زنه بیرون ( اونجوری نگاه نکن من پسرم نافم بزن بیرون مشکل نداره ...اصلا لختم بیام بیرون مشکلی نداره ...آخه کدوم دختری با دیدن هیکل پسر چیز میشه؟؟؟ ) دیدم سردمه  سوئیچ رو از بابام گرفتم که بیام کاپشنم رو بردارم آقا من سوئیچ رو انداختم تو در رو پیچوندم که وا کنم یهو دیدم سوئیچ خم شد خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir وااااااااااااااای این چرا اینطوری شد ؟؟؟ حالا چه جوری در ماشین رو باز کنیم سوئیچ دیگه ای بیرون نیست .. دم ظهر توی یه شهر غریب ...واااااااای ....نه هرگز ...به زور درش آوردمو یه کم صافش کردم و بابامو صدا کردم گفتم  بابا این کج شد!!!نمیدونم چرا  حالا بابام گرفته یه ذره زور زده بعد ورداشته کوبیده سرش تا کامل صاف بشه و به زور انداخته داخل ..چند بار تست کرد تا بالاخره  در باز شد  

من اوسکول اصلا نگاه نکردم که سوئیچ رو تا ته نکردم تو همینطوری سریع گرفتم پیچوندم و زدم نابودش کردم ..ولی خوشم اومد زورم زیاد شده با یه دست زدم فولادو کج کردم  ...

حالا بعد ناهار اومدم کت بابام رو که کنار پنجره آویزون بود رو طرف دیگه آویزون کنم ..ورداشتم و خواستم بزارم اونور دیدم زدم این گره کنار کت رو پاره کردم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اصلا دست به هرچی می زدم نابود می شد  ... دیگه کلا به چیزی دست نزدم ..یعنی کسی نمیزاشت به چیزی دست بزنم

یعنی تو راه فقط بیابون بود بین شاهرود و سبزوار که فقط بیابون بود ....شب  تو سبزوار یه پمپ بنزین نگه داشتیم که بنزین بزنیم و به راه ادامه دادیم جاده هم تاریک ....آقا بعد یه بیست سی دقیقه یکی از ماشینایی که از عقب می اومد چراغ زد بابامم کشید لاین کنار رد بشه بره ولی بازم همینجوری بوق می زد و چراغ می زد ...یعنی چی ؟  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ... برگشتم عقبو نگاه کردم دیدم وااااااااااااااای در صندوق عقب بازه  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.... فکر کن اگه ساکا و چمدونا افتاده باشن تو راه چی؟؟؟؟ سریع نگه داشتیمو و رفتم عقب نگاه کردم خوشبختانه از اونجایی که تعدادشون زیاد بود و به زور چبیده شده بودن اون تو همشون سر جاشون بودن ..حالا اومدم نشستم به بابام می گیم یعنی تو این ۳۰ دقیقه آینه عقبو ندیدی؟؟؟؟ می گه من فکر کردم پشت سرتون چیزی گزاشتید که من دید ندارم ... 

یه حادثه جنایی هم تو مسیر رفت  داشت شکل می گرفت فکر کن داداشم داشت با سرعت می رفت دم یه پلیس راه یه اتوبوسه نگه داشته بود راننده دیوانه از ایستگاه که اومد بیرون همینطوری بدون اینکه سرشو بلند کنه و جاده رو نگاه کنه سرشو انداخته بود پایینو با کمترین سرعت ممکن داشت از خیابون رد می شد  یعنی اگه داداشم نکشیده بود کنار رسما خانوادگی  یه نفرو کشته بودیم  جدا که یارو دیوانه بود من موندم مگه تو پلیس راه چی بهش گفته بودن که اینطوری شده بود ؟؟؟؟

نکته جالب رانندگی ها این بود که سرعت مجاز توی این جاده ها ۱۱۰ تا هستش و داداشم هم نهایتا با ۱۲۰ تا می رفت ولی بابام زیر ۱۲۰ نمی یومد  جدی جالب بود که به جای داداشم این بابام بود که سرعت مجاز رو رعایت نمی کرد

هنوز حوصله داری بقیه ماجراهای سفرمو برات بگم؟؟ ماشالله چه حوصله ای داریا ... باشه خلاصه شده  می گم ....

چشمتون روز بد نبینه وارد مشهد که شدیم ساعت نه و ده دقیقه بود ...داداشم به یکی از رفیقاش سپرده بود که به فامیلش بگه تو هتل آپارتمان یه اتاق واسه ۵ نفر نگه داره ... بشین نگه داشته ... هیچی دیگه این بابا فامیلش یادش رفته بود ..حالا بگرد جا پیدا کن ..این هتل ..اون هتل .... نه خبری نیست اصلا هیچ جایی نبود که ۵ نفر آدم بالغ و سالم بدن ... هیچی دیگه این وسط یکیشون گفته بود ساعت ۴ صبح اتاق خالی میشه شماره بدید زنگ می زنم  آخه من موندم کی ساعت ۴ صبح اتاق خالی می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟  هیچی دیگه تا ساعت یک ، یک و نیم آویزون گشتیم در شهر حالا فکر کن شامم نخوردیم ...هیچی دیگه دیدیم آویزونیم گفتیم بریم فعلا حرم زیارت ... یه دو ساعتی رفتیم و گشتیم ( هوا سرد بود شدید فکر کن توی صحن ها که می گشتم داشتم یخ می زدم ولی اول صبح ارزش داشت خلوته قشنگ همه جا رو گشتم حتی خود ضریح هم رفتم اما چون اعتقادات من با شما فرق می کنه اصلا نرفتم بچسبم البته ناگفته نماند که اون ساعت ۳ صبح هم جمعیت همو له می کردن تا به ضریح برسن اصولا ما ایرانیا ببخشید شما ایرانیا همین هستید  )

هیچی دیگه تهش پیچوندیم اومدیم پارکینگ از اون یارو ۴ صبحیه هم خبری نشد گرفتیم تو ماشین خوابیدیم  .. حالا به من می گن بیا برو یه چیزی بخور منم میگم نه نمی خوام خب خیلی ضایعست تو جمع فقط به من می گن ... هیچی دیگه نرفتم چیزی بخورم همینجوری خوابیدم اونم تو اون وضعیت ...یعنی ۲-۳ ساعت بعد بد بیدار شدم با یه حال خراب ..گلاب روح و جونتون داشتم بالا می آوردم  اول درو باز کردم هوا بخورم دیدم حالم بده اومدم پایین رفتم یه گوشه ...

هیچی دیگه راه افتادیم تو شهر اول من آب میوه خوردم و یکم رو اومدم  بعد گشتیم دنبال یه کله پاچه ای ..شهر که کلا یا نابود بود و مغازه نبود  یا شلوغ ....تا اینکه بالاخره یه کله پزی دربو داغون نسبتا خلوت پیدا کردیمو رفتیم نشستیم .. از قدیم گفتن کله پزی هرچی کثیف تر کله پاچش خوشمزه تر ..بهم مزه داد بعد کلی مصیبت ....

دیگه بسه بقیه این مصیبت نامه ببخشید سفرنامه رو شرح نمیدم ...فقط به پیر به پیغمبر وقتی یکی می گه حس سفر نداره با خودتون به زور نبریدش ..همین

پ.ن : از همینجا می خوام مراتب قدردانی و سپاس گزاری خودم رو از اون همدانشگاهی که آهنگ بی تربیت رو میل کردم واسم اعلام کنم .. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irدمت جیززززز فقط واسم جالب بود که به اون آدرس ایمیلم فرستاده بودی ... خیلی حال دادی اگه پسری بگو تو دانشگاه تبادل موزیک کنیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 20:45  توسط MRG  |